?? ??? ?? ????? ?
We comply with Telegram's guidelines:
- No financial advice or scams
- Ethical and legal content only
- Respectful community
Join us for market updates, airdrops, and crypto education!
Last updated 1 year, 9 months ago
[ We are not the first, we try to be the best ]
Last updated 1 year, 11 months ago
FAST MTPROTO PROXIES FOR TELEGRAM
ads : @IR_proxi_sale
Last updated 1 year, 7 months ago
#BAD_BOY
#_27
پسر کلافه دستی به صورتش کشید و گفت
_نمیدونم! دلم میخواد سر به سرت بزارم و همش و اذیتت کنم.
ربکا از اینهمه رک بودن پسری که کنارش نشسته بود و از حس احمقانش میگفت دهنش باز مونده بود و حرفی برای گفتن نداشت.
تنها چیزی که تونست بگه شب بخیری بود و بعد با برداشتن صندل های سفیدش از روی شن ها بلند شد. با نگه داشتن در و دیوار هر چیزی که میتونست کمکش کنه تا با سر نخوره زمین، خودش رو به هتل رسوند. کارت هتل رو پیدا کرد و در رو باز کرد.
بدون اینکه ارایشش رو پاک کنه و یا لباسشو در بیاره، تنها به در اوردن صندل هاش بسنده کرد و خودش رو پرت کرد روی تخت و در ثانیه خوابید.
.....
سردرد داشت ولی نه اونقدر که بخواد ادا در بیاره و به کارش نرسه. هرچند کاری هم نداشت ولی خب. ارایش دیشبش که روی صورتش نابود و وحشتناک شده بود رو پاک کرد و فقط ی تینت صورتی زد. مایوی ابی رنگی پوشید و روش هم ی رومایوای و بعد کیف حصیریاش رو برداشت و توش ضد افتاب ، کلیپس ، گوشی و ی پارچه برای افتاب گرفتن برداشت.
دقیقا رو به روی هتل ساحل بود یا چند قدم میرسید. رومایوای رو در اورد و با بستن موهاش با کلیپس جمع کرد و وارد اب شد. تا جایی رفت که اب تا روی شونه هاش بود و مشغول به شنا کردن شد.
تقریبا نیم ساعتی شنا کرد و وقتی داشت به سمت ساحل میومد کوروش رو دید. سمتش رفت و گفت
_چطوری عکاس؟
پسر با انگشتش خط های نامفهومی رو شن ها میکشید
_نمیدونم
ربکا پارچه اش رو پهن کرد و روی قسمتی ازش نشست و گفت
_خب ی دلیل بیار که ببینیم باید خوب باشی یا بد!
کوروش نگاهی به ربکا کرد و دوباره به کشیدن خط هاش ادامه داد
_ام..
ربکا لبخندی زد
_هلیا، درسته؟
پسر ناخوداگاه با شنیدن اسمش لبخندی رو لبش نقش بست
_درسته! هلیا.
ربکا:خب بگو ببینم هلیا چی؟
کوروش دیت از کشیدن خط روی شن ها برداشت و به آب تمیز و زلال جزیره خیره شد
_احساس میکنم همینجور بیشتر ازش خوشم میاد. رفته رفته انگار متوجه میشم ی حس واقعی دارم بهش نه ی هوس. ولی اون انگار نه انگار هیچی عین خیالش نیست.
ربکا لبخندی زد و گفت
_خب دیوونه ای دیگه! اون که نمیدونه تو چه حسی بهش داری چجوری بخواد به حست واکنش نشون بده؟
کوروش:راست میگیا!!!
ربکا محکم کوبید پشت کوروش
_اره دیگه پس چی؟
کوروش متعجب به ربکا نگاه کرد
_خب چرا میزنی دختر؟
ربکا شونه اب بالا انداخت و گفت
_دست خودم نیست!دور و بریام ی دست از من کتک خوردن همه.
کوروش بلند شد
_پس من برم تا قطع نخاع نشدم. مرسی ازت.
ربکا برای کوروش بای بای کرد و مشغول زدن ضد افتاب به صورتش شد و بعد زیر نور افتاب دراز کشید.
هنوز دو دقیقه نشد که سایه ی شخصی رو روی خودش احساس کرد. لای پلک راستش رو باز کرد و با ارتا مواجه شد که همینجور زل زده بود به صورتش.
ربکا بلند شد و گفت
_چیزی شده؟
ارتا: نه فقط کارمون شروع شده. عکاسا و کارمندامون الان میان ممنون میشم بلند شی و بری.
ربکا اخم کرد و گفت
_مگه چیکارتون دارم من؟ شما به کارتون برسید منم افتاب بگیرم.
ارتا دستی به موهاش کشید و گفت
_الیار! اون خیلی هیزه برای خودت میگم که زیر نگاه های کثیف و سنگینش اذیت نشی.
ربکا ابروهاش رو بیشتر توهم کشید
_نخیر اذیت نمیشم برو سرکارت.
#BAD_BOY
#_26
شامشون رو خوردن و تصمیم گرفتن برای گذروندن ادامه ی شب برن کلاب.
شات های ودکایی که براشون اورده بودن به ربکا چشمک میزد. نمیخواست مست کنه ولی نمیتونست جلوی خودش رو بگیره، بیاد به ی جزیره، بیاد کلاب، ودکا براشون سرو کنن و نخوره؟ بیخیالی زمزمه کرد که بخاطر صدای کر کننده ی موزیک حتی خودشم نشنید چی گفت. شات ودکا رو گرفت و تیکه لیموی کنارش رو توی دست دیگش گرفت. سریع شات رو بالا رفت و بعد لیمو رو خورد تا تلخی ودکا از دهنش بره.
پشت به پشت پا به پای دخترا شات میزد و چیرز میگفت. حتی تولد رها هم اینقدر مست نکرده بود. انیا بین اونهمه جمعیت چشمش به برادرش خورد و دست ربکا و هلیا رو کشید و سمتش رفت.
ی دختر به ارتا چسبیده بود و ارتا هرکاری میکرد نمیتونست از خودش جداش کنه. واسه همین بیخیال شده بود و برای بوسه همراهیش کرد. دختراهم دقیقا وقتی رسیدن که اون دختر لباهای ارتا رو روی لباش فشرد و مشغول بوسیدنش شد. ارتا جذاب بود، خیلی جذاب بود و هر دختری دنبالش بود.
توی کلاب، مهمونی، جلسه های کاری، مسافرت ها همه جا دخترهایی بودند که با دیدن ارتا براش غش و ضعف میکردن و ارتا هم دست رد به سینشون نمیزد و تنها با ی پوزخند همراهیشون میکرد. یکی نیست بهش بگه تو که دوست نداری و با حالت مسخره ای باهاشون همکاری میکنی چرا اصن ی جواب قاطعانه و ی نه بهشون نمیگی؟
انیا باحال چندشی سمت داداشش رفت و بین راه یعنی همین چند قدم رو چندین بار تلو تلو خورد، دستش رو بالا برد و موهای بلوند و بلد اون دختر رو گرفت و دور دستش پیچید و کشیدتش.
انیا اصلا از این دختربازی های ارتا خوشش نمیومد و هزار بار هم باهاش بحث کرده بود تا حداقل جلوی انیا و دوستاش اخلاق و رفتار فوق العاده ای که داره و کششی که دخترا سمتش دارن رو نشون نده، ولی کو گوش شنوا؟ ارتا همیشه اهمیتی به حرفای انیا نداده و بازم قرار نیست بده!
اینکه دختره درحال داد و بیداد کردن زیر دستای انیا بود اهمیتی نداشته براش. مهم این بود که بقیه فکر نکنن انیا دوست دخترشه و کل شب براش زهر نشه و نتونه به خوش گذروندن برسه!
ربکا کنار ارتا نشست و مشغول تماشای صحنه ی رو به روش یعنی همون کتک خوردن دختری از طرف انیا و کوروشی که سعی داشت جداشون کنه و هلیایی که به زور رو پای خودش ایستاده بود سعی داشت کوروش رو کنار بکشه چون به خوبی حتی وقتی مست بود و هوشیار نبود میدونست کسی نمیتونه جلوی انیا رو بگیره.
بلخره ارتا خواست بلند شه و بره انیا رو از روی دختره جمع کنه که ربکا دستش رو روی دست ارتا گذاشت و با لحنی که قشنگ مشخص بود خیلی مسته گفت
_ولش کن، هرکاری کنی اون تا حرصش رو خالی نکنه بیخیال نمیشه!
ارتا نگاهی به ربکا انداخت و بعد از روی صندلی بلند شد و از کلاب خارج شد. چند دقیقه ای گذشت که انیا موهای دختره رو ول کرد و داشت تهدیدش میکرد. ربکا سمتش رفت و دم گوشش گفت
_من میرم ساحل، این دختره رو هم ولش کن دیگه جون نمونده براش.
ربکا سمت ساحل رفت و وقتی به ساحل رسید صندل هاش رو در اورد و پاهاش رو روی شن های سفید رنگ گذاشت. جلوتر رفت و به شن های مرطوب تر و خیس تر رسید. پاهای برهنهاش وقتی شن های مرطوب بهش برخورد میکردن درخشش ابی رنگی ظاهر میشد. بارها و بارها خداوند رو شکر کرد بخاطر زیبایی و جادویی بودن این جزیره.
درخشش ابی رنگ بخاطر پلانکتون های بیولومنسسنتی ایجاد می شد. روی شن های مرطوب نشست و به دور دست ها خیره شد. چیزی معلوم نبود ولی فکرش اروم بود.
با احساس اینکه کسی کنارش نشست چشماش رو بست. میدونست کی بود از بوی عطرش متوجه شده بود. امروز چندین بار اونقدری بهش نزدیک شده بود که به خوبی بوی عطرش رو شناخت.
ارتا:خلوت کردی!
ربکا چیزی نگفت و ارتا ادامه داد
_اوهوم، به نظر منم سکوت بهترین راه برای فرار کردن از یک جواب قاطعانهست!
ربکا نگاهی به ارتا کرد سرش رو کج کرد.
ربکا:چرا امروز اینقدر جلوی چشممی؟
مست بود ولی متوجه ی حرکات و اتفاقات اطرافش بود.
#BAD_BOY
#_23
ربکا متعجب بهش خیره شد و گفت
-چی گفتی؟ داری خبرچینی منو میکنی؟
آنا با جیغ گفت
-تو داری منو از پروژه خارج میکنی؟؟
ربکا: سوالمو با سوال جواب نده بی نظاکت!
نینا دست ربکا رو گرفت و گفت
-ربکا بیا بریم باهاش دهن به دهن نشه اون همینجوریش نفهمه!
ربکا دستش رو از توی دست نینا کشید
-برای بار دوم میگم خانوم قادری نه ربکا.
نینا تند تند سرش رو تکون داد و ربکا بدون توجه به اون دوتا کودن برگشت به کشتی. اصلا باورش نمیشد کارمندای شرکت میروس اینقدر رو مخ باشن.
کنار انیا نشست و با خشم به اون دوتا که داشت وارد کشتی میشدن نگاه کرد.
ارتا: خوردی با چشات کارمندامو
ربکا با حرص گفت
-چرا تو اینقدر به من میپیچی؟ کارمندات ارزونی خودت باشن اصلا فکر نمیکردم اینقدر خل و چل باشن. از شرکت میروس انتظار نمیرفت اصلا.
ارتا به لبخند به اون دوتا نگاه کرد و گفت
-درعوض خوشگل و خوش هیلکلن!
دختر ناباور بهش خیره شد
-تو خیلی پست و حقیری!!!!!!
ربکا تا وقتی به جزیره برسن مثل دشمن خونی به آنا نگاه میکرد و تو سرش نقشه ی مرگش رو میکشید. باز نینا نسبتا قابل تحمل تر بود تا انا ولی اون رو هم دوست نداشت.
....
وارد اتاقش شد و چمدونش رو گوشه ای گذاشت. سمت تراس رفت و در رو باز کرد. چند نفس عمیق کشید و وقتی خواست برگرده صدایی شنید
-زودتر استراحت کن تا دو ساعت دیگه میریم برای کار! البته کلا تو استراحت بودی پس نیاز نداری!!!
ربکا چشماش رو با حرص بست و نفس عمیقی کشید. چی داره رخ میده؟ چرا هرجا همجا هر وقت این میروس هست؟ به تراسِ اتاق بغلی نگاهی انداخت و بعد بی توجه به ارتا رفت داخل اتاقش.
چمدونش رو باز کرد و لباساش رو توی کمدهای هتل چید تا راحت تر بتونه پیداشون کنه. جمعا یک ساعت یا چهل و پنج دقیقه فرصت داشت. غذایی برای خودش سفارش داد و مشغول شد.
به ساعت نگاه کرد. چیزی تا تکمیل شدن اون دوساعتی که ارتا میگفت نمونده بود. لباساش رو با یک دامن و نیمتنه ی سفید به همراه صندل های سفید عوض کرد و با برداشتن تلفنش و کارت اتاق رفت بیرون.
با دیدن انیا و رها و هلیا سمتشون رفت. اصلا چرا این سه تا همش باهم بودن؟ حقیقتا اومدنشون فایده ای نداشت ولی با اصرار های هلیا برای گرفتن بلیط اضافی برای خودش و انیا موفق شد که حالا همراهشون به مالدیو بیاد.
کم کم همه پیداشون شد و با راهنمایی میروس به ساحل رفتن. بچههای آرجی کاری نداشتن و فقط برای اینکه شرایط کار رو ببینن اومده بودن. عملا چهار نفر بودن یعنی همون انیا و رها و هلیا و خود ربکا.
مدیریت صحنه لوکیشن رو برای عکاسی انتخاب کرد و مدل ها هرکدوم تیکه ای از کالکشن رو تن زده بودن.
عکاسی که نمیشناخت مشغول تنظیم دوربین ها و نور بود به کمک چند نفری و قیافش داد میزد که چقد هول و هیزه. اصن تو شرکت میروس همه اینقدر نچسب و هیزن؟
ربکا از فرصت استفاده کرد و عطرها رو اورد و تا وقتی کوروش بیکار بود ازش درخواست کرد تا از عطرها عکاسی کنن.
ربکا عطر رو روی شن های سفید رنگِ جزیره گذاشت و با چند تا گل رنگی کنارش و کادر زیبایی رو برای عکاسی درست کرد.
همینطور مشغول عکاسی و درست کردن کادر مناسب با وسایل و اجسام مختلف از جمله کلیپسی که طرح گل داشت و به موهاش زده بود!
کار ساده ای بود چون فقط سه رایحه عطر به کالکشن اد کرده بودن و به زودی و خیلی راحت عکاسی کردن ازش.
تشکری از کوروش کرد و دیگه کاری نداشت. شیرنارگیلی سفارش داد و روی شن ها نشست.
#BAD_BOY
#_22
اخرای فیلم دوم بود که خلبان گفت کمربندشون رو ببندن و ازجاشون تکون نخورن. ارتا با دستش هی به بازوی ربکا میکوبید تا بیدارش کنه ولی زهی خیال باطل. اینقدری خوابش عمیق بود که با تکون دادنای ارتا حتی یک اینچ از جاش تکون نخورد.
ارتا کلافه خودش کمربند ربکا رو بست و همچنان سعی در بیدار کردنش میکرد. در اخر با صدای نسبتا بلند ولی نه درحدی که همه بشنون اسمش رو توی گوشش صدا زد و باعث شد ربکا از ترس یهو به جلو پرتاب شه و با سر به صندلی جلویی بخوره.
دستش رو روی سرش گذاشت و گفت
-میروس ، این اخلاق وایکینگی رو کنار بزار
ارتا شونه ای بالا انداخت
-به من چه. سه ساعته مثل خرس خوابیدی هرکار میکنم بیدار نمیشی. الانم هواپیما نشسته لطف کن اون کمربندو باز کن بریم.
ربکا از پنجره ی کنارش بیرون رو نگاه کرد. راست میگفت هواپیما نشسته بود. سریع کمربندشو باز کرد و با برداشت کیفش و گوشیش از جاش بلند شد.
چمدوناشون رو تحویل گرفتن و کنار اسکله منتظر کشتی بودن تا به جزیره ی رادهو برن.
ربکا کلافه نگاهش رو چرخوند و روی یک نیمکت ثابت موند. روی اسکله کلا یدونه نیمکت بود که هم یکی از مدل های دختر هم کوروش و هم ربکا داشتن به اون نگاه میکرد و بعد به هم.
ربکا نزدیک تر بود ولی تا خواست به خودش بجنبه کوروش نشست و اون دختر هم هول شد و افتاد روش. ربکا از حرص که خودش نتونسته بشینه اونجا شونه ای بالا انداخت و حتی نرفت کمک اون دختر و در اخر اون با سر کوبیده شد به سطح چوبی اسکله.
ربکا به زمین خوردنش نگاه کرد و زیر لب گفت
-خب مشنگ الان جای پوشیدن صندل پاشنه بلنده؟
-موافقم
با صدایی که از پشتش دقیقا دم گوشش شنید به سرعت چرخید و ارتا رو دید. اشاره ای به اون دختر که حتی اسمشم نمیدونست کرد
-اینا مدل های شرکت میروسن دیگه از کارمندای میروس بیش از این انتظار نمیرفت.
و بعد نگاهش رو سوق داد به سمت نینا که با استایل مهمونی و کفشی با پاشنه هایی که دوبرابر پاشنه های کفش اون مدل بودن مشغول گرفتن سلفی بود.
پسر خندید و با اشاره کردن به کلاهِ ربکا که به زمین افتاده بود گفت
-خداروشکر که کارمندم نیستی! وگرنه ی نابدتری از تو میومد و کلی مسخره میکردتمون
ربکا با حرص دندوناشو بهم سابید
-من صاحب برند آرجی ام حتی تصور اینکه کارمند تو باشم باید برات رویا باشه.
ارتا زوم رو لبای ربکا بود و حرفی نمیزد. وقتی دید حرفی نمیزنه محکم کوبید به بازوش و گفت
-چته؟ زبونتو موش خورده؟
ارتا به خودش اومد و دستش رو به سمت لبای ربکا برد گفت
-لبای خوش فرمی داری!
ربکا سریع پیش دستی کرد و قبل از رسیدن انگشتای ارتا به لباش دوتا دستش رو روی لباش گذاشت و با حالت بدی بهش نگاه کرد. کمی فاصله گرفت و گفت
-خیلی هیزی مَرد! تو ، تو ادم خطرناکی هستی واقعا! از تو بعیده. بخاطر منفعت شرکتِ معروفت هم که شده دست بردار.
ارتا پوکر بهش خیره شده بود و در اخر گفت
-تموم شد؟ کشتی رسید سوییتی! بیا بریم.
چشم غره ای بهش رفت و بی توجه به ارتا وارد کشتی شد. نینا و اون دختر مدل هم باهم در رقابت بود که کی برسه و در اخر دوتاشون باهم با سر خوردن زمین. ربکا نفس عمیقی کشید و از کشتی خارج شد و سمت اون دوتا رفت. یک دستش رو طرف نینا و دیگری رو طرف اون دختر گرفت. با خشم به اون دختر گفت
-اسمت چیه؟
دختره با پرویی گفت
-آنا هستم! شما کی باشی؟
ربکا پوکر بهش زل زد و دستش رو ول کرد و دوباره افتاد زمین.
ربکا: مدل صحبتت رو اصلاح میکنی! نمیتونم تحملت کنم و در اخر ممکنه همین امشب برگردی ونکوور ، پس حواست رو جمع کن.
آنا: تو اصن کی باشی که منو تهدید میکنی؟ که منو میخوای بفرستی ونکوور اره؟
و بعد با صدای جیغ مانندی داد زد
-آرتاااااااااااااااااااااااا
۱۳۰ نشیم؟
ناشناسمون ۳۰ تایی که شد دوتا پارت میدم?
Telegram
Hamishgim🌚🌙
همینیم که هستیم***✨️******🤍*** رمان از بچه های وانتونز***⛓️******🩶*** Start------->2024/2/18 1402/11/29
bad boy :
-تموم شد؟ کشتی رسید سوییتی! بیا بریم.
?? ??? ?? ????? ?
We comply with Telegram's guidelines:
- No financial advice or scams
- Ethical and legal content only
- Respectful community
Join us for market updates, airdrops, and crypto education!
Last updated 1 year, 9 months ago
[ We are not the first, we try to be the best ]
Last updated 1 year, 11 months ago
FAST MTPROTO PROXIES FOR TELEGRAM
ads : @IR_proxi_sale
Last updated 1 year, 7 months ago