?? ??? ?? ????? ?
We comply with Telegram's guidelines:
- No financial advice or scams
- Ethical and legal content only
- Respectful community
Join us for market updates, airdrops, and crypto education!
Last updated 1 year, 8 months ago
[ We are not the first, we try to be the best ]
Last updated 1 year, 11 months ago
FAST MTPROTO PROXIES FOR TELEGRAM
ads : @IR_proxi_sale
Last updated 1 year, 7 months ago
یلدا، مکثی میان تاریکی
یلدا، توقفیست بلند در جملهای شتابزده.
فرصتیست برای ایستادن،
برای نگریستن به گمشدهیِ شلوغیِ روزهایِ کوتاه پاییز،
برای کشف نورهای کوچک در طولانیترین تاریکی.
انارها، دانهدانه شعر میشوند،
و قصهها لابهلای نفسهایِ دودشدهیِ شمع، جان تازهای میگیرند.
یلدا، زمزمهای است از خاطرات جمعی،
از شیرینی روزهایی که در گذر زمان جا گذاشتهایم.
فال حافظ میخوانیم، تا سرنخی بیابیم، میان خود و رازهای ناپیدای فردا.
یلدا فقط طولانی نیست، عمیق است.
انگار شب، صبورتر از همیشه میایستد، تا مجالی بیابیم برای دلسپردن به لحظهها.
جشن ماندگاری نور، مهر و زندگی، بر همگان مبارک باد.
✍سهیلا شیبانی
دو روی یک سکه
«من مانند یک نابغه فکر میکنم، مانند یک نویسندهی زبردست مینویسم و مانند یک کودک حرف میزنم»، ولادیمیر ناباکوف
اندیشیدن، نوشتن و حرفزدن، سه جوهرهی اصلی زندگی که مورد توجه ناباکوف هستند.
نابغهها چگونه میاندیشند؟ متفکرانه، موشکافانه، تحلیلگرانه و کاشفانه. نابغه به دنبال کشف و آفرینش است. از دل ناشناختهها، ایده میسازد و ایده را به محصول بدل میکند. او میگوید مثل نابغهها میاندیشد و مثل نویسندهای زبردست مینویسد.
اما آیا نویسنده و نابغه مسیرشان مجزا است؟ نویسنده نیز از عمق ذهن خود میکاود و آنچه مییابد، جاری میکند، ساده و بیآلایش. هر دو به تفکر وابستهاند. بدون اندیشه، نویسنده نمیتواند بنویسد و نابغه نمیتواند بسازد. نابغه عملگراست و اندیشهها را پیاده میکند. نویسنده اندیشه را میآراید و جاری میسازد.
ناباکوف چون کودکان سخن میگوید؛ روان، بدون پیچیدگی، قابل فهم برای همگان، درست مثل نویسندگان زبردست.
✍سهیلا شیبانی
غور در عمق اندیشه، خوانشی بر شعر اسماعیل نوریعلا
آی..
در تو غوطه میزنم
و
تکیهگاه دریایی و راه و چاه تنهاییام تویی
در تو با راه شیری و صورتهای فلکی رفیق میشوم
از زمین تو رسم عدالت میآموزم
زندگی را به پیمانه تو میسنجم
و عشق
ناگهانه و غافلگیر
راههای تردید و انزوا را
میبندد*
در سکوتِ محاطِ دنیا، خود را میان راهی بیانتها میبینم. از درخشش ستارهها درمییابم، چگونه میتوان میان تاریکیها، نور را جُست. گاهی غوطهورم در احساسی وصفناشدنی؛ جایی که «تو»، همان پناهگاه میان موجها و راهگشای تنهاییام، بر من میتابی.
با «تو»، رفاقت با کهکشان رنگ واقعیت به خود میگیرد. از زمینت درس عدالت میآموزم، و زندگی را در پیمانهی حضورت میسنجم. هرچند گاهی تردید و انزوا میخواهند سایه بیندازند، اما عشق، غافلگیرانه، همچون دستی نامرئی، راهها را میبندد و مرا به سوی تو میراند.
ای «تو»یی که حضورت، تمام نبودنها را پر میکند، در تو غوطه میزنم. تو همان نقطهی عطفی که در میانهی مسیرم، به من یادآور میشوی چگونه میتوان از بیکرانگی، سرودی برای زندگی ساخت.
*در تو غوطه میزنم، اسماعیل نوری علا از دفتر شعر«کلید آذرخش»
✍سهیلا شیبانی
اشکها کلماتی هستند که باید نوشته شوند*
اشکها واژگانیاند که از مرز زبان میگذرند. روایتهایی بیصدا که از عمیقترین احساسات ما میزایند. وقتی کلمات از بیان هیجانها و عواطف عاجزند، اشکها پیشقدم میشوند تا قصهای ناگفته را بازگویند. هر قطره، جملهای نانوشته، میخزد روی گونهها.
نگارش این ناابرازیها قلمی توانمند میطلبد. اما پیش از آن، اشکها رساترین زبان انسان میمانند. این احساسات نهفته، نیازمند بیاناند. اشکها زبانی ناخودآگاهاند که در تبدیل به کلمات، پنجرهای به سوی درکی ژرفتر از خود و جهان میگشایند.
هر قطره اشک، دعوتی است برای نوشتن، برای تبدیل رنجها و شادیهای خاموش به واژگانی که روح را سبکتر میکنند و جهانی غنیتر میسازند.
*جمله قصاری از پائولو کوئیلو
✍سهیلا شیبانی
نرگسهای یخزده
سرما با تیغی نامرئی
میخَلَد بر جان
تابلویِ سفیدِ برف
آرام
مینشیند
بر شانههای خستهی جهان
نورِ شکاکِ مهتاب
پریشانْرویا
میتابد
بر سینهی تاریک زمین
شاخههای گل نرگس
با رخساری سپید و آفتابگون
با عطری روحشُکُفت
میان مشتهای آبیاش
مینگرد
عمیق
نگاهش در من فرو میرود
بغضی کهنه در چشمانش میرقصد
لرز، درد
بر دوشش تلنبار
و باد
رازش را در گوش برف زمزمه میکند
کجای این جهان بیمرز ایستاده است؟
حقش در کدام پیچِ سرنوشت جامانده است؟
به کدام سایه سپرده شده است؟
در کدام گوشهی فراموشی پنهان شده است؟
عدالت را میخوانم
فریادش بلند است
اما پژواکی دور
واژهای زیباست
مدفون میان برفها
و زخمهایش
تازهتر از زمان
یخزدگی، فقط بهانهای است
برای شکستن امید باقیمانده
و من میدانم
که سرما
تنها چیزی نیست که او را میلرزاند
✍سهیلا شیبانی
میان خاک و خاطرات
خاک گرم هندیجان، زادگاهم در قلب خوزستان، زیر پاهایم نرم و زنده بود. قبل از زیارت ماندگان، رفتم سراغ رفتگان. کنار خاک بیبی صفیه، خاطراتش در ذهنم جان گرفت.
مامانِ مامان، زنی قدبلند بود و چشمان عسلیاش میان صورت کشیده و گونههای سرخش میدرخشید. مِیْنای نازک مشکی به سر میکرد و پیراهنهای بلند و رنگی با شلوارهای نخی میپوشید. وقتی چادر گلگلیاش را میانداخت، انگار باغچهای پر از گل روی شانههایش نشسته بود.
با اینکه در دهههای قدیم زندگی میکرد، اما نقشش در خانه، از یک زن خانهدار معمولی فراتر بود. بیبی پابهپای باباحاجی پیش میرفت و نظارت و دخالت مستقیم در امور خانه داشت. مدیرِ مالی خبرهای بود. بابا هم خیلی روش حساب میکرد.
نان مصرفی خانه را خودش میپخت. نان تیریاش شاهکار بود. در اتاقک کوچکی که به آن چالِدون میگفتیم، روی زانوهایش مینشست و با چرخش ماهرانه تیرک، خمیر را روی خُمچه پهن میکرد و روی تابه میانداخت. حرکت دستهایش دیدنی بود. ماست، شیر و پنیر خانه را، خودش با دستان ضعیف ناشی از گذر زمان، آماده میکرد.
باباحاجی گلهدار بود و گوسفندانش را در حیاط خانه نگهداری میکرد. عصر که میشد و گوسفندها از صحرا برمیگشتند، بیبی آخورشان را تمیز کرده و کاه و جو در ظروف گلی کنار دیوار آماده بود.
عاشق همسرش بود و در کنارش احساس آرامش میکرد. یادم مییاد، برای چند روز تمام فامیل منزل دایی کوچیکه دعوت بودیم. باباحاجی بهخاطر مشغلههای زندگی، یکی دو روز دیرتر رسید، بیبی با لبخند گفت: حاجی، خوش اومدی. با خودِت نور اُوُردی.
وای، وقتی میخواست یکی از دخترها را صدا کند، اسم همه را لیست میکرد تا به صاحب نام میرسید و بعد خودش به این اشتباهش میخندید. هنوز صدای خندههایش و نجواهای آرامش در گوشم طنین دارد.
هر شب قلیانش را چاق و چای را دَم میکرد و منتظر بچهها و نوهها میماند تا بیایند و در حیاط بزرگ و دلبازشان بازی کنند. روزهای آخر، چینوچروکهای دستانش نقشهای از راههای سخت زندگیاش را نشان میداد.
✍سهیلا شیبانی
قصه شهادتش قصهی ایثار و حقطلبی است. رفتنش زخمی بر دل تاریخ گذاشت و نامش تا همیشه رمز شرافت و ایستادگی ماند. این روز، یادآور مظلومیتی است که شکوه و معنای والای ایمان را در دلهای ما زنده نگه میدارد.
شهادت جانسوز بیبی دو عالم، حضرت فاطمه زهرا (س)، را به تمامی مسلمانان جهان تسلیت میگویم.
✍سهیلا شیبانی
قسمت ششم|عملیات شب
حالا دیگر آقاتقی هم به اتفاقات باغ مشکوک شده بود. رفت و آمد آدمهایی که نمیشناسدشان، در نیمههای شب، وقتی خواب است. تصمیم گرفت موضوع را با پلیس در میان بگذارد. پلیس که خود نیز در پی کشف مجهولاتی بود، به کمک اطلاعات کارگر باغ توانست نقشهای برای زیر نظر گرفتن آنجا و حتی آزمایشگاه ترتیب دهد. تعقیب و بررسی ماشینهایی که در ساعات معینی به باغ میآمدند و آنجا را به قصد آزمایشگاه ترک میکردند، گرههایی را بازگشایی میکرد. این خودروها معمولاً در ساعات شبانه و در مسیرهای کمتردد خود را به باغ میرساندند، بیآنکه ردی از خود بر جای بگذارند.
یک شب، در میانهٔ سکوت و تاریکی، مأموران پلیس خودرویی مشکوک را در حال خروج از باغ مشاهده کردند. این بار تصمیم گرفتند از فاصلهای مطمئن، مسیر حرکت آن خودرو را دنبال کنند. ماشین مشکوک در مقابل آزمایشگاه توقف کرد و افرادی با سرعت از آن خارج شدند.
پلیس که این صحنهها را با دقت زیر نظر داشت، تصمیم گرفت عملیات تعقیب و شناسایی را با جدیت بیشتری دنبال کند. آنها از حرکات و چهرهها عکس گرفتند و بررسی های لازم را انجام دادند.
مردان سفید پوش در حال جابهجایی بستههایی سنگین به ماشینها بودند، یکی از کارآگاهان که از دور همهچیز را زیر نظر داشت، علامت آغاز عملیات را به تیم داد. در همان لحظه، صدای آژیر پلیس سکوت باغ را شکست و مردان که متوجه کمین پلیس شده بودند، سعی کردند با ماشینهایشان فرار کنند. اما پلیس از قبل جادهها را مسدود کرده بود و بعد از تعقیب و گریز طولانی، موفق شد ماشینها را متوقف و متهمان را دستگیر کند.
آقاتقی با نگرانی و لبخند تلخی از دور شاهد این ماجرا بود. آن شب، راز تاریک باغ برای همیشه فاش شد و پلیس توانست با کمک شجاعت او، یکی از بزرگترین شبکههای قاچاق اعضای بدن را کشف کند.
پایان
✍سهیلا شیبانی
?? ??? ?? ????? ?
We comply with Telegram's guidelines:
- No financial advice or scams
- Ethical and legal content only
- Respectful community
Join us for market updates, airdrops, and crypto education!
Last updated 1 year, 8 months ago
[ We are not the first, we try to be the best ]
Last updated 1 year, 11 months ago
FAST MTPROTO PROXIES FOR TELEGRAM
ads : @IR_proxi_sale
Last updated 1 year, 7 months ago