°°نیسانِ واژه‌هایم°°

Description
در سرم فکر کاشتن دارم، امیدوارم چیز‌های خوبی بکارم و حاصل خوبی بدست آرم.
?
We recommend to visit

?? ??? ?? ????? ?

We comply with Telegram's guidelines:

- No financial advice or scams
- Ethical and legal content only
- Respectful community

Join us for market updates, airdrops, and crypto education!

Last updated 1 year, 9 months ago

[ We are not the first, we try to be the best ]

Last updated 1 year, 11 months ago

FAST MTPROTO PROXIES FOR TELEGRAM

ads : @IR_proxi_sale

Last updated 1 year, 7 months ago

hace 1 año, 9 meses
همه‌ی آدرس‌هایِ احمد نصیر مهراس

همه‌ی آدرس‌هایِ احمد نصیر مهراس

خانه‌ی مهراس | شب‌های جمعه 7-8 برنامه‌های زنده | نوشته‌ها و کانالِ شخصی‌ست?
https://t.me/+0Kd5muasFF9mYWJl

انجمنِ ادبیِ نویسندگان | برایِ نویسندگان و فایل‌های ضبط شده از برنامه‌های زنده?
https://t.me/Theauthors01

محتواهایِ انسان‌ساز در واتساپ | محتواها از دلِ اجتماع و زندگی?
https://whatsapp.com/channel/0029VaYQyzqCRs1f00Tf872H

hace 1 año, 9 meses

?❤️‍?

و آخر سر کسی جز خودم در زندگی نماند.
مثل کویر که به ندرت آدم‌ها از آن عبور مرور می‌کنند و هرگز قصد مستقر شدن ندارند.

#واگویه
#حسیباایوبی

hace 1 año, 10 meses

معصوم‌بودن دو احساس متضاد به تو می‌دهد، گاه احساس پوچی و ناتوانی می‌کنی، درست مثل خرگوش تنها در میان یک عالم گرگ، اما گاهی هم احساس می‌کنی با همه ی تفاوت‌ها چقدر خوب که پاک مانده‌ای و بعد از خودت راضی می‌شوی که به زیبایی جهان افزوده‌ای.

*?: آخرین انار دنیا
?:* #بختیار_علی@Ketabyar17

hace 2 años

{_لعل_}

*ساعت ۵دقیقه از‌۱۲:۰۰ ظهر گذشته‌ بود. لعل خمیر را که یک‌ساعت‌ پیش کرده‌بود با وارخطایی زغاله‌کرد. سپس از کلچه‌ها‌ی که با دستان خود روز‌ قبل پخته بود، چندعددی در بقچه‌ گذاشت تا به‌یار خود ببرد. عادت‌ داشت هرروز ساعت ۱۲‌ظهر، وقتی به‌خانه‌ی کاکایش به‌پختن نان می‌رفت، از کوه‌های بلند‌ که خانه‌های کاه‌گلی آنها بالایش قرار داشت پایین می‌شد، واز دریایی‌کوکچه می‌گذشت. اما قبل از رفتن به‌خانه‌ی کاکایش چند دقیقه‌ی را با یار خود، کنار دریایی‌کوکچه، زیر درخت‌ کرات ملاقات می‌‌کردند. یارش عسکر بود، و سه‌روز ارتش‌شوروی اورا با خود به‌منطقه‌ی دیگر به‌جنگ برده‌بود. بعد از سه‌روز بی‌خبری از وی، امروز خبر رسیده‌بود که همه‌ عسکر‌ها دوباره برگشته‌اند. آن‌لحظه از خوشی، در جامه‌ی کمرچین و گشادخود جا‌ نمی‌شد. با لبخندی‌که کنج‌لبش جاخوش کرده بود، که هیچ غم‌جهان قادر به‌محو آن لبخندمرموز‌گونه‌اش نبود، بقچه را گره‌زده و با تکه‌ی به‌پشت خود آویخت. پتنوس‌‌ که در آن زغاله‌ها‌ی‌خمیر را گذاشته‌بود، به‌سر نهاده و روانه‌ی خانه‌ی کاکایش شد. هیجان‌زده بود، چطور نباشد، چندروزی بود در تب فراق‌یار می‌سوخت، امروز بلاخره دیدار طبیبش نصیب شده بود. از‌پستی بلندی‌‌های‌ کوه‌‌ِسنگی با احتیاط پایین‌شد، و به‌سوی درخت که‌ کنار دریا بود چشم‌ چراند، که آیا یارش آنجا است یا نه... هوا آنروز آفتابی‌بود، چهره‌ی ماه‌گونه‌اش با‌تابش آفتاب بیشتر‌ می‌درخشید. دوطرف‌‌دریا، کوه‌ها‌‌ی بلند‌بالای قرارداشت، اما دامنه‌های کوه که‌ به‌طرف دریا بود با انبوه از درختان قدونیم‌قد، گل‌های زیبا، وعلف‌ها احاطه‌شده بود. چند‌ سنگ‌ بزرگ سیاه‌رنگ هم در وسط‌ دریا بود. آنجا منظره‌ی زیبایی بود، زیبایی‌اش به‌نقاشی تابلو می‌مانست، نقاشی‌ که با دست‌خدا کشیده شده بود. ناگاه نگاهش به‌یار افتید، از فرط‌ِخوشی، قلب‌نحیفش به‌تالاپ‌وتلوپ افتاده و تند‌تر از قبل میزد. به‌طرف درخت‌رفت و با‌حیایی‌ که داشت نوک‌ِچادرش را به‌نیم‌رخ‌ خود کشید، و آنرا با دندان‌‌هایش محکم گرفت. سر به‌زیر انداخته بود، از حیا نمی‌توانست از دور به‌او خیره شود. حیا هم‌چون پیله‌ی به‌دور تن او تنیده شده‌بود، که جرات پروانه‌شدن نداشت که به‌دور شمع‌ عشق‌خود به‌پرواز دراید، چشم در چشمان‌ سبز‌رنگش بدوزد، و از استکان چشمانش جرعه‌ی از مهر بنوشد، که خسته‌گی‌‌فراق سه‌روز گذشته را از دل بزداید. پسرک‌ با لباس خاکستری‌رنگِ نظامی، زیر درخت‌کرات دقیقه‌ها چشم‌در انتظار لعل‌بدخشانی‌اش بود، تا اینکه این‌دیدار نصیبش شد. از دور به‌لعل‌خود می‌نگریست، دخترک‌ لاغر اندام در جامه‌ی گشاد کمرچین بلند، که شال‌سرخ‌رنگ گل‌سیب به‌سر داشت و هزارچند به‌زیبایی یارش افزوده بود، موهایش را بافته دوطرف رهاکرده بود، اما چند‌تاری از موهای سیاه‌رنگش از چادر بیرون‌زده، و باد آنها را به‌بازی‌گرفته بود. دخترِچابک بود، مگر زمانی‌که چشمش به‌پسرک افتیده بود، منظم با ناز و کرشمه راه می‌رفت. پسرک که در انتظار وی تکیه‌ به تنه‌ی درخت داده بود، از جا برخاست و چندقدمی به‌طرف او رفت. دختر نزدیک‌و نزدیک‌تر می‌شد و پسرک از خوشی بال‌ می‌کشید و در آسمان‌دلش پرواز می‌کرد. تا اینکه هر دو به‌هم رسیدن و زیر سایه‌ی درخت قرار گرفتند. پسرک سلام داد و احوال‌‌پرسی‌ کرد، مگر دخترک از ذوق‌زدگی اشک در چشمانش حقله‌بسته بود و چون‌دریایی بود که با تلنگری طوفان به‌جزرومد می‌افتاد، چو‌درخت‌ پاندوی‌ پیر به خود می‌لرزید، و در دلش آتش‌فشانی در حال‌فوران بود. پسرک دست به‌چانه‌اش برد؛ سرش را بلند کرد که به‌او بنگرد، مگر دختر نمی‌خواست با چشمان‌سرخ‌، اناررنگی‌اش به‌او بنگرد، و ضعف‌خود را نشان‌دهد. با پشت‌دستانش، اشک‌هایش را پاک کرد و جویایی احوال یار خود شد. سپس، چند دقیقه‌‌ی را با هم صحبت‌کردند، پسرک با مهر به‌ او می‌نگریست و دختر از حیا سر به‌زیر می‌انداخت...
این‌ملاقات تا ۱۲و ۳۰‌دقیقه ادامه‌داشت، آنها ناگزیر به خداحافظی‌کردن شدند، مگر هردو دل به‌فراق دوباره نمی‌دادن، بلاخره از هم جدا شدن و هریکی پی‌کار خود رفتند، دخترک به‌سوی خانه‌ی کاکایش رفت، و پسرک هم‌ بقچه به‌دست، به‌ پایگاه ارتش رفت.

۲۰۲۴/۲/۲۷
۱۱:۱۱ am*
#داستان کوتاه
#حسیباایوبی

hace 2 años

(۲۴)_صبر وقتی پای زندگی لنگید و اراده‌ام معلول گشت، عصای‌صبر؛ تنها امیدم شد برای عبور از شرایط بغرنج. #حسیباایوبی #واگویه_ زنده‌نویسی

hace 2 años

(*۲۴)_صبر

وقتی پای زندگی لنگید و اراده‌ام معلول گشت، عصای‌صبر؛ تنها امیدم شد برای عبور از شرایط بغرنج.*

#حسیباایوبی
#واگویه_ زنده‌نویسی

hace 2 años

(۲۳)_آلونکِ هوس
از زخم‌هایش سوی‌ استفاده کرد، وآلونک ناآباد هوس‌هایش را بنا نهاد.
زخم‌ها چه مایه درد سر اند!
اگر بگذارید دست آدمی به او برسد.

#حسیباایوبی

hace 2 años

(۲۲)_ با یاد خدا آرام می‌گیرم موقع خواب، وقت شکرگذاری، داشتن خواب آرام را بیشتر شکر می‌گویم. چون میان تردید‌ها خدا آهسته دست به سرم می‌گشت و می‌گوید: من هستم تو برای چی نگرانی؟ تو بخواب!
این‌گونه آرامش سراسر وجودم را فرا می‌گیرد و به‌خواب می‌روم.

#حسیباایوبی

hace 2 años

درود و سلامتی نثار اعضای عزیز کانال؛?**?
امیدوارم هرچه صفای دل، سلامت تن، لبخند، و عشق‌ِپاک از آن شما مهربانان باشد!
عزیزان؛
《۶۶‌روزی ماجرای دوست داشتن》 اولین اثر کوچکم به شکل پی‌ی‌اف است. اثر که محتوای عاشقانه دارد. جا دارد تعریف کنم که مدت‌ها بود از مسیر نویسنده‌گی و نوشتن منحرف شده‌بودم از برای مشغله‌های کاری، برای همین تصمیم گرفتم به‌نحوی آن‌روزها را جبران کنم. دوست داشتم ایده‌ای بیابم که بتواند مرا روز‌ها و هفته‌ها وادار به نوشتن کند. در پستوی ذهنم ایده‌ای "عشق" رسید. خوشبختانه با کمک این ایده توانستم گوشه‌ای از تجربه‌ عاشقانه‌ای دختری را بنویسم. با این که تلاش کرده‌ام بهترین خود را به‌کار گیرم تا یک اثر مفید برون کنم، امیدوارم برای‌تان خالی از درس و دانش نباشد. اولین اثرم است، پس تهی از کمی‌ و کاستی‌ها نیست‌، حقیقتا شروع هیچ‌کاری بی‌نقص نیست، اما امیدوارم یک انگیزه باشد که بتوام بعد‌ها اثرهای بیشتر بنویسم، و با همین نقص‌ها در زمینه نویسنده‌گی رشد کنم.
باز هم ممنون بابت خواننده بودن!
**

We recommend to visit

?? ??? ?? ????? ?

We comply with Telegram's guidelines:

- No financial advice or scams
- Ethical and legal content only
- Respectful community

Join us for market updates, airdrops, and crypto education!

Last updated 1 year, 9 months ago

[ We are not the first, we try to be the best ]

Last updated 1 year, 11 months ago

FAST MTPROTO PROXIES FOR TELEGRAM

ads : @IR_proxi_sale

Last updated 1 year, 7 months ago