هفت حوض

Description
کانال ادبی، هنری و فرهنگی

زمان
پیش می‌رود
حتی اگر تمام ساعت‌های جهان
اعتصاب کنند.
#حسین_نجاری
We recommend to visit

?? ??? ?? ????? ?

We comply with Telegram's guidelines:

- No financial advice or scams
- Ethical and legal content only
- Respectful community

Join us for market updates, airdrops, and crypto education!

Last updated 1 year, 9 months ago

[ We are not the first, we try to be the best ]

Last updated 1 year, 11 months ago

FAST MTPROTO PROXIES FOR TELEGRAM

ads : @IR_proxi_sale

Last updated 1 year, 7 months ago

1 year, 6 months ago

اثر چیزی بیش از متن است

اثر هنری دو قطب خواهد داشت که می‌توان آن‌ها را قطب هنری و قطب زیباشناختی نامید: قطب هنری به متنی اشاره دارد که مولف آفریده، و قطب زیباشناختی به کنش تحقق‌‌بخشی اشاره می‌کند که به دست خواننده به انجام رسیده است. از این صورت‌بندیِ دو قطبی می‌توان نتیجه گرفت که اثر ادبی نه با متن کاملا یکی است و نه با شکل تحقق یافته‌‌ی  متن؛ و در واقع در میانه‌ی این دو می‌نشیند. اثر چیزی بیش از متن است، زیرا متن زمانی جان می‌گیرد که محقق شده باشد؛ افزون بر این، تحقق متن یکسره وابسته به میل و گرایش فردی خواننده است - اگرچه همین هم به نوبه‌ی خود از الگو‌های متفاوت متن متاثر می‌شود. همگرایی متن و خواننده به اثر ادبی هستی می‌بخشد، و این همگرایی را هیچگاه به دقت نمی‌توان مشخص کرد، اما از آن‌جا که قرار نیست نه با واقعیت متن و نه با میل و گرایش فردی خواننده یکی انگاشته شود هماره باید بالقوه باقی بماند( ولفگانگ آیزر؛ متن‌ها و خواننده‌ها، ترجمه‌ی مهران مهاجر، نشر بی‌گاه، ۱۴۰۳، ص۱۲).

@haft_houz7

1 year, 6 months ago

هیچ گره‌ای نمی‌تواند
روسري گلداری را
که عاشق باد شده است
روی
       بند
              نگه دارد...

#مهتاب_میرقاسمی

@haft_houz7

1 year, 7 months ago

Homayoun Shajarian
تو عید منی
#همایون_شجریان
@haft_houz7

1 year, 9 months ago

آنچه که دوستش دارم
دیدن آسمان ظریف است
گلدوزی شده بر ساتن تیره‌گون
بیا و نجاتم بده
اینجا سرزمینی نیست
که دوستش داشتم.

آنچه که دوستش داشتم
برف بود که میان دو حرف می‌بارید
بیا و مرا به کودکی‌ام برگردان
اینجا سرزمینی تاریک است
و خداحافظ پیش از درود به گوش می‌رسد
بیا و مرا به ستاره‌ی اولم برگردان

محمد شمس لنگرودی
رقص با گذرنامه جعلی

@haft_houz7

1 year, 9 months ago

همانگاه که صبحانه‌ات را آماده می‌کنی، به فکر دیگران باش.
(غذای کبوتران را از یاد مبر)
همانگاه که هزینه‌ی جنگ را تامین می‌کنی، به فکر دیگران باش
(آنها، که در پیِ صلح‌اند را از یاد مبر )
همانگاه که قبض آب را می‌پردازی، به فکر دیگران باش ‌
(همان‌ها که ابرها را تیمار می‌کنند )
همانگاه، که به خانه بازمی‌گردی، به خانه‌ات، به فکر دیگران باش
(آدم‌های کمپ را از یاد مبر )
همانگاه که خوابیده‌ای و ستاره می‌شماری، به فکر دیگران باش
(آنهایی که جایی برای خوابیدن ندارند)
همانگاه که با استعاره‌‌ها، در پیِ بیانِ خودی، به فکر دیگران باش
(آنهایی که حق حرف‌زدن ندارند)
همانگاه که دوردست‌ها به فکر دیگرانی، به فکر خودت باش
(بگو: کاش فقط کاش شمعی بودم در دل تاریکی

#محمود_درویش

@haft_houz7

1 year, 9 months ago

موسیقی متن سریال خاطره انگیز «قصه‌های مجید»
#ناصر_چشم_آذر 

@haft_houz7

1 year, 9 months ago

آهسته و آرام با خود حرف می‌زنم
آرام‌تر اشاره می‌کنم
اینجا
زیر زبان من
جاسوسی به خیال من دارد گوش می کند

جعبه پایینی انگور را بردار
آنان همه جا حاضرند
در دود اگزوز اتوبوسی که عبور می کند
در جعبه‌ی شکلات
زرورق‌های قرص‌های مسکن
آرام‌تر به خیال خود پناه ببر
آن‌ها همه جا حاضرند.

اینجا
من از سکوت ممتد گربه‌ها می.ترسم
وقتی که به دوردست‌های تهی خیره‌اند
از لرزش فواره که بالا می‌رود
و پودر شده روی لباس‌مان می‌ریزد

آنان زیر زبان من
در جلد شناسنامه‌ها
و زیر حروف الفبا
چیپ‌های ذره بینی گذاشته
از گذشته‌مان عکس می‌گیرند
ماه را ذوب کرده
در کمپانی‌های طلا می فروشند

ساعت چند است
باید بروم به سلولم برگردم
هوا ناظر است که کلماتی با شما رد و بدل کرده‌ام

#محمد‌_شمس_لنگرودی
کتاب رقص با گذرنامه جعلی
نشر نگاه

@haft_houz7

1 year, 9 months ago

ديوانه‌وار پشت سرش دويدم
از پله‌ها پايين رفتم
فرياد زدم: شوخی بود، باور کن
از پيش من نرو 
لبخندی تلخ چهره‌اش را پوشاند
به سردی گفت:
در باد نايست، سرما می‌خوری

#آنا_آخماتوآ

@haft_houz7

1 year, 9 months ago

این سرزمین به باغ بی‌درخت بدل می‌شود آقای گلستان! تا نگاه می‌کنی صفوف سفر است و رد پای مسافر در معابر روزگار. این خاک به توبره کشیده شده از سوی کهنه‌باوران نوکیسه، خالی‌تر از همیشه می‌شود و چندی است چراغ‌ ما، خانه‌‌ی دیگری را می‌افروزد و ما نیز به تدریج در کنج کلبه‌های تاریک‌ خویش می‌پوسیم. حالا که شما نیز مرزهای خاکی را در آن سوی آب‌ها درنوردیده‌اید دل‌مان بیشتر می‌گیرد!
آقای گلستان! اگر چه جای جای این کره‌ی خاکی خانه‌ی انسان است، و چه فرقی می‌کند در کدام گوشه‌ی آن نغمه سر دهی، همین که عشق بورزی و داستان زندگی را سعادتمندانه بکاوی کافی است و حاشا که روح‌های جهانی پشت مرزها نمی‌مانند. با این همه، جنبش روزافزون عزیمت از خانه و کاشانه، از گرمای خورشید این آب و خاک می‌کاهد و آفتابگردان‌ها که به عشق آفتاب سر از خواب بر می‌دارند و به سماع بر می‌خیزند اینک سر به گریبان خود فرو برده و در سوگ آب و خاک می‌مویند!
آقای گلستان شما سال‌ها پیش رفته‌اید و امروز نهضت عظیم هجرت، برج و باروی این دشت دهشتناک را چه هولناک می‌لرزاند و آن‌که دستش به دهانش می‌رسد خیز بر می‌دارد و به دوردست‌ها می‌رود و ما که دست‌مان فقط به گلوی‌مان می‌رسد زیر بقعه‌ی ترک‌خورده‌ی این خاک هر روز صد بار می‌میریم... و حسرتا که این یک تراژدی ژنریک است.
به هر صورت آقای گلستان با همه‌ی عصیان و گردن‌فرازی‌اش به سرزمین ناشناخته رفته‌ و دست‌اش از زندگی کوتاه است اما او در عمارت آثارش زنده است و در محاصره‌ی مخاطبانش با ساز و دهل پیش می‌رود و گدازه‌های آتشفشانی‌اش همچنان بر سر مرده و زنده می‌بارد.
او پنجاه سال پیش بساط‌اش را جمع کرد و به دل غار تاریک‌ خویش پناه برد و درهای پشت سرش را یکی پس از دیگری بست اما هراز چند گاهی کسی پیدا می‌شد و به خلوت او راه می‌یافت و از هزار توی آن غار‌ تاریک خبری می‌آورد، ما نیز که کشته‌ی دیدنِ جنگ و جدال‌ایم از اینکه او همچنان در اعماق غار خود می‌غرد شادمان می‌شدیم.
با اینکه او در نیمه‌ی حیات خود از کارگاه آفرینشگری‌اش خارج شد و هرگز بر آن بازنگشت ولی مدام در مرکز معرکه‌ی ادبیات و هنر، نفس‌کش می‌طلبید و کلامش چون ساچمه‌های سربی بر تن و جان هر کس و ناکسی می‌نشست.
او به جز مصاحبه و اظهار نظرهای جنجالی، نیمه‌ی دوم عمرش را در خاموشی به سر برد و  دست به خلق اثر خاصی نزد و جامعه‌ی ادبی و روشنفکری ما نیز در داوری عمومی خود علت این خاموشی را انهدام ناگهانی عشق عصیانگری می‌دانند که به یکباره زبانه کشید و خاکستر شد. آن‌ها هیچ گزاره‌ی دیگری را در این باره ملحوظ نمی‌دارند اما اینکه هر درختی خاک مرغوب خود را دارد و در خاک خاص خویش می‌بالد گزاره‌ی باور ناپذیری نیست و چه بسیار بزرگانی که دور از زادگاه و آوردگاه خویش ناکام مانده‌اند.
ذهن گلستان در انگلستان یائسه شد و درخت پربار او در میانه‌ی حیات‌ خود طرواتش را از دست داد و به خشکی گرایید. او در موقعیتی بهتر می‌توانست نیمه‌ی دوم حیات خود را مرتفع‌تر بسازد و نه تنها آثار درخشانی در زبان فارسی که از قضا آثاری به زبان انگلیسی بیافریند ولی دریغا که نویسندگان ایرانی در زندان زبان فارسی گرفتارند و به فضاهای جهانی نمی‌انديشند که اگر چنین بود آن‌ها که توانش را داشتند به آفرینش آثار درخوری به زبان انگلیسی مبادرت می‌کردند و مادامی که نویسنده‌ی ایرانی تا فراسوی مرزهای زبانی نیاندیشد ره به جایی نخواهد برد‌. میلان کوندرا در مورد کافکا می‌گوید اگر او به جای زبان آلمانی به چک می‌نوشت، هیچ وقت کافکا نمی‌شد و این گزاره‌ی دقیق و درخور تاملی است. بنا بر این رشته‌های عصبی، ادبی گلستان، تنها به تار و پود زبان فارسی متصل بود و بیرون از این آناتومی، هویتی نداشت.
او معمولا به درستی زمین و زمان را به چالش می‌کشد ولی خود نیز گامی فراتر نمی‌نهد و به ساحت جهانی وارد نمی‌شود تا بخت خود را در این عرصه‌ی عظیم بیازماید.
زیست و ژست اشرافی او نیز یادآور موقعیت و دیدگاه نویسندگان بزرگی چون شارل بودلر، ادگار آلن‌پو است و حتی نوعی نگاه اریستوکراتیک نیچه و خوزه اورتگا ای‌گاست و... را دارد ولی با چنین منش و بینشی در صحنه‌ی زبان فارسی می‌ماند و تلاشی برای پیوستن به فضای گسترده‌تری نمی‌کند. چنین انتظاری از چهره‌ای چون گلستان توقع نابجایی نیست. زیرا که او با نیرومندی و بلندپروازی وارد وادی هنر و ادبیات شد و اگر با همان قدرت پیش می‌رفت به موقعیت‌های ویژه‌ای دست می‌یافت و حیف که حواشی و خاموشی چنین مجالی را از او ربود و این زیان اندکی نیست!
او از چهره‌های بزرگ و تاثیرگذار ماست
و تاثیر کلی نوشته‌هایش بر مخاطب بسیار بیشتر از تک‌تک صفحاتی است که او نوشته است، او جبهه‌ی تازه و تپنده‌ای را گشود ولی به حد توانش نتاخت و دریغا که این ظرفیت و انرژی الهام‌بخش از مرزهای زبانی ما فراتر نرفت!
#حسین_نجاری

@haft_houz7

2 years ago

غصه نخور پرنده چوبی
تو دوباره به باغ بر خواهی گشت
و تلألو آب را در آسمان غروب خواهی دید
اما بالت چوبی است
به پرواز پشه ها نگاه می‌کنی
حسرت می‌خوری
و بال و پرت در سینه تکان خواهد خورد.

غصه نخور جویبارک گریان
تو تکه یی از ابرهایی
و به آسمان طلایی باز خواهی گشت
ابرهای عظیم را سر در پی هم می‌بینی که تو را نمی‌شناسند
حسرت مخور
هیچ کس
ژنده‌پوش خُرد غریبه را نخواهد شناخت

ای آهوی خرامان که به رؤیاها فخر می‌فروشی
زندگی
خرامیدن در باغی لطیف است
هنگامی که دو گرگ گرسنه
پشت صخرهء آرام
منتظرت ایستاده‌اند!

محمد شمس لنگرودی
از کتاب رقص با گذرنامه جعلی

@haft_houz7

We recommend to visit

?? ??? ?? ????? ?

We comply with Telegram's guidelines:

- No financial advice or scams
- Ethical and legal content only
- Respectful community

Join us for market updates, airdrops, and crypto education!

Last updated 1 year, 9 months ago

[ We are not the first, we try to be the best ]

Last updated 1 year, 11 months ago

FAST MTPROTO PROXIES FOR TELEGRAM

ads : @IR_proxi_sale

Last updated 1 year, 7 months ago