?? ??? ?? ????? ?
We comply with Telegram's guidelines:
- No financial advice or scams
- Ethical and legal content only
- Respectful community
Join us for market updates, airdrops, and crypto education!
Last updated 1 year, 9 months ago
[ We are not the first, we try to be the best ]
Last updated 1 year, 11 months ago
FAST MTPROTO PROXIES FOR TELEGRAM
ads : @IR_proxi_sale
Last updated 1 year, 7 months ago
فروغ با نورونهایم تار میزند
«احتمالن دو ساعتی طول میکشه؟ درسته؟» لقمهی توی دهنش را قورت داد. نفسی عمیق کشید. شاید میخاست لقمه در مسیر مطمئنی پایین برود. «یه ساعت رو شاخشه.» لبخند میزنم. خوب شد با خودم کتاب آوردم. سمت تنها صندلی خالی میروم. با نگاهی اجمالی دو تا آقا میبینم با چند تا خانم. کتاب را باز میکنم. اگر میدانستم انقدر گرمه، طوری لباس میپوشیدم که بتوانم بیپالتو بشینم.
فصل اولش را دیروز خاندم. اولین داستانیست که از این نویسنده میخانم. زویا پیرزاد. نمیدانم آیا این سبکش است یا کتاب «چراغها را من خاموش میکنم» را فقط اینطور نوشته. انگار نویسنده دوربین دستش گرفته و همهی قسمتها را همینطور که میگیرد، مینویسد. «هووم، یبارم خوبه اینطوری داستان بنویسم.» با مداد نوکی حاشیهنویسی میکنم. کلمهی جدیدی ندارد. فقط اسم گل یا چیزهای دیگر. نثرش روانه. توصیف فضا کم دارد. با این حال باز هم خودت را در اطراف میز اوپن آشپزخانهشان میبینی. وقتی وارد میشوی از حیاطی با گلهای مختلف عبور میکنی. بعضی از حاشیههام علامت خندهست. جاهاییش مینویسم مامانمه. جاهییش هم...
«مامان اصلن باهاش حرف نزن. ولش کن. تو که نباید دهن به دهن اون افریته بشی.» زیر چشمی نگاهی به اطراف انداختم. کسی مبایل دستش نبود. سرم را بلند کردم. دو نفر آنطرفتر، دختری جوان هندزفیری به گوش دارد. صداش در سکوت اتاق میپیچد.
درِ سفید روبهرو باز میشود. «هه، نوشته بدون هماهنگی وارد نشوید. آخه کی دوست داره همینطوری بیاد تو اون اتاق.» داستان که جلو میرود میفهمم مکان آبادان است. از این مدل داستانها خوشم میآید. همان اول همه چیز را نمیریزد روی داریه. سرچ کردم هم داریه درست است هم دایره.
«نه بابا من میدم همهی کابینتا رو عوض میکنن. مگه خُلم اینجوری نگهش دارم.»
صدای نچ یک خانم مسن بلند میشود.
اشاره میکنم به گوشم. «هندزفیری داره.» پیرزن پشت چشم نازک میکند. «نکنه فکر کرده منظورم با اونه. ای بابا بیا و درستش کن. بیخیال.» دوباره کتابم را باز میکنم. «اَه که چه مامان رو نروی داره. مامانا بعد از ازدواج هم دست از سرمون بر نمیدارن.» مینویسم. در حاشیه. موقع داستان خاندن هر چه به ذهنم میآید آنجا میگذارمش. با نویسنده حرف میزنم. از شخصیتها، از...
«چه بوی گندی اومد.» نگاه میکنم فقط منم که بینیام را گرفتهام. دوباره بو میکشم. «واقعن این بوی فاضلاب را نمیفهمند. نمیتوانم هم کتاب دستم بگیرم هم قلم، آنوقت کدام دستم به بینی باشد. بیخیال عادت میکنی.» به خودم اوکی میگویم. «بچهی دوقلو هم بامزهستا. دوست دارم نوههام دوقلو باشن درست مثل هم. فکر کن بعد میان خونت اونوقت میذارنت سر کار. تو هم نمیتونی تشخیص بدی کی به کیه.» لبخند میزنم. نگاهم با نگاه مردی که آنطرف سالن نشسته یکی میشود. لبخند میزند. «من که هنوز نفهمیدم با آقایون چه رفتاری باید کرد.»
منشی بلند میشود. با مانتوی تا زیر زانوی مشکی که تمام برامدگیهایش را نشان میدهد سمت پنجره میرود. «خدا خیرش بده بازش کرد. داشتم خفه میشدم.»
صدای هیاهوی ماشینها سکوت را میشکند. «آخی، هیچوقت سکوت را دوست نداشتم.» مردی درشت هیکل سمت پنجره میرود. دوتا نفس عمیق میکشد. «فروغ تو یکی از شعراش جوری توصیف کرده انگار کنار پنجره نشسته و هر چی میبینه رو مینویسه.» کتاب را ورق میزنم. خیلی تمرکز ندارم. سرم را بلند میکنم. مردهنوز آنجاست. اگر شاعر بود همین الان دست به قلم خیابان پر ترافیک را روی کاغذ میآورد. به جلد بنفش کتاب نگاه میکنم. رنگ مورد علاقهام. کتاب را در کیف میگذارم. دورتادور هنوز پر است. فقط نیم ساعت گذشته. «خب شاید من بتوانم. حالا نه در حد فروغ. به اندازهی خودم، این لحظهی طاقتفرسا را با کلمات عجین کنم.» صفحهی نُت مبایل را باز میکنم. کمی روی صندلی جابهجا میشوم. «خُب، اولی که اومدم چی گفتم؟»
شانا جان چقدر حرف دارم برایتمیدانید که نوه مغز بادامه. از پارسال سایتی دیگر درست کردم. نامههایی که برای نوهام مینویسم را آنجا میگذارم. تا بعد از بزرگ شدن همه را بخاند. البته قبلش باید به دنیا بیاید. قبلتر از آن دخترم باید حامله شود. و از آن قبلتر که از همه مهمتر است باید ازدواج کند.
چرا میخندید؟ مگر خیالپردازی بد است؟ آن هم خیالی به شیرینی یک نوه.
اسمش را شانا گذاشتم ترکیب اسم خودم و مادرش. او باد ملایمیست که به زندگی میوزد.
خیلی وقت است که برایش نامه ننوشتم. وقتی چالش سی سی را استاد گذاشتند، گفتم بهترین فرصته تا خودم را مجبور کنم به انجامش. تمامی نامهها با همین عنوان شروع میشود.
همچین میگویم تمامی، انگار چه خبره. تا الان فقط دوتا نامه نوشتم. تازه سایت رو هم تمدید نکرده بودم، پرید. پولش رو دادم. حالا منتظرم.
بریم سر اصل مطلب.
شانا جان چقدر حرف دارم برایت
آنقدر برایت نامه ننوشتم که نمیدانم حتا تا کجای داستان را گفتهام. بگذار از آخر بگویم. بالاخره داییات را رد کردیم. الان با مامانت آنطرف خلیج زندگی میکند.
وقتی از پیش آنها برگشتم بیشتر چسبیدم به کلمه. کسِ دیگری نیست. منم و پدربزرگت. اینجوری سر خودم را هم گرم میکنم. بچه که نباشد انگار هیچی نیست. ناراحت نیستم. به قول مامانِ مامانبزرگت این نیز بگذرد.
خیلی میخانم. کتابهای مختلف. باورت شاید نشود، آنقدر که در این یکسال کتاب خاندم در چهل و نه سال قبلی نخانده بودم.
تازگی شروع کردم به نوشتن طرحِ داستانکوتاه. داستانی میخانم بعد طبق آن طرحی بیرون میدهم. شعر هم همینطور. میخانم و رونویسی میکنم و در آن قالب شعر میگویم. روزمره را با طنازی واژه روی کاغذ میآورم.
این روزها رمان مادران و دختران را در دست دارم. بعدن برایت تعریف میکنم. فعلن فقط یک فصلش را خاندم. مرا میبرد به قدیم. احتمالن تا تو بزرگ شوی کرسی نه اسمش مانده نه رسمش. همین الانش هم رویایم یک شب زیرش خابیدنه.
اگر باشم، حتا یکبار هم شده، با هم طرح قدیم را بازی میکنیم. بچه که بودم دور کرسی میشستیم و مادربزرگم برایمان قصه میگفت از دوران خودش.
او قصه گفت برای من، من میگویم برای تو. و تو برای دیگری. سینه به سینه.
در داستانهای قدیمی به کلمههایی میرسم که غریبهای آشنا هستند. وقتی سرچشان میکنم تازه به گوشم آشناتر میآیند.
شانا جان عمر واژه دست ماست وقتی کمتر بخانیم، کمتر حرف بزنیم و کمتر بنویسم او بیشتر میمیرد.
عمرِ واژه دست منه
بعد از عهد و بوقی رفتم سراغ «مادران و دختران» از امیرشاهی. آن هم به پیشنهاد استاد، تا نمونهای برای نوشتن رمان خودم بخانم.
گذشته از اینکه «موهای تنم سیخ شد» موقع پرداخت وجه پیرینت، حسابی در حال لذت بردن از خاندن داستان هستم. این جذابیت شاید برای نسل دههی هشتاد به بالا معنایی نداشته باشد.
وقتی داستان را میخانم، به واژههای ناآشنا میرسم. دنبال معنیشان در وب میگردم. کلمههای ناشنیده، خاطراتی را در ذهنم تداعی میکنند.
چرا واژهای که حتا معنیش را هم نمیدانم باید برایم خاطرهآور باشد؟
به صندلی تکیه میدهم. با تعجب مسحور معنای «لقمه قاضی» شدهام. بعد از مدتی... اِوا، اینکه همان «لقمه گازی» خودمان است.
مادربزرگ برایمان با تافتون لقمهی نان و پنیر میگرفت، بعد میگفت لقمه گازیها یادتان نرود. یا شایدم لقمه قاضی بوده ما آن را، گازی، میشنیدیم. و فکر میکردیم لابد چون گازش میزنیم، اسمش این است.
کلمهی دیگر «پاشنه صناری» است. صنار را سرچ کردم. این را هم میشناسم. آن هم با شعر «صنار بده آش به همین خیال باش» یا «صنارم نمیارزه». فقط نوشتاریش را نمیدانستم. البته صنار نمیارزه، را که عُمرن نسل جدید بداند. من خودم پاشنه صناری به نظرم غریب آمد.
غیله، غیهب، هِره، تپید و خیلی واژههای دیگر در متن هستند که برایم مردهاند. انگار هیچوقت وجود نداشتند.
اصلن این واژهها و اصطلاحات، این غریبههای آشنا، کجا بودند تا الان؟ چرا این همه سال فراموش شدند؟
واژهی «پشمام» را اولین بار که از پسرم شنیدم. زُل زدم به چشماش. با غضب. بهش گفتم، فحشه؟
خندید. راستش هر چه فکر کردم یادم نیامد به جای آن، نسل ما چه میگفتند. شاید «برگام»؟ اما نه این هم برای من نیست. پس شاید «موی تنم سیخ شد».
باید همین باشد. احتمالن چون زیادی طولانیست، تا بخاهد جمله تمام شود آن حس رفته، نسل جدید ترجیح داده پشمام بگوید.
چندتا از واژههای بچگیام دیگر نیستند؟ عمرشان دست کیست؟ چه میشود واژهای میمیرد و رویش کلمهای دیگر میروید؟
میدانید چرا رمان مادران و دختران برای من کشش دارد؟
وقتی آن را میخانم دوساله میشوم. زنهای آشنا را دور کرسی میبینم. آنهایی که با همین لحن و واژهها با هم حرف میزنند. و از تنقلات روی کرسی که احتمالن آنها هم به آن «شبچره» میگفتند، میخورند.
باید بیشتر کتابهای قدیمی بخانم. کلماتشان را که کوهی از خاطره همراه دارند، بیرون بکشم. نباید بگذارم عمر واژه تمام شود.
عملکرد افکار
به اطرافتان خوب دقت کنید. چه چیزی اطرافتان وجود دارد؟
به غیر از گیاهان و حیوانات، باکتریها و ویروسها به نظرتان چه چیز دیگری میتواند آنجا حضور داشته باشد؟
از یک سحر و جادو میگوید. از فرایندی که اطرافمان است و هویت اصلیش را با بودن در درونمان بدست میآورد.
الیزابت گیلبرت در بخشی از کتاب «جادوی بزرگ» فکرها را از انسانها جدا میداند. او میگوید افکار نوعی انرژی هستند و همیشه در اطرافمان پرسه میزنند تا شریک راغب خود را پیدا کنند.
فکر به سراغمان میآید ولی ما به دلیل مسائل روزمره که خودمان را بیش از حد سرگرمشان کردیم او را نمیپذیریم. یا اصلن نمیبینیم.
و او بعد از چند بار به شانهمان زدن و بیمحلی ما را دیدن. خودش را جمع کرده و به سراغ انسان بعدی میرود.
همین الان که من مشغول نوشتن برای کانالم هستم به علت بله گفتن به فکریست که دو سال پیش در آغوشش کشیدم.
فکر به روی کاغذ آوردن داستانسازیهای ذهنم، بیمقدمه به مغزم رسید. همان موقع حسی در دلم به قلقلک افتاد، عرق سرد به پیشانیم نشست و موی پشت گردنم سیخ شد.
با یک سرچ در اینترنت فکر هویت پیدا کرد. نمیدانم آن فکر به اتفاقات نظم میداد یا اتفاقات به فکر. به هر حال همینطور آهسته و پیوسته در مسیر با هم همراه هستیم.
اولین باری که به این مسیر راه پیدا کردید را به خاطر بیاورید. افکار اطرافتان بوده که در آغوش بازتان نشسته.
بیدارم یا خاب؟
زنگ ساعت ۷ صبح به صدا درآمد. با سراسیمه خاموشش کردم. سقف آشنا بود. کمد و تختی که رویش خابیده بودم، هم. حتا در و دیوارها. غلت زدم. عرق سردی روی خودم حس کردم.
روی شنهای سفید با «ه» و «ب» راه میرفتیم. بادی ملایم موهای پریشانمان را به حرکت در میآورد. ساحلی بود بیدریا. آنها بدون اینکه خیس بشوند تن به آب زده بودند. از نشانههای دریا رفتن فقط شن بود که به تمام بدنشان چسبیده بود. بدون «ه» همراه با همسرهایمان وارد خانهی ما شدیم. مردها روی مبل پذیرایی ولو شدند. من خاستم دستشویی بروم. «ب» هم آمد. در حال حرف زدن بودیم که چشمم به کف دستشویی افتاد. چشمانم گرد شد. اینجا دستشویی ما نیست.
در و دیوار را نگاه کردم آنها غریبه بودند برایم. با ترس بیرون رفتم. کمدها را باز کردم. لباسهایم آنجا بود. لباسهای همسر هم. سرم تیکتاک میکرد. نگاهش کردم. عجیب بود ساعت. عقربهها و اعدادش هم. ناآشنا و غیر واقعی. آینهی بزرگ و ناخشایندی سمت راست قرار داشت. همه چیز بزرگتر از حد معمول بود. چرا قبلن متوجه اینها نشدم.
«ب» با من هم عقیده بود. به نظر او هم یک جای کار میلنگید. به پذیرایی رفتیم. به همسر گفتم. بیتفاوت خندید. همسر «ب» هم. هرچند از او انتظاری جز این نیست. من که میگویم همهی سیمهای این دنیایش را قطع کرده.
یک عینک آفتابی غولآسا روی میزی در اتاق پیدا کردم. به «ب» نشانش دادم. با من هم نظر بود در عجیب بودن مسائل. اما همسر همچنان بیتفاوت میخندید. بدون کلام. من پریشان و او بیخیال. چرا حرف نمیزد. یا میزد و من نمیشنیدمش. از آن دو دور شدیم. به «ب» اعتماد داشتم. پس چرا هروقت پشتم بود حس غریبی در دلم مینشست؟
دلهرهای عظیم به جانم افتاد.
شاید اشتباه میکردم. شاید او اشتباه بود. شاید من اشتباه بودم. دنیای خاب با بیداری از بین میرود و دنیای بیداری با خاب.
شاید دنیا را اشتباه آمده بودم. شاید آن دنیا بیداری بود و الان در خاب هستم. کدام شاید درست است؟ کدام دنیا واقعی ست؟
الان بیدارم یا خاب؟
نامهای به موجودی انتزاعی
تا به حال به حسی نامه نوشتید؟
منظورم حسهای پنجگانه نیست. بلکه احساسیست که در درونتان قرار دارد. مثل ناراحتی، عشق، غم…
الیزابت گیلبرت به حس ترسش نامه نوشته. این را در کتاب «جادوی بزرگ» میگوید. حتا نامهاش را هم به طور کامل آورده.
فکرش را بکنید. به حس های درونیمان نامه بنویسیم. و حتا از طرف او به خودمان.
بنظرتان در خِلال کلماتی که یک به یک کنار هم مینشینند چه خاهید گفت؟ یا آن حس جوابش را با چه کلماتی بیان خاهد کرد؟
نمیدانم از کِی ترسو شدم. احتمالن وقتی شروع به نوشتن کنم، حسم خودش زبان باز میکند. و شاید چیزهایی به من بگوید که مجبور شوم بعدش به حس ناراحتی و غم نامه بنویسم.
طاقتش را دارید که دست به قلم شوید؟
قهوهی ترک
قهوهی کود شده روی قاشق را
در جوذه ریختم
آب آرام آرام تلخیهایش را در خود حل کرد
گرمای عشق را کمکم به آغوششان دادم،
غلیان به پا شد
باز دوباره کنار هم
در فنجانی کوچک
آرام گرفتند
آرامشی با دنیایی راز در انتها
که نگاهی آنها را فاش خاهد کرد
دو کتابی که با هم آغازیدم
ابتدا دو تا پومودورو از هر کدام خاندم.
▪️«سوکورو تازاکی بیرنگ و سالهای زیارتش»، این را به عشق موراکامی و البته پیشنهاد استاد خریدم. موراکامی را با «کافکا در کرانه» شروع کردم. با «از دو که حرف میزنم از چه حرف میزنم» عاشق سرسختیاش شدم. و با «هاروکی موراکامی به دیدار هایائو کاوای میرود» بیشتر شناختمش. نمیتوانستم باور کنم کسی اولین بار که داستانی نوشته جایزه برده. پس باید استعداد خارقالعادهای داشته باشد. خودش که میگوید اگر استعداد نویسندگی ندارید خودتان را به زحمت نیندازید. البته دقیق جملهاش یادم نیست ولی من این مضمون را دریافتم.
بعدن فهمیدم که پدر و مادرش هر دو معلم ادبیات بودند. خب معلوم است از بچگی در ادبیات بزرگ شده. در کل خلاقیتش و ساختن شخصیتهای خیالیاش را دوست دارم. دلم میخاهد تمام آثارش را بخانم. یکسال پیش در همین مسیر هم بودم. خسته شدم. دنبال تنوع رفتم ولی باز هم برگشتم به مطالعهی موراکامی.
ابتدا از ناکامی و فکر کردن به مرگ سوکورو میگوید. بعد گزارشی از دنیای او در گذشته و حال و سرانجام به توصیف اطرافیانش میپردازد. فقط چهارده صفحه از داستان را خاندم. میخاهم بدانم چرا در بین پنج دوستی که از دوران مدرسه با هم بودند ساکورو طرد شده. چرا از دنیا بریده و با فکر خودکشی درگیر است؟ داستان آنها چیست؟
و سرانجام چرا استاد اصرار به خاندنش دارد؟
▪️«جادوی بزرگ» از الیزابت گیلبرت. با جملهی جادویی «روزی روزگاری مردی بود …» شروع میشود. وقتی میخاستم بخرمش با دیدن این جمله، بستمش و گفتم خوبه قصه داره. این از آن جملههاییست که بعدش دستت را زیر چانهات میگذاری و با شوق شنیدن بقیه میگویی: «خب!»
در واقع آن مرد شاعریست که فقط میخاسته شعر بگوید. شعرهایی بدون نام. توی همان چند صفحهی اول جملههای زیادی داشت که مرا ترغیب به خطکشی دورشان میکرد. گاهی جملهها صدایم میکنند برای دوباره دیده شدن و در آخر روی دفتری آمدن. «باید در تنور سوزان و بیباک جهان، لجاجت پذیرفتن شادی را داشت.»
به اینجا که رسیدم گفتم خودشه همان کتابی که توی این دنیا باید خاند.
کمی که جلوتر بروید با جملهای روبه رو میشوید که این روزها همهی کسانی که اهل قلم هستند درگیرشند. «آیا شجاعت بیرون کشیدن گنج مخفی درونتان را دارید؟»
تا به حال شنیده بودید رویارویی با گنج شجاعت بخاد؟
نویسنده از ترسهایی میگوید که در مسیر رسیدن به این گنج وجود دارد. بیست صفحهاش را خاندم از همین الان میدانم از آن کتابهاییست که چندین بار باید بخانمش نه برای فهمیدنش برای لذت بردن ازش.
مرگ حق است یا حقیقت دارد؟
همیشه میگوییم «مرگ حَقه».
اما با گفتن «دور از جون» این حق را از خودمان میگیریم.
حقمان را پَس میزنیم یا از حقیقت دوری میجوییم؟
در هر صورت ما به خودمان دروغ میگوییم.
امروز در هنگام گوش دادن به اشعار قدسی قاضی نور در فایل دورهی شعر، این دروغ بزرگ جلوی چشمم آمد.
چگونه میتوانم با این حقیقت کنار بیایم؟ چگونه آن را حق مسلم خود بدانم، از وجودش فرار نکنم و آن را دور از جانم نبینم؟
وقتی «روزچینم» را میخاهم بنویسم اول کمی اینطرف و آنطرف پرسه میزنم. در کانالها میچرخم، کتابی ورق میزنم یا فایلی گوش میدهم. بعد یکدفعه سلولهای خاکستریم وول وول کرده فکر زنگزدهای را بارور میکنند. اینجا دیگر نوبت من و قلم است. که آن جنین را پرورش دهیم.
اشعاری که مرا به حقیقت مرگ رساند هیچ ربطی به این واژه نداشتند. پس چه چیزی در سلولهای مغزم آن را کاشت؟
با این افکار امروزم را آغازیدم.
«*ما چیزی جز افکارمان نیستیم... ما دغدغهی جاودانگی داریم...»
شاید برای همین است که مرگ را از خودم دور میکنم. چون میترسم ثبت نشده، به سراغم بیاید.
اما چگونه نترسم؟
شعر مدرن را دوست دارم، بخصوص اشعاری که از دل روزچینها بیرون میآید. شعر افکارم را بارور میکند آن هم با ژنهایی از پسزمینهی خودشان.
اشعار دربارهی مرگ نبودند، آن لحظه هم به این کلمه فکر نمیکردم. اتفاقن در هوای آزاد در حال پیادهروی بودم.
واژهها روی ژنهای دفن شده اثر گذاشتند و یک اثیری را بارور کردند.
فکری که پیش از این مرا به دنیای نویسندگی سُر داده تا بتوانم حقیقی بودن مرگ را حق خودم بدانم.
*ناهیدعبدی
?? ??? ?? ????? ?
We comply with Telegram's guidelines:
- No financial advice or scams
- Ethical and legal content only
- Respectful community
Join us for market updates, airdrops, and crypto education!
Last updated 1 year, 9 months ago
[ We are not the first, we try to be the best ]
Last updated 1 year, 11 months ago
FAST MTPROTO PROXIES FOR TELEGRAM
ads : @IR_proxi_sale
Last updated 1 year, 7 months ago