سنجاقک

Description
کانالی پراز شادی وخنده ،پراز کلیپ و عکس ،پراز اهنگ و متن ، بخون و لذت ببر.


@Sangaqak
We recommend to visit

?? ??? ?? ????? ?

We comply with Telegram's guidelines:

- No financial advice or scams
- Ethical and legal content only
- Respectful community

Join us for market updates, airdrops, and crypto education!

Last updated 1 year, 9 months ago

[ We are not the first, we try to be the best ]

Last updated 1 year, 11 months ago

FAST MTPROTO PROXIES FOR TELEGRAM

ads : @IR_proxi_sale

Last updated 1 year, 7 months ago

1 year, 6 months ago

#رقیب
#قسمت69

-منم دوستش دارم....هم خودشو هم صاحبشو هم همچیزشو...و
حاال من بودم ڪہ با یہ حرڪت لباشو روے لبام
چسبوندم...دستام الے موهاش بود و با موهاش
بازے میڪرد...یقہ ے بارونے ام رو تو مشتش گرفتہ بود و فشار
بیشترے همو مے بوسیدیم...و تو وجودِخودم فشارمیدادم....و از اینهمہ هیجان هردومون با اشتیاقِمیداد...با اون یڪے دستم ڪمرشو بہ
همدیگہ غرق شدہ بودیم...لباشو محڪم گاز میگرفتم...لبامو
محڪم گاز میگرفت...بدجور تشنہ هم
بودیم...ولے سیراب نمیشدیم...هردو مثل هم...با اشتیاق و...تشنہ
تر از قبل همو مے
بوسیدیم...یدفعہ با صداے زنگ گوشیم هردو از هم جدا
شدیم...بہ نیشام تو دلم لعنت
فرستادم...رامیال سرشو تو سینہ ام فرو برد...دستمو دراز ڪردم
وگوشیم رو از روے میز برداشتم...شمع ها تا نصفہ آب شدہ بودند...دیگہ آسمون رعد و
برق نمیزد...اما بارون شدیدتر
شدہ بود...و هنوز برقا نیومدہ بود...گوشے رو جواب دادم و دم
گوشم گذاشتم:
-بلہ!
صداے خندونش تو گوشے پیچید:
-الو مهیار؟...چخبرہ اونجا؟
یہ لحظہ ترسیدم ڪہ نڪنہ اونا تو ویال باشند...با ترس پرسیدم:
-ڪجا؟...مگہ چخبرہ؟
بلند خندید و گفت:
-همونجا دیگه...چرا جواب نمے دادے؟
فهمیدم ڪہ بازم دارہ شوخے خرڪے میڪنه...حرصم دراومد و
گفتم:
-بہ تو چه...!رامیال سرشو بلند ڪرد و بهم نگاہ ڪرد...موهاش روے سینہ ام
پخش شدہ بود...صداے خندہ ے
نیشام اومد و گفت:
-االن ڪجائید؟....رامیال پیشتہ شیطون؟
بہ رامیال اشارہ ڪردم ڪہ حرف نزده...عادے گفتم:
-نه...اون تو ویالئه...من بیرونم.-آرہ جون خودت...!
ڪالفہ شدم و گفتم:
-اہ ولمون ڪن بابا...واسہ توام باید توضیح بدم!
-آخہ خره...خالہ لیلے نگرانه...رامیال هم گوشیش خاموشہ.
نگاهم خورد بہ لباے رامیال...جاے دندوناے من روے لباش موندہ
بود و ڪمے باد ڪردہ بود...یڪے زدم
بہ پیشونیم ڪہ رامیال متعجب شد و نیشام از پشت خط گفت:
-الو...الو مهیار...!مُردے؟
سریع گفتم:-نیشام بہ خالہ لیلے بگو رامیال تو ویالئہ و حالش هم
خوبه...نگران نباشه...منم باید
برم...جائیم...خدافظ.
داشت حرف میزد ڪہ سریع قطع ڪردم...رامیال سریع پرسید:
-چے شده؟...چے گفت!
بہ لباش نگاہ ڪردم...خندم گرفتہ بود...تعجبش بیشتر شد...با
خندہ گفتم:
-بہ لبات نگاہ ڪردے!
بہ لباش دست ڪشید...لبخند نشست روے لبش...گفت:
-یڪم درد میڪنہ فقط.
خندیدم و گفتم:
-جاے گازام روش موندہ.
خندید و گفت:
-بہ لباے خودت نگاہ نڪردی...!مال تو ڪبود شدہ بہ لبام دست ڪشیدم...یہ ڪوچولو درد میڪرد و مے سوخت...اما
این درد رو هم دوست
داشتم...بهش نگاہ ڪردم...هنوز داشت مے خندید...سرشو روے
سینہ ام گذاشتم و گفتم:-خوب دیگه...بیا بخوابیم.
سرشو بلند ڪرد...با تعجب بهم نگاہ ڪرد و گفت:
-با این لباسا؟
تازہ یاد لباسامون افتادم...از روم بلند شد ڪہ منم بلند شدم...بہ
پنجرہ ے بارون خوردہ نگاہ ڪرد و
گفت:
-اوہ اوه...ببین چہ بارونے دارہ میاد!
بهش نگاہ ڪردم و گفتم:
-دیگہ نمے ترسے؟
سرشو با شیطنت باال انداخت و گفت: نوچ!
شونہ باال انداختم و گفتم: میل خودته.و خواستم سمت راہ پلہ ها برم ڪہ از پشت اومد طرفم و بازومو
گرفت...میدونستم ڪہ ترسوے
خودمه...با لبخند طرفش برگشتم...خم شدم و انداختمش روے
ڪولم ڪہ جیغ ڪوتاهے ڪشید...بلند
خندیدم و بردمش طبقہ باال...با مشت داشت بہ ڪمرم ضربہ
میزد...آروم گذاشتمش روے تخت ڪہ
گفت:
-خیلے بدی...ترسیدم!
لپشو ڪشیدم و گفتم:
-حقته...
و لبخند زدم...اتاق هم تاریڪ بود...اما از بس تو تاریڪے موندہ
بودم بہ تاریڪے هم عادت ڪردہ
بودم...خواستم برم ڪہ صدام ڪرد...برگشتم ڪہ گفت:
-تو ڪجا مے خوابے؟
-میرم اتاقم با تتہ پتہ گفت: میشه...بیای...اینجا!خندیدم و رفتم روے تخت
ڪنارش نشستم...سرشو پایین انداخت و گفت:
-مے ترسم از تاریڪے.
لبخند زدم و دستشو گرفتم...دستاش سرد بود...نگرانش
شدم...پرسیدم:
-چرا انقدر سردے؟
آروم گفت: آخہ مے ترسم...ڪه...تنهام بذارے.
بغلش ڪردم و با مالیمت گفتم:
-نترس...من پیشت میمونم.
و آروم خوابوندمش روے تخت...خودمم ڪنارش دراز
ڪشیدم...موهاشو نوازش ڪردم ڪہ آروم
چشماشو بست...دستمو محڪم گرفتہ بود....قبل از اینڪہ خوابش
ببرہ زمزمہ ڪرد:
-نرے ها!
لبخند زدم و گفتم: باشه.

💔 ادامہ دارد....

‌‌‌‌░⃟⃟🌸

1 year, 6 months ago

#رقیب
#قسمت68

-مهیار...
با این حرفش....با اون لحن صدا زدنش...با اون صداے
دلفریبش...پر شدم از خواستن...پر شدم
از عشق...پر شدم از نگاه...و پر شدم از بوسه...چشمامو بہ آرومے
بستم...سرمو باال
بردم...صورتم بہ صورتش رسید...لبامو آروم آروم سمت لبش
بردم...چشمامون بستہ بود...هُرم
نفس هامون تو صورت همدیگہ میخورد...نفس هاے هردومون
بے قرار شدہ بود...دیگہ تأمل رو
جایز ندونستم...دستمو گذاشتم پشت سرش...سرشو خم ڪردم و
محڪم لباشو روے لبام
چسبوندم...یہ چیزے از قلبم گذشت...یہ چیز داغ...یہ آب داغ
ریختن روے سرم...اولین
بوسمون...داغ شدم...داغش ڪردم...آرامشے بہ دلم ریخت ڪہ
آروم شدم...آتیشے بہ قلبم ریخت
ڪہ شعلہ ورتر شدم...از خواستن لبریز شدم...لبامو محڪم روے
لباش فشار دادم...نرم بود...خاص
بود...اون لحظہ حس ڪردم تمام وجودش مال خودم شده...لبام
روے لباش...صداے بارون...صداے
رعد و برق...فضاے نیمہ روشن اونجا با شمع...زمان ایستادہ
بود...دستام بے حرڪت بود...دستاش
روے سینہ ام بود...یہ دستم دور ڪمرش....یہ دستم پشت سرش
و روے موهاے
خیسش...چشمامون بستہ بود...لباش روے لبام...حتے نفس هم
نمے ڪشیدم...نفس ڪشیدن از
یادم رفت...داشتم عشق رو نفس میڪشیدم...داشتم اولین بوسہ
ے عاشقانہ رو تجربہ
میڪردم...لبامو تڪون دادم...لباشو تڪون داد...لبامو روے لباش
تڪون دادم...با بوسہ ے داغش منو
بہ آتیش ڪِشوند...داغ ترم ڪرد...بوسیدمش...لبامون روے هم
تڪون میخورد...آروم...و...خواستنی...داشتیم با لباے همدیگہ بازے
میڪردیم...لباش خوش طعم
بود...خواستنے بود...هرچے محڪم تر مے بوسیدمش حس
میڪردم بازم بهش نیاز دارم...تشنہ ش
شدہ بودم...حاال معنے تشنگے رو مے فهمیدم...تشنہ ش
بودم...هرچے لباشو مے بوسیدم سیراب
نمیشدم...هرچے لبامو مے بوسید خستہ نمیشد...دستاش روے
سینہ ام تڪون میخورد...دستمڪمرشو فشار میداد...و اون یڪے
دستموالے موهاش میڪشیدم...بدجور بهش نیاز
داشتم...هرچقدر
محڪم لباشو روے لبام فشار میدادم بازم حس میڪردم زورم
ڪمه...و میخواستم محڪم لباشو روے
لبِلبام نگہ دارم...لبامو از هم باز ڪردم... پائینش رو گاز
آخِگرفتم... آرومے گفت...لبخند زدم...هنوز
چشمامون بستہ بود...لب باالمو گاز گرفت...محڪم...میون
دندوناش گرفت...اما دردم نیومد...بیشترخوشم اومد...لباشو محڪم روے لبام فشار دادم و محڪم گاز
گرفتم ڪہ آخش بلند شد...سرشو ڪمے
بلند ڪرد و چشماشو بازڪرد...منم چشمامو باز ڪردم و بهش
نگاہ ڪردم...لبخند زدم...بہ لباش نگاہ
ڪردم...لباے هردومون خیس بود...پیشونیشو روے پیشونیم
چسبوند...چشمامو آروم بستم...زمزمہ
ڪرد:
-مهیار!
دستمو از الے موهاش برداشتم...روے لباش ڪشیدم ڪہ
انگشتمو بوسید...سرمو ڪمے بلند ڪردم و
ڪنار لبشو بوسیدم...بازم داغ شدم...نتونستم خودمو نگہ
دارم...گونشو بوسیدم...بینے شو
بوسیدم...چشماشو بوسیدم...پیشونیشو...موهاشو...اللہ ے
گوششو...سر و صورتشو غرق بوسہ
ڪردم...صورتش داغ شدہ بود...لباش داغ بود...اللہ گوششو با
دندون گرفتم ڪہ نالہ ڪوتاهے ڪرد...فهمیدم تحریڪ شده...اما نمیخواستم بیشتر از بوسہ پیش
بریم...واسہ همین دوبارہ رفتم
سراغ لباش...قبل از اینڪہ ببوسمش بہ لباش نگاہ
ڪردم...چشماشو باز ڪرد...انگار منتظر بود...بهم
نگاہ ڪرد...لبخند زد و گفت:
-دوستش دارے؟
پلڪ زدم و با لبخند گفتم:
-آره...هم خودشو...
روے لبشو آهستہ بوسیدم...سرمو عقب ڪشیدم و دوبارہ گفتم:
-هم صاحبشو...
یدفعہ لباشو روے لبام چسبوند...من...اون...بوسہ
هامون...عشقمون...نور شمع ها...صداے
بارون...فضاے رمانتیڪ اونجا...داشتیم طعم عشق رو مے
چشیدیم...میون بوسہ هامون سرشو
عقب ڪشید...چشمامو باز ڪردم ڪہ گفت:

‌‌‌‌░⃟⃟🌸

1 year, 6 months ago

#رقیب
#قسمت67

-نذار صفحہ ش خاموش بشه...نورشو روم نگہ دار تا یہ شمعے
چیزے پیدا ڪنم.
بلند گفت: باشہ.
دستشو از دور بازوم باز ڪردم و رفتم سراغ ڪابینت ها...با اون
نور ڪم تونستم تند تند داخل همہ
ڪابینت ها رو نگاہ ڪنم...اما شمعے داخلش نبود...واسہ همین
رفتم سراغ ڪابینت هاے پایین...رامیال
گفت:
-مهیار!
پشتم بهش بود و داشتم داخل ڪابینت رو نگاہ میڪردم...گفت:
-نیشام دارہ زنگ میزنه...چیڪار ڪنم!
بلند گفتم: رد بدہ و نور رو بنداز اینجا!
رد تماس داد و نور رو داخل ڪابینت انداخت...باالخرہ تونستم
چندتا بستہ شمع پیدا ڪنم...همشو
همراہ ڪبریت برداشتم...آروم رفتم طرف رامیال...موبایل رو از
دستش گرفتم ڪہ یہ نفس راحت
ڪشید....دستشو گرفتم و همراہ هم آروم از آشپزخونہ خارج
شدیم...دوبارہ رفتیم روے مبل
نشستیم...موبایل رو بہ رامیال دادم ڪہ نور انداخت...با ڪمڪ اون
نورِڪم؛تونستم اولین شمع رو
روش ڪنم...شمع رو روے میز گذاشتم...نور ڪمے داشت...واسہ
همین تمام شمع هایے ڪہ داخل
بستہ بود رو درآوردم و تڪ تڪ روشنشون ڪردم...رامیال
موبایلمو خاموش ڪرد و روے میز
گذاشت....حاال ڪمے اونجا روشن شدہ بود...رفتم و ڪنار رامیال
روے مبل نشستم...بہ شمع ها ڪہ
ڪنار هم روشن بودند نگاہ ڪرد و با لبخند گفت:
-فضا رمانتیڪ شدہ!
لبخند نشست گوشہ لبم...تو اون نور ڪم بہ چشماش نگاہ
ڪردم...چشماش از عشق داشتن فریاد
میزدند...از خواستن...خودمم همین حس رو داشتم...روے مبل
جابجا شدم و رفتم نزدیڪش...داشتم بهش نگاہ میڪردم ڪہ یدفعہ آسمون یہ رعد
بلند زد ڪہ از صداش هردومون باترس از روے مبل بلند
شدیم...رامیال جیغ ڪوتاهے زد...در اثر بادے ڪہ بخاطر بلند
شدنمون ایجاد
شد چند تا از شمع ها خاموش شد...حاال نور ڪمے اونجا
بود...رامیال صدام زد:
-مهیار!
پشتش بودم...صداش مے لرزید...از پشت دستامو روے بازوهاش
گذاشتم ڪہ سریع طرفم چرخید
و تو بغلم فرو رفت...حس خوبے پیدا ڪردم...پُر شدم از
عشق...زمزمہ ڪرد:
-بیا بخوابیم!
همونطور ڪہ تو بغلم بود آروم بہ عقب قدم برداشتم و روے مبل
نشستم...همونجور آروم پاهامو
روے مبل دراز ڪردم ڪہ اونم اینڪارو ڪرد...باال تنہ ام رو هم
روے مبل گذاشتم ڪہ اونم تو بغلم
افتاد...حاال منو اون تو بغل هم؛خوابیدہ روے مبل بودیم...نور
شمع ها ڪم بود...و صورت رامیال رو تو
نورڪم اون شمع ها میدیدم...صداے برخورد شدید و محڪم
بارون با شیشہ ے پنجرہ
دارِمیومد...صداے رعد و برق...و صداے نفس هاے ڪِش من...اما
رامیال ترسیدہ بود...صداے زنگ
موبایلم سڪوتمونو بهم زد...با ترس سرشو از روے سینہ ام بلند
ڪرد و بہ اطراف نگاہ ڪرد...بهش
نگاہ ڪردم...تاحاال انقدر نزدیڪ هم نبودیم...زمزمہ ڪردم:
-نترس...گوشیمه...االن قطع میشہ.
میدونستم ڪہ نیشامه...ولے دوست نداشتم ڪہ بخاطر جواب
دادن؛اون آغوش گرم و نرم و
خواستنے رو از دست بدم...واقعا حس خوبے داشتم...آرامشے بہ
دلم سرازیر شدہ بود ڪہ وصف
نشدنے بود...چونہ ش رو روے سینم گذاشت و بهم نگاہ
ڪرد...حاال هیچڪدوم از هم خجالت نمے ڪشیدیم...چون اونجا فقط ما دوتا بودیم...من...اون...و
عشقمون...هنوز صداے زنگ موبایل
میومد...صداے بارون...صداے رعد و برق...ڪہ گاهے آهستہ بود و
گاهے بلند و رعب آور...نگاهم بین
چشماشو لباش در حرڪت بود...از چشماش مطمئن
بودم...دستاش روے سینہ ام بود...شالش روے
گردنش افتادہ بود...هنوز هم بدنمون و لباسامون بخاطر زیر
بارون موندن خیس بود...اما برامون
مهم نبود...با همون لباسا ڪنار هم دراز ڪشیدہ بودیم...نگاهمون
تو نگاہ هم بود...چشمامون از
خواستن فریاد میزد...ازش مطمئن شدم...دستامو دور ڪمرش
محڪم تر ڪردم...صداے نفس هام
ناخودآگاہ بلند تر شدہ بود...اونم چشماش خمار شدہ بود...آرامش داشتیم...بدنشو بااڪشیدم...صورتش اومد دقیقا روبروے صورتم...موهاش از ڪنارگوشش افتاد روے یڪ طرفِ صورتم...یہ دستمو از دور ڪمرش باز ڪردم و آوردم باال...یہ
دستہ از موهاشو ڪہ خیس بود رو تودستام گرفتم...اول بوشون
ڪردم...بوے خوبے میداد...بوے عشق رو میداد...بوے رامیال رو
میداد...با
نفس عمیقے بوش رو بہ ریہ هام فرستادم...روشون رو
بوسیدم...بہ صورتش نگاہ
ڪردم...چشماشو بستہ بود...انگار اونم تو حسِمن بود...داشت
آرامش رو لذت میبرد....طعمِعشق
رو مے چشید...موهاشو نوازش گونہ پشت گوشش بردم...دستمو
ڪشیدم روے موهاش...نوازشش
ڪردم...هنوز چشماشو بستہ بود...و تو لذت بود...سرمو ڪمے
بردم باال و پشت پلڪاشو بوسیدم...هر
دو پلڪشو با عشق بوسیدم...بازم چشماشو باز نڪرد...اینطورے
راحت تر بودم...بہ لباش نگاہ
ڪردم...دستمو بردم سمت لباش و ڪنار لبشو نوازش
ڪردم...لباش تڪون خورد...زمزمہ ڪرد:

‌‌‌‌░⃟⃟🌸

1 year, 6 months ago

#رقیب
#قسمت54

نداشتم...داد زدم:
-بجاے گریہ ڪردن؛جواب بدہ.
یدفعہ سرشو تو سینہ ام فرو برد و با گریہ گفت:
-من خیلے بے ڪسم...خیلے بے پناهم...وبا صداے آهستہ ترے
گفت:
-پناهم بدہ.
نفس عمیقے ڪشیدم...سرشو تو آغوش گرفتم و نوازش
ڪردم...حس خوبے داشتم...حس میڪردم
از همچیز بهم پناہ آورده... و من تڪیہ گاهشم...زمزمہ ڪردم:
-حاضرے با من از سختے هات بگذرے تا بہ آرامش برسے؟
همونطور با گریہ گفت:
-نمیدونم...من...میترسم.
نوازشش ڪردم و با مالیمت گفتم:
-تا من هستم از هیچے نترس...من پشتتم...بهم اعتماد ڪن.دستاشو دور ڪمرم حلقہ ڪرد...بدنشو سفت بہ خودم فشار
دادم...داشت مے لرزید...نگرانش
شدم...سرشو از روے سینہ ام برداشتم و بہ صورتش نگاہ
ڪردم...چشماش بستہ شدہ بود...بہ
پیشونیش دست ڪشیدم...تب داشت...وحشت ڪردم...چندبار
آروم بہ صورتش زدم و صداش
ڪردم...اما جواب نداد...نبضشو گرفتم...نبضش میزد...اما
نامنظم...سرشو گذاشتم روے پاهام...فورا
پاروها برداشتم و تا رسیدن بہ ساحل پارو زدم...هول شدہ
بودم...وحشت ڪردہ بودم...نفهمیدم
چطور بہ ساحل رسیدم...بارون تند تند مے بارید...آسمون با
صداے بدے رعد و برق میزد...ترسیدہ
بودم...مے ترسیدم ڪہ از دستش بدم...قایق رو بردم تو
ساحل...سریع بغلش ڪردم و طرف ویال
دویدم...نفهمیدم ڪِے گریہ ام گرفت...همونطور ڪہ مے دوییدم با
گریہ داد میزدم:-تحمل ڪن رامیال...تحمل ڪن در ویال رو باز ڪردم و داخل رفتم...نیشام اینا هنوز نیومدہ
بودند...قلبم تند تند میزد...رامیال رو بردم
طبقہ باال و اتاقے ڪہ شومینہ داشت...اونو روے تخت
گذاشتم....هرچے پتو دم دستم بود روش
ڪشیدم...چند تا چوب برداشتم و تو شومینہ ریختم و روشنش
ڪردم...اتاق داشت ڪم ڪم گرم
میشد...لباسام خیس بود...نشستم ڪنار تخت و دستشو از روے
پتو گرفتم...موهاے خیسش دور
صورتش ریختہ بود...موهاشو ڪنار زدم و بہ صورتش دست
ڪشیدم...چشماشو نیمہ باز ڪرد ڪہ
بهش نگاہ ڪردم...اشڪام تند تند روے صورتم مے چڪیدن...هیچ
اختیارے روشون نداشتم...با
چشمایے نیمہ باز و صدایے گرفتہ زمزمہ ڪرد:
-مهیار.
دستشو بوس ڪردم و گفتم:
-جونم...جونم! من اینجام. چشماش بستہ شد...بہ پیشونیش دست ڪشیدم...بدجور داغ
بود...بدجور تب داشت...باید زنگ
میزدم تا آمبوالنس بیاد...با اینڪہ دلم نمیومد ولے دستشو رها
ڪردم وبلند شدم...داشتم میرفتم
سمت تلفن ڪہ سرم گیج رفت...چشمام سیاهے رفت...نتونستم
خودمو نگہ دارم...روے زمین
افتادم و از حال رفتم...*
اتاقِوقتے چشمامو باز ڪردم و بہ اطراف نگاہ ڪردم؛تو یہ یڪ
دست سفید بودم...بہ دستم هم
سُرُم وصل بود....حدس میزدم بیمارستان باشم...بہ سرم دست
یادِڪشیدم...بدجور درد میڪرد...
اون موقعے افتادم ڪہ سرم گیج رفت و روے زمین
یادِافتادم...بعدش رو دیگہ یادم نیست... رامیال
افتادم...نگران شدم...خواستم بلند بشم ڪہ در اتاق
بازشد...منتظر بہ در چشم دوختم ڪہ نیشام

? ادامہ دارد....

‌‌‌‌░⃟⃟?

1 year, 6 months ago

#رقیب
#قسمت53

مڪث ڪرد:
-این سفر...براے چیه؟...چرا منو آوردے بہ این سفر؟...قصدت
چیہ؟
حاال من تو جواب سوالش موندہ بودم...واقعا نمیتونستم حرف
دلمو بہ زبون بیارم...آروم گفتم:-فڪر میڪردم تا االن فهمیدے.
عصبانے شد...مستقیم تو چشمام نگاہ ڪرد وگفت:
-من چے رو فهمیدم؟...من هیچڪسو جزخودم نمیشناسم...من
یہ خالفڪارم...خالفڪار.
با اخم و تعجب بهش نگاہ ڪردم...قاطے ڪردہ بود...داد زد:
-تو از چیہ من خوشت اومده؟...از خالفام؟...از گذشتہ ام؟...از
زندانے بودنم...!از اینڪہ حتے بہ
خودم اجازہ نمیدم ڪہ عاشق ڪسے بشم...از اینڪہ نمیتونم
خودمو ببخشم!
عصبانے شدم...دوست نداشتم راجب خودش اینجور حرف
بزنه...داد زدم:
-خفہ شودهنشو بست و با تعجب بهم نگاہ ڪرد...داد زدم:
-بس ڪن...تو حالت خوب نیست...دارے چرت و پرت میگے.
با مشت ڪوبید بہ سینہ اش و داد زد:
-نفسم باال نمیاد...حس میڪنم روے زمین راہ رفتنمم
گناهه...من...من...
بغض ڪردہ بود...ولے من عصبانے بودم...با بغض ولے داد زد:
-دارم عذاب میڪشم لعنتی...مے فهمے!
هیچے نگفتم ڪہ بلندتر داد زد:
-مے فهمے؟
داد زدم: آرہ مے فهمم...چون...
بلند تر داد زدم:
-چون عاشقتم...
اول با ناباورے بهم نگاہ ڪرد...خودمم از حرفے ڪہ بہ زبون آوردم
تعجب ڪردم ولے ڪم نیاوردم...عصبانے بودم...یدفعہ داد زد:-من اومدم تا گناهامو زیر
بارون بشورم...مهیار...من...
با دست زد تو صورتش و عصبانے تر از قبل داد زد:
-من معتادم هنوز.
تعجب ڪردم...وحشت ڪردم...بغضش شڪست...اشڪ و آب بارون
روے صورتش باهم قاطے شدہ
بود...هردو خیسِخیس شدہ بودیم...دستشو بلند ڪرد تا بازم
خودشو بزنہ ڪہ مچ دستشو
گرفتم...با چشمایے اشڪے بهم نگاہ ڪرد...دستشو طرف خودم
ڪشیدم ڪہ اومد تو بغلم...یہ دستمو
دور ڪمرش حلقہ ڪردم و یہ دستمو روے موهاش
ڪشیدم...شالش روے گردنش افتادہ بود...با
صداے بلند تو بغلم گریہ میڪرد...قدش تا سرشونہ ام بود...سرمو
خم ڪردم و روے موهاشو بوسہ
زدم...دستمو نوازش گونہ روے موهاش ڪشیدم...حس خوبے
بود...دوتایے تو آغوش هم...زیر
بارون...آسمون گریہ میڪرد...رامیال گریہ میڪرد...من بغض ڪردہ
بودم...خیس خیس شدہ
بودیم...هم لباسامون...هم بدنمون...ولے واسمون مهم نبود...تو
بغلش آروم شدم...آروم ولے پراز
بغض...تحمل رنجشش رو نداشتم...سرمو خم ڪردم زیر گوشش
زمزمہ ڪردم:
-آروم باش...دوتایے همچیز رو درست میڪنیم.
با گریہ گفت:
-مهیار...من معتادم...بہ پاے من نمون.
با مالیمت گفتم:
-هیسسس...دیگہ از این حرفا نزن...تو هرچے هم باشے من
باهاتم.
گریہ اش شدت گرفت...محڪم بہ خودم فشردمش و نفس
آسمون ابرے و تاریڪ نگاہ ڪردم...صداے موج هاے دریا و گریهِعمیق ڪشیدم...سرمو بلند ڪردم و بہ
غم انگیز رامیال تو گوشم بود...گریہ اش بند نمیومد...خودشو ازم جدا ڪرد...با تعجب بهش
نگاہ ڪردم...دستمو از دور
ڪمرش باز ڪرد...هنوزم داشت گریہ میڪرد...سرشو زیر انداخت و
با گریہ گفت:
-منو تو نمے تونیم...تو برو با یڪے دیگہ.
و خواست برہ ڪہ بازوشو گرفتم و داد زدم:
-وایسا!ایستاد ولے برنگشت...دستمو از روے بازوش روے دستش
آوردم...دستشو بہ نرمے گرفتم ڪہ
برگشت و بهم نگاہ ڪرد...اون لحظہ حس خوبے بهم دست
داد...اما قبل از اینڪہ برہ دستشو
ڪشیدم و اونو سمت قایقے ڪہ اون نزدیڪے ها بود بردم...داد زد:
-منو ڪجا مے برے؟
آروم گفتم: با من بیا.
بردمش نشوندمش تو قایق...خودمم رفتم پشت قایق و هلش
دادم تا افتاد تو آب...داشت بتعجب و وحشت بہ ڪارام نگاہ میڪرد...پارو رو برداشتم و شروع
ڪردم بہ پارو زدن...جیغ زد:
-ڪجا دارے میرے؟
اما من خونسردانہ داشتم پارو مے زدم...بلند شد سمتم هجوم
آورد و با داد گفت:
-برگرد...برگرد!
یڪے از دستامو از روے پارو برداشتم و مچ دستشو محڪم گرفتم
و با جدیت گفتم:
-بشین سرجات...حرفم نزن.
ڪنارم بود...جیغ ڪشید:
-من مے ترسم...برگرد.
و بہ سینہ ام مشت زد...حاال تقریبا وسط دریا بودیم...بارون بند
نمیومد...آسمون رعد و برقے
بود...دریا هم خروشان...هوا حاال تاریڪِتاریڪ شدہ بود...واقعا
ترسناڪ بود...اما من نمیترسیدم...خونسرد بودم...پارو ها رو ول ڪردم و دوتا مچ
دست رامیال رو گرفتم...داشت تقال
میڪرد تا دستاشو از دستام باز ڪنہ اما زورش ڪم بود... و زور
من زیاد...جیغ ڪشید:
-ولم ڪن عوضے.
اعصابم خورد شد....دستاشو ول ڪردم و داد زدم:
-من عوضے نیستم...آوردمت اینجا تا با چشماے خودت واقعیاتو
ببینے.
بہ دور واطراف نگاہ و اشارہ ڪردم و با داد ادامہ دادم:-نگاہ ڪن
دورتو...همہ جا تاریڪه...بیرون از این قایق هزارتا خطر وجود
داره...اگہ من نباشم...اگہ
منے ڪہ میخوام مواظبت باشم نباشم...چطورے میخواے از
خطرا عبور ڪنی؟...چطورے میخواے
سختیاتو پشت سر بذارے؟
ترسیدہ بود...سرشو پایین انداختہ بود و گریہ میڪرد...عصبانے
تر شدم...تحمل گریہ هاشو

‌‌‌‌░⃟⃟?

1 year, 6 months ago

#رقیب
#قسمت52

یادِشدم...یدفعہ حرف نیشام افتادم...گفت ڪہ با اللہ و مادر
رامیال بیرونه....اما اسم رامیال رو
نگفت...پس رامیال باهاشون نبود...اما تو خونہ هم نبود...حتما تو
اتاقشه...سریع از جام بلند شدم و
درِبہ طبقہ باال رفتم... همہ اتاق ها روباز ڪردم و داخلشو نگاہ
ڪردم...اما رامیال اونجا نبود...تو خونہ
نبود...ڪالفہ شدم...رفتم ڪنار پنجرہ و دستامو تو جیبم ڪردم...از
پنجرہ دریا معلوم بود...هوا بارونے
بود...ساحل خلوت بود...یدفعہ نگاهم خورد بہ یہ نفر ڪہ تو
ساحل بود...یہ دختر بود...از پشت مثل
رامیال بود...حتما خودش بود...اما تو هواے بارونے و سرد...اون
بیرون چرا رفته؟...ڪتم رو پوشیدم و
نفهمیدم چطور از ویال بیرون زدم و خودمو بہ ساحل رسوندم...
وقتے نزدیڪش رسیدم آروم و آهستہ قدم برداشتم...پشتش بهم
بود و هنوز منو ندیدہ بود...وتندِنمیخواستم ڪہ االن متوجہ ام بشه...قطرات بارون روے
سرمون میریخت...داشتیم خیس
میشدیم...اما براے من مهم نبود...چون بودن با رامیال رو حتے
غروب میشد و آسمون بہ رنگ طالیے شدہ بود...خورشیدِزیر بارون هم ترجیح میدادم...داشت
درحال غروب از دور دورا معلوم
بود...واقعا غروب پائیزیِدلگیرے بود...دلم گرفتہ بود...اینڪہ
پشت رامیال با فاصلہ ایستادہ
بودم...اینڪہ چقدر فاصلہ بینمون بود...چقدر از هم دور
بودیم...ولے احساسامون نزدیڪ بهم
بود...دلگیر بودم...هوا سوز سردے داشت...بارون مے
بارید...دالمون نزدیڪ بهم و جسمامون دور
ازهم...میخواستم سمتش پرواز ڪنم...اما جلو خودمو گرفتہ
بودم...االن وقتش نبود...صداش
اومد...بہ گوشم رسید...زمزمہ ڪرد:
-بارون میبارہ امشب بے ارادہ خوندم:
-دلم غم دارہ امشب
انگار صدامو شنید...آروم طرفم چرخید...لحظہ ے
دیدارمون...نگاهامون تو هم گرہ خورد...ضربان
قلبم اوج گرفت...تاحاال اینطورے نشدہ بودم...قطرات بارون ڪہ
حاال تندتر شدہ بود روے
سروصورتمون مے ریخت...ولے ما...فارق از همچیز...روبروے هم
ایستادہ بودیم و بهم نگاہ
میڪردیم...چشماش...نگاهش...پر بود از غم...پراز حرفاے
نگفته...انگار ڪلے حرف داشت واسهگفتن...تو چشمام التماس
ریختم...التماس واسہ حرف زدن...التماس واسہ لب باز
ڪردن...اما انگار
مُهر خاموشے روے لباش خوردہ بود...نگاهشو دزدید...سرشو
پایین انداخت و روشو دوبارہ سمت
دریا برگردوند...جز یہ مانتوے نازڪ چیزے تنش نبود...نگرانش
شدم ڪہ سرما بخوره...ڪتم رو از تنم درآوردم...رفتم پشتش و ڪت رو روے شونہ هاش
انداختم...برگشت بهم باتعجب نگاہ
ڪرد...رفتم و ڪنارش ایستادم...نگاهم بہ دریا ڪہ حاال خروشان
شدہ بود و خورشیدِدرحال غروب
بود...آہ عمیقے ڪشیدم...سنگینے نگاهشو روے خودم حس
میڪردم...داشتیم لحظہ بہ لحظہ خیس
تر میشدیم اما هیچڪدوم حاضر نبودیم از اون صحنہ ے دل
انگیز دل بڪنیم...خورشید ڪہ داشت
باهامون خدافظے میڪرد...هوا سردتر شدہ بود...ماہ اومدہ بود تو
آسمون...هوا داشت تاریڪ
میشد...دقایقے بود ڪہ تو سڪوت داشتیم بہ دریا نگاہ
میڪردیم...هردو سڪوت ڪردہ بودیم...انگار
هیچڪدوم حاضر نبودیم این سڪوت رو بشڪنیم...هیچڪس جز
ما دوتا ساحل نبود...هیچ صدایے جز
صداے موج ها و بارون و باد و صداے نفس هامون نبود...فضاے
سنگینے بود...یدفعہ سڪوت روشڪست و صدام ڪرد:
-مهیار!
انگار منتظر همین حرف بودم....سریع طرفش چرخیدم و بهش
نگاہ ڪردم...اونم طرفم
چرخید...بهم نگاہ ڪرد...میخواست چیزے بگه...مڪث ڪردہ بود
ڪہ پرسیدم:
-چرا تو ماشین گریہ میڪردے؟
سرشو پایین انداخت...ناراحت بود...منم ناراحت شدم...منتظر
جواب سوالم بودم ڪہ سرشو بلند
ڪرد...بہ چشمام نگاہ ڪرد...انگار تو چشمام دنبال چیزے
میگشت...پس از ڪمے مڪث گفت:
-مهیار...تو ڪے هستے؟
تعجب ڪردم...دهن باز ڪردم خواستم چیزے بگم ڪہ گفت:
-چرا بہ زندگیم پا گذاشتی؟...اون نقاشی...اون ڪادوها...اون
حرفاے امیدوارڪننده...اون مالقات
ها...اونا واسہ چے بود؟...

‌‌‌‌░⃟⃟?

1 year, 9 months ago
***?***ترامپ در ڪانزاس و آیووا پیروز …

?ترامپ در ڪانزاس و آیووا پیروز شد.

?پرزیدنت ترامپ با 216 راے الڪترال در مقابل هریس با 193 راے الڪترال همچنان پیشتاز است.

1 year, 9 months ago

آراے الڪترال ترامپ بہ 214 و هریس بہ 179 رسید

?خبرگزارے آسوشیتدپرس اعلام ڪرد ڪہ آرال الڪترال ترامپ بہ 214 و آراے الڪترال هریس بہ 179 رسیدہ است.

1 year, 9 months ago

اگہ تازہ از خواب بیدار شدید. خلاصه‌ے اتفاقاتے ڪہ رخ داده:
عملڪرد هریس از بایدن در سال ۲۰۲۰ ضعیف‌تر بوده.
ترامپ از سال ۲۰۲۰ عملڪرد بهترے داشتہ و الان ساعت 22:25 بہ وقت شرق آمریڪا، نیویورڪ تایمز احتمال پیروزے ترامپ رو ۷۹ درصد اعلام ڪرده.

1 year, 9 months ago

روایت ڪمال تبریزے از ساخت مارمولڪ

?پرستویے در روستایے با لباس روحانیان می‌گشت؛ روضہ می‌خواند، مداحے میڪرد و ڪسے او را نمی‌شناخت/فڪر می‌ڪردند واقعا روحانے است
?این مصاحبہ اخیرا بہ مناسبت زادروز ڪمال تبریزے توسط موزہ سینما منتشر شدہ است.

We recommend to visit

?? ??? ?? ????? ?

We comply with Telegram's guidelines:

- No financial advice or scams
- Ethical and legal content only
- Respectful community

Join us for market updates, airdrops, and crypto education!

Last updated 1 year, 9 months ago

[ We are not the first, we try to be the best ]

Last updated 1 year, 11 months ago

FAST MTPROTO PROXIES FOR TELEGRAM

ads : @IR_proxi_sale

Last updated 1 year, 7 months ago