ختم قران

Description
پیامبر اکرم (ص)
خانه ای که دران قران فراوان خوانده شود خیر ان بسیار گرددوبه اهل ان وسعت داده شود و دربرای اسمانیان بدرخشندچنان که ستارگان اسمان برای زمینیان میدرخشند
🌺
هررور یک صفحه از قران (۵ ایه )تلاوت کنید

اللهم صل علی محمد وال محمد وعجل فرجهم
We recommend to visit

?? ??? ?? ????? ?

We comply with Telegram's guidelines:

- No financial advice or scams
- Ethical and legal content only
- Respectful community

Join us for market updates, airdrops, and crypto education!

Last updated 1 year, 9 months ago

[ We are not the first, we try to be the best ]

Last updated 1 year, 11 months ago

FAST MTPROTO PROXIES FOR TELEGRAM

ads : @IR_proxi_sale

Last updated 1 year, 7 months ago

1 year, 6 months ago

#رمان همکلاسی دوست داشتنی
نویسنده : نیلوفرناز (مریم.ع)

صفحه 243
وقتی قطع کرد نفس راحتی کشید و با خود گفت: چه خوب بابا داره میره و غصه ی منو نمی بینه! تا اون وقتی که بیاد 
می تونم فکر کنم که چه جوری جدا شدن از علیرضا رو توجیه کنم! و صدای گوشی اش را بست و آن را در کیفش 
انداخت.
وقتی به سر قبر مادربزرگش رسید همان طور که آن را با آب میشست گفت: معذرت میخوام مادر جون که انقدر دیر 
اومدم! منو ببخش!
و کنار قبر نشست و سرش را روی آن گذاشت و اشک ریخت. دلش خیلی گرفته بود. صبح که بیدار شده بود خوشبخت 
ترین دختر دنیا بود و به فاصله ی چند ساعت احساس می کرد بدبخت ترین دختر دنیاست! انگار از اوج قله ی آرزوهایش 
سقوط کرده بود! و هیچ کس را هم به اندازه ی خودش مقصر نمی دانست که با حماقتی که کرده بود زندگی اش را از 
بین برده بود. با احساس دستی روی شانه اش سرش را بلند کرد. با دیدن خانمی بالای سرش هوشیار شد .
-خانم حالت خوبه؟ !
مهسا که انگار خوابش برده بود سرش را تکان داد و گفت: بله؟
-شما خیلی وقته که سرتون روی قبر بود گفتم نکنه خدایی نکرده حالتون بد شده باشه!
مهسا موهایش را که آشفته از مقنعه بیرون زده بود با دست زیر مقنعه پوشاند و گفت: ممنون... من خوبم! فکر کنم خوابم 
برده بود.
آن زن لبخندی زد و گفت: هوا داره تاریک میشه... بهتره یواش یواش برین!
مهسا نگاهی به آسمان کرد. واقعا نزدیک غروب بود. لبخندی به روی زن زد و گفت: مرسی ! و بلند شد و به طرف 
خروجی قبرستان رفت. دلش داشت ضعف میرفت. البته حق داشت. از صبح چیزی نخورده بود. دستی به شکمش کشید 
و گفت: حالا ماشین این وقت روز از کجا پیدا کنم؟! و کیفش را روی دوشش انداخت. یکباره چشمش به دکه ای افتاد که 
فاصله ی زیادی با او نداشت. دوباره دستی به شکمش که صدای گرسنگی اش بلند شده بود کشید و به طرف دکه رفت و 
یک کیک و آبمیوه گرفت و همان جا روی جدول کنار خیابان نشست و مشغول خوردن شد. وقتی گرسنگی اش تا 
حدودی رفع شد بلند شد که یک ماشین دربست پیدا کند، اما اول نگاهی به داخل کیف پولش انداخت. تنها یک هزاری 
و یک پانصدی و چند سکه داشت. لبش را گاز گرفت و گفت: وای...! حالا چه جوری برم خونه؟!
پدرش هم که نبود تا با او تماس بگیرد که به دنبالش بیاید. یاد عاطفه افتاد و ماشینش که پیش او بود. تنها گزینه ای که 
می توانست روی آن حساب باز کند عاطفه بود. گوشی اش را از کیفش در آورد و با خود گفت: خدا کنه مامانش اجازه 
بده بیاد الان دنبالم! و خواست شماره بگیرد که متوجه شد گوشی اش خاموش شده! تعجب کرد و آن را روشن کرد. اما 
گوشی لحظه ای روشن شد و اخطار نداشتن شارژ باطری داد و دوباره خاموش شد .
هوا داشت تاریک میشد و آنجا لحظه به لحظه خلوت تر! یاد کارت تلفنش افتاد که همیشه در کیف پولش داشت. سریع 
کیف پولش را در آورد و بازش کرد. با دیدن آن نفس راحتی کشید و با لبخند درش آورد. حالا باید دنبال تلفن عمومی 
می گشت. از دکه عبور کرد و خیابان را مستقیم در پیش گرفت. بعد از کمی پیاده روی یکباره متوجه یک باجه ی تلفن آن سوی خیابان شد.

1 year, 6 months ago

#رمان همکلاسی دوست داشتنی
نویسنده : نیلوفرناز (مریم.ع)

صفحه 242
تازه حتما دلش هم خنک میشد. یکباره یاد مادربزرگش افتاد. اینکه وقتی زنده بود و هر گاه با مادرش بحثش میشد به 
آنجا پناه میبرد. خیلی وقت بود که سر خاکش نرفته بود. به طرف خیابان رفت. جلوی ماشینی که علامت آژانس داشت 
دست بلند کرد. ماشین ایستاد. سوار شد و آدرس را گفت. متوجه لرزش گوشی اش شد. آن را از کیفش در آورد. فکر کرد 
باید علیرضا باشد اما با دیدن اسم پدرش زهرخندی زد و گفت: علیرضا دیگه به من نگاهم نمی کنه چه برسه بخواد زنگ 
بزنه! و در حالیکه سعی می کرد صدایش صاف باشد گفت: سلام بابا!
-سلام عزیزم خوبی؟
-ممنون.
-چرا صدات اینجوریه؟!
-شاید دارم سرما می خورم اما خوبم.
-سرما؟! پس هیچی!
-بابا چی شده؟!
-راستش آقای راستین قرار بود یه ماموریت یه هفته ای بره عسلویه که امروزم پروازش بوده اما صبح که از خونه اومده 
بیرون ماشین بهش زده پاش شکسته.... پروازشم چند ساعت دیگه هست ولی دیگه نمیتونه بره! شرکت چون من در 
جریان برنامه ها هستم گفتن من جاش برم که حالا اگه تو سرما خوردی بهشون می گم نمیرم.
-بابا من خوبم! شما برو! نمیخواد نگران من باشی.
-آخه اینجوری که من نگرانتم! اونجا هم که گوشی ها درست و حسابی خط نداره که بتونم مرتب باهات در ارتباط باشم.
مهسا در حالیکه سعی میکرد برای دلخوشی پدرش پای تلفن لبخند بزند گفت: برو دیگه بابا! مطمئن باش من هم خوبم 
هم توی این مدتی که نیستی بهم خوش میگذره!
صادق خندید و گفت: بیشتر از تو احتمالا به علیرضا خوش میگذره !
مهسا که با شنیدن اسم علیرضا داغ دلش تازه شد لبش را به دندان گرفت که اشک نریزد.
صادق که این سکوت را به پای شرم و حیای مهسا گذاشته بود گفت: پس من میرم خونه لباس بر میدارم میرم فرودگاه. 
مواظب خودت خیلی باش! البته علیرضا هست دیگه لازم نیست نگران باشم... شب هم که رسیدم بهت از اونجا زنگ 
میزنم شماره ی سوییتمون رو میدم که شبا با هم صحبت کنیم، باشه؟
مهسا به سختی آب دهانش را با بغضش قورت داد و گفت: باشه بابایی!
-لازم نیست که من به علیرضا زنگ بزنم سفارش تو رو بکنم؟! شب برو اونجا یا به اون بگو بیاد!
مهسا سرش را تکان داد و گفت: نه نه! خودم بهش میگم! شب هم اگه عاطفه نیومد خونمون من میرم! شما نمی خواد 
نگران باشین!
-باشه دخترم... خدافظ.

1 year, 6 months ago

#رمان همکلاسی دوست داشتنی
نویسنده : نیلوفرناز (مریم.ع)

صفحه 241
مهسا دهانش را باز کرد و همراه بغضش نفسش را بیرون داد .
مسعود با تشر به علیرضا گفت: ببین چی کارش کردی؟ نصف صورتش قرمزه! جواب باباشو چی میدی؟! تو اصلا گوش 
دادی به حرفای مهسا؟! می دونی چی شده؟!
علیرضا با عصبانیت گفت: زنمه! دوست داشتم! صبح زنگ زدم به خانم می گم کجایی میگه دنبال کارای عقب مونده! 
بهش می گم از اون عوضی خبر نداری میگه نه! بعدش باید دو ساعت نگذشته فیلم هرهر و کرکر و عکسای عاشقانش با 
آقا برسه دست من!! من که برگ چغندر نیستم! می خواست منو بسوزونه؟ خب می گفت نه! چرا با روح و روانم این کارو 
کرد. می فهمی حال الان منو؟! دارم دیوونه میشم! آخه چرا؟!!
مسعود بازوی علیرضا را گرفت و در حالیکه سعی می کرد او را آرام کند گفت: تو یه چیزایی رو نمی دونی!! مهسا از روی 
سادگی یه سری از کارا رو کرده! بیا بریم ... بیا من واست توضیح بدم!
علیرضا نگاهی به مهسا که کنار ماشین مسعود روی زمین نشسته بود و سعی می کرد صدای هق هقش را خفه کند 
انداخت. لحظه ای دلش رفت. امکان نداشت مهسا که با این مظلومیت اشک می ریخت به او خیانت کرده باشد. او پاک تر 
و معصوم تر از این بود که بخواهد با نیما برود. آن هم نیمایی که تا این حد از او می ترسید. پس آن فیلم چه بود؟
مسعود دست علیرضا را کشید و او را با خود به طرف دیگر حیاط برد و مهسا همان طور که با چشمان اشک آلود به آنها 
نگاه می کرد با خود فکر کرد که واقعا لایق علیرضا نیست! آخر این چه خریتی بود که کرده بود. آدم چظور می توانست 
تا این حد احمق و ساده باشد که او بود؟! چرا گول نیما را خورده بود و زندگیش را این گونه نابود کرده بود. کاری کرده 
بود که علیرضا ... علیرضایی که تا این حد دوستش داشت جلوی مسعود سیلی اش زده بود .
همان طور که سعی می کرد صدای هق هقش را در سینه خفه کند با خود گفت: من باید از زندگیه علیرضا برم بیرون! 
من با خنگ بازیام فقط باعث میشم اون بیشتر حرص بخوره! من انقدر احمقم که هنوز نمی تونم درست واسه زندگیم 
تصمیم بگیرم... آره من باید برم! باید از زندگی علیرضا برم تا اونم بتونه راحت زندگی کنه!
نفس عمیقی کشید و بلند شد. علیرضا و مسعود داخل آلاچیق آن طرف حیاط با هم مشغول صحبت بودند.دوباره نفس 
عمیقی کشید و در حالیکه سعی می کرد منظم نفس بکشد کیفش را از داخل ماشین مسعود برداشت و به طرف در 
حیاط رفت.
به آرامی در حیاط را باز کرد و به طرف سر خیابان رفت. هیچ وقت فکر نمی کرد سادگی اش روزی زندگیش را از بین 
ببرد.
چرا باید چنین میشد.. نیما چه بد معامله ای با او کرده بود. زیر لب گفت: زندگی مو خراب کرد کثافت! و دوباره هق زد. 
او باعث شده بود علیرضا با او مثل یک خیانت کار برخورد کند. گوشی اش را از کیفش در آورد و شماره ی نیما را پیدا 
کرد. چه بیهوده به او اعتماد کرده بود. خواست به نیما زنگ بزند و هر چه به فکرش میرسد به او بگوید اما چه فایده؟!

1 year, 7 months ago

روز ششم دوره های ۲۲۵و ۲۲۶و ۲۲۷ عزیزیان همگی صفحات جزء ۶ رو با هم میخونیم التماس دعا برای سلامتی آقا امام  زمان عج و تعجیل درظهورشان دعا فراموش نشه ? انشاءالله قرآن راهگشای زندگی همگی تون باشه یاعلی ?

1 year, 7 months ago

ختم قران:
بسم الله الرحمن الرحیم
دوره ۲۲۷ (این دوره دویست و بیست و هفتمین بار   هست که  قرآن ختم میشه و این ختم هدیه میکنیم به امام جواد ع ، حضرت علی ع ، حضرت زینب س ، حضرت محمد ص ، امام حسین ع ، حضرت عباس ع ، امام موسی کاظم ع ، امام زین العابدین ع ، حضرت علی اکبر ع، حضرت علی اصغر ع)

سلام دوستان ختم قران صفحه ای و لیستی مثل ختم قبلی هست فقط با pdfهای جدید

ختم سختی هم نیست قراره ۳۰ روزه یه ختم قرآن انجام بدیم هر روز ۱ صفحه سهم هر نفر هست که هر روز ۱ جزء رو میخونیم چون میخوام هر کسی با تدبر و تامل قرآن بخونه این طور ختم رو میگم انجام بدیم در ضمن pdf صفحات هم میزارم از اول هم مشخص میکنیم که هر کسی چه صفحه ای رو باید بخونه
مثال میزنم نفر اول هر روز هر جزء ای داشتیم صفحه اول رو میخونه نفر دوم صفحات دوم رو و الی آخر.

ختم سختی نیست تا تو ۳۰ روز همه باهم یه ختم قرآن انجام دادیم بعضی از جزء ها ۲۱ صفحه ای که اون روسهم نفر آخر هست

شروع ختم    ۲۸  /۱۰/ ۱۴۰۳
پایان ختم ۲۷/ ۱۱/ ۱۴۰۳

حالا هر کسی خواست بهم بگه اسمش رو ثبت کنم

نفر اول خانم زنوزی ( صفحات اول هر جزء) 
نفر دوم خانم  زنوزی ( صفحات دوم هر جزء )
نفر سوم خانم صمدی ( صفحات سوم هر جزء )
نفر چهارم خانم صمدی ( صفحات چهارم هر جزء ) 
نفر پنجم خانم بابایی( صفحات پنجم هر جزء)
نفر ششم خانم بابایی ( صفحات ششم هر جزء) 
نفر هفتم اقای  mab( صفحات هفتم هر جزء) 
نفر هشتم اقای mab( صفحات هشتم هر جزء)
نفر نهم خانم Nvm ( صفحات نهم هر جزء )
نفر دهم خانم Nvm ( صفحات دهم هر جزء )
نفر یازدهم خانم Nvm( صفحات یازدهم هر جزء)
نفر دوازدهم خانم Nvm ( صفحات دوازدهم هر جزء )
نفر سیزدهم خانم Nvm  ( صفحات سیزدهم هر جزء )
نفر چهاردهم خانم Nvm ( صفحات چهاردهم هر جزء)
نفر پانزدهم خانم z.sadat( صفحات پانزدهم هر جزء)
نفر شانزدهم خانم z.sadat( صفحات شانزدهم هر جزء )
نفر هفدهم خانم در انتظار مهدی فاطمه س  ( صفحات هفدهم هر جزء)
نفر هجدهم خانم Ronika Am( صفحات هجدهم هر جزء )
نفر نوزدهم خانم فاطمه صمدی  ( صفحات نوزدهم هر جزء ) 
نفر بیستم خانم فاطمه صمدی  ( صفحات بیست و بیست و یکم و بیست و دوم و بیست و سوم  هر جزء ) فقط جزء ۱ ( ۲۱ صفحه ای ) و جزء ۲۵ ( ۲۱صفحه ای ) و جزء ۳۰ ( ۲۳ صفحه ای)  که باید چند صفحه آخر رو بخونن

اسامی رو برام بزارید لطفا

https://t.me/yamahdfatemeh۰

1 year, 7 months ago

ختم قران:
بسم الله الرحمن الرحیم
دوره ۲۲۵ (این دوره دویست و بیست و پنجمین بار هست که  قرآن ختم میشه و این ختم هدیه میکنیم  به امام جواد ع ، حضرت علی ع ، حضرت زینب س ، حضرت محمد ص ، امام حسین ع ، حضرت عباس ع ، امام موسی کاظم ع ، امام زین العابدین ع ، حضرت علی اکبر ع ، حضرت علی اصغرع)

سلام دوستان ختم قران صفحه ای و لیستی مثل ختم قبلی هست فقط با pdfهای جدید

ختم سختی هم نیست قراره ۳۰ روزه یه ختم قرآن انجام بدیم هر روز ۱ صفحه سهم هر نفر هست که هر روز ۱ جزء رو میخونیم چون میخوام هر کسی با تدبر و تامل قرآن بخونه این طور ختم رو میگم انجام بدیم در ضمن pdf صفحات هم میزارم از اول هم مشخص میکنیم که هر کسی چه صفحه ای رو باید بخونه
مثال میزنم نفر اول هر روز هر جزء ای داشتیم صفحه اول رو میخونه نفر دوم صفحات دوم رو و الی آخر.

ختم سختی نیست تا تو ۳۰ روز همه باهم یه ختم قرآن انجام دادیم بعضی از جزء ها ۲۱ صفحه ای که اون روسهم نفر آخر هست

شروع ختم    ۲۸  /۱۰/ ۱۴۰۳
پایان ختم ۲۷/ ۱۱/ ۱۴۰۳

حالا هر کسی خواست بهم بگه اسمش رو ثبت کنم

نفر اول خانم Nvm ( صفحات اول هر جزء) 
نفر دوم خانم  Nvm( صفحات دوم هر جزء )
نفر سوم خانم Nvm ( صفحات سوم هر جزء )
نفر چهارم اقای mab  ( صفحات چهارم هر جزء ) 
نفر پنجم اقایmab  ( صفحات پنجم هر جزء)
نفر ششم اقای mab ( صفحات ششم هر جزء) 
نفر هفتم خانم رونیا  ( صفحات هفتم هر جزء) 
نفر هشتم خانم رونیا ( صفحات هشتم هر جزء)
نفر نهم خانم رونیا  ( صفحات نهم هر جزء )
نفر دهم خانم رونیا ( صفحات دهم هر جزء )
نفر یازدهم خانم رونیا  ( صفحات یازدهم هر جزء)
نفر دوازدهم خانم مرضیه ( صفحات دوازدهم هر جزء )
نفر سیزدهم خانم  اجیلی  ( صفحات سیزدهم هر جزء )
نفر چهاردهم خانم اجیلی  ( صفحات چهاردهم هر جزء)
نفر پانزدهم خانم براتی   ( صفحات پانزدهم هر جزء)
نفر شانزدهم خانم افسانه زارع  ( صفحات شانزدهم هر جزء )
نفر هفدهم خانم اکبری ( صفحات هفدهم هر جزء)
نفر هجدهم خانم Nvm( صفحات هجدهم هر جزء )
نفر نوزدهم خانمNvm ( صفحات نوزدهم هر جزء ) 
نفر بیستم خانم Ronika Am( صفحات بیست و بیست و یکم و بیست دوم و بیست و سوم هر جزء ) فقط جزء ۱ و جزء ۲۵ ( ۲۱ صفحه ای )  و جزء ۳۰ (۲۳ صفحه ای ) که باید چند صفحه آخر رو بخونن

اسامی رو برام بزارید لطفا

https://t.me/yamahdfatemeh۰

1 year, 9 months ago

پیشنهاد ویژه امشب?

آرایشی بهداشتی اصل اروپا بدون واسطه برای سفارش روی لینک زیر کلیک کنید
https://t.me/orifbysamira

▁ ▂ ▃ ▄ ▅ ▆▆ ▆▆ ▅ ▄ ▃ ▂ ▁

سَرکِتابِ قُرآنیً دِقیقً☆بینِ دوُعاشِقً☆باز گشتِ عِشقً☆مُعجِزهِ وَغُوغا میکُنِه☆
‌‌‎‌‌‌‌
؛⃟?࿐༅♡Join♡༅࿐

کانالِ دُعاهایِ قُرآنیً، وَاِعجازِ اِلهیً سَرنوشتً سازً
‌‌‎‌‌‌‌
؛⃟?࿐༅♡Join♡༅࿐

ܮߊ‌ܢܚ݅ܦ̈ߊ‌ܝ̇ߺܘ ?♬
‌‌‎‌‌‌‌
؛⃟?࿐༅♡Join♡༅࿐

آموزش فال قهوه و تاروت شمیلا
‌‌‎‌‌‌‌
؛⃟?࿐༅♡Join♡༅࿐

تقویت انگلیسی با 321 کارتون 8 دقیقه ای
‌‌‎‌‌‌‌
؛⃟?࿐༅♡Join♡༅࿐

فال و دعاهای تضمینی
‌‌‎‌‌‌‌
؛⃟?࿐༅♡Join♡༅࿐

کهکشان
‌‌‎‌‌‌‌
؛⃟?࿐༅♡Join♡༅࿐

گالری انا پوشاک زنانه کیف وکفش
‌‌‎‌‌‌‌
؛⃟?࿐༅♡Join♡༅࿐

عاشقان شهادت
‌‌‎‌‌‌‌
؛⃟?࿐༅♡Join♡༅࿐

کیف وکفش حامد
‌‌‎‌‌‌‌
؛⃟?࿐༅♡Join♡༅࿐

روانشناس زندگی خودت باش
‌‌‎‌‌‌‌
؛⃟?࿐༅♡Join♡༅࿐

لباسهای خاص و لاکچری مخای بیا
‌‌‎‌‌‌‌
؛⃟?࿐༅♡Join♡༅࿐

محبان اهل بیت(ع)
‌‌‎‌‌‌‌
؛⃟?࿐༅♡Join♡༅࿐

کانال دعا وخدا
‌‌‎‌‌‌‌
؛⃟?࿐༅♡Join♡༅࿐

بچه های امام زمانی عج
‌‌‎‌‌‌‌
؛⃟?࿐༅♡Join♡༅࿐

مداحی های زیبایی که تا حالا نشنیدی
‌‌‎‌‌‌‌
؛⃟?࿐༅♡Join♡༅࿐

آموزش اپلاسیون کل بدن با فیلم و توضیحات کامل 
‌‌‎‌‌‌‌
؛⃟?࿐༅♡Join♡༅࿐

لبخندبزن
‌‌‎‌‌‌‌
؛⃟?࿐༅♡Join♡༅࿐

تماس
‌‌‎‌‌‌‌
؛⃟?࿐༅♡Join♡༅࿐

پروژه پولدارشدن
‌‌‎‌‌‌‌
؛⃟?࿐༅♡Join♡༅࿐

انواع پوشاک زنانه،دخترانه با مناسب ترین قیمت و بالاترین کیفیت
‌‌‎‌‌‌‌
؛⃟?࿐༅♡Join♡༅࿐

پروژه یابی آگهی رایگان
‌‌‎‌‌‌‌
؛⃟?࿐༅♡Join♡༅࿐

امین نیوز
‌‌‎‌‌‌‌
؛⃟?࿐༅♡Join♡༅࿐

آرایشی وکتور
‌‌‎‌‌‌‌
؛⃟?࿐༅♡Join♡༅࿐

ثبت آگهی ادمینی صبا
‌‌‎‌‌‌‌
؛⃟?࿐༅♡Join♡༅࿐

و خدایی که به شدت کافیست
‌‌‎‌‌‌‌
؛⃟?࿐༅♡Join♡༅࿐

فوتبال
‌‌‎‌‌‌‌
؛⃟?࿐༅♡Join♡༅࿐

گیم بازی
‌‌‎‌‌‌‌
؛⃟?࿐༅♡Join♡༅࿐

شعردوبیتی
‌‌‎‌‌‌‌
؛⃟?࿐༅♡Join♡༅࿐

ختم قران
‌‌‎‌‌‌‌
؛⃟?࿐༅♡Join♡༅࿐

عصر دیجیتال
‌‌‎‌‌‌‌
؛⃟?࿐༅♡Join♡༅࿐

شکرگذاری
‌‌‎‌‌‌‌
؛⃟?࿐༅♡Join♡༅࿐

بافتنی های من
‌‌‎‌‌‌‌
؛⃟?࿐༅♡Join♡༅࿐

یاران سفر کرده
‌‌‎‌‌‌‌
؛⃟?࿐༅♡Join♡༅࿐

دلتنگی های عاشقانه
‌‌‎‌‌‌‌
؛⃟?࿐༅♡Join♡༅࿐

درامینگ
‌‌‎‌‌‌‌
؛⃟?࿐༅♡Join♡༅࿐

فقط جملات انگیزشی شکرگذاری
‌‌‎‌‌‌‌
؛⃟?࿐༅♡Join♡༅࿐

لینکدونی
‌‌‎‌‌‌‌
؛⃟?࿐༅♡Join♡༅࿐

آموزش رایگان زبان انگليسی
‌‌‎‌‌‌‌
؛⃟?࿐༅♡Join♡༅࿐

گروه پوشاک بچگانه فهیم
‌‌‎‌‌‌‌
؛⃟?࿐༅♡Join♡༅࿐

منتظران نور
‌‌‎‌‌‌‌
؛⃟?࿐༅♡Join♡༅࿐

دیوارفلاورجان واطراف تبلیغات کسب کاروخریدفروش دوازم نوودست دوم
‌‌‎‌‌‌‌
؛⃟?࿐༅♡Join♡༅࿐

دانستنیهای زندگانی و عاشقی
‌‌‎‌‌‌‌
؛⃟?࿐༅♡Join♡༅࿐

کاریابی
‌‌‎‌‌‌‌
؛⃟?࿐༅♡Join♡༅࿐

طلسم قدرتمند صبی
‌‌‎‌‌‌‌
؛⃟?࿐༅♡Join♡༅࿐

چاقی و لاغری گیاهی محصولات زیبایی علمدار
‌‌‎‌‌‌‌
؛⃟?࿐༅♡Join♡༅࿐

آرایشی بهداشتی اصل اروپا بدون واسطه برای سفارش روی لینک زیر کلیک کنید
‌‌‎‌‌‌‌
؛⃟?࿐༅♡Join♡༅࿐

♡★قُرآنِ سَریعُ الاِجابهً مُعجِزه گَر و گِره گُشا★♡
‌‌‎‌‌‌‌
؛⃟?࿐༅♡Join♡༅࿐

اضافه شدن به لیستمون
?????

‌《°?•》گروه تبادلات سناتور

https://t.me/+ogQZOB25h25jOWU8
╲\╭┓
? ?⃟¦✦⃟? JolN ✦⃟?
┗╯\╲
برای ثبت شدن در جایگاه Piv پیام دهید?
@haafez_quraan

1 year, 9 months ago

#رمان همکلاسی دوست داشتنی
نویسنده : نیلوفرناز (مریم.ع)

صفحه 30
-نه بابا! من و سیاوش اصلا هم مسیر نیستیم. همه که مثل جنابعالی خوش شانس نیستند.
سیاوش به طرفشان آمد و گفت: به! دختر چادری!
مهسا نگاهی به سیاوش کرد و گفت: هه هه! خودتو مسخره کن.
-نه! اما خدا وکیلی با این چادر یه جوری شدی.
-خیلی دلتون بخواد.
سیاوش نگاهی به علیرضا کرد و گفت: ما که نباید دلمون بخواد، اصل کاری هم حتما دلش خواسته دیگه! حالا بیاید 
زودتر بریم توی سالن، الانه که فیلم شروع بشه.
سیاوش بلیط گرفته بود، مهسا بلیط ها را از او گرفت و نگاهی به شماره های آن کرد و گفت: خانومونه آقایونه جدا 
نیست؟
عاطفه با اخم نگاهش کرد. به داخل رفتند. مهسا آهسته به عاطفه گفت: ببین، بذار اول علیرضا و سیاوش بشینند بعد تو 
بشین بعدش من میشینم.
-چرا؟!
-خب همین جوری.
-تو هم ما رو کشتی با این کارای همین جوریت!
-باشه؟
-خیلی خب.
آقایی آنها را راهنمایی کرد و گفت: روی صندلی های 21 تا 24 بشینید.
سیاوش داخل رفت. علیرضا نگاهی به عاطفه و مهسا کرد و گفت: خب برید تو!
مهسا گفت: اول شما برو تو بعد ما میایم.
علیرضا پسر درشت هیکل سبیل داری را نشان داد و گفت: اون وقت باید کنار اون بشینیا!
عاطفه داخل رفت و بعد مهسا و سپس علیرضا.
علیرضا کنار همان پسر نشست.
مهسا به صندلی کنار سیاوش نگاه کرد. خالی بود. آهسته به علیرضا گفت: می خوای من و سیاوش جاهامون عوض کنیم 
تا تو کنار اون بشینی!
علیرضا به مهسا نگاه کرد و گفت: من به قدر کافی کنار اون نشستم، تو نمی خواد نگران دوری من و اون باشی.
مهسا شانه هایش را بالا انداخت و گفت: من به خاطر خودت گفتم، در هر صورت نه که دیگه جای خواهرتم نگرانتم!
-پس لطفا اون جایی که باید نگرانم باشی نگرانم باش نه الان!

1 year, 9 months ago

#رمان همکلاسی دوست داشتنی
نویسنده : نیلوفرناز (مریم.ع)

صفحه 29
-تو اگه قرار بود سر این چیزا با من مهربون بشی همون 2 سال پیش باهام خوب میشدی.
-یعنی تو فکر می کنی حالا که خواهرت شدم باهات مهربون میشم و دیگه کل کل نمی کنم؟ عمراً!
علیرضا بلند بلند خندید!
مهسا همان طور که به علیرضا نگاه می کرد گفت: هیچ کسی هم نباید بفهمه من و شما قرارِ خواهر و برادر باشیم، البته 
توی دانشگاه. اما بیرون .... ولی قرار بود که ما فقط توی دانشگاه هم دیگه رو ببینیم که! اَه... همش تقصیر این عاطفه 
هست.
-تو چی داری تند تند برای خودت میگی؟!!
-راستی شما برادر هم نداری؟
-چرا، دو تا برادر دارم، اما هیچ کدوم ایران نیستند. یکی شون امریکاست اون یکی هم انگلیس.
-اِ! خب بگذریم، از وقتی این جوری شده دیگه از خارج بدم میاد. بازم خوش به حالت که مامانت مثل مامان من نیست.
علیرضا پوزخندی زد و گفت: من مامانم وقتی دبیرستان بودم فوت شده!
-ای وای!! ببخشید، من نمی دونستم. خدا بیامرزدشون. میشه یه چیز دیگه هم بپرسم؟
علیرضا با خنده گفت: چه قدر بامزه حرف می زنی!! بپرس.
-کی کارای خونتونو انجام میده اون وقت؟! به خاطر این می پرسم که بدونم وقتی مامانم رفت باید چی کار کنم.
-یه خانم هست اسمش منیژه هست، سنش بالاست اما از وقتی من بچه بودم توی خونمون اون کار می کرد.
-آهان! و با خود گفت: وقتی علیرضا ماشینش اینه خب بایدم کارگر داشته باشند، من چقدر خنگم.
علیرضا گفت: رسیدیم و داخل پارکینگ سینما رفت و ادامه داد: سیاوش و عاطفه جلوی سینما بودند.
-چقدر زود رسیدیما!
-با چادر میای؟!
-اشکالی داره؟
-نه همین جوری پرسیدم که اگه نمی خوای با چادر بیای بذاریش توی ماشین.
-نه با همین میام. و شالش را کمی جلوتر کشید و از ماشین پیاده شد.
به جلوی سینما که رسیدند عاطفه با دیدنش به طرفش آمد و گفت: سلام، چرا چادر پوشیدی؟!
مهسا چرخی زد و گفت: بهم میاد؟
-بامزه شدی اما .... چی بگم!
-رفته بودم امامزاده، با چادر رفتم. جنابعالی حتی به من زنگ نزدی بگی قراره بیایم سینما! و با شیطنت ادامه داد: بعضیا 
چطورند؟ با هم اومدید؟

1 year, 9 months ago
•|[#خودسازی](?q=%23%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%B3%D8%A7%D8%B2%DB%8C)***?***|•

•|#خودسازی?|•

《بِسْمِ اللّٰهِ الرَحْمٰنِ الرَحيٖمْ》

✍?امام کاظم عليه‌السلام:

به خدا قسم خير دنيا و آخرت را
به مؤمنی ندهند مگر به سبب
حسن ظن و اميدواری او به خدا?
و خوش اخلاقی‌اش?
و خودداری از غيبت مؤمنان.?

?بحارالأنوار، ج 6، ص 28، ح29

کسی که چهل مؤمن را در دعا برخود مقدم بدارد. هشام بن سالم از امام صادق(ع) نقل می‎کند که فرمودند: هر کسی که چهل مؤمن را در دعا جلو اندازد سپس برای خود دعا کند دعایش اجابت شود.
امام صادق(ع) به نقل از پیامبر اکرم (ص) فرمودند: هیچ دعایی زودتر به اجابت نرسد از دعای شخص غایب که برای غایب دیگری دعا کند

چله سوره کوثر ۳ مرتبه ، دعای فرج ۱ بار ( الهی عظم البلا ) ، ۵۰۰ تومن صدقه هر روزه

(نکته :ختم هم به این شکل که بعد خوندن ذکر هر روز ابتدا برای حاجات قلبی دوستان داخل لیست دعا میکنید و بعد خودتون ) به لیست نگاه کنید اسامی رو بگین و بعد هم دعا کنید

لطفا اسامی تون برام بزارید ( سعی کنید دوستان تون هم اطلاع بدید که ۴۰ نفر باشیم )

شروع ختم ۲۳/ ۷/ ۱۴۰۳
پایان ختم ۲/ ۹ / ۱۴۰۳

۱?خانم اکرم
۲?خانم نازنین زهراشیرزاد
۳?خانم زنوزی
۴?خانم آجیلی
۵?خانم فاطمه سادات
۶?خانم سمانه نیازی
۷?خانم  مریم فرجی
۸ ?خانم هدیه فلاحی
۹?خانم شیدا
۱۰?خانم ساکت
۱۱? آقا امیر حسین ( به نیت بچه دار شدن )
۱۲? خانم فرشته امیری
۱۳?خانم فاطمه نوری
۱۴? خانم مریم سادات
۱۵?خانم زینت

اسامی تون برام بزارید ???

https://t.me/yamahdfatemeh

We recommend to visit

?? ??? ?? ????? ?

We comply with Telegram's guidelines:

- No financial advice or scams
- Ethical and legal content only
- Respectful community

Join us for market updates, airdrops, and crypto education!

Last updated 1 year, 9 months ago

[ We are not the first, we try to be the best ]

Last updated 1 year, 11 months ago

FAST MTPROTO PROXIES FOR TELEGRAM

ads : @IR_proxi_sale

Last updated 1 year, 7 months ago