واژ‌ْبـاره | بـه‍ـنـام پـازانـی

Description
⇠ واژباره؛
محفلی برای روایت زیسته‌ها، خیالات و آموخته‌هایم.


?: https://pazanib.blog/

??‍?: @Paazaaniib
We recommend to visit

?? ??? ?? ????? ?

We comply with Telegram's guidelines:

- No financial advice or scams
- Ethical and legal content only
- Respectful community

Join us for market updates, airdrops, and crypto education!

Last updated 1 year, 9 months ago

[ We are not the first, we try to be the best ]

Last updated 1 year, 11 months ago

FAST MTPROTO PROXIES FOR TELEGRAM

ads : @IR_proxi_sale

Last updated 1 year, 7 months ago

1 year, 8 months ago

زمستان فرا رسیده - رامین جوادی

#صدا: بی‌کلام

1 year, 8 months ago

✍?| گـفت‌وگـو بـا آیـنه

· پیس‌پیس...
- ها؟

· یه‌لحظه بیا.
- ولم کن، پست امشبم رو ننوشتم هنوز.

· زیاد وقت‌تو نمی‌گیرم.
فکر نمی‌کنی این دنیای دیجیتال بیشتر از اون‌که چیزی به «ما» بده، ما رو از «خودمون» هم دور کرده؟ مدام دنبال هویّت و تأییدیم، ولی آخرش چی؟ یه سری نگاه و لایک که اصلن چیزی رو عوض نمی‌کنه. نوشتن یه جمله یا پست فقط شده بهونه‌ای برای فرار از تاریکی‌هایی که تو ذهنمون قایم کردیم. خودم، خودت؛ آخرش کجای این مسیر خودمون رو پیدا می‌کنیم؟
گاهی حس می‌کنم این‌جا، به‌جای نزدیک‌کردن ما به هم، فقط فاصله‌ها رو بیشتر کرده. هرکی سعی می‌کنه همون تصویری رو نشون بده که دوست داره باشه، نه اون چیزی که واقعن هست. تهش، خودمون هم می‌دونیم داریم مصنوعی بازی می‌کنیم. ولی هیچ‌وقت نمی‌پرسیم این‌همه لایک و توجّه، جدّن چی به «ما» اضافه کرده؟
- باشه. حالا اگه بذاری، برم پست امشبم رو بار بذارم.

#هرزه‌درایی

1 year, 8 months ago

✍?| بـه‌یـغمارفـته

ووووششش...
این پاییز امسال بود که به‌یغما رفت، مثل هر سال.
رفتنش عجیب‌ نبود، فقط دل‌تنگی‌هاش سنگین‌‌تر بود.

آدمی‌زاد در پاییز، عجیب‌تر می‌شود. نمی‌دانم از هواست که نمی‌شود بهش اعتماد کرد، یا از رنگ‌هایی که تا برسی بفهمی‌شان، خودشان را از تو می‌گیرند.

این فصل، انگار طرّاحی‌شده برای رفتن‌ها. برای خداحافظی‌هایی که دیگر فرصتی برای جبران نمی‌گذارند.

همیشه فکر می‌کردم پاییز فصل عاشقی‌ست، امّا شاید بیشتر فصل بازنگری‌ باشد.

بازنگری در دل‌دادن‌هایی که در آخر، سوزِ سردش بُرّنده‌تر از هر چیزی‌ست.

این روزها که می‌گذرد، بیشتر از پاییز انتظار سکون دارم؛ توقّفی کوتاه بین شلوغی‌های بعدی.

امسال پاییز برای من پر از «شاید» بود: «شاید بهتر شود، شاید کسی برگردد، شاید چیزی درست شود...»
ولی با هر برگی که افتاد، یک شاید هم ‌به‌باد رفت.

این فصل برای من هیچ‌وقت پادشاه فصل‌ها نبوده.
شاید به این دلیل که از اوّل بلد نبودم ازش لذّت ببرم. شاید هم پاییز باید همین‌طور باشد؛ چیزی میان ماندن و رفتن.

حالا که تا می‌تواند به‌خودش کش‌وقوس می‌دهد، نمی‌دانم آیا سال بعد دلم را به دست می‌آورد یا نه.

به‌هرحال از فردا خورشید دوباره جانی تازه می‌گیرد و رفته‌رفته روزها بلندتر می‌شوند. همیشه روزهای بلند را به شب‌های دراز ترجیح می‌دادم. شاید این هم فال‌نیک من باشد.

پاییز امسال هم تمام شد.
هنوز فرصت نکرده‌ام جوجه‌هایی که زاییده‌ام را بشمارم، هنوز نمی‌دانم چندچندم و قرار است با رضایت وارد زمستان شوم یا چه.

#ارتجال

1 year, 8 months ago

✍?| گُـنده‌گـویه

سرمشق‌های دیروز، فردایی نمی‌زایند.

#کوتاه_عرض_می‌کنم

1 year, 8 months ago

✍?| غـول آهـنی

جوان‌تر که بودم، زیاد از فشارهای چندجانبه‌ی پسا پنجاه‌سالگی می‌شنیدم. آن‌روزها این‌طور به‌نظر می‌رسید که انگار بدنِ آدم از مرز پنجاه که عبور کند، دیگر طغیان می‌کند. البته آن‌موقع‌ها این حرف‌ها را باور می‌کردم. حالا امّا، هربار که گذرم به مراکز درمانی می‌افتد، می‌بینم نسل جدید در این زمینه هم خوب به‌روز شده. قدیمی‌ها اشتباه می‌کردند؛ این فشارها دیگر سن‌وسال نمی‌شناسد، جوانان پیشتاز شده‌اند. امروز که در سالن انتظار نشسته بودم، بیشتر مراجعین، جوان‌های به‌چندجافشارآمده‌ای بودند که انگار هریک زیر چند تُن فشارِ نادیدنی می‌رنجند. صحنه‌ای که هم‌چون هشدار بود؛ این‌روزها حتّا پیش از پنجاه هم جسم‌ها کم می‌آورند.
بدن مثل پیری سمج، همه‌ی اتّفاقات را در خود جمع می‌کند، بی آن‌که چیزی را فراموش کند. گاهی شاید سال‌ها صدایش در نیاید، امّا دیر یا زود، جایی سر باز می‌کند و خودی نشان می‌دهد.
راستی، باید میزبان اصلی ماجرا را هم معرّفی کنم. دور از ادب است اگر نگویم: غول آهنی.
همان که مرا بار دیگر به‌خود خواند. استوانه‌ای بزرگ و سرد با صدای ناهنجار و ظاهر زمخت و بی‌روح که آدم را می‌بلعد و بعد از دقایقی، با اکراه پس می‌دهد. اگر نمی‌دانید چه‌‌چیزی را می‌گویم، چه نیک. امیدوارم هیچ‌وقت هم نفهمید و هرگز گذرتان به این غول نیفتد.

#ارتجال

1 year, 8 months ago

?| یـک عـاشقانه‌ی نـاکام

صبح دل‌انگیز پاییزی آغاز شده بود. خیابان بوی نان تازه می‌داد و صدای جاروی رفتگر با نوای پرنده‌ها می‌آمیخت.

دخترک، دامن گل‌گلی‌اش را با نوک انگشتانش گرفته بود و بازیگوشی می‌کرد. پسرک، کمی آن‌طرف‌تر، میان جمعیت، بی‌هدف به اطراف نگاه می‌کرد. لحظه‌ای مکث کرد؛ نگاهشان در هم گره خورد.

چشم‌ها گفت‌وگو کردند، انگار سال‌ها منتظر این دیدار بودند.

دخترک چهره‌ای معمولی داشت؛ چشم‌و‌ابروی مشکی و موهایی که در باد پیچ‌وتاب می‌خوردند. در نگاهش رازی داشت، شبیه به پنجره‌ای نیمه‌باز.

پسرک هم زیبارو نبود؛ موهای مرتّب و کفش‌های خاکی‌اش از بی‌توجّهی نبود. خجالت‌زدگی آرام نگاهش، شاید همان‌چیزی بود که دخترک را جذب کرد.

باقی روز را کنار هم گذراندند. روی نیمکتی در پارک نشستند، دست‌های هم را گرفتند و از هرچه دلشان می‌خواست گفتند:
از آرزوهای خام، ترس‌های کودکانه، رؤیاهایی که هیچ‌کس باورشان نمی‌کرد.

· اسمش چیه؟
اسم چی؟
· اون حس، وقتی دیدمت؟
تو شاعری، نه؟!
· شاعر که نیستم. ولی برای توصیف تو، واژه کم میارم.

عصر، زیر سایه‌ی بیدمجنون قدیمی ایستاده بودند. باد، آرام دامن دخترک را به‌رقص درآورد.

پس از کمی سکوت؛
· حس نمی‌کنی این لحظه برای همیشه کافیه؟
یعنی چی؟
· یعنی بیا همین‌جا تمومش کنیم. این‌جوری هیچی خراب نمی‌شه.
ولی...
· ولی چی؟
اگه عاشق هم باشیم، بیست‌سال دیگه همین‌جا هم‌دیگه رو می‌بینیم.
پسرک لب‌خند محوی زد. دست در جیب کرد و گفت: قبوله.

روز داشت پیر می‌شد. تصمیمشان قطعی بود. روبه‌روی هم ایستادند. لحظاتی بعد، دور لب‌هایشان را پاک کردند و از یک‌دیگر جدا شدند.

هیچ‌کدام پشت‌سرشان را نگاه نکردند.


بیست‌سال بعد، همان پارک، همان بیدمجنون.

مردی میان‌سال روی نیمکتی نشسته بود. خطوط چهره‌اش، نقشه‌ای از دردها و امیدهای بی‌پایان بود؛ امّا لب‌خند خجالتی‌اش، هنوز همان نگاه را با خود داشت.

بادْ برگ‌های خشک کنار نیمکت را می‌رقصاند. پشت سرش صدایی شنید.

سری چرخاند.
امّا تصویر تار بود. شاید خیال، شاید حقیقت.

〰️ 〰️ 〰️
©️ اقتباسی از «دیدن دختر صددرصد دل‌خواه در صبح زیبای ماه آپریل»، اثر موراکامی

#با_من_خیال‌کن

1 year, 8 months ago

شـرمیدن (۲): آیا شرم همیشه دشمن است؟

پیش‌پندارهایی که اکثر ما دربارهٔ «شرم» داریم:

اوّل: شرم بد است
اغلب ما از اقرار به احساس شرم می‌پرهیزیم. زیرا این واژه معذّبمان می‌کند. پس می‌کوشیم با انکار یا جایگزینی آن با کلمه‌ای دیگر از بار منفی‌اش بکاهیم.
با این‌حال باید بین دو نوع شرم تمایز قائل شویم: «شرم» به‌عنوان تجربه‌ای سمّی و مخرّب، و شرم به‌عنوان یک خانواده‌ی هیجانی کامل.

دوّم: شرم دشمن است
ذهنیت رایج درباره‌ی شرم، آن را پیامدی از انتظارات مخرّب والدین، معلّمان و جامعه می‌داند که احساس بی‌ارزشی و دوست‌نداشتنی‌بودن را ایجاد می‌کند.
برِنه بِراون اشاره می‌کند که تبلیغات و آرمان‌های دست‌نیافتنی، به‌ویژه برای زنان، این نگاه را تقویت می‌کند.
با این وجود، تجربه‌ی شرم می‌تواند پندآموز باشد و به ما بیآموزد چه‌کسی هستیم یا می‌خواهیم چه‌کسی باشیم. مقاومت یا انکار آن، فرصت رشد را از ما می‌گیرد.

سوّم: شرم نقطه‌ی مقابل ارزش‌مندی
اگر شرم را سمّی بدانیم، آن را دشمن‌‌ خودارزش‌مندی (عزّت‌نفس) می‌دانیم.‌ امّا وقتی شرم را بخشی جدایی‌ناپذیر از زندگی ببینیم و‌ آن را لزومن تجربه‌ای مخرّب ندانیم، دیگر این دو را در تضاد نمی‌بینینم.
به‌گفته‌ی برگو، شرم و خودارزش‌مندی تجاربی درهم‌تنیده‌ و به‌هم وابسته‌اند که بر‌ یک‌دیگر اثر می‌گذارند.

چهارم: احساس ارزش‌مندی فقط مربوط به «خود» است
ارزش‌مندی را اغلب تجربه‌ای مستقل از دنیای بیرون می‌دانند.‌ امّا ما موجوداتی اجتماعی‌ هستیم و هویّتمان در روابطمان با دیگران تعریف می‌شود.‌ ساده‌انگارانه‌ست اگر «خود» را منفرد و مجزّا بدانیم.
پرورش ارزش‌مندی پایدار به روابط بین‌فردی وابسته‌ست، به‌ویژه روابطی سرشار از شادی متقابل.

? شرم‌ کاوی| جوزف برگو| نشر بینش‌نو| از مقدّمه

#کتاب_متاب

1 year, 8 months ago

شـرمیدن (۱): آیا شرم همیشه سمّی‌ست؟

انسان‌ها در همه‌ی فرهنگ‌ها و قارّه‌ها، شرم را به‌ این شکل تجربه می‌کنند:
اجتناب از ارتباط چشمی، گیجی و آشفتگی ذهن، و‌ تمایل به ناپدیدشدن که معمولن همراه با سرخ‌شدن صورت و گردن یا سینه‌ است.

اکثر ما «شرم» [در معنای عوامانه] را هیجانی سمّی می‌دانیم و امیدواریم هرگز دچارش نشویم.

«شرم» از نگاه ما؛ احساس خوشی و بِهْ‌زیستی را نابود می‌کند، توسّط والدین بدرفتار به ما تحمیل می‌شود، زمانی به‌وجود می‌آید که جامعه افرادی که شبیه خودشان نیستْ پس می‌زنند.

امّا جوزِف بِرگوی شرم‌پژوه در این‌ کتاب اشاره می‌کند:

· شرم خانواده‌ای‌ از هیجانات است (خجالت‌زدگی، احساس گناه، کم‌رویی) که بخش اجتناب‌ناپذیر زندگیِ روزمرّه‌ی همهٔ ماست و لزومن سمّی نیست.

· نحوهٔ واکنش افراد نسبت به شرم بسته به چگونگی روند اجتماعی شدنشان در کودکی و روش مدیریت رنج‌هایشان متفاوت است. این تفاوت در واکنش‌ها به میزان اعتمادی که به ارزش‌مندی خودمان داریم بستگی دارد؛ یعنی افرادی که در محیط‌های نامناسب بزرگ شده‌ و مدام در تقلّا هستند تا کمی به خودشان احساس خوبی داشته باشند، ممکن است پس از گفتن یک جُکِ بی‌نمک احساس «شرم» کنند، در حالی‌که همین موضوع ممکن‌ است در شخص دیگری فقط خجالت‌زدگی خفیف ایجاد کند.

· ما هرروز با این مجموعه هیجانات روبه‌رو می‌شویم، فارغ از این‌که چه واکنشی به این احساسات نشان می‌دهیم. و اغلب، بدون این‌که متوجّه شویم، شرم بالقوّه را در تعاملاتمان با دیگران پیش‌بینی می‌کنیم و می‌کوشیم تا حد امکان از آن‌ها بپرهیزیم.

? شرم‌ کاوی| جوزف برگو| نشر بینش‌نو| خلاصه‌ای از مقدّمه

تابه‌حال «شرم» رو به‌عنوان بخش اجتناب‌ناپذیر زندگی روزمرّه‌تون حساب کردید؟

#کتاب_متاب

1 year, 8 months ago

?| مـحلّه‌ی گُـل و بـلبل

محلّه‌ی ما، یک ایران‌ کوچولوی شگفت‌انگیز است؛ جایی که در هر چهار فصل سال، رایحه‌ی گُـل‌هایش هوش از سرتان می‌پراند. این‌جا حتّا در زمستان هم، وقتی درختان به‌خواب می‌روند، برخی از جوانان رشید و رعنای محلّه، دور آتش جمع می‌شوند تا رایحه‌ی مدهوش‌کننده‌ی گل‌هایشان را سخاوت‌مندانه به مشام‌ اهل‌محل برسانند.

این جوانان محلّه‌ی ما فقط مصرف‌کننده نیستند؛ بل‌که آن‌قدر دست‌ودل‌بازند که خودشان زحمت کِشت، برداشت و‌ حتّا توزیع این گنجینه‌ی طبیعی را هم بر عهده گرفته‌اند. از بسته‌بندی‌ شیک گرفته تا تحویل درب منزل، همه‌چیز با خوش‌سلیقگی انجام می‌شود.

شش‌ماهه‌ی اوّل سال، گل‌های طبیعی و رنگارنگ، شما را مست می‌کند. امّا در شش‌ماهه‌ی دوّم، با رایحه‌ی گل‌های ارگانیک و گل‌خانه‌ای ~~بوخوری~~ سرمست می‌شوید. محلّه‌ی ما با این‌که می‌توانست مقصد گردش‌گری باشد، مع‌الأسفْ، مسئولین محترم حتّا بوی این فرصت استثنایی هم به مشامشان نخورده.

شاید اگر روزی گذرتان به این‌جا بیفتد، از جوانان محل ما یاد بگیرید که:
وقتی ~~جنس~~ گُل‌هایتان جور باشد، زندگی خودتان و نیز دیگران رنگی‌تر و خوش‌بوتر خواهد شد.

#فکاهی

1 year, 8 months ago

✍?| آسـتین‌ها بـالا، چـرتکه‌ها پـایین

نمی‌دانم کِی و چه‌طور شد.

شاید از زمانی که چرتکه را برای مدّتی کنار گذاشتم، این روند آغاز شد. و حدس می‌زنم همین کنارگذاشتن چرتکه، هم‌زمان شد با تحلیل‌رفتن عضله‌ی «خب؛ که‌چی؟».

حالا مدتّی‌ست که برای انجام کارها به چرتکه‌انداختن متوسّل نمی‌شوم.
می‌نشینم پای کاری، چون سر سوزن ذوقی دارم.
می‌نشینم پای کاری، چون رنج دل‌نشینی دارد.
می‌نشینم پای کاری، چون دلم می‌خواهد با آن شناخته شوم.
می‌نشینم پای کاری، که شاید روزی اسمم یادآورش باشد.

کارها انجام می‌شوند‌، چون باید انجام شوند. این که مورد اقبال و تحسین قرار می‌گیرند یا نه، دست ما نیست.

چرتکه‌انداختن برایشان خالی از لطف‌ است.
باید آستین‌ها را بالا زد، چون کارها تنها زمانی معنا می‌یابند که برای خودشان انجام شوند.

#هرزه‌درایی

We recommend to visit

?? ??? ?? ????? ?

We comply with Telegram's guidelines:

- No financial advice or scams
- Ethical and legal content only
- Respectful community

Join us for market updates, airdrops, and crypto education!

Last updated 1 year, 9 months ago

[ We are not the first, we try to be the best ]

Last updated 1 year, 11 months ago

FAST MTPROTO PROXIES FOR TELEGRAM

ads : @IR_proxi_sale

Last updated 1 year, 7 months ago