?? ??? ?? ????? ?
We comply with Telegram's guidelines:
- No financial advice or scams
- Ethical and legal content only
- Respectful community
Join us for market updates, airdrops, and crypto education!
Last updated 1 year, 9 months ago
[ We are not the first, we try to be the best ]
Last updated 1 year, 11 months ago
FAST MTPROTO PROXIES FOR TELEGRAM
ads : @IR_proxi_sale
Last updated 1 year, 7 months ago
شهادت حضرت زهرای اطهر است
عالم پر از مصیبت و دل ها مکدّر است
خشکیده چون نهال برومند عمر او
چشم جهانیان همه از اشکِ غم ، تر است
شهادت بانوی دو عالم ، امّ ابیها حضرت فاطمه الزهرا سلام الله علیها بر عموم مسلمانان تسلیت باد
#قصه_متنی
#انجیر_زیبا
#قسمت_اول
خانه ی ننه زیبا کنار جوی قنات بود،کمی از سطح کوچه بالاتر بود و با یک پل سنگی کوچک به کوچه راه داشت. خانه در چوبی دو لنگه ای داشت که هیچگاه بسته نمی شد و همیشه دولنگه باز بود، درست در دست راست در درخت توت قدیمی ای بود با تنه ای بسیار کلفت و شیار بزرگی در میان آن و شاخه هایی فراوان که نیمی تا نیمه دو پشت بام گنبدی خانه ی ننه زیبا رفته بودند و نیمی بر جوی و کناره ی جوی سایه داشتند. اگر پاتوق جوانهای روستا زمین والیبال پشت مسجد بود و پاتوق نوجوانها زمین فوتبال ریگی بیرون روستا، برای ما بچه های پنج شش ساله تا هفت هشت نه ساله آنجا پای دیوار خانه ی ننه زیبا، زیر سایه ی درخت توت، کنار جوی بهترین جا بود برای دور هم جمع شدن و بازی کردن؛ آبیاری بازی، تیله بازی، هفت سنگ، بازی با ماهی های قنات و آبتنی، بویژه که ننه زیبا هم کاری به ما نداشت که هیچ گهگاه هم برایمان کشمش، خرما، توت خشک، گردو یا مغز بادام می آورد. او تنها زندگی می کرد، شوهرش خیلی سالها پیش مرده بود و تنها فرزندش، پسرش هم در شهر زندگی می کرد. از نیمه های تیر تا نیمه های شهریور دلمان برای یکی سوغاتی دیگر از ننه زیبا پرپر می زد و هر روز منتظر بودیم ننه زیبا بیاید صدایمان کند و بگوید: «بچه ها دساتونو بشورین بیاین امروز انجیرچینیه». درست در وسط حیاط خاکی خانه ی ننه زیبا درخت انجیر بزرگی بود که هر سال پر بار و بر بود. از نیمه های تیر دانه های سبز و سفت انجیر کم کم آب می افتاد تویشان، زرد و بزرگ می شدند، شیرین می شدند و می رسیدند. ننه زیبا که صدایمان می کرد بدو دستهایمان را سر جو می شستیم و خودمان را به درخت انجیر می رساندیم؛ گاهی ده دوازده نفر می شدیم، تنه انجیر کوتاه بود و با اینکه خیلی از بچه ها می توانستند از آن بالا بروند تنها دو سه تایمان را که بزرگتر بودیم ننه زیبا اجازه می داد بالا برویم، به سه چهار تای دیگر از بچه ها نفری یک کاسه می داد. بچه هایی که روی درخت بودند انجیرهای رسیده را می چیدند و از آن بالا می انداختند توی کاسه ها. بقیه بچه ها هم بیکار نمی نشستند و از پایین خوب اینور و آنور و لای شاخ و برگ درخت انجیر را نگاه می کردند و هر جا دانه ی رسیده ای می دیدند داد می زدند و به آنها که بالا بودند جایش را می گفتند. انجیرهای رسیده که همه شان چیده می شدند همراه ننه زیبا کاسه ها را می بردیم سر آب، ننه زیبا آبی می زد رویشان، یک کاسه را خودش بر می داشت و به زنهایی که سر آب ظرف و لباس می شستند تعارف می کرد و بقیه را هم می گذاشت لب جوی برای ما، ما هم تا ده می شمردی همه را می خوردیم. ماهی های قنات هم بی نصیب نمی ماندند؛ دانه هایی که گنجشکها نوک زده بودند را له می کردیم و می ریختیم توی آب برای آنها. خیلی خوش می گذشت به ما و تا نیمه های شهریور که انجیرها تمام می شد هفته ای یکی دو بار برنامه انجیرچینی داشتیم.
سال سوم دبستان بودم، همان اوایل باز شدن مدرسه ها بود که یک صبح سر صبحگاه مدرسه در حالیکه مدیر داشت صحبت می کرد خبر درگذشت ننه زیبا از بلندگوی مسجد اعلام شد. صدا واضح و روشن بود و هیچ شکی نبود؛ ننه زیبا مرده بود. بی اختیار همه بچه ها شروع کردند به گریه کردن، مدیر که از شهر می آمد و ننه زیبا را چندان نمی شناخت گریه بچه ها را که دید صحبتش را قطع کرد، مکثی کرد و آنگاه گفت: «گویا اون خدابیامرز یک آموزگاره راستین بوده برای شما بچه ها، بهتره همه بریم تشییع جنازه ایشون، اما بعد از ظهر مدرسه بازه و بیاین سر کلاساتون». همگی با چشمانی اشکبار دوان دوان با همان کیف و کتاب مدرسه خودمان را به جلو مسجد رساندیم. زنگ زده بودند پسرش، او هم همراه خانواده اش آمده بود. قوم و خویش های دیگرشان هم با چند ماشین از شهر آمده بودند. آنها که دیروز دم غروب ننه زیبا را دیده بودند می گفتند حالش خوب بوده و چون همیشه شاد و سرزنده بوده است. امروز صبح زن همسایه ننه زیبا می رود بدهی ای که به پسر او دارد را بدهد ننه زیبا بدستش برساند که متوجه موضوع می شود. «خوشا به حالش چه ساده و زیبا و آرام چشم از این جهان فرو بست، خوشا به سعادتش». همه از خوبی او می گفتند و از مرگ آسان و شیرینش.
بهمن همان سال یک روز ظهر که از مدرسه بر می گشتیم خانه ی ننه زیبا را دیدیم که با لودر داشتند خرابش می کردند. کدخدا و چند نفر دیگر ایستاده بودند و داشتند نگاه می کردند. یک نفر غریبه هم عینک آفتابی به چشم کنار یک ماشین شیک بغل جوی ایستاده بود و داشت با داد و فریاد و اشاره به راننده لودر فرمان می داد.
▫️همه مشکلات کودک را برایش حل نکنید.
به کودک فرصت بدهیم تا خودش به دنبال راه حل بگردد.
به کودکان اجازه دهیم راه حل های متفاوتی را امتحان کنند.
با این کار کودکان شیوه های حل مسئله را می آموزند و اعتماد به نفس بیشتری کسب می کنند.
بنابراین زمانی که مشکل کوچکی برای کودک ایجاد می شود، با عجله برای حل مشکل اقدام نکنید.
بلکه با حفظ آرامش اجازه دهید او بداند خودش توانایی برطرف کردن مشکلات زندگی را دارد و می تواند به تنهایی با آن مشکل مقابله کند.
کودک را در جهت پیدا کردن راه حل هدایت کنید.
#روانشناسی_کودک
??
مامان بابای عزیز این چهار کلید مهم برای تربیت کودکته....
یک?
خواهش می کنم جلوی کودکتون انقدر قربون صدقه بچه های دیگران نرید ،بچه تون باید بدونه که تمام عشق و علاقه تون به اون تعلق داره.
دو?
درسته که احترام به خانواده خودت و همسرت واجبه ،اما یادتون باشه که شما خودتون الان یه خانواده دارید......
پس به خاطر حرف خانواده هاتون همسر و فرزندتون رو تحت فشار قرار ندید.
سه?
هرگز برای حرف دیگران بچتون رو تنبیه نکنید ،
اگر هم اذیت میشید، کافیه کمتر باهاشون رفت و آمد داشته باشید.
چهار?
یادتون نره که هیچ بوسه ای جای کتکی که به بچه تون زدید رو خوب نمیکنه......
?اگه هر چهارتاشو رعایت میکنی یه لایک خوشگل مهمونمون کن ❤️
#قصه_متن
هندوانە سحر امیز?
احمد آقا مرد خوب و مهربانی بود
اما همیشە غمگین بود و گاهی در تنهای گریە می کرد
چون دختر کوچکش، روژان مریضی بدی داشت و برای مداوای مریضی روژان پول کافی نداشت و کسی هم نبود تا بە او کمک کند.
احمد آقا یک مزرعە داشت کە پر از هندوانە های بزرگ و شیرین بود. کە کنار دریا
چە زیبا قرار دارد.
احمد آقا هر روز صبح برای آبیاری هندوانە هایش بە مزرعە می رفت
او برای ابیاری از آب دریاچە استفادە می کرد.
احمداقا دلش می خواست هندوانە هارا بفروشد وباپولش دخترش را مداوا کند .
یک روز کە احمد آقا بە مرزعە رفت باتعجب دید مردم در مزرعە دور یکی از هندوانە ها جمع شدەاند و هندوانە راتماشا می کنند
یکی از هندوانە ها بسیار بزرگتر شدە بود احمد اقا تعجب کرد،!
باخود گفت: این هندوانە کی اینقدر بزرگ شدە تا حالا کجا بودە؟
پس چرا من ندیدە بودمش؟
هندوانە را باکلی زحمت از بوتە جدا کرد، با خود گفت: این هندوانە را می برم و بین این مردم تقسیم می کنم تا آنها نیز از این هندوانە بزرگ و شیرین بخورند و برای روژان دعا کنند کە حالش خوب شود و تازه، همە بدانند کە هندوانە های من چقدر شیرین و خوشمزە هستند. از هندوانە های من بخرند.
با هزار زحمت و کمک مردم هندوانە را برد کنار مزرعە تا با چاقو ببرد
تا چاقو را بە هندوانە زد، نوری از هندوانە بە بیرون تابید وهندوانە بازشد.
وباز همە دور هندوانە سحر امیز جمع شدند دهانشان از تعجب باز ماند.
چاقو از دست احمد آقا افتاد.
از میان هندوانه نور یک فرشتەی زیبا کوچک نمایان شد.
همەبا تعجب فرشتە زیبارا تماشا می کردند
فرشتەی کوچک اطرافش را تماشا کرد لبخندی زد و گفت: سلام از من نترسید
من فرشتە محافظ هستم،
من خطری برای کسی ندارم
کارمن مواظبت از آدم های مهربون و زحمتکشە.
من درون دریاچە زندگی می کنم.
دیشب کمی خستە بودم
از ساقە این هندوانە رفتم داخلش تا کمی استراحت کنم.
وبعد ادامە داد و گفت : من بچە ها و آدم های مهربان را دوست دارم
روبە احمد آقا کرد و گفت: نصف این هندوانە های شیرینت را بە این مردم بدە
احمد آقا حرف فرشتە کوچک را قبول کرد.
فرشتە گفت: من می دانم تو آدم مهربانی هستی پس حالا هر آرزوی داری بگو تا بر آوردەکنم
احمد اقا گفت: من یک دختر کوچک بە نام روژان دارم کە مدتی است مریض شدە ، می خواهم بقیە هندوانە هایم را بفروشم و با پولهایش دخترم را درمان کنم.
کمکم کن تا هندوانە هایم را بفروشم.
فرشتە کوچک هندوانە ای را بە دست احمد اقا داد و گفت: امشب ازاین هندوانە بە دختر بدە او شفا پیدا می کند
احمد اقا خوشحال شد با عجلە بە خانە رفت و از هندوانە تکەای بە دخترش داد، صورت دخترش مانند ماە در خشید و حالش خوب شد صبح شد.
احمد اقا خوشحال شد بە مزرعه برگشت تا از فرشتە تشکر کند اما.. فرشتەای انجا نبود.
بە کنار دریاچە رفت با صدای بلند گفت: فرشتە ی مهربون ممنونم
ممنونم
??????
▫️مادرچسبنده نباشید
همیشه کودک نیست که به مادر میچسبد؛ مادرانی هم هستند که حاضر نیستند برای لحظهای از فرزندشان جدا شوند!
یعنی اگر حتی کودک بخواهد جدا شود، آنها مانع میشوند و در واقع یک الگوی رفتاری غلط را به او منتقل می کنند!
دلبستگی نیاز کودک برای رشد سالم است؛ اما وابستگی و چسبندگی، مانع رشد و عزت نفس فرزند شماست.
مادر چسبنده همیشه نگران است که اگر فرزندش کنارش نباشد، خطری او را تهدید می کند.
مادر چسبنده به فرزندش اجازه رشد و پختگی نمی دهد چون همیشه حضور مستقیم دارد و به جای فرزندش مشکلات را حل می کند.
چسبندگی یک اختلال ارتباطی ست و نه مهربانی!!!
#روانشناسی_کودک
?? ??? ?? ????? ?
We comply with Telegram's guidelines:
- No financial advice or scams
- Ethical and legal content only
- Respectful community
Join us for market updates, airdrops, and crypto education!
Last updated 1 year, 9 months ago
[ We are not the first, we try to be the best ]
Last updated 1 year, 11 months ago
FAST MTPROTO PROXIES FOR TELEGRAM
ads : @IR_proxi_sale
Last updated 1 year, 7 months ago