مردی درسایه

Description
@darsayeh
آن چه نوشت های "شاهین سپهر"
We recommend to visit

?? ??? ?? ????? ?

We comply with Telegram's guidelines:

- No financial advice or scams
- Ethical and legal content only
- Respectful community

Join us for market updates, airdrops, and crypto education!

Last updated 1 year, 9 months ago

[ We are not the first, we try to be the best ]

Last updated 1 year, 11 months ago

FAST MTPROTO PROXIES FOR TELEGRAM

ads : @IR_proxi_sale

Last updated 1 year, 7 months ago

2 years, 8 months ago

پوتین های گل آلود را دم در شرکت درآوردم، دمپایی های پلاستیکی آبی آقای مقدسی را پوشیدیم و وارد شدم
مقدسی تا مرا دید با مهربانی مشکوکی گفت: با همون کفشا بیا تو آقا مهندس، امروز روز نظافته.
تعجب کردم، هفته پیش در یکی از روزهای نظافت وقتی با پوتین های گلی وارد شرکت شدم کم مانده بود با چاقوی آشپزخانه سلاخی ام کند.
"شمیم" کارشناس صادرات تعجب مرا که می بیند چشمک می زند.
چند دقیقه بعد می فهمم، امروز مساعده داده اند و مهربانی مقدسی بی دلیل نبود.
بوی پول چه می کند!

#شاهین_سپهر

@darsayeh

2 years, 8 months ago

گاهی یادآوری دوستان آشنا باعث می شود، بخاطر بیاوریم چنین پنجره ای داشته ام.
پنجره ایی که انصافا هیچوقت بازِ بازش نکردم.
و فقط گاهی،کمی بازش کردم تا اکسیژنی بگیرم اما هیچوقت جدی نگرفتمش.

در فاصله ای که ننوشتم، پیچیدم به جاده ناکجا و رفتم به قصد اقامت در سرزمین پریان!
اما نه اقامت یافتم و نه آبم با پریان مو طلایی چشم آبی به یک جو رفت.
نشد که مهاجرتم را ادامه بدهم. نشد که در ناکجا برگردم به اول خط و دوباره از نو شروع کنم.
دلتگ وطن نبودم. حتی دلتنگ آدمها نشدم.
دلتگ خودم بودم که در این آب و خاک جا مانده بود.
رفتم و بازگشتم.
پس هنوز همین جا هستم به قول دوستی لیاقت شهر فرنگ را نداشتم.
شهر بدنام خودم را می خواستم، با تمام سمی که توی فضاست و زهری که بر زبان آدمیانش جاری است.
برگشتم، ماندنم را نیمه تمام گذاشتم.
حالا در شرکتی کار می کنم، عنوان برجسته ای ندارم. اما حقوق بخور و نمیری می گیرم.
می خورم و نمی میرم. و بیشتر نمی خواهم و بیشتر نمی دانم.
خانه کوچکی دارم.
پس اجاره نشین نیستم.
اجاره نشینی سخت است.
در شهر فرنگ اجاره نشین بودم و سخت می گذشت.
یک اتاق زیر پله اجاره کرده بودم عینا مانند زیرپله های مخوف فیلمهای دهه چهل و پنجاه اروپا.
زیر پله نمور بود و سرد و بوی تند سیگاری که می کشیدم می چسبید به ساختمان و می ماسید به درو دیوارش.
سیگاری بودم اما همین ماسیدگی نمور به من نمی ساخت. هوا که سرد می شد سرفه های سخت و تند امانم را می برید.

باری به هرحال برگشتم.
می شد دوام بیاورم اما نخواستم.
#شاهین_سپهر
@darsayeh

2 years, 8 months ago

ماجرا این است که دکتری شیرازی  پس از معاینه حمید به این نتیجه رسیده بود که باید تكليف حمید  با پايين تنه اش مشخص شود.
بعد از این، حمید دیگر به من چیزی نگفت و  خبری از او نداشتم و نمی دانم دکتر چه کارهایی با او کرد و کجاهای او را برید و به کجاهای دیگر افزود!  و بالاخره براساس چه چیزهایی تصمیم گرفت که حمید دیگر پسر نباشد.

وقتي برگشتند رفتم در خانه شان و گفتم: مي خوام حميدو ببينم. مادرش گفت: چه كارش داري؟
گفتم: كاريش ندارم. مي خوام ببينمش. گذاشت بروم اتاقش و كنارش بنشينم. هيچ تغييري معلوم نبود خصوصن كه يك پتو تمام پايين تنه اش را پوشانده بود و صورتش با چشمهايي كه ديگر نمي درخشيد و به آدم خيره نمي شد, تاريك بنظر مي رسيد. خسته بود. از يك جنگ برگشته بود انگار.
چيزي به فكرم نرسيد بهش بگويم. چه  مثلن مي گفتم؟ كه زودتر خوب شود و شورت شنايش را بردارد برويم بيشاپور؟ كه صندلي اي كه رويش با كليد اسم دوتاييمان را حك كرده, خالي گذاشته ام تا برگردد؟
هيچ. حتا دست هم بهش نزدم. آنجا نشستم و بوي تلخش را, بويي كه حالا مي فهميدم بوي دخترانه اش بود, بالا كشيدم.

فرداش دوباره آمدم در خانه شان.
مادرش اين بار راحت تر حرفش را زد. گفت حميد ديگر دوست ندارد با من بگردد. گفت بروم پي علافي ام. خب معلوم شد به نظر مادرش هرچه حميد و من توي آن شانزده سال انجام داده بوديم علافي بوده.

تمام آن سال به اين فكر كردم كه جرا تا وقتي او  پسر بود روزي يك بار نبوسيده بودمش. و برای همین تلافی اش را جای دیگری درآوردم و ديگر بوسيدن همه شد جزئی از برنامه روزانه ام.
و احتمالا  اگر مديرمان به پدر نمي گفت، كه شك دارد من دجار انحراف اخلاقي هستم یا نه و پدر مرا پيش روانشناس نمي برد شاید تا همين امروز همه ي دوستان خود و تقريبأ دوستان بقیه را موقع سلام كردن بغل مي كردم و مي بوسيدم و موقع خداحافظي بغل مي كردم و مي بوسيدم و كلن مدام کارم این می شد که همه را بغل کنم و ببوسم.
هرچند کار به آنجا نمی رسید زیرا مرحله بعدی آغاز شد که  در آن نسبت به دوست شدن با آدمها حس بدي داشتم. مي ترسيدم وسط دوستيمان طرف تغيير جنسيت بدهد و مجبور شوم بروم پي علافيم.

روزي كه حمید غرق شد تازه يك دختر يك ساله بود.
گير كرده ميان لجنهاي رود بيشاپور, يقه ي مانتويش كنار رفته بود و سينه اش مي درخشيد و من براي اولين بار توي آن سالها حميد را دختري مي ديدم كه دراز كشيده بود و قوز نكرده  و توجهي به نگاه هاي بچه ها نداشت. زمستان بود و نمي شد نزديك رفت و مردم هم كوهی بودند كه نمي شد از آنها رد شد و آنجا بود كه براي اولين بار حس پشيماني از اينكه چرا هر روز نبوسيده بودمش و چرا آنقدر او را نمی شناختم بیشتر باور  كردم.
بچه ها وقتي آمبولانس نعش كش رد ميشد و به سمت اتوبان كازرون مي‌ يچيد برگشتند و نگاهي به عقب انداختند. اما من ديگر نمي توانستم نگاه آخر را بيندازم و فقط با كنار چشمهايم به سمت راست كه هنوز آب بيشاپور نرم و روان بود, به زير درخت انجير، جايي كه رختكن ما بود نگاه كردم و به سنگهاي صیقلی كه حميد روی هم چيده بود و هنوز دستنخورده روي هم سوار بودند نگاه كردم،
اسبِ نرینه‌ی شاپور از پشت سنگ‌چین‌های روی هم انباشته شده، پیدا بود و من، سرم را کج کردم و به سنگ‌های صیقلی حمید و مجسمه‌ی شاپورِ پیروز و والرین محبوس كه هنوز ‌درپای اسب افتاده بود بدرود گفتم.

نویسنده: دوست عزیزِ دوست عزیزم آقای Mim

@darsayeh

2 years, 8 months ago

"او بعد از آن زمستان نبود ديگر"

دوست‌هايي كه به پُست آدم مي‌خورند تقسيم مي شوند به زن‌ها, مردها و يك چيزي بين اين‌ها. هميشه ب‌نظرم رسيده كه ترسناكترين معامله‌اي كه خداوند مي تواند با آدم كند اين است كه يك چيزي بيافريندش بين مرد و زن.

سال دوم دبيرستان, تنها تجربه‌اي كه از با زنها بودن داشتم پسر همكلاسي زيبا و آرام قوز كرده اي بود كه بود و خيلي كم حرف مي‌زد و خيلي تنها بود و خيلي هم پسر نبود. خيلي دختر هم نبود ولي. چون اگر بود دليلي نداشت همكلاسي من باشد و رفيق شناي چهارشنبه ظهرها و بشود تنها تجربه‌ي با زن بودن من.
هر دو اهل روستاي كوچكي به نام دوان بوديم. چهارشنبه ها مي رفتيم بيشاپور كنار سنگ نوشته هاي تنگ چوگان
چراغ هاي نيمه محو را مي ديديم, زمین بازی دره تنگ چوگان را می‌دیدیم‌.  غار را كه قامت بلند شاپور محافظش بود مي ديديم و. زير نگاه هاي سنگي بيشاپور و اسبش و والرين برهنه مي‌شديم؛ برهنه مي شدم و حميد را كه محكم شلوارش را چسبيده, سر زيرانداخته بود وادار به برهنه شدن مي كردم: مگه دختري!؟ بكش پايين ديگه!  و مي پريدم توي رود. حميد بالاخره مي آمد, خجول و قوز كرده اما كشيده پايين به هرحال, انگشت پا مي ساييد به كف رود و آرام آرام نزديك مي شد.

به آنجاها رسيده بوديم كه بدنهاي همدیگر را برانداز كنيم و تفاوت برجسته گي ها را ببي نيم و شرم كنيم و چشم برگردانيم, گاهي دستمان ناخواسته به شانه ها و سينه هاي هم ماليده شود , متوجه تغييرات ناچيزي در تن يكديگر شويم و ناديده نگيريم اين چيزها را. به آنجاها ولي نرسيده بوديم كه به زبان بياوريم چرا سينه هاي تو اينقدر درشت و نرمند و آن برامده گي نرم زير شورت تو چيست. شنا مي كرديم. روي آب حميد كه دراز مي كشيد, ديگر فقط خلسه ي آب و گرماي نور بود و بازي سايه ها بود كه بود.

موهاي خرمايي نرم و چشمهاي قهوه اي حميد آدم را بين چيزهاي جهان بلاتكليف باقي مي گذاشت. اگر مثل من رفيق نزديكش بوديد و همه ي جيك و پيك هم را مي دانستيد, متوجه مي شديد كه توي چشمهايش يك چيزهايي معلق, درحال وول خوردن اند كه توي چشمهايي ديگر پيدا نمي شوند. او, حميد هميشه مثل يك جوجه گنجشك سرماخورده, نياز داشت كه بهش كمك كني و توي دبيرستان پسرها به همچين آدمي محل سگ نمي گذارند. به همين خاطر هميشه تنها بود و من هم كه با نصف همكلاسي هام به خاطر كتك زدنشان, يا كتك خوردن ازشان قهر بودم. اين بود كه با هم دوست بوديم.
حميد سلام كه مي كرد گونه ام را مي بوسيد. خداحافظي كه مي كرد گونه ام را مي بوسيد و كلن هي داشت گونه ام را مي بوسيد. با اينكه اين كارش هيچ چيزي را ثابت نمي كرد اما من نمي توانستم باهاش كنار بيايم و خوشتر داشتم مثل آدمهاي ديگر باهام دست بدهد و برود پي كارش. رفيق شناي چهارشنبه عصر ها. تنها دعواي احمقانه مان به خاطر فوتبال بود. او طرفدار استقلال بود و من پيروزي. وقتي پيروزي از استقلال باخت حميد شروع كرد به خنديدن. من هم با پشت دست كوبيدم توي صورتش و گفتم: حالا بخند. ديگر نخنديد. بغضش گرفته بود و دماغش خوني,  بايد ميرفت صورتش را مي شست.
تا يك هفته با هم حرف نمي زديم. از كنار هم كه مي گذشتيم كجكي بهم نگاه مي كرديم و سريع رد مي شديم. آخر هفته برادرم كتاب هري پاتر و تالار اسرار را بهم داد و گفت اين را حميد داده. لاي كتاب برگه اي بود كه توش نوشته بود: من هم طرفدار پيروزيم.
بعد از آن ديگر فقط با بقيه بود كه دعوا مي كرديم.
دعوا اينطور شروع مي شد كه يكي ناغافل دست مي كشيد به سينه ي حميد و مي گفت: من شير مي خوام! حميد سرش را پايين مي آورد و بيشتر قوز مي كرد. پسر دوباره داد مي زد: يالا گفتم شير مي خوام! بده بمكم!
حميد دستهايش را صليب مي كرد روي سينه اش و مي ترسيد. فقط مي توانست بترسد حميد. سلاحش ترس بود و در مقابلِ پسرها اصلا سلاح بدربخوري نبود. من از همان نزديكي‌ها پيدام مي شد و  رسيده نرسيده به پسر  مي گفتم: از ننه ت شير بخواه! و دعوا مي شد.
اگر طرف را مي زدم بلند مي شدم خودم را مي تكاندم و بدون اينكه به حميد نگاه بيندازم مي رفتم توي كلاسی جایی مي نشستم.
اگر هم كتك مي خوردم - و معمولن اينطور بود - بلند می شدم نفس نفس‌کنان راهم را مي كشيدم و مي رفتم و حميد هم به دنبالم, روي تپه ي پشت مدرسه, مشرف به كلاس‌ها مي نشستيم و ازين كه دنيا چقدر گوه است و كاريش هم نمي شود كرد حرف مي زديم. آنموقع ها چقدرگوه بودن دنيا به همين كتك خوردن ها بستگي داشت.

تا اينكه يك روز, حميد ديگر كارش در اين دنيا به عنوان يك پسر تمام شد و تبديل شد به يك دختر شانزده ساله به نام حميده.
... ادامه دار است حتما
.
@darsayeh

3 years, 3 months ago

گوش کن ببین؛ کمال قلیچ **‌داراوغلو کاندیدای ریاست جمهوری ترکیه چه گفته؟

?در صورت پیروزی در انتخابات، بزرگراهی خواهیم ساخت که ترکیه را به چین وصل کند و این بزرگراه آذربایجان را دور خواهد زد و از ایران عبور خواهد کرد**.

وقتی این چراغ سبز کمال برای ایرانی ها را دیدم بسیار متعجب شدم.
برای اینکه این چراغ سبز نشان می دهد از نظر این سیاستمدار ترک و در ترازوی قدرتهای تاثیر گذار منطقه ایرانی ها چه آنها که در ترکیه زندگی می کنند و چه مجموعه داخل جغرافیای ایران چه موقعیتی دارند.
چقدر سنگین هستند بطوریکه او این ریسک را به جان پذیرفته که برای پیروزی بر اردوغان بهترین راه کسب حمایت ایرانی هاست.
این گفته، چند چیز دیگر راهم روشن می کند، آینده ایران سیاه و مبهم و فلاکت زده نیست و احتمالا پالس های مثبتی دیده شده، زیرا هیچ قمار بازی روی اسب مرده شرط بندی نمی کند.
قلیچ اوغلو خیلی خوب می داند این جمهوری اسلامی بود که پس از شورش های ترکیه از اردوغان حمایت و زمینه را برای بازگرداندن او به قدرت فراهم نمود.
اما اردوغان دودوزه باز آنچنان که شاید و باید قدر  خدمتی که همسایه کناریش انجام داد را ندانست یا قدرت او را دست کم گرفت.
بنابراین تاثیر حمایت کمال قلیچ از ایرانی ها در پایان این انتخابات چند چیز را مشخص می کند.
آیا ایرانی ها واقعا قدرت ناثیر گذاری بر انتخابات ترکیه را دارند؟
آیا اردوغان دوباره قدرت ایران را جدی گرفته و حاضر به امتیاز دهی خواهد شد
و سوم اینکه؟
آیا پیام کمال قلیچ از طرف ایرانی ها جدی گرفته می شود؟
#شاهین_سپهر

@darsayeh

3 years, 5 months ago

در حال و هوای چهل سالگی بفهمی یک جفت برادر خواهر دو قلوی ۱۷ ساله هم داری.
به قول مریم این را کجای دلم بگذارم؟ نه باباجان خداوکیلی این را دقیقا کجای دلم بگذارم؟
ری اکشن مامان به برملا شدن این راز خیره کننده است، با اصرار می گوید؛ پدرت مرد خوبی بوده و هیچ معلوم نیست چه اتفاقی افتاده که اینطور بیگدار به آب زده، بعد داستان هم مجبور شده زن را بگیرد و این زندگی دوگانه را رقم بزند. حیف بچه ها نباشد اینطور آلاخون والاخون، خواهر و برادر شمایند این را بفهمید.
بیگدار؟
منهم زیاد بیگدار به آب زده ام اما شکم هیچکس بالا نیامده.
بچه ها و مادرشان گرفتار هستند اجاره خانه ها بالا رفته حقوق کوچکی که بابا برایشان در نظر گرفته کفاف ادامه زندگی در تهران را نمی دهد. زن حالا به مامان رو انداخته و مادر ساده ماهم درحال پختن ماست که بچه ها را زیر چتر خود بگیرد. در خانه خودمان تا دیپلمشان را بگیرند.
خر درون مادر را دوست دارم. اما با خر درون من سازگاری ندارد، خر من به شدت تمایل دارد به این خر ساده دل و بارکش جفتک پرانی کند.
#شاهین_سپهر

@darsayeh

3 years, 6 months ago

پدر ما و زن دوم!؟
بعد یازده سال از فوت بابا، دو سه روزی است با خبر شده ایم که خانواده مان بزرگتر از چیزی است که فکرش را می کردیم.
بابا زن و بچه دیگری هم دارد. هم مادر اضافه کرده ایم هم خواهر و برادر.
یعنی که بابا نامردی نکرده به جای من هم ازدواج کرده و و شکرکه موتورش هم خوب کار می کرده و یک دختر و یک پسر هم درست کرده است.
چند روز پیش که مادر با حیرت و تعجب موضوع تماس زن پدر دیگرمان را خبر داد. بیش از آن مبهوت بود که غمگین شود.
اما من باور نکردم. فکر کردم لابد شیوه جدید کلاهبرداری است. آمار مردهای مرده را می گیرند و بعد با نسبت دادن خود به آنها تقاضای پول مهریه و خرجی می کنند.
اما وقتی زن دوباره با مادر تماس گرفت و قرار دیدار گذاشتند موضوع فرق کرد.
به مامان گفتم؛ نباید با آن زن قرار ملاقات بگذاری، این گند و گه هرچه هست بیشتر هم زدنش بوی کثافت بیشتری را بلند می کند.
اما مامان به قول خودش از همان پشت تلفن چیزهایی از زن شنیده بود که ندیده باورش کرده و حالا دیگر محال بود که نخواهد او را ببیند.
و بعد هم دیدار و پشت آن باز هم دیدار. فردا شب هم قرار است من و سهیلا با مادر دوم و خواهر و برادر دیگرمان آشنا شویم.
شکر که پدر هیچوقت ثروت دندان گیری نداشته که حالا از تقسیم میراث میان میراث خورهای جدید وحشت زده شوم.
یک خانه کوچک که همیشه به نام مادر بوده و یک تکه زمین پرت در روستایی متروک که از همان زمان خریدن به نام من خریدش.

#شاهین_سپهر

@darsayeh

3 years, 6 months ago

روزهای سختی است، حتی در اشل یک مجرد با کار ثابت و حقوق مکفی هم روزگار سختی است.
آنقدر سخت که نمی توانم به خریدن خانه ای نقلی یا حتی عوض کردن ماشین فکر کنم.
ازدواج و سرو سامان دادن به زندگی پیشکش.
مامان اصرار دارد تو ازدواج کن، خانه و ماشینش از من! راه حلش این استمن بروم خانه او زندگی کنم و او برود اتاق کوچکی برای خودش اجاره کند.
همیشه خندیده ام و همیشه گفته ام، چرا نگران من هستی؟ تصمیم در مورد کی و چطور ازدواج کردن را بگذار به عهده خودم.
و او همیشه غصه خورده و گفته؛ اگر به خودت باشد که داماد شدنت به عمر من قد نمی دهد.
حرفی که به شوخی و خنده از کنارش می گذرم اما فکرم را شدید مشغول می کند.
هر طور به قضیه نگاه می کنم، شدنی نیست. سروسامان گرفتنی که روز به روز دور از دسترس تر می شود.

#شاهین_سپهر

3 years, 8 months ago

آیا ممکنه یک تکه ابر سیاه چنان به آسمان چسبیده باشه که روی ماه رو برای همیشه بپوشونه؟
ابر کنار میره و ماه بیرون میاد،
و شب تموم میشه و خورشید بیرون میاد.
این سیاهی محکوم به شکسته
مثل روز برای من روشنه
#شاهین_سپهر

@darsayeh

3 years, 8 months ago

دردناک است اما دلم می خواست
از میان کسانی که دشمنشان می دانم
دوستی می یافتم.
کسی که چشمانش را به من بدوزد
و من در اعماق چشمانش مهربانی را بیابم.
#شاهین_سپهر

@darsayeh

We recommend to visit

?? ??? ?? ????? ?

We comply with Telegram's guidelines:

- No financial advice or scams
- Ethical and legal content only
- Respectful community

Join us for market updates, airdrops, and crypto education!

Last updated 1 year, 9 months ago

[ We are not the first, we try to be the best ]

Last updated 1 year, 11 months ago

FAST MTPROTO PROXIES FOR TELEGRAM

ads : @IR_proxi_sale

Last updated 1 year, 7 months ago