?? ??? ?? ????? ?
We comply with Telegram's guidelines:
- No financial advice or scams
- Ethical and legal content only
- Respectful community
Join us for market updates, airdrops, and crypto education!
Last updated 1 year, 9 months ago
[ We are not the first, we try to be the best ]
Last updated 1 year, 11 months ago
FAST MTPROTO PROXIES FOR TELEGRAM
ads : @IR_proxi_sale
Last updated 1 year, 7 months ago
خامیم و درد ما، از کال چیدن است...
#قیصر_امین_پور
https://t.me/R1400k
کولومبره
(بخش دوم)
نویسنده: #دینو_بوتزاتی
برگردان «محسن ابراهیم»
حتى در شهر دور هم برايش اتفاق میافتاد كه نيمهشبها با ناآرامى از خواب بپرد. او در امان بود؛ بله، او را صدها كيلومتر فاصله ازكولومبره جدا میكرد، با اين حال او مىدانست كه كوسه در آنسوى كوهها، در آنطرف جنگلها و در آنسمت دشتها انتظارش را میكشد و اگر به دورترين نقطۀ خشكى هم نقلمكان كند، باز كولومبره با لجاجتِ شكستناپذيرى كه در اختيار سرنوشت است، در پهنۀ نزديکترين دريا كمين خواهد كرد.
استفانو، كه پسری جدی و باپشتكار بود، درسهايش را باموفقيت ادامه داد و بهمحض اينكه مرد شد، كار آبرومند و نانوآبدارى در تجارتخانهاى در آن شهر پیدا كرد. پدرش در این موقع بهعلت بيمارى مُرد و كشتى بسيار زيبايش، كه به مادرِ بيوه رسيده بود، به فروش رفت. پسر نیز وارث ثروت نهچندان زيادى شد. كار، دوستیها، خوشگذرانیها و اولين عشقها... استفانو ديگر سرگرم زندگی خود شده بود. باوجود اين، فكر كولومبره مانند وهمى ناخوشايند و درعينحال مجذوبکننده، او را آزار میداد و با گذشت ايام عوض اينكه از بين برود، گویی سمجتر میشد. شادیهای يک زندگىِ پُرتلاش، راحت و آرام بسيار است، اما جاذبۀ خطر، از آن بيشتر است. استفانو بهمحض اينکه بيستودوساله شد، از دوستانش در آن شهر خداحافظى كرد، از كارش دست كشيد، به زادگاهش برگشت و عزم جزمش را بابت ادامۀ حرفۀ پدر به اطلاع مادرش رساند. مادرش، كه استفانو هيچوقت از آن كوسۀ مرموز چيزی به او نگفته بود، با خوشحالى از تصميم او استقبال كرد؛ داشتن پسری كه دريا را بهخاطر شهر ترک كرده بود، هميشه در دلش خيانتى به سنتهای خانواد تلقى مىشد. استفانو با نشان دادن استعداد دريانورد و مقاومت در برابر سختیها، با روحى بیباک شروع به درنورديدن درياها كرد. درياها را درمینورديد و درمینورديد، و كولومبره هم روز و شب، با آرامش و توفانِ دريا، بهدنبال كشتى او میرفت. استفانو میدانست که كوسه، بدبختى و محكوميتِ اوست و شايد درست به همين خاطر قدرت فرار از دست آن را ندارد و هيچكس جز او در عرشه هيولا را نمیبیند.
بعضی وقتها با نشان دادن شيار آب از دوستانش میپرسيد: «اونطرفا چيزی نمیبينين؟»
«نه، اصلاً چيزى نمیبينيم. چهطور مگه؟»
«نمیدونم، به نظرم اومد…»
آنها خندهكنان به تخته میزدند و میگفتند: «نكنه كولومبره رو ديدى؟»
«چرا میخندين؟ چرا به تخته میزنين؟»
«چون كولومبره حيوونيه كه گذشت نداره و اگه دنبال اين كشتى بذاره يعنى اينكه دخل يكى از ما اومده».
اما استفانو اعتنايى نمیكرد. تهديد مداومى كه در پى او بود، حتى به
نظر میآمد كه ارادهاش را، علاقهاش را براى دريا، و شهامت او را در ساعات نبرد و خطر، چندبرابر میكند.
با سرمايۀ مختصرى كه از پدر برايش مانده بود، بهمحض اينكه احساس كرد بر کار مسلط شده است، بهاتفاق يک شریک، كشتى كوچک بارىای خريد. بعد بهتنهايى مالک آن شد و سپس به لطف چندين محمولۀ نانوآبدار، توانست يک كشتى تجاری حسابى بخرد و راهی مقاصد جاهطلبانهترى شود. اما موفقيتها و پولها نمیتوانست آن نگرانى هميشگى را از ذهنش بيرون كند. از طرف ديگر، او اصلاً به فكر فروش كشتى و بازگشت به خشكى و دست زدن به كارهای ديگر نبود. دريا و دريانوردى تنها فكرش بود. پس از سفرها طولانى، بهمحض اينكه در بندرى پايش به خشكى میرسيد، فوراً وسوسۀ دوباره راهىِ سفر شدن به جانش میافتاد. میدانست كه كولومبره در دريا انتظارش
را میكشد، و كولومبره مترادف با نابودی بود. اما كارى از دستش برنمىآمد و انگيزهای رامنشدنى او را بیوقفه از اقيانوسى به اقيانوس ديگر میكشاند
تا اينكه روزی استفانو متوجه شد ديگر پير شده است؛ خيلى پير. هيچكس از اطرافيان عقلش قد نمیداد كه چرا آدم ثروتمندی مثل او بالاخره دست از اين زندگیِ پر مشقتِ دريانوردی برنمیدارد. پير و بهسختی اندوهگين. چون تمام زندگىاش صرف آن فرار ديوانهوار در درياها شده بود، تا از دست دشمن بگریزد. براى او جاذبۀ خطر هميشه قویتر از شادىهای يک زندگى آسوده و آرام بود
يک شب، درحالىكه كشتى بسيار زيبايش در پهنۀ بندر زادگاهش لنگر انداخته بود، احساس كرد كه زمان مرگش فرارسيده است. بنابراين ملواندوم را كه خيلى به او اعتماد داشت صدا كرد، و از او خواست تا با كاری که قصد دارد انجام بدهد، مخالفت نكند. ملوان هم قول شرف داد. استفانو بهمحض اينكه اطمينان پیدا کرد، داستان كولومبره را كه براى تقريباً پنجاه سال او را بىنتيجه تعقيب كرده بود، براى ملواندوم كه وحشتزده به او گوش مىداد، فاش كرد.
گفت: «با وفاداریای كه از بامعرفتترين دوست هم برنمىياد، منو از يک سرِ دنيا تا سر ديگهش بدرقه كرد. من حالا ديگه دارم مىميرم. اون هم بايد مثل خودم خيلى پير و خسته شده باشه. نمىتونم بهش بىوفايى كنم
ادامه دارد
@Fiction_12
https://t.me/R1400k
شیر
میدانچهٔ ده زیر هیاهوی بچه ها که مانند غوغای گنجشکها هر لحظه در سویی پر می کشید آشفته بود. مردی در کُت و شلوارِ فراک انگلیسی از پوست نازک شدهٔ آهو و چکمه های بلند خوش ساخت. در حلقهٔ سنگها و کلوخ های پران بچه ها،
می خندید . مرد ادای شیر ها را در می آورد .
می غرید ، دستهایش را روی سر می برد . پنجه های بلندش را باز
می کرد . به سوی بچه ها یورش می برد . بچه ها در ترسی آمیخته با خنده های بلند
می گریختند . بزرگتر ها داد می زند . شیرِ دیونه ، شیر دیونه. مرد با تکان دادن سر ، موهای بلندش را که روی شانه ریخته بود و با ریش های جو گندمی پر پشت در هم پیچیده بود . مانند یال شیر می جنباند. مانند شیرها نعره می زد. یکباره صدای غرش جیپ ژاندرمری که با سرعت از خم جاده پیچید . میدان را پر کرد . کمی جلوتر از معرکه بچه ها با ترمزی شدید . روی خاک و سنگ کف میدان سر خورد . ایستاد و چند نفر نظامی مسلح پایین پریدند و درست وقتی شیر پشت کرده بود تا بگریزد. قنداق تفنگی
میان دو کتفش نشست ، شیر با ضربه ، تلوتلو خورد. با سینه روی خاکها افتاد و نتوانست خود را از زیر تنهٔ سنگین مرد نظامی بیرون بکشد . چهار مرد شیر را گرفتند . بچه ها از ترس به کوچه ها پناه بردند. حالا شیر را سرپا کرده بودند . دستهایش از پشت بسته بود . ادامهٔ طناب از دور سر و وسط دهان گذشته و سر گره خورده طناب دست نظامی سنگین وزن بود .
مرد را کف جیپ انداختند . پایش را روی سینه اش فشردند و مسیر داغ و ناهموار دشت لالی را تا اهواز با سرعتی کم و تکان های شدید راندند . جاده ای شوسه بعد از عبور از پل روی رودخانهٔ کارون به سمت کمپ لئو می رفت.
. شن و ماسه های جاده زیر لاستیک های جیپ ژیژ ژیژ
می کرد . گرمای غروب هنوز آزارنده بود . که جیپ مقابل در بزرگ ساختمان آجری قرمز رنگی ایستاد.
چهار ژاندارم خاک آلود در حالی که رد نمک از عرق صورت و گردنهای کبودشان را زیر لولهٔ آب خانهٔ ارباب لئو
می شستند . منتظر بودند تا نگهبان هندی مسلح ، خبر دستگیری مرد را ببرد .
طولی نکشید . در کوچک کنار دیوار سنگی باز شد . نگهبان هندی با اشاره دست از ژاندارمها خواست . مرد را بیاورند .
ژاندارم ها طناب پاهای مرد را باز کردند . او را درمیان گرفتند . و جلوی پله های عریض ساختمان که مردی باریک اندام و بلند . پر جلوه ، ساکت و چیره. رویش ایستاده بود . نگاه داشتند . ژاندارمی گفت« ارباب لئو آوُردیمش، مردم به این میگن شیر»
ارباب لئو با تاًنی از پله ها پایین آمد . نگاهش در
مرد ژولیده ای با کت فراک چهار دکمهٔ یقه چرم و جلیقهٔ سه دکمه ای نشست . موهای خاک الود پریشان مرد، همراه ریش بلند با پازلفی های مجعد درشت ، روی گوش های کوچکش ، هیبتی
شیر گون به او داده بود . چشم های از گرما سرخ شده به آن هیبت وحشی ، هراسی تهاجمی
بخشیده بود .
نگاه ارباب لئو روی شلوار چرمی سیاه رنگ ماند . سر زانوها سایدگی پیدا کرده بود . ارباب لئو دندان قروچه کرد . در چشم های مرد هیچ حالتی ندید . چکمه های خوش دوخت انگلیسی در پای مرد قاب زیبایی گرفته بود . با لحنی تحقیر آمیز
پرسید . « چکمه ها پاتو نمی زنه . » لهجه انگلیسی از کلمات فارسی اش می بارید.
شیر جوابی نداد . ارباب
لئو با همان لحن گفت « انگار برای تو دوختن »
و به طنابی که بالای
زانوی شیر بسته بود . نگاه کرد . و در یک آن ، چوب تعلیمی کند و کاری شده اش را روی صورت شیر فرود آورد . خون از کنار لبهای در جا متورم شدهٔ شیر جهید . رد ضربه زیر پازلفی های بلند شیر پنهان ماند. ژاندارمها شیر را از حالتی که به پهلو افتاده بود بلند کردند. شیر با لرزی از درد ایستاد .
لئو چشم هایش را درانده بود . خشمش فوران کرد. چشم های ریزش را تنگتر کرد.
« پس دزد تویی،
خیلی باید زرنگ باشی که لباس های منو بزنی»
و بعد دور مرد تاب خورد . از نیم رخ به صورت سخت بر افروختهٔ مرد خیره شد . پرسید« چی شد که چیز دیگه ای نبردی ، فقط کت و جلیقه وشلوار و چکمه »
شیر از سوال لئو جانی گرفت . لبهایش را لیسید . خون دهانش را فرو داد . و نفس های بلندش را همراه درد
رها کرد.
چوب تعلیمی دوباره بالا رفت و درست روی شانهٔ شیر نشست . شیر به پهلو خم شد. ارباب لئو ، با غیظی در صورت با دو قدم جلوی رفت . شیر را بلند کرد . رو در روی شیر ایستاد .
« دزد بی شرف ، منو با لباسهام مضحکه کردی ،
آسمان به تیرگی گراییده بود . خورشید آخرین قدمهایش را از دیوارها برداشت . صدای شلیکی کت فراک را سوراخ کرد.
۱۴۰۳/۱۰/۱۷ رخ
https://t.me/R1400k
آخرین پانزدهدقیقۀ حقِ لمس!
نویسنده: #سمیرا_کوثری (کامگار)
(مقام نخستِ جایزۀ #صادق_هدایت امسال)
حرفهای سازمان درمورد پیری کاملاً چرند بود، چون من حسش میکنم که او را با این چهرۀ پیر نیز دوست دارم. کنار تختش مینشینم، دستش را میگیرم تا از «پانزدهدقیقۀ حقِ لمس» استفاده کنم. معمولاً آن را برای ساعت دوازده عقب میاندازم، ولی امروز فرق میکند. معمولاً افراد عادی «حق لمس» را ندارند، فقط افراد وابسته به سازمان و سرمایهدارانی که بر علاوۀ پرداختِ مالیه به سازمان، «حق لمس» بیشتر میگیرند. امروز برای لمسش تشنهترم و پانزده دقیقه از همیشه سریعتر میگذرد. امروز آخرین روز از مهلتِ بازسازی مجدد حیات در بدن اوست، بدنش قبلاً تمام آزمایشات را پس زده، او دیگر حتی در مقابل دستگاهها هم واکنش چندانی نشان نمیدهد. همین حالا هم تمام پولی را که برای «حقِ داشتن فرزند» ذخیره کرده بودیم برای زنده ماندنش مصرف شد. فکر کردن به این که دیگر نمیتوانم او را نگهدارم، دردآور است. شاید چند روز قبل بود، که یکی از شاگردانم بعد از اتمام صنف، وقتی همه بیرون شدند از من سؤال کرد «عشق چیست؟» اولین چیزی که آن لحظه به ذهنم رسید، دستان شوهرم بود. میخواستم برایش بگویم که «عشق، بعد، قبل و همان پانزدهدقیقهای است که اجازه داری لمسش کنی!» ولی در جواب گفتم «هر سؤالی را نباید پرسید».
باید فوراً به سازمان این را گزارش میدادم. چون آنها در سن رشدِ اولیه هستند، رویشان حساسترند. ولی این کار را نکردم، دلم میخواست آنها باز هم دنبال معنای آن بگردند تا آن را پیدا کنند. تنها کمکی را که توانستم، چند لحظه قبل انجام دادم. من تکتک شاگردانم را خوب میشناسم، امکان ندارد آنها چیزی به سازمان بگویند. «سازمان زندگی ایدهآل» شعاری که خودشان فقط میدانند یک دروغ بیش نیست. حالا دیگر کسی عاشق نخواهد شد، زیرا لباسها همه را شبیه هم کرده. صداها، مشخصات اندامها حتی چهرهها. هر روز چهرهها عوض میشوند، چون هر روز مردم چیز متفاوتی از خودشان میخواهند. تنها عدۀ معدودی هستند که چهرهشان را تغییر نمیدهند یا نمیتوانند تغییر بدهند. آنهایی که سازمان حکم کرده، آنهایی که سرمایهای ندارند، آنهایی که پوستشان نسبت به مواد گریم و تغییردهنده حساسیت دارد و کارمندان سازمان، چون آنها باید مشخص شوند. اما خیلی هم مشخص نیست، چون درعوض باید ماسک مخصوصی بپوشند که شناخته نشوند. دقیق نمیدانم حکم «مخفی نگهداشتن هویت» از سوی سازمان برای چه چیزی بود، شاید یک دلیل الکی دیگر برای وعدۀ زندگی امن بودهاست.
عذابِوجدان میگیرم، من نباید این لحظات به چیزی جز لمسش فکر کنم. گرچه لمس دستانش کمی متفاوت شده، قبلاً پوستش اینقدر نازک نبود که بخواهم با احتیاط لمسش کنم یا رگ و استخوانش معلوم باشد. حتی میتوانم حس کنم چهطور دستگاه، خون را در رگهایش پمپاژ میکند. حسش مثل بار اولیست که دستم را گرفت. چنان قلبم شروع به تپیدن کرد که از آن حیرت کردم و میترسیدم او هم حسش کرده باشد. وقتی پانزدهدقیقهام تمام میشود، دستش را آرام رها میکنم و با حسرت به آنها نگاه میکنم. چند لحظه قبل زندگی را برای هردومان تغییر دادم. تمام اطلاعات محرمانۀ سازمان را از طریق فرستنده به شاگردانم فرستادم تا آنها دیگر مثل بقیه رباتوار رفتار نکنند. با صدای هشدارِ دستگاهها به خود میآیم. هنوز هم ترس دارم، ولی برای انتقاِم حال او کاری باید میکرد.
دستگاهها خاموش میشوند. جداشان میکنم و من ساعت دوازده نشده اشک میریزم و باز هم برای اوست. روی تخت کنارش دراز میکشم و سعی میکنم چهرۀ غرق در خوابش را به خاطر بسپارم. طولی نخواهد کشید که آنها بفهمند کسی از اطلاعاتشان استفاده کرده، و یافتن دستگاهم کاری برایشان ندارد. با دستان لرزانم صورت چروکیدهاش را لمس میکنم و دوباره دستش را میگیرم، کاری که او معمولاً مواقعی که استرس داشتم میکرد، و کاری که برای اولینبار وقتی روی صندلیهای حیاطپشتیِ سازمان نشسته بودم و از استرسِ مصاحبه به خود میلرزیدم انجام داد. خوب یادم است که بعد از لمس شدن توسط او بود که فهمیدم جایی که نشستهام چهقدر زیباست و من صاحب آن دستها را دوست دارم. قبل از این که چشمانم را ببندم، مدتی به در و سپس به او نگاه میکنم. دوست دارم وقتی آنها را باز کردم، برای آخرینبار هم ببینمش و تا آنوقت فقط منتظر میشوم.
پایان.
@Fiction_12
https://t.me/R1400k
آخرین پانزدهدقیقۀ حقِ لمس!
نویسنده: #سمیرا_کوثری (کامگار)
(مقام نخستِ جایزۀ #صادق_هدایت امسال)
وقتی آخرین اعداد کُد را وارد میکنم، دستانم میلرزد و کمی پشیمانم. اما دائم به این فکر میکنم که دنیای ما چهقدر غمانگیز است، چه به دنیا آمدن باشد و چه مردن باشد، و همه چهقدر بیرحمند. میآیند و سریع یاد میگیرند، میکُشند و راحت کنار میآیند و فراموش میکنند که چه کسی بود. حتی عزیزانشان میمیرند و از یاد میروند. باارزشترین چیزهاشان را گم میکنند یا از دست میدهند و بیتفاوت رد میشوند. همه اشک میریزند، همه سعی میکنند اشک بریزند، حتی آسمان. البته با افسون، با جادو و با اشک او را مجبور میکنند ببارد، پس او دائم در حال باریدن است. اما اشکها نه برای این است که کسی دلتنگ یا غمگین باشد، بلکه برای زنده ماندن است، چون دنیای ما میخشکد و وقتی بخشکد ما مجبوریم فاصلههامان را بیشتر کنیم، چون شکنندهتر میشویم، و همۀ اینها تقصیر سازمان است. سازمانی که جای حکومتهای قبل و هر آنچیزی که قبل از آن بوده را گرفته است. ظاهراً برای ساختن زندگیِ ایدئال تاسیس شده، ولی حق همه چیز را از همه گرفته است. برای ما گفته نشده که چه کسانی طرح و برنامهریزی اولیه آن را نمودهاند، اما مهمترین ویژگیهایی که آدمها را از رباتها متفاوت میکرد گرفته است، و من فکر میکنم آنها میخواستند ما مثل ربات باشیم. ما باید همۀ کارهامان تحت نظارت سازمان باشد و آنها هستند که همه چیز را تعیین میکنند. زمانِ تأیینشدۀ من برای گریستن، ساعت دوازده شب است. باید اگر خواب بودم یا بیدار، چند کلمۀ جادویی بخوانم و اشکهایم را در ظرف مخصوص بریزم و پشت در بگذارم تا فردا مأمور تحویل آن را با خود به کارخانۀ تولید باران ببرد. کسی دقیق نمیداند برای مخالفتکنندهها چه حکمی اجرا میشود، چون ظاهراً همه راضی هستند و کورکورانه پیش میروند. من چندیست دیگر وِرد نمیخوانم، چون دلیل برای اشک ریختن دارم. از وقتی شوهرم را از سازمان با «وضعیت حساس» آوردند، همه فکر میکردند کار او تمام است و میمیرد، اما من پنج سال است از او مراقبت میکنم. هر چند فرق چندانی با مرده ندارد، اما او هنوز نفس میکشد. شاید بقیه راست میگویند و من خودخواهم، اما آنها که احساس ندارند تا درکم کنند. سازمان خبر ندارد من احساساتم را هنوز دارم. سازمان از خیلی چیزها خبر ندارد، همانطور که من از علت حالِ کنونی شوهرم خبر ندارم. آنها فکر میکنند سالها قبل با اجرا طرح «احساساتِ بهدردنخور» آن را از من گرفتهاند. سازمان همیشه فقط دنبال چیزهای اشتباه در جای اشتباه میگردد. اگر اشتباه بگویم، چگونه خبر از سرپیچی یک کارمند سادهشان ندارند. البته من دیگر استاد هستم، اما هنوز هم کارمند سازمان گفته میشوم. من آن موقع مسؤول بایگانی بودم، که بعد از دستکاری دستگاه، گزارش غلط به سازمان دادم و هیچ وقت چیزی به آنها نگفتم، حتی بعد از اینکه یکصده بعد، سازمان متوجه نیاز به اشک ریختن شد، و وقتی دستور صادر شد که همه باید در موعد مقررشده باخواندن کلمات افسونگر اشک بریزند، میدانستم که به آن احتیاجی ندارم، اما باز هم چیزی نگفتم، چون من احساساتم را، خصوصاً اشک ریختن را، دوست داشتم و دارم. نهتنها به این دلیل که به من حس سبکی میدهد، بلکه آنها مرا یاد حرفهای شوهرم میاندازند. او برایم گفته بود اولین بار که مرا درحال گریه کردن دید، عاشقم شد. بعدِ شنیدن آن حرفهای شیرین از زبان او، دیگر تمام اشکهایم برای او شد، و او صاحب قسمتی از بارانهای شهر است. تا به او فکر میکنم، سریع دلم برایش تنگ میشود. دستگاه فرستندۀ درس شاگردانم را میبندم. حالا من پنج سال میشود زبان تدریس میکنم، درست از روزی که شوهرم از سازمان بهطور مرموزانهای به خانه فرستاده شد. دیگر دلم نمیخواست آنجا باشم، چون برای بیشتر ماندن با او آنجا سهصده مانده بودم.
از اتاق که بیرون میشوم، تا انتهای راهرو فقط به او فکر میکنم، به اولینباری که او را سهصدوشصت سال قبل دیده بودم. آن زمان که هنوز موهایش تاس نشده بود. بار اولی که وارد سازمان شدم، فکر نمیکردم آنجا دوام بیاورم، تا زمانی که با او آشنا شدم، و اولینباری که او را با این حالت دیدم: ضعیف و بدون تواناییهای ساده همچون راه رفتن، حرف زدن، حتی تکان دادن خودش، و ظاهرش که پیر شده بود، هیچگاه او را آنطور تصور نکرده بودم.
دستِ چپ دُور میزنم و از پلهها بالا میروم. درِ اتاقش را باز میکنم و او را در میان دستگاهها میبینم که آرام نفس میکشد. با گذشت پنج سال، دلهرهآورترین قسمتش این است. اینکه او را با چنین وضعی ببینم. بهکل یادم رفته بود ما وقتی پیر میشدیم چه شکلی به خود میگرفتیم، تا اینکه او را به خانه آوردند. ولی هنوز هم مثل روز اول دوستش دارم!
ادامه دارد...
@Fuction_12
https://t.me/R1400k
ای بابا کنسیانس، تو چندین هزار و چندین ده هزار تَن از نوجوانها و جوانان، کودکان و بزرگسالان را از همین راه به عالمِ رؤیا و خیال وارد کردی، و دروازۀ کشورِ آرزوهای شیرین و طلایی را به رویشان گشودی، و به این ترتیب آنها را خوشبخت و خوشحال کردی!
به زندگیِ سادهدلان و خاموشان اندک شور و حرارتی بخشیدی، به مستمندترین و تهیدستترین مردمِ روزگار، گوهرِ گرانبهای دلِ آزادهات را نثار کردی. در زمستان، در کلبههای تیرهوتار، خورشیدهایی به درخشندگیِ روزهای تابستان افروختی.
همهٔ این هزارانهزار مردمِ بینوای تیرهروز با پناه آوردن به تو ساعتی غمِ بیکران و توانفرسای خود را بهدست فراموشی سپردهاند. پرندۀ جانشان اوج گرفته و روحشان دقایقی از رنجها و ناپاکیهای این خرابآباد رهایی یافته، طعمِ ابدیت را چشیدهاند.
هرگز، ای بابا کنسیانس، قادر به اظهار و ابرازِ میزانِ علاقهای که به تو در کودکی داشتم، نخواهم شد. خداوند به هر قوم و قبیلهای هنرمندی همانند تو عطا فرماید، که نهتنها فکری بلند و طبعی لطیف داشته باشد، بلکه در خود مِهری عمیق و محبتی شدید نسبت به مردمِ کشورِ خویش احساس کند.
پایان.
@Fiction_12
https://t.me/R1400k
کاغذِ خطخطی:
پسری که دروغ میگفت تا کتاب بخواند!
(بخش چهارم)
نویسنده: #ارنست_کلائس
برگردان: #کیکاووس_جهانداری
تعریف و بازگو کردن بعضی از کتابها آسانتر از کتابهای دیگر بود. مطالبی که من را موقع خواندن کتاب، سخت تحتتأثیر قرار میداد، از قبیل دخترِ رعنایی که از فرط اندوه و شیدایی اشکِ حسرت میریخت، یا پسربچهٔ کوچکی که از شدت اشتیاق به دامن مادرش میآویخت، با آن هیجانی که من موقع خواندن به آن دچار شده بودم، اصلاً بازگوشدنی نبود. بهخصوص که من درحینِ نقالی میبایست سه چهرهٔ ابله و بیخاصیت را در برابر دیدگانِ خودم داشته باشم. گاهی هم از قیافههای آن شنوندهها میفهمیدم که حوصلهشان سر رفته است و به نظرشان تعریفهایم ملالآور میآید، و بعد فهمیدم که حدسم درست بوده است. چون آنها کمحوصلهگیِ خود را بهنحو بارزی به من میفهماندند. در چنین مواردی بلافاصله چیزی دربارهٔ گروهی از راهزنان، از آدمِ گردنگلفتِ زورمندی، از زنی جادویی، از وقایعِ حیرتانگیزِ زیرزمینی از خودم جعل کرده و بههم میبافتم، و بلافاصله باز توجه و دقتِ بچهها را به خودم جلب میکردم. وقایع و جزئیات حوادث «کنسیانس» همیشه در خاطرم نمیماند، علت هم آن بود که کتابها را به سرعتِ عجیبی پشت سر هم میخواندم. اما اگر در میان داستان ناگهان لب از سخن میبستم و میگفتم «بقیه را دیگر نمیدانم» بیشک رسواییِ بزرگی بر پا میشد. ولی من هرگز به این خیال نیفتادم. از ترسِ اینکه مبادا بر سرم بریزند و روزگارم را سیاه کنند، بدون کمترین تأخیری به ابتکارِ خودم دنبالۀ داستان را میگرفتم و به قصه ادامه میدادم، و به این ترتیب بود که شروع کردم به ابداع و ایجادِ داستانهایی مستقل. اما تنها یک بار این کار مانندِ همیشه به خوبی و خوشی برگزار نشد؛ وقتی که خودم هنوز نیمی از کتاب «خوشبختی ثروتمندان» را نخوانده بودم، داستانِ آن را برای بچهها تعریف کردم. بنابراین وسطِ کار ساکت شدم و قول دادم که بقیه را روز بعد تعریف کنم. اردنگیِ جانانهای از «یول» نوش جان کردم. در نتیجه بلافاصله با هم گلاویز شده، در خاکوخل غلتیدیم. این تنها قصهای بود که من آن را هرگز به آخر نرساندم.
این منظره حالا درست پیش چشمم مجسم است، که کنارِ ساحلِ «دولپ» نزدیک پلاژ نشستهام. «پرگرون» روبهروی من روی شکم دراز کشیده بود، آرنجش را در علفها گذاشته، سرش را روی دست تکیه داده بود. با پیشانیِ پُرچین درحالیکه چشم به من دوخته بود، نگرانِ جریانِ داستان بود. «یف فن ویته ریکوس» بدون اینکه ساقهٔ علفی را در دهان داشته باشد، نمیتوانست حواسش را جمع کند و خوب گوش بدهد. چنین وانمود میکرد که به شنیدنِ قصه رغبت چندانی ندارد، اما همیشه اولین کسی بود که میگفت «خوب، قصهای چیزی برایمان تعریف کن». «یول» همیشه خیلی نزدیک به من مینشست، آنقدر نزدیک که تقریباً نوکِ بینیاش با صورت من تماس پیدا میکرد، انگار که میخواهد از هرچه نزدیکتر صحنهٔ حوادث را بهچشم ببیند. همیشه حرف من را قطع میکرد و میپرسید: «راستی این چیزها اتفاق افتاده است؟ ها؟!»
اگر بو میبردند که همهٔ این حرفها از اختراعاتِ خودم است، حتماً منِ بیچاره را در «دولپ» غرق میکردند! جواب میدادم: «بله، حتماً. توی کتابها نوشتهاند دیگر!»
همین کافی بود؛ هرچه توی کتاب نوشته باشند ردخور ندارد. هنگامی که داستانهای ساخته و پرداختهٔ ذهن خودم را برایشان تعریف میکردم، جرأتِ نگاه کردن در چشمشان را نداشتم. در این قبیل مواقع، نگاهم متوجه جاهای خیلی دور میشد. نگاهم در دشتِ سبز و خرم «ومرویزن» که کوه «تسل چه» در ورای آن چون حصاری در دلِ آسمانِ نیلگون سر بر میافراشت، و طرفِ راست آن جنگلهای وسیع کاج گسترده شده بود، خیره میگشت. در چنین وضعی داستان خودبهخود چون چشمهٔ جوشان و خروشانی از ذهنم جریان مییافت. انگار که وقایع دربرابرِ دیدگانم اتفاق میافتاد؛ حصارها و قصرهای مستحکم را بهچشم میدیدم، سوارانِ نجیبزاده و پیروزمندِ فلاندری چون طوفانی حملهور میشدند و بر زمینهٔ خیمههای سفید، اندامهای برازندهٔ زنانِ نجیبزاده در رفتوآمد بود. برای خودم تعریف میکردم نه برای «پر»، «یول» و «یف»، و گاه چنان از ماجراها و حوادث، حتی از داستانهای مربوط به مردان گردنکلفت زورمند و نجیبزادگانِ دلاور، افسرده و غمناک میشدم، که پس از ترکِ بچهها، هنگامِ تنهایی، تا مدتی گرفته و مغموم بودم. چیزِ جالبتوجه و شگفتآور این بود که اغلبِ رفقای من داستانهای ساخته و پرداختهٔ ذهن من را از داستانها و قصههای «کنسیانس» شیرینتر و جذابتر میدیدند؛ خودم هم همین عقیده را داشتم.
میان سوز سرما اشک میریزم زمستان را
که هرجا خاطری از توست من حس می کنم آن را
کلاغان باغ را دور از نگاه تو درو کردند
کجا امید بار آوردن است این باغ ویران را؟
پسری که دروغ میگفت تا کتاب بخواند!
(بخش اول)
نویسنده: #ارنست_کلائس
برگردان: #کیکاووس_جهانداری
در آن زمستان، چهارــپنج کتاب از آثار «هندریک کنسیانس» را برای پدرم از مدرسه به خانه بردم.
او عادت داشت با صدای بلند کتاب بخواند، و من هم مشتاقانه سراپا گوش میشدم. در طولِ راهِ مدرسه به خانه، با انگشتانی که از شدت سرما نزدیک بود یخ بزند، صفحاتِ اولِ هر کتابی را میخواندم. اما بهمحض اینکه کتاب در اختیار پدرم قرار میگرفت، دیگر رنگ آن را هم نمیدیدم و ناگزیر از لذتِ خواندن آن چشم میپوشیدم. ولی دیری نگذشت که چارهای برای این کار یافتم. روزهایی که هوا خیلی سرد میشد، یا برف فراوانی میبارید، اجازه داشتیم ناهار را در مدرسه بمانیم.
در چنین روزهایی، هر صبح که به مدرسه میرفتیم، مقداری نانِ کرهمالیده و یک فلاسکِ کوچک پُر از قهوه همراه ما میکردند. این ساعاتِ بعدازظهر، در یک کلاسِ تنها و بی سرخر، از هنگامِ رفتنِ رفقا برای صرف غذا و بازگشتِ مجددِ آنها به مدرسه، به ما که در مدرسه میماندیم بسیار خوش میگذشت. معلم نبود و آدم هر کاری که دلش میخواست توی اطاق میکرد. آدم میتوانست زیر نیمکتها و حتی توی میزِ معلم سرک بکشد، روی تختهسیاه «شکلکهای مسخره» بکشد و اسمِ یکی از بچهها را زیر آن بنویسد؛ حتی آنطور که «پرگرون» عادت داشت، گاهی هم زیرِ نقاشیها حرفهای زشت میشد نوشت، و هر وقت هم که کسی دلش میخواست، میتوانست در حیاط مدرسه دلی از عزای بازیهای مختلف دربیاورد. اما از آن روز که من کتابها را در صندوقخانه کشف کردم، تقریباً یک هفتهٔ تمام ناهار را در مدرسه ماندم. نه سردم میشد، نه زانوهایم درد میگرفت، و نه تکلیفهایی را که معلم داده بود مینوشتم. هرطور بود بهانهای پیدا میکردم که به خانه نروم. سرِ ساعتِ دوازده، هنوز معلم پایش را از مدرسه بیرون نگذاشته بود که من توی آن صندوقخانهٔ سحرآمیز میچپیدم. درحالیکه به یک دست نانِ جو و به دستِ دیگر کتابی از «هندریک کنسیانس» داشتم، روی کیسهای مقابل نرده مینشستم و شروع میکردم به خواندن. میخواندم بدون اینکه از جا بجنبم، بدون اینکه حتی نیمدقیقه را هم تلف کنم. آنقدر میخواندم تا سرم داغ میشد، یا پنجههای پایم یخ میزد. همین که ساعت یکونیمِ بعدازظهر میشد و فریادِ رفقا را در حیاطِ مدرسه میشنیدم، مثلِ برق کتاب را در قفسه میگذاشتم، و نانِ کرهمالیده را دوباره به دست میگرفتم. در این بین، قهوۀ دستنخوردهام یخ کرده و از دهن افتاده بود؛ ولی ابداً عیب نداشت. کارِ درسومشق مدرسهٔ ما چنان بود که آدم میتوانست با کمالِ راحتی در حینِ درس ناهارش را بخورد، و ابدا هم از این بابت از قافلهٔ عِلم عقب نماند و چیزی که مایهٔ حسرت باشد از دست ندهد. اولین کتابی که در صندوقخانه خواندم، کتابی بود به نام «تاجر آنورس». خیلی دلم میخواست بدانم جوانِ اعیانزادهای که در کالسکهٔ بخاری مینشست و مرتب اسامی «شریبون»، «سان دومینگو»، «برزیل»، «باهیا»، «ماراکایبو» را زیر لب زمزمه میکرد، چه به سرش آمده است. بعد از این کتاب، کتابهای «خوشبختی ثروتمندان»، «ریکه تیکتاک» و «کلارای چوبی» را خواندم. اسمِ بقیه درست در خاطرم نمانده است.
یکی از روزها، در یکی از هیجانانگیزترین صحنههای داستان، ناگزیر از رفتن به کلاس شدم. کتاب را زیرِ لباسم پنهان کردم و بهمحض اینکه در کلاس سرِ جایم قرار گرفتم، آن را زیرِ میز روی زانویم گذاشتم و به خواندنِ دنبالهٔ مطلب پرداختم. چنان وانمود میکردم که ششدانگ حواسم به جدولِ اعدادی است که روی میز، پیش چشمم گذاشته بودم. گاهوبیگاه درحالیکه قدری چین به پیشانیام انداخته بودم، نگاهی به معلم میکردم و بعد به خواندنِ کتابی که روی زانو داشتم، ادامه میدادم. گمانم در هنرِ نقش بازی کردن در آن روزگار به پایهٔ استادی رسیده بودم.
البته این گناه به گردنِ کتاب «عیاران فلاندر» است که خدعه و فریب را به من آموختند، و من برای کتاب خواندن در منزل نیز به حیلهگری پرداختم. همینکه کتابِ خوبی در صندوقخانه پیدا میکردم، شروع به خواندن آن میکردم، و حتی در کلاس هم از خواندنش دست نمیکشیدم. اما گاه قصهها چنان شیرین بود که نمیتوانستم در مقابل وسوسه پافشاری کنم، و از بردنِ آن کتاب به خانه چشم بپوشم. البته خوب میدانستم که اگر پدرم از این قضیه بویی ببرد، روزگارم را سیاه خواهد کرد. چندین بار در مدرسه کتاب را زیر لباسم پنهان کرده بودم، اما هربار بلافاصله آن را زیر نیمکت میگذاشتم. تا اینکه «تاریخ کتاب مقدس» راهِ چاره را نشانم داد؛ لفافِ مقواییِ خاکستریرنگی دُورِ این کتابِ تعلیماتِ مفید پیچیده بودند، که در اثرِ یک حُسنتصادف، این جامهٔ خاکستریِ آدم و حوا، این لباسِ شایستهٔ انبیا و نیکان و پاکان، تنپوشِ پیکرِ «عیاران فلاندر» شد!
ادامه دارد...
@Fiction_12
https://t.me/R1400k
?? ??? ?? ????? ?
We comply with Telegram's guidelines:
- No financial advice or scams
- Ethical and legal content only
- Respectful community
Join us for market updates, airdrops, and crypto education!
Last updated 1 year, 9 months ago
[ We are not the first, we try to be the best ]
Last updated 1 year, 11 months ago
FAST MTPROTO PROXIES FOR TELEGRAM
ads : @IR_proxi_sale
Last updated 1 year, 7 months ago