مرورکده|نجمه‌فاتحی

Description
این‌جا داستان‌، فیلم و انیمیشن را بررسی و مرور می‌کنم. از نویسندگان و شاعران می‌نویسم. بخشی از شعرهایی را که می‌خوانم، با شما به اشتراک می‌گذارم.
خوش آمدید.?
We recommend to visit

?? ??? ?? ????? ?

We comply with Telegram's guidelines:

- No financial advice or scams
- Ethical and legal content only
- Respectful community

Join us for market updates, airdrops, and crypto education!

Last updated 1 year, 9 months ago

[ We are not the first, we try to be the best ]

Last updated 1 year, 11 months ago

FAST MTPROTO PROXIES FOR TELEGRAM

ads : @IR_proxi_sale

Last updated 1 year, 7 months ago

1 year, 8 months ago
**نقاب*****?***

نقاب?

نمایش تحول شخصیت‌های داستان، کار ساده‌ای نیست. این هنر نویسنده‌ی خلاق و ماهر است. درست مثل بازی شطرنج می‌ماند. نویسنده مهره‌های بازی را چنان می‌چیند که در وقت مناسب بتواند از آن‌ها به نفع مسیر داستان بهره ببرد. این‌که فقط با ابزارهای عاطفی شخصیت‌ها را متحول کنیم، سطحی و غیرواقعی است.

در رمان کودک۴۴، نویسنده تحول را می‌سازد. دلبستگی شخصیت رایسا به همکارش ایوان، موجب امنیت روانی اوست. رایسا او را شخصی آرمان‌گرا می‌بیند که خفقان حکومتی و دیکتاتوری را درک می‌کند. این نقاب شخصیت ایوان است که در لحظه‌ی حساس می‌شکند و رایسا را از اشتباه وحشتناک خود آگاه می‌سازد. ایوان، خبرچین حکومتی است که همشهریانش را به حکومت می‌فروشد و سرنوشت شومی برایشان رقم می‌زند.

شاید شما هم زمانی با شکستن نقابی، دیدگاهتان نسبت به کسی دگرگون شده باشد.

و این نبوغ نویسنده است که با انتخاب مسیر درست داستان، ما را به بازنگری عمیق در باورها و قضاوت‌هایمان وامی‌دارد.

#کودک۴۴

@najmehfatehi

1 year, 8 months ago

نمایش تحول رابطه

یکی از مسیرهایی که در رمان کودک۴۴، توسط نویسنده دنبال می‌شود، تحول ارتباطی آدم‌هاست. پُررنگ‌ترین آن‌ها، تحول در ارتباط میان لئو و رایسا همسرش است. رایسا بسیار زیباست و خانواده‌ای ندارد.
هنگامی که ارتش نازی وارد قلمرو روسیه می‌شود، ارتش روسیه شروع به تخریب روستاهای خودش می‌کند تا دست آلمان‌ها به قرص نانی از اهالی نرسد.
این دستور بی تأمل اجرا می‌گردد. بنابراین بخشی از مردم روسیه توسط ارتش خودی با خاک یکسان می‌گردد. رایسا بازمانده‌ی همین قتل‌عام است.

رایسا درخواست لئو برای ازدواج را می‌پذیرد، زیرا از او می‌ترسد. لئو عضو MGB است. امکان دارد اگر قبول نکند او را به هر دلیلی بکشند. لئو هم رایسا را انتخاب می‌کند. بنظرش با این کار مجموعه‌ی افتخاراتش کامل می‌گردد.
بنابراین عشقی در میان نیست.

اما مسیر زندگی و اتفاقاتش، رابطه‌ی بین آن‌ها را متحول می‌سازد. لئو اتهام خیانت به رایسا را رد می‌کند. دستور تبعید آن‌ها صادر می‌شود.

تبعید فرصتی به این زن و شوهر می‌دهد که برابر باشند. ریاست دیگر ترسی از لئو ندارد. می‌تواند او را رها کند. اما نویسنده طوری صحنه می‌سازد که آن‌ها بخش‌های دیگری از خودشان را نمایان کنند. و در پایان این رابطه به طور کامل متحول می‌شود. پیوندی عمیق بین آن‌ها شکل می‌گیرد.

چرا این تحول را دوست دارم؟

از دید من، ساختن مسیر چنین تحولی، نیاز به خلاقیت و داستان‌پردازیِ هوشمندانه دارد. احتمالن نویسنده بارها و بارها این بخش‌ها را بازنویسی کرده تا لئو و رایسا در جریان رخدادها متحول شوند. نه این‌که گوشه‌ای بنشینند و تنها از لحاظ ذهنی به تحول برسند و عاشق شوند. خِرَد قصه‌گویی نویسنده را تحسین می‌کنم.

#کودک۴۴

@najmehfatehi

1 year, 8 months ago

سایه‌های جنگ

داستان کوتاه «او»، نوشته‌ی محمد کلباسی.
داستانی که به‌طور نمادین به مصیبت‌های ناشی از جنگ اشاره دارد.
در این داستان کودکی عجیب‌الخلقه به دنیا می‌آید که موجب مریضی و درماندگی مادر و پدرش می‌شود. موجودی که شباهت چندانی به انسان ندارد. ریش و دندان دارد. گوشهایش دراز و پاهایش شبیه گوساله‌ای چند ماهه هستند.
مرد به مراقبت از همسرش می‌پردازد. تصمیم می‌گیرد او را از این وضعیت دور سازد. باید همه را متوجه به دنیا آمدن چنین کودکی کند. تصمیمی می‌گیرد که برایش دردناک است. «او» را در میدان شهر رها می‌کند. در حالی‌که از دور شاهد واکنش مردم به اوست.

نکته‌های داستان را می‌توان به ۴ دسته تقسیم کرد:

?۱. تأثیرات جنگ
کودک عجیب‌الخلقه در داستان می‌تواند نمادی از پیامدهای غیرمنتظره و ناخواسته جنگ باشد. او تجسم آسیب‌های فیزیکی و روانی است که جنگ به افراد تحمیل می‌کند. والدین با این فرزند به نوعی درگیر «احساس گناه» و «مسئولیت» هستند، چراکه او نتیجه مستقیم شرایطی است که از کنترل آن‌ها خارج بوده است.

?۲. احساس تعلق و ترس
رابطه والدین با کودک، تعادلی میان عشق و هراس را نشان می‌دهد. این احساسات متناقض نمایانگر نحوه مواجهه افراد با پیامدهای جنگ است: از یک سو، حس می‌کنند باید پذیرای آن باشند؛ از سوی دیگر، نمی‌توانند از سنگینی آن بگریزند.

?۳. نقش پدر
پدر که عکس‌های زیادی از کودک می‌گیرد، شاید در تلاش است تا از طریق ثبت لحظات، معنایی برای این شرایط بیابد یا به نوعی «اثری» از این تجربه بگذارد. این تلاش او می‌تواند استعاره‌ای از میل انسان برای مواجهه با دردهای غیرقابل توصیف باشد.

?۴. انتخاب نام «او»
این‌که کودک نامی ندارد و فقط با ضمیر «او» از او یاد می‌شود، شاید نشان‌دهنده غریبگی و عدم توانایی جامعه در درک یا پذیرش چنین پیامدی باشد. او نماینده بی‌نام و نشان همه کسانی است که قربانی مستقیم یا غیرمستقیم جنگ شده‌اند.

?نتیجه‌گیری:
داستان شاید می‌خواهد به این مسئله اشاره کند که جنگ نه‌تنها جسم، بلکه روح و روابط انسانی را نیز تحت تأثیر قرار می‌دهد. فرزندی که والدینش نمی‌توانند او را نگه دارند، نمادی از چیزی است که در جنگ ایجاد شده اما جامعه و افراد آمادگی مواجهه با آن را ندارند.
در واقع نویسنده به جای هدف گرفتن خودِ جنگ، نگاهش را از زاویه‌ای به جنگ انداخته که بسیار کمتر به آن پرداخته می‌شود. کلباسی نگاه مخاطب را به گوشه‌ی سیبل می‌اندازد. جایی که مردم عادی زیر فشار جنگ از پا می‌افتند. جایی فارغ از پیروزی و شکست. دور از آتش و ابزارآلات جنگی.

این شکل نگرش به موضوع، اوج هنر و خلاقیت نویسنده را نمایش می‌دهد.

@najmehfatehi

1 year, 8 months ago

حقیقت و وظیفه

رمانی که خفقان و سرما را به قلب خواننده می‌کشاند:«کودک 44».
نوشته‌ی تام راب اسمیت است که روایت آن در دوره‌ی استالین، در شوروی سابق می‌گذرد. این کتاب ترکیبی از ژانر تاریخی و جنایی است و داستان یک مأمور پلیس امنیتی به نام لئو دمیدوف را روایت می‌کند که ابتدا به شدت به نظام شوروی وفادار است، اما وقتی با پرونده‌ای عجیب از قتل یک کودک مواجه می‌شود، شروع به زیر سؤال بردن نظام و ارزش‌هایش می‌کند.

داستان فضای خفقان‌آور شوروی را در دهه‌ی 1950 به تصویر می‌کشد، جایی که حتی فکر کردن به جرم، نوعی خیانت محسوب می‌شد. این کتاب، بارها مورد تحسین‌ قرار گرفته و جوایز معتبری کسب کرده است.

«کودک 44» در صحنه‌پردازی بسیار قوی عمل کرده است، نویسنده با جزئی‌نگاری دقیق، حس سرما و ناامیدی را منتقل می‌کند.
به این توصیف داستان برای بیان صحنه‌ی شکستن یخ دریاچه توجه کنید: «یخ‌ها ترک می‌خورد. خطوط کج و سیاهی روی سطح شکل می‌گرفتند و زیر پاهایش می‌شکستند. هر چه سریع‌تر حرکت می‌کرد خطوط سریع‌تر ظاهر می‌شدند و به همه‌ی جهات گسترش پیدا می‌کردند. از محل اتصال یخ‌ها آب سرد بیرون می‌زد. به زحمت جلو می‌رفت.» این جزئیات حس خطر و شکنندگی را زنده می‌کند.

همین فضاسازی به خواننده اجازه می‌دهد تا خودش را در میان آن دریاچه‌ای یخ‌زده احساس کند. سرمای داستان نه فقط در محیط، بلکه در روابط انسانی هم جریان دارد.

روایت داستان سوم شخص محدود است. نویسنده داستان را از زاویه دید شخصیت اصلی، لئو دمیدوف، تعریف می‌کند، اما در عین حال دسترسی مستقیم به افکار و احساسات او را فراهم می‌سازد. این نوع روایت به خواننده کمک می‌کند تا با لئو همذات‌پنداری کند و در عین حال حس کنجکاوی و ابهام نسبت به دیگر شخصیت‌ها و حوادث داستان حفظ شود.

این زاویه دید به خوبی با فضای خفقان‌آور داستان هم‌خوانی دارد، چون خواننده مانند لئو محدود به اطلاعاتی است که او می‌بیند و تجربه می‌کند. همین باعث می‌شود تعلیق داستان قوی‌تر شود.

خواندن این رمان با ویژگی‌های ذکرشده، برایم هیجان‌انگیز است.

@najmehfatehi

1 year, 8 months ago

تغییر برنامه به نفع انسانیت

انیمیشن «ربات وحشی» (Wild Robot) بر اساس کتابی به همین نام از پیتر براون ساخته شده است. داستان این کتاب درباره‌ی رباتی به نام «Roz» است که به‌طور تصادفی در یک جزیره دورافتاده و بکر بیدار می‌شود و باید خود را با محیط طبیعی و موجودات زنده آنجا سازگار کند.

در این میان، «Roz» از طریق عملکردهایش پیوندی دوستانه میان ساکنین جزیره ایجاد می‌کند تا در فصل زمستان بتوانند از مرگ و گرسنگی نجات یابند. او در بخش‌هایی از انیمیشن اشاره می‌کند: «من مدتهاست که بر خلاف دستورالعمل‌های برنامه‌ریزی شده‌ی خودم عمل می‌کنم.» این جمله نه‌ تنها در دنیای ربات‌ها، بلکه در دنیای انسان‌ها نیز سوال‌های مهمی را مطرح می‌کند.

پرسشی که در ذهنم شکل می‌گیرد این است: «زمانی که رباتی با برنامه‌ریزی‌های مشخص، توانایی تغییر برنامه‌های خود را پیدا می‌کند، چرا انسان‌ها قادر به تغییر برنامه‌های خود نیستند؟»
چرا آدمیزاد دست از جاه‌طلبی‌ و منفعت‌طلبی شخصی خود برنمی‌دارد؟ چرا منفعت جمعی را به منافع شخصی خود ترجیح نمی‌دهد؟ چرا جنگ و خونریزی هنوز در جوامع بشری وجود دارد؟ چرا انسان‌ها به جای تلاش برای برقراری صلح و آرامش، بیشتر به دنبال حفظ موقعیت و قدرت خود هستند؟

احتمالن گروهی از انسان‌ها که قدرت تأثیرگذاری برای برقراری صلح و آرامش را دارند، هدف دیگری را دنبال می‌کنند. شاید آن‌ها هیچ‌گاه قصد تغییر را نداشته باشند، چون خودشان را با نظام فساد و قدرت تعریف کرده‌اند.

@najmehfatehi

1 year, 8 months ago

فتح ناتمام

داستان فتح‌نامه‌ی مغان با روایتی تمثیلی، به اجباری بودن یک ایدئولوژی خاص اعتراض دارد. این اثر، شکست پروژه‌ای را بازتاب می‌دهد که به جای تعامل با مردم، سعی دارد خواسته‌ها و باورهایی را از بالا تحمیل کند.

راوی داستان، مردمی هستند که انقلاب کردند. آن‌ها دیده‌ها، شنیده‌ها و کارهای خود را برای ما روایت می‌کنند. اما این روایت بیشتر از اینکه بازگویی یک تاریخ باشد، بازتاب شکست آرمان‌هایی است که با سرکوب و فشار، ماهیت خود را از دست داده‌اند. این نگاه، به‌طور غیرمستقیم به وضعیت پس از انقلاب اسلامی نیز اشاره دارد.

گلشیری در این داستان تأکید دارد که دینداری امری درونی و انتخابی است و هرگونه تلاشی برای تحمیل آن به مردم، نتیجه‌ای جز نفاق و دوگانگی به همراه ندارد. شخصیت‌ها و وقایع، بیشتر از اینکه واقعی باشند، نماینده‌ی تفکرات و ایدئولوژی‌های خاصی هستند. همین زبان استعاری به نویسنده امکان داده تا نقدی عمیق اما غیرمستقیم به فضای سیاسی و اجتماعی زمانه‌ی خود داشته باشد.

انتخاب نام فتح‌نامه‌ی مغان کلیدی برای فهم بهتر داستان است. «فتح‌نامه» یادآور ادبیات رسمی درباره‌ی پیروزی‌ها و فتح‌های بزرگ است. اما این‌جا با طنزی تلخ همراه است، گویی نویسنده کنایه می‌زند به سرکوب‌ها و شکست‌هایی که پشت اسم‌هایی پرطمطراق پنهان شده‌اند.

«مغان» نیز به طبقه‌ی موبدان زرتشتی اشاره دارد که زمانی نقش بزرگی در هدایت مذهبی جامعه داشتند. شاید این انتخاب نام، نقدی باشد بر وقتی که دین و قدرت یکی می‌شوند و فساد و سرکوب نتیجه‌ی اجتناب‌ناپذیر آن می‌شود.

این داستان فقط درباره‌ی گذشته نیست؛ انگار که گلشیری آیینه‌ای در برابر امروز ما هم گرفته است. هنوز هم در بسیاری جوامع، تحمیل ایدئولوژی‌ها و تلاش برای یکدست کردن باورها، به جای همدلی، شکاف‌های عمیق‌تری ایجاد می‌کند.

یکی از دیالوگ‌های به‌یادماندنی داستان این است:
«ما خیال کردیم که راه رسیدن به ناکجاآبادمان از هر کوچه‌ای باشد، باشد. قصد فقط رسیدن است، به دست گرفتن قدرت است، حاکمیت سیاسی است. فکر هم می‌کردیم این چیزها، این دورویی‌ها، پشت و واروهای هر روزه‌مان وقتی به آن جامعه رسیدیم، مثل یک جامه‌ی قرضی درمی‌آوریم و می‌اندازیم توی زباله‌دانی تاریخ. اما حالا می‌فهمم که تاریخ اصلن‌ زباله‌دانی ندارد. هیچ چیز را نمی‌توان دور ریخت»

این جمله‌ها نه تنها بازتاب شکست آرمان‌گرایی در داستان است، بلکه هشدار می‌دهد که تاریخ چیزی را فراموش نمی‌کند. خطاهای گذشته در لباس‌های تازه بازمی‌گردند، اگر از آن‌ها درس گرفته نشود. این نگاه نه فقط به انقلاب‌های گذشته، بلکه به انتخاب‌های امروزی ما نیز نقدی دقیق وارد می‌کند.

فتح‌نامه‌ی مغان همچنان اثری زنده است، نه به خاطر اینکه روایتی تاریخی دارد، بلکه چون پرسشی بنیادین می‌پرسد: آیا می‌توان حقیقت و ایمان را با زور و فشار به دست آورد؟ این پرسش، مرز زمان را در می‌نوردد و همچنان ما را به تأمل وا‌می‌دارد.

منبع: داستان فتح‌نامه‌ی مغان، نوشته‌ی هوشنگ گلشیری، از کتاب نیمه‌ی تاریک ماه.

@najmehfatehi

1 year, 8 months ago

آیا باید مبارزه کنیم یا بپذیریم؟

در زندگی، گاهی با دو راه روبه‌رو می‌شویم: مبارزه برای تغییر شرایط یا پذیرش و سازگاری با آنچه که هست.

در داستان ملکوت از بهرام صادقی، آقای مودت زندگی را کوتاه و ارزشمند می‌داند. او معتقد است نباید آن را با رنج و مبارزه‌های بی‌پایان تلف کرد. این دیدگاه مرا یاد لوییس دِگا، شخصیت فیلم پاپیون می‌اندازد؛ کسی که به‌جای شورش علیه زندان، شرایط را پذیرفت و تلاش کرد در همان محدودیت‌ها راهی برای زنده‌ماندن پیدا کند.

اما در مقابل، پاپیون نماد شورش است. برای او، زندگی بدون آزادی، بی‌معناست. او بارها جانش را به خطر می‌اندازد، شکنجه می‌شود، و حتی انزوای طولانی‌مدت را تحمل می‌کند، اما نمی‌تواند تسلیم شود.

آیا رویکرد دِگا منطقی‌تر است؟ شاید. او با پذیرش واقعیت توانست رنج کمتری را تجربه کند.
آیا پاپیون رنج بیهوده کشید؟ از نگاه فلسفی، نه. مبارزه‌ی او معنای زندگی‌اش بود.

در نهایت، این انتخابی شخصی است. اگر آرامش و لذت‌های لحظه‌ای را ارزشمند بدانیم، شاید پذیرش مثل دِگا منطقی‌تر باشد. اما اگر معنا و آزادی برایمان اولویت داشته باشد، شورش پاپیون الهام‌بخش خواهد بود.

شما کدام را انتخاب می‌کنید؟

@najmehfatehi

1 year, 8 months ago

جنگ برای آزادی

فیلم پاپیون (Papillon) محصول سال ۱۹۷۳، اثری در ژانر درام و ماجراجویی است که بر اساس کتاب خاطرات آنری شاریر ساخته شده است. این فیلم داستان واقعی تلاش‌های یک زندانی به نام آنری شاریر (معروف به پاپیون) برای فرار از زندان‌های جزایر گویان فرانسه را روایت می‌کند. این فیلم بر موضوعات روان‌شناختی و انسانی مانند اراده، دوستی، و روحیه‌ی تسلیم‌ناپذیر تمرکز دارد.

آنری شاریر، ملقب به "پاپیون" (به معنای پروانه، که از خالکوبی پروانه روی سینه‌اش گرفته شده)، به جرم قتلی که ادعا می‌کند مرتکب نشده، به حبس اَبَد در مستعمره‌های فرانسه فرستاده می‌شود. او در زندان با یک زندانی دیگر به نام لوییس دِگا، که جعل‌کننده‌ی حرفه‌ای است، دوست می‌شود. در طول فیلم، پاپیون از هیچ ترفند و مقاومتی برای آزادی دریغ نمی‌ورزد. همین تلاش‌ها موجب محکومیت بیشتر و سنگین‌تر او می‌گردد. تا جایی که برای زنده‌ماندن حشرات سلول انفرادی را می‌خورد.

دِگا، در مسیر مقاومت‌ها و تلاش‌های پاپیون یاریش می‌کند. تا جایی که خودش هم گرفتار می‌شود.
پس از پایان دوران محکومیت و فرستادن پاپیون به جزیره‌ی شیطان، دوباره دِگا و پاپیون یکدیگر را ملاقات می‌کنند. پاپیون با آن‌که پیر و شکسته شده، اما باز هم از جنگیدن برای آزادی دست‌بردار نیست. اما دِگا ماندن در جزیره را انتخاب می‌کند. سرانجام پاپیون خودش را از آن جزیره آزاد می‌کند.

منبع: فیلم سینمایی پاپیون، به کارگردانی فرانکلین جی. شافنر، محصول ۱۹۷۳، فرانسه.

@najmehfatehi

1 year, 8 months ago

آیا حق انتخابی داریم؟

ذهنم هنوز درگیر بخش پایانیِ داستان ملکوت است. درگیر شوخی‌های آقای مودت. همان که جن در او حلول کرده بود. و واکنش جوانِ منشیِ اداره. وقتی که متوجه شد تا یک هفته‌ی دیگر او و همسرش، ملکوت، و سایر مردم شهر می‌میرند.

آقای مودت نمی‌دانست که جن چه چیزی را در معده‌ی او دیده است. از گزارش جن به دکتر حاتم خبر نداشت. اگر می‌دانست، چه واکنشی نسبت به مرگ خود داشت؟

و مرد ناشناس. او از طایفه‌ی جن بود یا آدمیزاد؟ آیا او کسی بود که همه را به سمت دکتر حاتم کشانده بود تا دکتر بتواند مأموریتش در آن شهر به پایان رساند؟
و سؤالی که دکتر حاتم می‌پرسد: « مسیح چه کسی است؟»

با خودم می‌اندیشم که عصاره‌ی این داستان چیست؟ احتمالن بتوانم بگویم که هیچ‌کس را از مرگ گریزی نیست.

حالا من کدام شکل زندگی را می‌پسندم؟ می‌خواهم به رستاخیز درونی برسم یا خودکشی کنم؟
یا همانند آقای مودت، لذت و خوشی را هدف زندگی خود قرار دهم؟
یا همانند ناشناس، یهودای زمان خودم باشم؟

کدام یک به قامت زندگیم اندازه می‌شود؟

منبع: داستان ملکوت، نوشته‌ی بهرام صادقی.

@najmehfatehi

1 year, 8 months ago

روانی
بخش دوم

نویسنده‌ی رمان سایه، هنر خاصی در نگارش این رمان به نمایش گذاشته‌است. در هر قسمت از خودش پرسیده: «سایه(قهرمان روانیِ داستان) دقیقن از این صحنه چه می‌خواهد؟» و بعد صحنه را می‌نویسد. همه‌ی صحنه پردازی‌ها به شکلی است که سایه به هدفش برسد.

شاید بتوان اسم رمان را به این عنوان تغییر داد: «چگونه زنان موفق را دیوانه کنیم تا خودشان را ازبین ببرند؟» هدفی که سایه برایش برنامه‌ می‌چیند، دقیقن همین است.

رمان از یک راوی به راوی دیگر پرش دارد. شما انتظار ندارید الان قلم دست فلان شخصیت باشد. بنابراین مدام و البته بی‌مقدمه غافلگیر می‌شوید. از اواسط رمان این پرش‌ها کمتر می‌شوند.

از جایی به بعد شما متوجه می‌شوید که همه‌چیز به نفع این قهرمان دیوانه در جریان است. از خودم می‌پرسم که چرا مخاطب باید چند صد صفحه بخواند تا بی‌رحمی‌های دیوانه‌ای نابغه را تماشا کند؟

نویسنده همه‌ی امیدهای بازگشت به زندگی را برای طعمه‌های این دیوانه از بین می‌برد. مخاطب گام به گام با طراحی شخصیت‌ها همراه می‌شود. و درست در لحظه‌ای که برای نجات قربانی امیدوار می‌گردد، نویسنده با بی‌رحمی او را از صحنه حذف می‌کند.

در پایان هم بعد از مرگ همه‌ی قربانیان، پلیسی را که در کُما بوده از روی تخت بلند می‌کند و در حال طعمه‌گذاری برای قهرمان جانی و دیوانه‌ی خود نشان می‌دهد. شاید هم قصد دارد چند صد صفحه‌‌ی دیگر هم، در نسخه‌های بعدی به خورد مخاطب بدهد که: «اوه خدای من. ببینید قهرمان از مرگ برگشته‌ی من چه می‌کند.»

برای بعضی از بخش‌ها را می‌توان نقد جدی نوشت. مثلن نویسنده شخصیت مجرم بزرگی را طراحی می‌کند فقط برای این‌که پلیس جوانی را زیر چرخ‌های اتومبیلش له کند. آن هم در مأموریتی که ناگهانی و بدون هماهنگی انجام می‌شود. و در پایان هم هیچ نشانی از این مجرم نیست و فراموش می‌شود.
هم‌چنین، نویسنده فراموش کرده که دست‌بند پلیس، بر روی پوست دست کسی که تقلا کرده تا خودش را آزاد کند، زخم و یا فرورفتگی‌های عمیق ایجاد می‌کند. پس چطور پلیس فرانسه و آن هم شهر بزرگی مثل پاریس، به صحنه‌سازی خودکشی الکساندر گومز، مأمور ماهر و باتجربه‌ی خود شک نمی‌کند؟ نمی‌توان با بیان این‌که گومز در سوگ همسر خود بوده و خودکشی کرده، همه‌چیز را نادیده گرفت.
به نظرم نویسنده، عمیقن شیفته‌ی قهرمان دیوانه‌اش شده است.

به این موضوع هم باید توجه داشت که شاید بتوان بعضی از صحنه‌ها و دیالوگ‌ها را، بدون آسیب به رمان، تغییر داد و یا حذف کرد.

شاید از نظر ساختن شخصیتی جانی و روانی، که از زنان سوءاستفاده می‌کند، بتوان رمان را ویژه در نظر گرفت. اما این تنها چیزی نیست که مخاطب از خواندن چنین رمانی انتظار دارد. مخاطب از طولانی شدن ماجرا و از دست‌رفتن ناجیان عصبانی می‌شود.
بنابراین نویسنده حتی اگر بر اساس واقعیت هم بنویسد نباید مخاطب و نظر او را نادیده بگیرد.

منبع: رمان سایه، نوشته‌ی کارین ژیه‌بل، ترجمه‌ی آریا نوری.

بخش اول

@najmehfatehi

We recommend to visit

?? ??? ?? ????? ?

We comply with Telegram's guidelines:

- No financial advice or scams
- Ethical and legal content only
- Respectful community

Join us for market updates, airdrops, and crypto education!

Last updated 1 year, 9 months ago

[ We are not the first, we try to be the best ]

Last updated 1 year, 11 months ago

FAST MTPROTO PROXIES FOR TELEGRAM

ads : @IR_proxi_sale

Last updated 1 year, 7 months ago