شیفت خون اشام هالوز خون اشام مجموعه کیرا هادسون

Description
We recommend to visit

?? ??? ?? ????? ?

We comply with Telegram's guidelines:

- No financial advice or scams
- Ethical and legal content only
- Respectful community

Join us for market updates, airdrops, and crypto education!

Last updated 1 year, 9 months ago

[ We are not the first, we try to be the best ]

Last updated 1 year, 11 months ago

FAST MTPROTO PROXIES FOR TELEGRAM

ads : @IR_proxi_sale

Last updated 1 year, 7 months ago

2 Jahre, 7 Monate her

-هیچ میفهمی چی میگی؟!... اینی که مثل گوسفند میخوای قربونیش کنی وارث شایگان بزرگه!
دخترک با بغض سرش را پایین میاندازد.
-خاتون دودلم نکن
زن با حرص گوشه لبش را میگزد
-دودل چیه؟!... بیا برو شیطون رو لعنت کن بعدشم یه لیوان آب خنک بخور بخواب... دیگه هم این حرفی رو که اینجا زدی جایی نگو
.
دخترک مظلومانه به زن رو به رویش خیره میشود.
-چرا خاتون!!
زن با حرص نفس عمیقی میکشد.
-چون کافیه کاوه خان بفهمه چه تصمیمی داری اونوقته که مرگ واست میشه ارزو!... دختر، شوهر تو کاوه‌خانه... کسی که اسمش رو هفتاد تا مرد جنگی نمیتونن تکون بدن... بعد تو نعوذبالله میخوای دور از چشمش بچه‌اشو بندازی.
-زن داره
زن خونسردانه شانه‌ای بالا میاندازد
-داشته باشه... کار خلاف شرع که نکرده... اصلا کدوم یکی از مرداب اینجا رو دیدی که به کمتر از سه تا رضایت بدن؟!... بعدشم کاوه خان که به ستاره حتی دست هم نزده سوگلیش تویی
دخترک با خشم دندان روی هم میساید.
-خاتون!!!
صدایی مردانه از درون سالن دخترک را صدا میکند
-پناه... کجایی خوشگلم؟!
زن با چشم به سالن اشاره میکند
-زودتر برو پیش شوهرت... برو به کم واسش ناز بیا. که نازت خریدار داره پیشش.
دخترک با گام‌هایی مشتاق به طرف مرد می‌رود
کاوه نشسته روی مبل درون هال دستش را برای در آغوش کشیدن دخترک باز می‌کند.
-بیا بغلم دردونه
دخترک خودش را در آغوش او می‌اندازد و سر روی سینه‌اش می‌گذار.
-دلت واسم تنگ شده بود سوگلی؟!
دخترک نفس عمیقی از عطر تن کرد میکشد و حرفی نمیزند. مرد در گلو خندیده و دستش را نوازش وار روی موهای دخترکش به حرکت در میاورد.
-زبونت رو موش خورده زندگیم؟!
قبل از اینکه دخترک فرصت پاسخگویی پیدا کند ندیمه وارد سالن میشود.
-خانم از مطب دکتر تماس گرفتن... گفتن همون‌طور که خودتون خواستی. برای فردا نوبت سقط بهتون دادن.
مرد ناگهان صورتش سرخ می‌شود.
-سقط؟!... چی میگه این پناه؟!
دخترک هول کرده از روی پاهای مرد بر میخیزد.
-هی...هیچی
مرد با چشمانی به خون نشسته میغرد:
-بچه؟!.... میخواستی بچه منو سقط کنی زندگیم؟!... بهت نگفتم فکر احمقانه به سرت برسه خونت رو حلال میکنم نفسم؟!
دخترک بغض میکند.
-کاوه
دست مرد بر روی دهان دخترک فرود می‌آید
-خفه شو بی شرف... پیش خودت گفتی کاوه انقدر دیونه من هست که با دو تا ناز عشوه از غلط اضافیم بگذره!!.... که من هر کاری بکنم کاوه خم به ابروش نمیاره؟!
مرد گامی به سمت دخترک بر داشته و ادامه میدهد
-چند باز بهت گفتم روی سلامتیت، بدنت، و بچمون با هیچ احدالناسی حتی خودت شوخی ندارم
دخترک هق میزند
-غلط کردم.
-دیگه دیر زندگیم.
گوشی اش را از جیبش خارج کرده و با گرفتن شماره‌ وکیلش چشم در چشم دخترک میگوید:
-الو... میخوام خیلی سریع مقدمات طلاقم رو فراهم کنی.... نه با ستاره نه... میخوام پناه رو طلاق بدم
وا رفتن دخترک را تماشا می‌کند و فریاد می‌کشد:
-وسایلت رو جمع کن... بعد از به دنیا اومدن بچم از زندگیم میندازمت بیرون!

https://t.me/+ejxCVsJUV9kyMjNk
https://t.me/+ejxCVsJUV9kyMjNk
https://t.me/+ejxCVsJUV9kyMjNk
https://t.me/+ejxCVsJUV9kyMjNk
https://t.me/+ejxCVsJUV9kyMjNk

2 Jahre, 7 Monate her

عزیزانم
با خوندن رمان های نویسندگان برتر از روزهای زمستونیتون لذت ببرید❤️*
میم راهپیما
البرز
?***ایران
https://t.me/+RyG2Wpv98Ks0YjM0

الف صاد
نیکی?بابک
https://t.me/joinchat/AAAAAE-eblhhhG5jj0jw9A

مریم بوذری
بردیا ? افرا
https://t.me/+ruLWbIlU2C1hN2M8

نگار فرزین
سحر?بهزاد
https://t.me/+N9BFdebpB5w0N2U8

سارا انضباطی
الیاس ?حنا
https://t.me/+ae03USXeFIo3M2Zk

پروانه قدیمی
ارس ? جانان
https://t.me/+WCvtEOhqLIYZPqoi

شبنم
گلاویژ ?عماد
https://t.me/joinchat/AAAAAFi1bW3U-7ofzA0FbQ

آرزوصاد
نگار ?عماد
https://t.me/+c96on9pec4ZlZTA0

ماریا
رستا ? فرشاد
https://t.me/joinchat/5lHZcPHRA3wxODg0

شینزود
فهام ? سامیا
https://t.me/+nrpuydJ_Z3xkNTlk

دلان موسوی
حریر ? معین
https://t.me/+s-KSSq7ngv4zYTY0

فاطمه اصغری
لیلا?سیاوش
https://t.me/+wMPYRePheUo4ZjQ0

منیر قاسمی
رهی ? نورا
https://t.me/joinchat/WjuxpULPKVZhODQ0

سیما
جانان ? ظهیر
https://t.me/+YYRpeXha_xw0ZDM0

نگار فرزین
عماد ?سارا
https://t.me/+6mLM_NORp1Q0ZmU8

حدیثه ببرزاده
الهه ? علی
https://t.me/+zON_gzksXTRhNDY8

نگار
عماد ? سارا
https://t.me/+6mLM_NORp1Q0ZmU8

یگانه راد
سبحان، ارمیا?محنا
https://t.me/joinchat/UxeH-D3sAnJO3mDX

مرضیه
سما ? امید
https://t.me/joinchat/Vp4khXQ1LcEhqe8f

پرگل
همدم ?فراز
https://t.me/+y162b1Cedxw2ZWQ0

فاطمه جعفری
حامد ?عاطفه
https://t.me/+hyLm_LlT8dVhM2Vk

نسترن
ودا ?دانیار
https://t.me/joinchat/PA6bpIR_NkQ1MjI0

یغما شفیع پور
تیارا ? آویر
https://t.me/joinchat/RaaqCdplvPFp_Ipz

گیلسو
طنین ?شهریار
https://t.me/+EPy1Pj6lEPUyNmQ0

شیوا بادی
ایران ?وارطان
https://t.me/+-ddAMSs9929iOGQ0

حوای پاییز
آران ?فریماه
https://t.me/+Z44uQuiyJCIxODFk

مونا امین سرشت
ماهرخ?کیاراد، دارا
https://t.me/+SF0c0RYHKVqt-OUs

سما
لیلی ?سیاوش
https://t.me/+WTkflu5l7Cs1ZTc0

نسیم
پناه?کاوه
https://t.me/+fQzEb67n3hY1NjA0

آتنا امانی
نیلی?امیر
https://t.me/+IriDIdGgs3FlMjJk

مارال
امیرحافظ ? آناشه
https://t.me/+FttMneQYDEU0MmNk

شکیلا زنگنه
فرهاد?آهو
https://t.me/+Z404tqEHtY05MmI0

فریبا زلالی
صدف ? علی
https://t.me/+nFRZT8EaFUgzMGZk

راز
لیدا ? فولاد
https://t.me/+NQ_gl30fwgBkOTRk

شادی جمالیان
گل‌میس ?شنتیا
https://t.me/+zaIQQCREKbwyNjQ0

لیلا غلطانی
فرشید?سونا
https://t.me/joinchat/AAAAAFbz0FL1DIxPtEdKxQ

رویا مهدی
کیرا ? پاتر
https://t.me/royamahdi_translate

گیسو رحیمی
دلوین?حامین
https://t.me/+RLIrvzZYN6FlMTA0

محدثه رمضانی
پناه ?یاشار، امیر‌علی
https://t.me/+g0SD3Ehg6eE0ZDVh

صدای بی صدا
دیاکو ?راحیل
https://t.me/+R11OsZffKMoo-Uk4

سارا رایگان
آرامش ?طوفان
https://t.me/+HVwbM-IoSWI2MTU0

شبنم
آرش ?سارا
https://t.me/+UC3MwVS_fsCnKscw

مبینا
بنیامین? جیران
https://t.me/+2yp68a4xG0xlOTc0

راز.س
شاداب?سبحان، محمد
https://t.me/joinchat/rlqEz_ydcDJhNzlk

2 Jahre, 7 Monate her

جهت خرید رمان هالوز، جلد دهم و چنل وی آی پی
به آیدی: @royamahdi
پیام بدین ?

?خرید چندین جلد باهم تخفیف داره?

2 Jahre, 7 Monate her

#پارت120

#پارت113

پرسیدم:« چیو؟»

«اگر ومپایرس هایی که بالای زمین میرن به نیش زدن انسان ها ادامه بدن اون وقت انسان ها رو به اینجا میکشونن... به غارهامون... اون وقت... ما همین الان هم یک جنگ با گرگ ها داشتیم، آخرین چیزی که بهش نیاز داریم اینه که انسان ها ... درمیون گذاشتن اینا با تو چه فایده ای داره؟»

شروع کردم:« متاسفم، اما...»

قبل از نوشیدن میست وسط حرفم پرید: «شام من کجاست؟»

بدون اینکه حرف دیگه‌ای بزنم از پذیرایی خارج شدم و به آشپزخانه رفتم.

صدا گفت:« آه چه زندگی شادی…»

زیر لب زمزمه کردم: «خفه شو.»

اون شب، همونطور که در تاریکی به پشت دراز کشیده بودم، در حالی که جان روی من بود، با فکر کردن به زنی که در مسیر سمت چپ ملاقاتش کرده بودم، صدای غرغر و نفس هامو خفه کردم. در حالی که سرم رو از سمت جان برگردونده بودم و چشمامو بسته بودم احساس کردم دست اون زن به آرومی روی رونم می‌لغزه. پوستم گزگز شد و انگشتان پامو تکان دادم. در ذهنم چهره زیباشو به تصویر کشیدم. جان محکم‌تر و سریع‌تر بین پاهام تلمبه زد و من چشمامو محکم‌تر بستم، بدنم مثل یک جسد سرد سفت می‌شد. اما وقتی لبخند زیبای اون زن و فرورفتگی های هر یک از گونه های درخشانش رو تصور میکردم، در درونم احساس گرما و زنده بودن می کردم. غرق چشمان تیره و فندقی اش شدم. دستامو در موهای پرپشت بلوندش گم کردم و نزدیکش کردم. اجازه دادم لب‌هام روی لب های اون زن کشیده بشن تا وقتی دیگه نتونستم در برابرشون مقاومت کنم و بوسیدمش. لب‌هایش نرم و بوسه‌اش شیرین بود - شیرین‌تر از هر شکلاتی که تا به حال چشیده بودم.

پایان قسمت دهم

2 Jahre, 7 Monate her

جهت خرید رمان هالوز، جلد دهم و چنل وی آی پی
به آیدی: @royamahdi
پیام بدین ?

?خرید چندین جلد باهم تخفیف داره?

2 Jahre, 7 Monate her

#پارت119

جان توی چهارچوب در باز غارمون ایستاده بود. با دیدن اشک های من گفت: «چرا گریه می کنی؟»

شان رو دوباره روی زمین گذاشتم: «مهم نیست.»

شان گفت: «مامان درد.»(معادل بهتر مامان جیز شد? ولی زیادی لوس میشد نذاشتم میخواد بگه دردش گرفته)

شان به پدرش که حالا داشت چکمه‌هاشو در می‌آورد، نگاه کرد. شان کمربندی که اسلحه کارش رو حمل می‌کرد، گرفت و بالا آویزانش کرد.

جان گفت:«به خودت صدمه زدی؟»

و نگاهی به سرتاپام انداخت. نگرانی کمی در چشماش می دیدم و عصبانی هم به نظر می رسید.

«نه، نه، فقط ساق پام رو به صندلی کوبید...»

جان گفت: «اوه، باشه.»
روی نزدیکترین صندلی افتاد و دستش رو به سمت یک بطری میست(مشروب هالوز) گرفت و مستقیماً سر کشیدش. داغ و داغون به نظر می‌رسید.

ازش پرسیدم:« حالت خوبه؟»
و آخرین اشکم رو پاک کردم.

در حالی که سرش رو به عقب خم کرد و یک قلپ بزرگ دیگه از میست گرفت، گفت: «فقط روز بدی رو سپری کردم. من و رام خیلی نزدیک شدیم این دیوث هایی رو بگیریم که انسان‌ها رو گاز می‌گیرن…»

گفتم: «جان، مراقب زبونت باش.»
و نگاهی به شان انداختم و سپس به سمت جان برگشتم.

گفت: «می‌دونستم که متوجه نمیشی.»
و نگاه طلبکارانه ای بهم انداخت.

2 Jahre, 7 Monate her

جهت خرید رمان هالوز، جلد دهم و چنل وی آی پی
به آیدی: @royamahdi
پیام بدین ?

?خرید چندین جلد باهم تخفیف داره?

2 Jahre, 7 Monate her

#پارت118

صدا گفت:« دارم کم کم فکر میکنم تو تنها بودن رو دوست داری اصلا.»

غر زدم: «تنها نیستم.»

صدای شکلاتی گفت:« انواع مختلفی از تنهایی وجود داره، جوآن، و خودتم اینو میدونی - منم میدونم، تورو نمیدونم، اما فکر نمی کنم بتونم یک روز بیشتر تحملش کنم. من خیلی ناراضی هستم، جوآن. خیلی بدبختم… و اگر من بدبختم تو هم بدبختی.»

اشک ناگهانی بر گونه هایم نشست و گفتم: «متاسفم.»

شان با چشمانی گشاد و سیاه در حالی که به من نگاه می کرد و دستاشو دراز کرده بود گفت: «مامان».

خم شدم، در آغوشم کشیدمش و محکم بغلش کردم.

با یک دست تپل دستش رو دراز کرد و اشک‌های گرمی که به آرامی و بی‌صدا روی صورتم می‌لغزیدن رو پاک کرد و گفت: «مامان درد... مامان درد. اوه...مامان درد.»

در گوشش زمزمه کردم: «این تویی که نمی‌خواهم درد بکشه.»
چون می‌دونستم که اگر بخوام به صدای شکلاتی گوش کنم، تا در نهایت اجازه بدم صدای من بشه دیگه نمیتونم تظاهر کنم که چه کسی هستم. و این نه تنها بر زندگی خودم، بلکه بر روی پسرم هم تأثیر میزاره.

«اصلا اون پسر رو زمین میزاری؟»
صدای جان رو پشت سرم شنیدم و چرخیدم.

2 Jahre, 7 Monate her

#پارت117

چطور میتونستم انقدر از زندگیم ناراضی باشم وقتی چنین پسر زیبایی نصیبم شده بود؟؟ چرا نمیتونستم بخاطر همین کاملا خوشحال باشم؟ چرا نمی تونستم مثل مادرم باشم و فقط از سهم خودم خوشحال باشم؟

صدای شکلاتی گفت:« مادرت خوشحال نیست و تو اینو میدونی.»

می خواستم صداشو ببرم. 

صدا ادامه داد: «می دونی تا زمانی که منتظر بمونی هیچوقت خوشحال نمیشی...»

در حالی که از فاراوی هایلند به سمت غارم با شان در آغوشم می‌رفتم، با صدای بلند زمزمه کردم:« لطفا بس کن.»
وقتی به غارمون رسیدم، شان رو روبروی آتیش قرار دادم که اونجا نشست و با آجرهای چوبی‌اش بازی می‌کرد و منم خودم رو مشغول کردم. وقتی چایی و شام جان رو درست میکردم، ذهنم مشغول بود. اما در تمام این مدت، و هر چقدر هم که سعی کردم بهش فکر نکنم، ذهنم مدام به سمت اون زن برمی‌گشت – زنی که در میدان بازار بهش برخورد کرده بودم. چرا امروز مسیر چپ چشمه رو در پیش گرفته بودم؟ چرا من اینقدر احمق بودم؟ اگر درست می رفتم هرگز مستقیماً به اون زن برخورد نمی کردم و اینجوری ذهنم درگیر نمیشد.

We recommend to visit

?? ??? ?? ????? ?

We comply with Telegram's guidelines:

- No financial advice or scams
- Ethical and legal content only
- Respectful community

Join us for market updates, airdrops, and crypto education!

Last updated 1 year, 9 months ago

[ We are not the first, we try to be the best ]

Last updated 1 year, 11 months ago

FAST MTPROTO PROXIES FOR TELEGRAM

ads : @IR_proxi_sale

Last updated 1 year, 7 months ago