?? ??? ?? ????? ?
We comply with Telegram's guidelines:
- No financial advice or scams
- Ethical and legal content only
- Respectful community
Join us for market updates, airdrops, and crypto education!
Last updated 1 year, 9 months ago
[ We are not the first, we try to be the best ]
Last updated 1 year, 11 months ago
FAST MTPROTO PROXIES FOR TELEGRAM
ads : @IR_proxi_sale
Last updated 1 year, 7 months ago
تغییر اساسی
امشب اولین جلسه از دورهی مدیریت رسانهی شخصی بود. این جلسه در ظاهر ۲۵ دقیقه بود، اما در باطن به اندازهی ۲۵ سال حرف داشت.
چرا؟
چون پشت هر کلمهی استاد در این جلسه یک پشتوانهی چندینوُ چند ساله بود. چندینو چند سال کار حرفهای در حوزهی رسانه و البته موفقیت در آن.
بله ورود به دنیای رسانه و انتشار مطالب کار سادهایست، اما ماندگاری و اثرگذاری در آن کار هر کسی نیست.
ما هم قرار است در این ۸ جلسهی پُربار بیاموزیم که چطور یک کانال/رسانهی شخصی پُرمحتوا، جذاب و سرگرمکننده داشتهباشیم. به زبان سادهتر قرار است طوری کانالمان را بسازیم که بعد از دیدنَش بگویید: «پَش... عجب کانالی. بابا دست مَریزاد.»
|زهرا کردوالی|
@ZahraKordevaly
حسادت
در اتاقم وِلولهای برپاست. ولولهای برای جشنِ خوشآمد. جشن خوشآمدی برای یک کتاب. کتابی از طرف یک دوست.
امروز رفیقم، زهرا، کتابی را به من هدیه داد که آرزویش را داشتم. به محض اینکه کتاب را به اتاق آوردم، همه کف زدند. همه خوشحال شدند جز او.
کتابِ نون نوشتن حسادتَش گُل کردهبود. جلو رفتم. دستم را روی جلدش گذاشتم و گفتم: «چیه؟ چرا برگههات چروک شدن؟»
سرش را بالا آورد و گفت: «اون جایِ منوُ نگیره؟»
-کی؟ منظورت مَسخ***ه؟
-آره دیگه همین تازه وارده. تا دیروز من جدیدترین کتابِت بودم، ولی الان چی؟
-الان چی؟ تو هنوزم برا من باارزشی. اگه اندازهی ده تا اتاق دیگه هم کتاب داشتهباشم، بازم هیچکدوم نمیتونن جای تو رو بگیرن. مطمئن باش.
لبخند زد. پروازکنان به استقبال تازهوارد رفت. حالا با خیالی راحت میتوانست با او دوست شود.
نون نوشتن از محمود دولتآبادی
مَسخ از فرانتس کافکا، ترجمهی صادق هدایت*
|زهرا کردوالی|
@ZahraKordevaly
گمشده
امشب نه یادداشتی دارم و نه داستانکی. فقط یک سوال دارم. شما ایدهی مرا ندیدهاید؟
آخرین بار اطرافِ کانال پرسه میزد. مشخصاتَش...مشخصاتش را دقیق یادم نیست، فقط میدانم خیلی چاق بود. زیادی به او رسیده بودم. برای همین هم دلم میسوزد.
گفتید اینجا نبوده؟
پس منِ بدبخت کجا را باید بگردم؟
باور کنید میخواستم امشب یک متن آموزشی بنویسم. آموزشیِ آموزشی که نه، اما حداقل پُربارتر از یادداشتهای قبلی.
شاید شما به زبان نیاورید، اما من که میدانم از چِرتو پِرتهای من کلافه شدهاید. با خودتان میگویید: «باز این دیوونه اومد که از میز وُ درخت وُ سوسک بنویسه. انگار چیزِ دیگهای بلد نیست.»
اما باور کنید تقصیر من نیست. خودتان که شاهدید یک امشب را میخواستم مطلب مفید بنویسم، که نفهمیدم ایده چطور بار و بَندیلَش را بست و رفت.
حالا لطفن اگر ایده را دیدید، به من اطلاع دهید. با تشکر.?
|زهرا کردوالی|
@ZahraKordevaly
شباهتِ دردسرساز
-کی گفته من شبیهِ تواَم؟
-از خدات باشه شبیه من باشی.
-آره ارواحِ... ببین بار آخَرِت باشه خودتو جای من جا میزنیها. گفته باشم.
-آخه تو چی هستی که من خودمو جای تو جا بزنم؟
-هرچی هستم از تو یکی بهترم.
-تا حالا خودتو تو آینه دیدی؟
-آره، ولی قیافهم هرچی باشه عینِ توعه.
-همین الان نگفتی ما شبیه هم نیستیم؟
-حالا هرچی...این ظرفِ رنگو میبینی؟ میخوام خالی کنم رو خودم که دیگه مثل تو نباشم.
فردای آنروز صاحبخانه مسموم شد، چون دوغِ نعنایی دیگر نمیخواست شبیه شیر باشد.
|زهرا کردوالی|
@ZahraKordevaly
#داستانک
مخفیکار
لبخند. لبخندش را به خاطر دارم، خوبِ خوب. اولین بار کلاس دهم بودم که او را دیدم. با لبخند گفت: «میشه کنارِت بشینم؟»
نشست. همکلاسی بودیم. هم نیمکت هم شدیم. تخصصَش خنداندن آدمها بود. اما خودش لبریز از استرس و اضطراب بود. همیشه، بادلیل و بیدلیل دلشوره داشت. اما دلشورهها را هم پشتِ لبخندش مخفی میکرد.
هیچوقت یادم نمیرود، یکبار به خاطر نمرهی ریاضی به گریه افتاد. بلافاصله کلاس را ترک کرد. من هم دنبالش دویدم. اینبار وظیفهی من بود که او را بخندانم. او خندید و من سرشار از لذت شدم.
سه سال تمام کنار هم نشستیم. خندیدیم، گریه کردیم، درس هم خواندیم. هنوز هم لبخندش را به خاطر دارم. مرضیه از آن دوستداشتنیها بود.
|زهرا کردوالی|
@ZahraKordevaly
جایِ من اینجا بود
چشمانَش را باز کرد. باور نمیکرد. میتوانست نفس بکِشد. خندهاش را جمع کرد. وقتِ انتقام بود. سراغِ عکسها رفت. همه را سوزاند. هیچ خاطرهای باقی نگذاشت.
رویِ جلد آلبوم نوشت: «جایِ دوربین تو سطل آشغال نیست، حتا اگه شکسته باشه.»
|زهرا کردوالی|
@ZahraKordevaly
#داستانک
آدمها یا طبیعت
دیروز برای چندمین بار یک سگ گرسنه را در خیابان دیدم. ترسیدم و بیاعتنا از کنارش رد شدم. تا به خانه رسیدم، موضوع را به خواهرم گفتم.
-میدونی خیلی دلَم براش سوخت. گناه داشت.
-بیخود، بهش غذا که ندادی؟
-نه، همینَم اعصابموُ خورد کرده.
-خوب کردی. آدم چه میدونه شاید هزار جور مریضی داشتهباشن.
-میدونم ولی...
-ولی چی؟ تا حالا صد جا خوندی که میگن به این سگای ولگرد غذا ندین، جمعیتشون زیاد میشه. اصلن اگه تو به این سگ غذا دادیوُ فردا رفت یه نفرو گاز گرفت، گُناش گردن تو میُفته.
راست میگفت نباید در کار طبیعت دست بُرد. این را میدانستمها ولی باز دلَم میسوخت.
برای همین صبح که زهرا، رفیقم، زنگ زد، ماجرا را به او گفتم. اما توقع این برخورد را نداشتم.
-تو چرا بهش غذا ندادی؟
-خب راستش ترسیدم. بعدم مگه نشنیدی میگن نباید تو کار طبیعت دخالت کرد؟
-آهان یعنی ما تا الان هیچ دخالتی تو کار طبیعت نکردیم؟
-چرا ولی این فرق داره. زیاد شدن این سگا به جز آدما برا طبیعتَم ضرر داره.
-ما آدما ضرر نداریم؟
-من چی میگم، تو چی میگی.
-من میگم تو به عنوان یه آدم وظیفه داشتی به اون سگ کمک کنی. فردا اگه اون سگ از گشنِگی بمیره، گُناش گردن تو میُفته. همین.
این همه گناه فقط برای غذا ندادن به یک سگ؟ شما اگر جای من بودید، چه میکردید؟ کدام گناه را گردن میگرفتید؟
|زهرا کردوالی|
@ZahraKordevaly
فازِ کلمات
-زهرا تا حالا کلمهی دلدوستیبه گوشِت خورده؟
-دل چیچی؟
-دلدوستی بابا، دلدوستی.
-خب حالا یعنی چی؟
-یعنی صفا و صمیمیت.
-پَش... یعنی چه چیزا.
-یه کلمه دیگه بگم که واقعن پَش... یعنی تعجب کنی؟
-نه، بیخیال حوصله ندارم.
-چیه؟ چرا چند وقته ژندهروزگار شدی؟
-حرف دهنتو بفهم، اینی که گفتی خودتی.
-تو اصلن میدونی معنیش چی میشه؟
-نه ولی باید فحشی چیزی باشه.
-دِ همین دیگه اطلاعات نداری، بیخودی قضاوت میکنی. ژندهروزگار یعنی آشفتهحال.
-آره راست میگی یه مدته اصلن حالو حوصله ندارم. ولی تو از کجا فهمیدی؟
-اینا همه از لطیفنظریرفیقته.
-حس نمیکنی امروز خیلی داری چِرت میگی؟
-چرا، ولی چیکار کنم از وقتی استاد کلانتری این کلمهها رو گفته، عجیب فاز برداشتم ازشون استفاده کنم.
-برو، برو بیشتر از این شناختگان***خودتو اذیت نکن.
دقت نظر
*آشنایان
*⬅️منبع کلمات: کتابِ «فرهنگ واژهشناسی فارسی»، نوشتهی محمدرضا شیروانی.*
|زهرا کردوالی|
@ZahraKordevaly
کلمات خوب را شکار کنیم
امروز اولین جلسهی دورهی دونفرهی سوم بود. آخرِ جلسه، يعنی همین چند دقیق پیش، بحث رسید به اینجا که «کلمهی خوب، کلمهی قلمبهسلمبه نیست.*»
یعنی چی؟
یعنی بعضی از ما فکر میکنیم سادگی به معنی استفاده از کلمات ابتدایی و روزمره است.
همچنین میگوییم کلمات قلمبهسلمبه برای مخاطب عام قابل فهم نیست. پس به همین کلمات روزمره بسنده میکنیم و به فکر گسترش دایرهی واژگان نمیافتیم.
برای مثال شما کلمات زودخشم، شکارگر و یگانهدل را در نظر بگیرید. این کلمات نه آنقدر پیشپاافتاده هستند که هر روز از آنها استفاده کنیم، نه آنقدر سخت و دیرهضم که متوجه معنیشان نشویم.
پس چه زیبا میشود اگر این کلمات خوب را بشناسیم و بهجا و درست از آنها استفاده کنیم.
*نقل به مضمون از استاد کلانتری
|زهرا کردوالی|
@ZahraKordevaly
?? ??? ?? ????? ?
We comply with Telegram's guidelines:
- No financial advice or scams
- Ethical and legal content only
- Respectful community
Join us for market updates, airdrops, and crypto education!
Last updated 1 year, 9 months ago
[ We are not the first, we try to be the best ]
Last updated 1 year, 11 months ago
FAST MTPROTO PROXIES FOR TELEGRAM
ads : @IR_proxi_sale
Last updated 1 year, 7 months ago