?? ??? ?? ????? ?
We comply with Telegram's guidelines:
- No financial advice or scams
- Ethical and legal content only
- Respectful community
Join us for market updates, airdrops, and crypto education!
Last updated 1 year, 9 months ago
[ We are not the first, we try to be the best ]
Last updated 1 year, 11 months ago
FAST MTPROTO PROXIES FOR TELEGRAM
ads : @IR_proxi_sale
Last updated 1 year, 7 months ago
روز دوم بود..
مرد جوانی با شلوار شیش جیب و پیراهنی که دکمه هایش را باز گذاشته بود، حوالی ما می پلکید.
پرسید: فندک دارید؟
فندکی که برای روشن کردن شمع روی میز بود را به او دادیم.
سیگاری روشن کرد.
با هر پک سیگار، سرتا پای ما و بند و بساط موکب را وارسی می کرد..
اینکه در فکرش چه می گذشت را نمی دانستیم.
سیگارش که تمام شد، سمت ما آمد.
گفت میخواهد او هم در این موکب سهمی داشته باشد.
همه از حرفش جا خوردیم!
انتظار شنیدن هرچیزی را داشتیم الا این یکی!
انگار غیر از سیگار، چیزهای دیگری هم آن دور و بر روشن شده بود..
تمام آن روز پای کار موکب ایستاد و کمک کرد.
هرکاری که از دستش ساخته بود انجام داد.
در خریدن آب معدنی برای چای کمک کرد و حتی هزینه آن مقدار آب معدنی را هم خودش داد.
مرد جوان، فردای آن روز هم به موکب سر زد..
✍ تمام بی اشتراکی ها و تمایز ها، بالاخره یک جا به هم پیوند خواهند خورد و زبان مشترک بین ما شکل میگیرد.
همیشه یک جا پیدا می شود که آدم ها از طیف ها و طریقت های مستقل خودشان، حرف واحد پیدا کنند.
صدای مظلومیت آنقدر بلند هست که بتواند میان دور ترین مکتب های فکری، نزدیک ترین معناها را شکل بدهد.
یکجا بین شرقی و غربی ارتباط برقرار می کند؛ یکجا هم میان قشر های مختلف یک جامعه..
فلسطین همان حلقه ی مفقوده ای است که حق خواهان عالم را، همصدا خواهد کرد.
فلسطین نقطه ی تلاقی مکتب ها و آرمان هاست.
دم اذان مغرب بود و هنوز اوضاع موکب به طور کامل راست و ریس نبود.
رهگذر ها می آمدند و می رفتند. عده ای با نگاه های کنجکاو، سر تا پای موکب را نگاه می کردند. بعضی بی آنکه حتی دست کم یک نگاه سَرسَری هم بکنند، با عجله از جلویمان رد می شدند.
بعضی رهگذر ها اما، یک جور دیگر بودند. نگاه هایشان، قدم برداشتن هایشان، حتی سکوت هایشان، یک جور معنی عمیقی در خودش داشت.
پسر جوانی که شاید بیشتر از ۲۰ یا ۲۲ سال سن نداشت از آن رهگذرهایی بود که جنسش فرق می کرد!
کوله اش را انداخته بود پشتش و تند قدم برمی داشت و پیش می رفت. همینطور که موکب را برانداز میکرد با شتاب هرچه تمام تر، از ما دورتر و دورتر می شد. چند متری آن طرف تر یکهو سرجایش ایستاد. مثل اینکه یک جای معادلات ذهنی اش، لاینحل باقی مانده بود.
برگشت و زل زد به پارچه ای که قرار بود محل دلنوشته های رهگذر ها برای فلسطین، برای مظلومیت، یا اصلا چند جمله در وصف زلف یار و معشوق سفر کرده و هجران عشق باشد!
حالا دیگر راه رفتنش کند شده بود.
از چهره اش پیدا بود که در قلب و فکرش حرف های زیادی برای گفتن دارد.
با حالت تامل جلو آمد و ماژیک را برداشت.
با دقت بسیار، جوری که انگار مشغول نوشتن یک چیز خیلی مهم باشد، خم شد تا چیزی بنویسد.
چشم انتظار بودم که ببینم چه کلماتی از ذهن پسرجوان بر پارچه ی دلنوشته ها نقش می بندد.
کارش که تمام شد ماژیک را بست و راهی که می رفت را از سر گرفت.
جلو رفتم تا دلنوشته را بخوانم.
نوشته بود:
" در کوچه پس کوچه های ظهور گم نشوید"..
?? ??? ?? ????? ?
We comply with Telegram's guidelines:
- No financial advice or scams
- Ethical and legal content only
- Respectful community
Join us for market updates, airdrops, and crypto education!
Last updated 1 year, 9 months ago
[ We are not the first, we try to be the best ]
Last updated 1 year, 11 months ago
FAST MTPROTO PROXIES FOR TELEGRAM
ads : @IR_proxi_sale
Last updated 1 year, 7 months ago