جیغ بنفش

Description
داستان کوتاه و داستانک
نقد و بررسی فیلم
آموزش فیلمنامه نویسی، کارگردانی
آموزش ساخت فیلم کوتاه
#جیغ_بنفش یعنی #تابوشکنی
تحجر ⛔
توهین=ریمو

#محمدعلی_وهاج
@Directorfilm
We recommend to visit

?? ??? ?? ????? ?

We comply with Telegram's guidelines:

- No financial advice or scams
- Ethical and legal content only
- Respectful community

Join us for market updates, airdrops, and crypto education!

Last updated 1 year, 9 months ago

[ We are not the first, we try to be the best ]

Last updated 1 year, 11 months ago

FAST MTPROTO PROXIES FOR TELEGRAM

ads : @IR_proxi_sale

Last updated 1 year, 7 months ago

1 year, 6 months ago
منّت مهسا و نیکا و حدیث …

منّت مهسا و نیکا و حدیث و سارینا و خدانور و .... عزوجل که طاعتشان موجب قربت است و به شکر اندرشان مزید نعمت.

هر گلوله ای که شلیک میشود گلی پرپر و چون فرو می‌ریزد بوستانی از همانجا می روید.

پس برای هر گلوله تیر داری برافراشته و بر هر دار دو جنازه  موجود؛ یکی اخوند و دیگری بسیجی ؛
و بر هر جنازه ای شکری واجب.

از دست و زبان که بر آید
کز عهدهٔ شکرش به در آید

بیغیرت همان به که ز تقصیر خویش
عذر به درگاه بهانه آورد!

درحالیکه جوانان در حبس هستند و یا در کف خیابان با خون خود نوشته اند؛
یا مرگ یا آزادی

۲۰ آبان ۱۴۰۱ _ ۵ روز قبل از دستگیری

#نوستالژی
#گلستان_به_روایت_دهه_هشتادیها
#محمدعلي_وهاج

https://t.me/cinematograph77

1 year, 6 months ago
شرایط کشور طوریست که اگه رهبر …

شرایط کشور طوریست که اگه رهبر  اعلام کند :
۲+۲ می‌شود ۵

فردایش ۷۸۰ نفر از ریاضیدانان برجسته کشور در نامه ای سرگشاده اعلام میکنن که آنها هم مدتهاست به همین نتیجه رسیدند که عدد "  ۴  " اصلا در ریاضیات وجود نداشته و توطئه بیگانگان بوده؛
۲۰۰ نفر از نمایندگان مجلس هم دو روز بعد طرح حذف عدد  ۴ از محاسبات را طی یک طرح سه فوریتی درخواست می کنند!
وزرای بهداشت و آموزش عالی هم از این رهنمود تشکر کرده و افسوس می‌خورند که چرا همچین مسئله ی مهمی به ذهن آنها خطور نکرده است!!

در خطبه های نماز جمعه از خیانت هایی که عدد چهار در تاریخ ریاضی به جهان اسلام کرده پرده برمی‌دارند، و آتش به اختیارها پای مداحی محمود کریمی بر سر می‌زنند و با ناله و گریه خدا رو شکر می‌کنند که چه زود چهره واقعی عدد ۴  با روشنگری مقام معظم رهبری آشکار شد و چگونه ایشان چهره کثیف آنرا برای جهان اسلام نمایان کرد.

آفت کشور ما این است :
چاپلوسی، ترس، عدم اراده و نداشتن تفکر..!!
و هزاران افسوس...

#خیزش_آگاهی
#انقلاب_چهارگان

https://t.me/cinematograph77

1 year, 6 months ago

دوست داشتن را دوست داشته باش...

هیچ زشتی و پلیدی در هستی وجود ندارد...

همانطور که مرگ وجود ندارد
و تنها زندگی است که یا هست و یا نیست!

#پیمانات

1 year, 8 months ago
فیلم کوتاه "یک تکه شکلات"

فیلم کوتاه "یک تکه شکلات"
با هنرمندی : رضا موسوی - زهرا جاسمی مقدم

سال تولید: ۱۳۹۲

کارگردان : محمدعلی وهاج

انتخاب شده در ۵ جشنواره بین‌المللی

#آموزش_فیلمسازی
#آموزش_ساخت_فیلم_کوتاه
#آموزش_فیلمنامه_نویسی
#فیلم_از_ایده_تا_اجرا

https://t.me/+PGT6aOwhWxQxNmQ0

1 year, 8 months ago

آخرین لذتی که تجربه کردی
کی بود؟ و چی بود؟
خوب فکر کن...

اگر به یادت نمی آید ایرادی ندارد
از بقیه بپرس
ببین آنها آخرین لذتی که تجربه کرده اند کی بوده و چطور...

حالا حساب کتاب کن ببین ارزشش را داشته؟!

خب!
دوست داری بدانی آخرین لذتی که من تجربه کردم چه بود؟

هفته هاست کمرم درد می کند!
فکر کنم بین مهره هایم فاصله افتاده!
امروز درد زیادی داشتم...
و مجبور شدم از شدت درد یک ساعت بخوابم
و وقتی از خواب بیدار شدم
تا یکربع هیچ کمردردی نداشتم...
واقعا لذت‌بخش بود...
احساس لذتبخش درد نکشیدن!

#پیمانات
@peyman_akhavan_tavakoli

1 year, 9 months ago

#داستان_سریالی (#قسمت_۱۶)
عنوان: #افسانه_گوسفند_بالدار
به قلم #پیمان_اخوان_توکلی

در قسمت قبل خواندید...
سباستیانا و دکتر در اتاقک به دنبال پفک‌نمکی بودند که در اتاقک باز شد...

و حالا ادامه ماجرا...
صدای خشنی گفت: اینجا چه خبره؟
پفک‌نمکی گفت: بعععع...بععععع
سباستیانا که حالا خیالش راحت شده بود پفک‌نمکی زنده است از تاریکی استفاده کرد و وقتی مش‌قربونعلی وارد اتاقک شد از کنارش رد شد و از اتاقک بیرون اومد و پشت سرش در رو قفل کرد!
و با خیال راحت به کلبه برگشت و به اتاقش رفت و خوابید!
صبح با صدای مادرش از خواب بیدار شد که نگران جان پدر و دکتر بود. اما سباستیانا که با مادرش تنها شده بود از فرصت استفاده کرد و احتمال ربایش پدر و دکتر توسط شهری ها رو طرح کرد و از مادر خواهش کرد برای نجات گروگان‌ها با شهری ها مذاکره کند.
ازیتاخاتون هم که نگران شوهر و دکتر بود قبول کرد و به سمت طویله رفت و از شهری ها دعوت کرد برای صرف صبحانه به کلبه بیایند.
از طرف دیگر با روشن شدن هوا دکتر و مش قربانعلی همدیگر رو دیدند و دکتر ماجرای دیشب و پیشنهاد سباستیانا را با مش‌قربونعلی در میان گداشت و احتمال وجود یک توطئه و کودتا را محتمل دانست!
مش‌قربانعلی هم بیش از پیش به دخترش بدگمان شو و وقتی صبح از لای در اتاقک توانست ببیند که ازیتاخاتون به سمت طویله شهری ها رفت و از آنها برای صبحانه دعوت کرد دیگر یقین پیدا کرد که او و دکتر با کودتایی بزرگ مواجه شده اند و هر لحظه امکان دارد سباستیانا و ازیتاخاتون آن دو نفر را بفروشند!
اما در کلبه با هدایت سباستیانا مذاکرات فشرده ای با شهری ها برقرار بود که منجر به یک نوشتن یک پیش‌نویس قرارداد راهبردی ۲.۵ روزه برای تجارت بین کلبه و طویله گردید. اما دوطرف امضای آن را به روزهای آینده موکول کردند.
این صبحانه ساده در ظاهر برای بهره بردن از دیپلماسی برای نجات جان گروگان‌ها یعنی دکتر و مش‌قربانعلی بود اما در واقع هیچکدام از دوطرف هیچ علاقه ای به بحث و حل مساله آنها نبودند و موضوع آنها را صرفا به عنوان بهانه ای برای پیروزی در میدان دیپلماسی می دانستند...
این بود که جنگ داخلی در مزرعه از جنگ سرد به جنگ دیپلماسی تغییر وضعیت داد و سفرهای دیپلماتیک نماینده دو طرف به شدت افزایش یافت‌.‌..
فراموش نکنیم که نگهبان های کلاه شطرنجی ها که بصورت شیفتی در محل ورودی مزرعه، سوپرمارکت شطرنجی‌ها را راه انداخته بودند ضلع سوم میدان دیپلماسی بود و هر دو طرف برای رشد اقتصادی خود سعی می کردند دیپلماسی قویتری را بکار بندند.
و اما محبوس شدگان در اتاقک، آنها نیز جلسات خود را بصورت سه جانبه آغاز کردند و جالب این بود که پفک‌نمکی هم عصو ثابت تمام جلسات بود.
آنها به دنبال راهی برای نفوذ به کلبه یا طویله بودند تا خائنین را به سزای عملشان برسانند.
فراتر از تمام این بازی های دیپلماتیک و نبردهای سرد و گرم و نرم و سخت، سباستیانا به دنبال تشکیل یک جبهه ائتلافی و قدرتمند برای نجات شهر از چنگال کلاه شطرنجی ها بود. او می خواست به گوسبال ثابت کند می شود به آزادی رسید و در جهان صلح را برقرار کرد و همه حیوانات در کنار انسانها با خوبی و خوشی زندگی کنند و هیچکس حیوان دیگری را نخورد و یا نکشد.
در همین اوضاع و احوال بود که کلاه شطرنجی های نگهبان خبر دادند در شهر یک بیماری ناشناخته شایع شده است و همه در حال مرگ و یا فرار هستند و از اهالی مزرعه درخواست کردند اجازه بدهند تعدادی از آقازاده های مسئولین شهر برای در امان ماندن از آن بیماره به مزرعه مهاجرت کنند و تابعیت مزرعه را بگیرند
و اتفاقا همین موضوع باعث شد جناح های مختلف مزرعه با هم جلساتی برگزار کنند و شرط و شروطی را به کلاه‌شطرنجی ها تحمیل کنند تا اهالی مزرعه اجازه بدهند تعداد محدودی از آقازاده ها برای تحصیل در رشته گل و گیاه زیرنظر دکتر سباستیانا و دکتر ازیتاخاتون به مزرعه مهاجرت کنند...
با ورود اولین گروه از آقازاده ها به مزرعه پروژه های مهمی در مزرعه آغاز شد از جمله پروژه "طویله‌سازی برای تولید مولد گوسفندان نژاد برتر"
و به این نحو مزرعه به دوره تحولی نوینی وارد شد. هرچند اخباری که از شهر می آمد نشان می داد شهر در نکبت و فلاکت و فساد غرق شده است...
ادامه دارد...

@peyman_akhavan_tavakoli

1 year, 9 months ago

#داستان_سریالی (#قسمت_۱۴)
عنوان: #افسانه_گوسفند_بالدار
به قلم #پیمان_اخوان_توکلی

در قسمت قبل خواندید...
گوسبال به سباستیانا گفت که گوسفند گمشده اش کجاست وچه بلایی سرش خواهد آمد و رفت...

و حالا ادامه ماجرا...
سباستیانا بعد از رفتن گوسبال به فکر عمیقی فرو رفت. آیا حق با گوسبال نبود؟ آیا او می توانست کاری کند؟ او تنها کسی در مزرعه بود که گیاه خوار بود و می دانست که بعد از محاصره مزرعه پدر و مادرش که هر روز گوشت می خوردند دیگر نتوانسته بودند گوشت بخورند. او مطمئن بود نمی تواند به تنهایی در برابر خانواده اش مقاومت کند و جان گوسفندی را نجات دهد
اما چرا گوسبال او را در این شرایط سخت تنها گذاشته بود؟ اصلا او چطور بالدار شده بود؟
سباستیانا برای اولین بار احساس کرد که چیزی کم دارد... آری او هم به بالی برای پرواز نیازمند بود. حتی آن گوسفند بدبخت که در پشت کلبه زندانی بود و هیچ کاری بجز انتظار برای قربانی شدن نمی توانست داشته باشد. با خودش گفت اگر من یا آن گوسفند هم مثل گوسبال می توانستیم پرواز کنیم چقدر خوب می شد.
نگاهی به آسمان و مزرعه و شهر انداخت. داشت صبح می شد و می دانست وقتی آفتاب طلوع کند گوسفندش کشته خواهد شد.
نباید وقت را تلف می کرد. با سرعت و بی سر و صدا به سمت اتاق پشت کلبه رفت. اتاقی که پدرش هرگز به او اجازه نداده بود واردش شود. در آن اتاقک قفل بود. از درزهای باز در سعی کرد داخل اتاقک را ببیند.. اما بی فایده بود. گوسفند را صدا زد: پفک‌نمکی جونم... کجایی؟
صدای گوسفندش را شنید. حالا باید چکار می کرد؟
فکر بکری به سرش زد و با سرعت به سمت آشپزخانه رفت و تمام چاقوها را برداشت بخصوص چاقوی بزرگ پدرش را و به اتاقش برگشت.
حالا دیگر پدرش نمی توانست سر پفک‌نمکی را ببرد!
پیش خودش خیلی خوشحال شد اما تا کی می توانست با دزدیدن چاقوهای آشپزخانه جلوی کشته شدن پفک‌نمکی را بگیرد؟ باید فکر چاره ای می کرد...
ناگهان یاد دکتر دارووید افتاد. دکتر او را دوست داست و حاضر بود بخاطرش حتی جانش را هم به خطر بیندازد. هرچند او از دکتر اصلا خوشش نمی آمد اما این با قضیه فرق داشت. مساله، مساله مرگ و زندگی پفک‌نمکی بود و سباستیانا باید جان پفک‌نمکی را نجات می داد. به هر قیمتی!
با این فکر تصمیم گرفت به سراغ دکتر برود و از او کمک بخواهد. دکتر در راهرو می خوابید تا هم نگهبانی بدهد و هم مراقب پنجره ها و آشپزخانه باشد. وقتی سباستیانا بالای سر دکتر رفت دکتر داشت در خواب او را درمان می کرد و مدام می گفت: پریشان گویی شما از مجردی و تنهایی شماست... اجازه بدهید شما را از تنهایی دربیاورم... باور بفرمایید من قصد ازدواج دائم با شما را دارم و قول می دهم ... به شرافتم... که تا آخر عمر شما را تنها نگذارم و هرکجا باشید در کنارتان باشم...اجازه می فرمایید؟
سباستیانا دکتر را آرام صدا زد تا بیدار شود: دکتر... دکتر... به من کمک می کنید؟ من به کمک شما احتیاج دارم...
دکتر که تا آن شب حتی جرات بیان پیشنهاد ازدواج به سباستیانا و خانواده اش را هم پیدا نکرده بود از خواب پرید و با دیدن سباستیانا بالای سرش با خوشحالی گفت: بله... قول شرف می دهم... اجازه بدین دست ما رو ببوسم بانوی زیبای من!
اما سباستیانا به روی خودش نیاورد و با بی تفاوتی گفت: بیا بریم پشت کلبه!
دکتر با تعجب گفت: پشت کلبه؟ دوتایی؟ الان؟ بگو تو رو خدا
سباستیانا با تحکم گفت: زود باش... داره دیر میشه!
دکتر با همان لباس خواب مخصوصش با عجله بلند شد و گفت: هرچی تو بگی عزیزم... من تا پشت جهنم هم باهات میام... بزن بریم!
و دنبال سباستیانا به پشت کلبه رفتند...
ادامه دارد...

@peyman_akhavan_tavakoli

1 year, 9 months ago

بیا با هم صادق باشیم!
ما دروغگویان هستیم
که دوست داریم
فقط خودمان دروغ بگوییم!
و متنفریم که دروغ بشنویم!

بگذار آخرش را بگویم...
ما همگی
دروغ‌هایی هستیم
که طلبکار صداقتیم!

دروغ می گویم؟!

#پیمانات

1 year, 9 months ago

#نقد_فیلم_کوتاه
عنوان: #کمد
کارگردان: #دیوید_ساندبرگ
منتقد: #پیمان_اخوان_توکلی
لینک فیلم:
https://t.me/peyman_akhavan_tavakoli/2927

درود و مهر
اگر فیلم کوتاه #حفره_سیاه را دیده باشید #ایده_اقتباسی این فیلم را بهتر درک می کنید.
در فیلم کوتاه #حفره_سیاه نا با کارمندی مواجه هستیم که از طریق یک کاغذ سفید که حفره سیاهی میانش وجود دارد از همه چیز می تواند عبور کند. در واقع آن حفره سیاه نقش یک دروازه و ورودی باز را ایفا می کند.
همین ایده نیز در این فیلم به صورت یک کمد نمایش داده شده است با این تفاوت که در بخش اول روایت کمد هرچیزی که درونش قرار داده شود را دوبرابر می کند اما در بخش دوم بجای دوبرابر کردن در دنیای بیرونی اش، شوهر زن را در دنیای درونی اش دوبرابر کرده است.
اما نکته خلاقانه فیلم در بخش نهایی است. زن از روی عشق یا مثلا کنجکاوی از شوهرش می خواهد درون کمد برود تا بجای داشتن یکی از او، دوتا از او داشته باشد!
مفهوم این سکانس می تواند معانی مختلفی را بیان کند و مخاطب در برداشت آزاد است اما در سکانس بعدی کارگردان روایت خود را از این دوتایی به شکلی غافلگیرانه به تصویر می کشد یعنی زن به دنبال شوهر گمشده اش وارد کمد می شود و وقتی به دنیای درونی کمد وارد می شود (از کمد خارج می شود) در ابتدا متوجه می شود خودش هم دوتا شده است اما پس از آن با جنازه شوهرش بر روی زمینمواجه می شود ...
یعنی او شوهرش را بیهوش کرده یا او را کشته است... در همین لحظه شوهر دومش با ماهی‌تابه ب سرش می زند و او هم نقش زمین می افتد...
حال ما به همان حالت اول بر می گردیم یعنی یک مرد و یک زن در حالیکه دومی آنها بر روی زمین افتاده اند...
ظاهر و سطح یک این فیلم چنین روایتی را بیان می کند اما آیا می توان لایه عمیق‌تری هم از فیلم کشف کرد؟
کمد نماد محلی برای پنهان کردن و یا آرشیو کردن است. همانطوریکه در ابتدا نمایش داده می شود ما جا لباسی و رخت‌آویز می بینیم که جفت جفت اضافه می شوند. این آلمانها نمادی از لباس یا پوشش یا خاطرات یا چهره ها و نقاب‌ها و در واقع شخصیت های مختلف ما در طی زمان (باز و بسته کردن کمد) است.
مجسمه های کوچک نیز نمادی از تک تک ما ادمهاست که در کمد (تاریخ)در طی زمان پنهان و ارشیو می شویم.
دعوت زن از شوهرش برای ورود به کمد نمادی از مرور خاطرات و شخصیت های قبلی اوست که در دنیای خاطرات گذشته زن وجود دارد.
وقتی زن هم وارد کمد می شود در واقع او هم به گذشته بر می گردد. زمانی که او و شوهرش با هم کشمکش داشتند و هنوز به تفاهم و سازگاری نرسیده بودند.
در این روایت جای یک سکانس خالی است!
البته به نظر بنده
و آن هم بازگشت دوتایی مرد و زن به کمد و بیرون آمدنشان از کمد باهم است...
که نمادی از بازگشت از گذشته به حال خواهد بود
با این‌حال
شاید بتوان گفت این سکانس اگر نباشد برای تعلیق و به فکر فرو بردن مخاطب بسیار مناسب‌تر است.
و اما یک نکته مهم دیگر.اگر به اولین پلان فیلم توجه کنید زن را در حال حمل یک کارتن می بینید که می خواهد محتویات را درون کمد قرار دهد...
حال با توضیحاتی که عرض شد می توانید بفرمایید آن کارتن نماد چیست؟

@peyman_akhavan_tavakoli

We recommend to visit

?? ??? ?? ????? ?

We comply with Telegram's guidelines:

- No financial advice or scams
- Ethical and legal content only
- Respectful community

Join us for market updates, airdrops, and crypto education!

Last updated 1 year, 9 months ago

[ We are not the first, we try to be the best ]

Last updated 1 year, 11 months ago

FAST MTPROTO PROXIES FOR TELEGRAM

ads : @IR_proxi_sale

Last updated 1 year, 7 months ago