?? ??? ?? ????? ?
We comply with Telegram's guidelines:
- No financial advice or scams
- Ethical and legal content only
- Respectful community
Join us for market updates, airdrops, and crypto education!
Last updated 1 year, 9 months ago
[ We are not the first, we try to be the best ]
Last updated 1 year, 11 months ago
FAST MTPROTO PROXIES FOR TELEGRAM
ads : @IR_proxi_sale
Last updated 1 year, 7 months ago
بگو بگو
شعر: محسن نامجو، حافظ (تلفیق)
آهنگ و آواز: محسن نامجو
▪️
سرشکم آمد و عیبم بگفت روی به روی
شکایت از کِه کنم؟ خانگیست غَمّازَم
#حافظ
▪️
بگو بگو که چه کارت کنم بگو
که چه کارت کنم ز گریه جویم و دل را …
زندگی چیزی نیست جز حاصلجمع آن لحظههایی که مسحور
و مفتون چیزی بودهایم.
کیفیت توجّه ما مبيّن كيفیت زندگیمان است
آنچه بر میگزینیم تا توجهمان را به آن معطوف کنیم و البته مهمتر از آن چگونه توجه کردن
ما هویتمان را میسازد.
زندگی چیزی نیست جز حاصلجمع آن لحظههایی که مسحور و مفتون چیزی بودهایم
لحظاتی که توجه آدمی معطوف چیزی است حالتی به
ما دست میدهد مثل حس حضور و بودن _ که #سيمون_وی به آن میگوید «توجه عمیق» و #میهای_چیکسنتمیهایی روانشناس هم به آن میگوید
«غرقگی».
وقتی دچار غرقگی میشوید از هر صورتی از خودآگاهی فاصله میگیرید؛ مقوله زمان برایتان جور دیگری میشود و واقعیت پررنگتر به چشمتان میآید، همه چیز واقعیتر از همیشه میشود
#اریک_واینر
(سقراط اکسپرس، ترجمه شقایق الکائی، نشر نیماژ)
◽️
كُلُّ نَفْسٍ بِمَا كَسَبَتْ رَهِينَةٌ
(سوره مدثر، آیه ۳۸)
هر کسی
در گروِ دستاورد خویش است.
(ترجمه محمدعلی کوشا)
◽️
بنابرآنچه در این ویدیوی کوتاه گفته شد، یکی از راههای ترک عادت و کنار گذاشتن عادات ناخوشآیند و آسیبزا، یادگیری است؛ یادگیری چیزهای جدید و انجام کارهای تازه، و رفتن راههای نرفته،
اینگونه مغز به مسیرهای جدید تابآوری دست مییابد و توانمندتر میشود.
یادگیری مؤثر نیز به سکوت نیاز دارد. سکوت ژرف و سازندهٔ درونی.
یکی از عاداتی که بیشتر ما بهمثابه مکانیسم دفاعی از آن استفاده میکنیم «گفتن» است، گفتن و گفتن و گفتن، گفتنهایی که حاصلی ندارد، جز عادت شدنِ گفتن؛ و هرچه عادت شود آدم را از حقیقت دور میکند.
…
می خوردن مدام مرا بیدماغ کرد
عادت به هر دوا که کنی بیاثر شود
چون دستگاه عیش به مقدار غفلت است
بیچاره آن کسی که زخود باخبر شود
…
عزلت گزین که آب به این سهل قیمتی
در دامن صدف چو کشد پا گهر شود
هر آرزو که بشکنی امروز در جگر
فردا که این قفس شکند بال وپر شود
آیینهخانهای است خموشی که هر چه هست
بیگفتگو تمام در او جلوهگر شود
#صائب_تبریزی
▪️
در خِلافآمدِ عادت بطلب کام! که من
کسب جمعیت از آن زلفِ پریشان کردم
#حافظ
▪️
سر غیب آن را سزد آموختن
که ز گفتن لب تواند دوختن
درخور دریا نشد جز مرغ آب
فهم کن والله اعلم بالصواب
#مولوی
(مثنوی، دفتر سوم)
▪️
#نذر_سکوت
۱۰ بهمن ۱۴۰۲
Telegram
attach 📎
نمای یک.
دیروز غروب از تجریش سوار اتوبوس شدم، انوبوس نسبتاً شلوغ بود، بیشتر جمعیت خانمهای میانسال بودند و چندنفری جوانتر. خانمی که موهایش را بلوند کرده بود تعریف میکرد که وقت دکتر داشته، دیگری که شال دستباف زرشکی قشنگی بر سرداشت و دنبال جایی میگشت تا ساک خریدش را زمین بگذارد از گرانی گوشت میگفت، آن یکی درحالیکه چادرش را از لای جمعیت جمع میکرد به شهرداری بدوبیراه میگفت که چرا فکری به حال کمبود و شلوغی اتوبوس نمیکند، یکی دیگر که موهای لختش تا سر شانهبود و کلاهی در دست داشت داد زد پنجرهها را چرا باز گذاشتی آقای راننده تو این هوا؛ و خلاصه کلمات بود که در فضا شناور بود. دختری با اخم، نارضایتی خودش را از بوی سیر وسبزی ساک خرید مادری نشان داد، کنار دستیاش داشت توی اینستاگرام مدلهای لباس را برانداز میکرد، و دختر نوجوانی که زیر گوش و مچ دستش تتوهای رنگی داشت در دنیای خودش و صداهای هندزفریاش غرق بود و گاهی با فشار جمعیت چند قدم جابهجا میشد. موقع سوار و پیاده شدن، وقتی صدای جمعیت فشرده جلوی در بلند میشد که «بابا یه کم برید جلو، اون وسطها جا هست» و پاسخ جمعیت داخل که «سوار نشید بذارید پیاده شیم»، پسرکی که کنار مادرش نشسته بود با صدای بلند گفت: «دعوا نکنید خانمها» و در ایستگاه بعدی باز گفت «به هم احترام بذارید لطفا»، و با این حرفش لبخندی بر لبان چند نفر آورد؛ من اما به این پاسخ سریع و بیتأمل، که گویی از ناخودآگاه پسرک برآمده فکر میکردم که چقدر حرف کودک درون همهٔ ماست، آدمهایی ترسیده و زخمخورده از دعواها و بیاحترامیها و خشونتهایی که تجربه کردهایم و تماشای کمترین خشونت کلامی درونمان را میآشوبد و به ما احساس بیپناهی و ناامنی میدهد.
نمای دو.
در یکی از ایستگاهها که جمعیت بیشتری پیاده شدند و قسمت ورودی خانمها قدری خلوت شد پسر جوانی با گیتارش سوار شد، شروع کرد به نواختن آهنگی از گرشا رضایی:
پای تو گیرم
من یه چند وقته که بعدِ رفتنت دریا نمیرم
میترسم آخه بی هوا بارون بیاد
دست کیو باید بگیرم؟
و بعد آهنگی از طلیسچی که گویا بسیار زبانزد جوانان نسل امروز شده،
بارون اومدو یادم داد تو زورت بیشتره…
ممکنه هر دفعه اونجوری که میخواستی پیش نره!
بعد ازین آهنگ پسر جوان خطاب بهجمعیت حاضر گفت «اینقدر بیتفاوت مثل پوکر! نگاه نکنید آدم ذوقش میره، یه کم حمایت کنید». خانم میانسالی که بهنظر همسن مادرم بود گفت شاد بخون بابا، دیگری گفت بانو هایده، پسر آهنگ شادی خواند که قبلا نشنیده بودم و خواست همه با دستزدن همراهیاش کنند، خانمها دست میزدند و آنهایی که بلد بودند دم گرفتند، بعد باز درخواست هایده دادند و جوان گفت «آهنگی میخونم که همه بلدید و لطفا همراهی کنید انرژی بگیرم». فکر میکنید در اون تنگ غروب چی خوند: آهنگ «سوغاتی» را:
وقتی ميای صدای پات از همه جادهها میآد
انگار نه از يه شهر دور كه از همه دنيا میآد
تا وقتی كه در وا میشه لحظهٔ ديدن میرسه
هر چی كه جادهست رو زمين به سينهٔ من میرسه
آااااه… همه خانمها همنوا شده بودند،خانمی که موهای جوگندمیاش در لابهلای تارهای رنگشده از زیر روسری پیدا بود و انگشتر عقیقش جلوه خاصی به دستان چروکیدهاش داده بود و چشمان میشیاش از پشت عینک با رنگ ملایم تتوی ابروهاش هماهنگ بود سری بهنشانه حسرت تکان داد و آهی کشید، خانم دیگری که لبخندش چهرهٔ جاافتادهاش را زیباتر کرده بود حسابی با جوان همراهی میکرد، اما خیسی چشمانش را نمیتوانست پنهان کند؛
ای كه تویی همه كسم بی تو میگيره نفسم
اگه تو رو داشته باشم به هر چی میخوام میرسم
به هر چی میخوام میرسم و اینجا صداها اوج گرفت.
▫️
به یاد مادرم، به یاد مادرانمان افتادم، به یاد جوانیهایشان، ذوقهایشان، امیدهایشان، عاشقیهایشان، لرزیدن دلهایشان و بربادرفتن آرزوهایشان. به یاد لحظههایی که با این موسیقی و موسیقیهای زمان خود سپری کرده بودند و چنگهایی که به دلشان زده شده بود. و آن خانمهای میانسال که با حسی از حسرت و لبخند و غم پشت نگاهشان، ترانه را از بر بودند و جانانه میخواندند.
ناگهای بکی از همان خانمها گفت، اینم که شد روضه، بابا شاد بخون…
به پارک وی رسیده بودیم و خانمها با تشکر از جوان تشویقش کردند. و جمعیت زنان اتوبوس در شلوغی هریک راه خودش را در پیش میگرفت، و خدا میداند که آن ترانه چه احوالات و خاطراتی را در آنها زنده کرده بود. سوز سرما به صورتم خورد. خودم را در سالیان آینده تصور کردم، به غمها و شادیهایی که قرار بود با یک ترانه زیرورویم کند، البته بهشرط حیات.
#فرزانه سوغاتی
شعر: اردلان سرفراز
آهنگ: محمد حیدری
تنظیم؛ ناصر چشمآذر
Telegram
attach 📎
اسیر شب
(جغد بارون خورده)
شعر/ترانه: عباس صفاری
آواز: فرهاد مهراد
آهنگ: محمد اوشال
(۱۳۳۰ یزد - ۷بهمن۱۳۹۹ کالیفرنیا)
@Sharhe_Arezoumandi
اگر ز گور به جایی دری نباشد چه؟!
وگر تمام شود محشری نباشد چه؟!
گرفتم اینکه دری هست و کوبهای دارد
در آن کویر کس دیگری نباشد چه؟
کفنکشان چو در آیم ز خاک و حق خواهم
دبیر محکمه را دفتری نباشد چه؟!
شراب خُلَّر شیراز دادهام از دست
خبر ز خمرهٔ گیراتری نباشد چه؟!
چنین که زحمتِ پرهیز بردهام اینجا
به هیچ کرده اگر کیفری نباشد چه؟!
برنده کیست در این بازی سیاه و سپید؟
در آن دقیقه اگر داوری نباشد چه؟!
خالی وُ
خموش وُ
خستهام
خاک میتراود از تمام بودنم
چه کهنهام!
هرچهمیتراشم انحنای روح خویش را
هیچ جز که هیچِ پوچ
نصیب من نمیشود،
نه حرف تازهای
نه...
هیچ حاصلم نمیشود
خالی و خموش و خستهام
مثل استخوان مردهای
میان برکهای تَرَک تَرَک
بازمانده در کویرِ دور
استخوان مردهای که گمشدهست
کنجِ خاطرات کور...
پنهان ز دیدهها و همه دیدهها از اوست
آن آشکارصنعت پنهانم آرزوست
خود کار من گذشت ز هر آرزو و آز
از کان و از مکان پیِ ارکانم آرزوست
گوشم شنید قصّه ایمان و مست شد
کو قسم چشم؟ صورت ایمانم آرزوست
…
۱۴۰۱/۹/۹
?? ??? ?? ????? ?
We comply with Telegram's guidelines:
- No financial advice or scams
- Ethical and legal content only
- Respectful community
Join us for market updates, airdrops, and crypto education!
Last updated 1 year, 9 months ago
[ We are not the first, we try to be the best ]
Last updated 1 year, 11 months ago
FAST MTPROTO PROXIES FOR TELEGRAM
ads : @IR_proxi_sale
Last updated 1 year, 7 months ago