?? ??? ?? ????? ?
We comply with Telegram's guidelines:
- No financial advice or scams
- Ethical and legal content only
- Respectful community
Join us for market updates, airdrops, and crypto education!
Last updated 4 months, 1 week ago
[ We are not the first, we try to be the best ]
Last updated 6 months, 3 weeks ago
FAST MTPROTO PROXIES FOR TELEGRAM
ads : @IR_proxi_sale
Last updated 2 months, 3 weeks ago
.
"حافظهی ماده (سوم)"
وصال گذرای دلدادگان
در بسترهای پنهانِ غروب،
و بدرودهایی از پیش آمادهشده،
حتی پیش از آغاز عشق.
عشقهایی از نفسافتاده
که رانهایت
آن بطن نیلگونِ واپسین عریانیات،
پلکهایت،
و ضربآهنگ ناگهانِ زمانی ازلی را مینوشند
که لنگرهای خود را به عمق روزگار میاندازد.
تو به عشق میگفتی که شب شود
و نور فرو میافتاد
و گویی تفاوتی نبود،
در همیشه با همیشه،
هرگز با همیشه
و هرگز با هنوز،
در تنها اعتدال خورشیدی چشمانت.
#خوزه_آنخل_بالنته
برگردان #مهیار_مظلومی
@mazloumimahyar
https://www.instagram.com/share/p/_thYRvCq9
.
آرزوهای نگفتهای
که مدتها بر دیوار حکاکی میکردیم،
همراه دیوار فرو ریخت.
سوگند باران را دیگر کسی به یاد نمیآورَد،
آنگاه که در گوش درختان زمزمههای عاشقانه میکرد.
زیبادختران با موهای پریشان،
هنوز زندانی دژهای سنگیاند،
ولی اثری از شوالیهای عاشق نیست.
کودکان، بازی الاکلنگ را از یاد بردهاند،
چون دیگر کسی هموزنشان پیدا نمیشود،
کسی که وزنِ کودکی را دریابد،
و از ته دل بخندد.
تصور کنیم که چه میشد اگر رنگ نبود،
دیگر چه کسی میفهمید که پاییز آمده است،
و چه کسی تفاوت شکوفه و برگ را میدانست.
و فکر کنیم که چه میشد اگر عشق نبود،
شاید دیگر انعکاس صدایمان را در کوهها نمیشنیدیم،
و دیگر کسی از گلفروشی نان نمیخورد.
آیههای ناتمامی که وعده بهار میدادند،
در سرمای زمستان ماندند.
و کسی دیگر کرسی نداشت،
که آنان را برای شبچله به خوردن انار میهمان کند.
پس از آن دیگر نوروز، روز نویی نبود،
و همهی روزها،
خالی از صدای سینهسرخهایی بود،
که گلویشان از نگفتهها ملتهب شده بود.
نگاهت، مرا تا بیکرانههایی می برد
که فقط حضور تو را حس میکردم.
صدایت، طنین شبهایی بود که ماه کامل است
و تصویرش در آب افتاده.
میدانستم که آنقدر حرف داری که چیزی نمیگویی،
همیشه "سکوت سرشار از ناگفتههاست".
من تلاشِ بیوقفهای هستم
که بشریت را از خوابِ پریشان بیدار میکند.
تلاشی که تنهاییش را با ماه تقسیم میکند.
و برای مریخ، نمایندههای آهنین میفرستد.
من روحِ هستی را
به چشمانِ کودکی هدیه میدهم،
که به من بازی تازهای بیاموزد،
که در آن بتوان به کسی راحت گفت دوستت میدارم،
تا او گلی را که پنهان کرده است، هدیه بدهد.
#مهیار_مظلومی
@mazloumimahyar
https://www.instagram.com/p/DDykSYeCU_4/?igsh=MWM1eWdra3I3OTFoZw==
.
"دایره"
ایستاده زنی
با دو پستان،
و سری یگانه و به هر سو چرخان،
با لبخندی طولانی،
و هوای بودنش
در فاصلهای معقول و ساختگی.
او در حصارِ خود ایستاده بود،
در میان ستایشی مبهم و مشترک،
زیر نور تیرهی نگاهها.
سرخوشیِ بودنش،
اشیای اطراف را از لطافتی بیروح و سنگین پر میکرد.
ایستاده بود
درحالیکه خودش بر خود افزوده میشد.
طنین کلمات،
سنگینی و پوچی را به دوش میکشیدند.
زن چرخید،
زن از مدارش خارج شد،
چون بیانیهای لبریز از زیبایی:
تهی،
نمادین،
موزون و غمانگیز.
#خوزه_آنخل_بالنته
برگردان #مهیار_مظلومی
#joseangelvalente
https://www.instagram.com/p/DDu-pVhi6Rq/?igsh=dHJya2w4dzlmMjFy
فایل رایگان کتاب "زنها"
دوستان گرامی،
همانطور که اطلاع دارید، از زمان دستگیری اعضا و توقف اجباری فعالیت «انتشارات چارلز بوکفسکی @Bukowski_Pub» در ایران، کتابهای انتشارات توسط افراد سودجو در حال فروخته شدن هستند. لذا تصمیم گرفتم کتابهای ترجمه خودم و سایر ترجمههایی که در اختیار داشتم را بهصورت رایگان در دسترس خوانندگان ساکن ایران قرار دهم تا هم به اصل متن بدون سانسور دسترسی داشته باشند و هم سراغ سودجویان نروند.
با تشکر
مهیار مظلومی
@mahyarmaz
@charles_bukowski_poetry
.
دو دستش را محکم گرفته بود،
ـ همچون شبِ زفافِ دختری که فروخته میشود ـ
تا نرود.
آب میخوان٘د نغمهی رویا،
بر تن کودکیِ بر ساحل،
تا کجا میشود نفس نکشید،
در هوایی که نیستش همدل.
قصه را به گوش نباید گفت،
قصه در چشمانِ پُرخون موج میزند،
و کسی به عربدهی تاریخ اعتنا نمیکند،
که چون قحبهای،
بازار را برای فروشِ آزادی،
قبضه کرده است.
باغچه تازه گل داده بود که مادر خندهاش نیمهکاره زیرِ آوار ماند و پدر دستانِ دخترش را به آبهای مدیترانه سپرد شاید شاهزادهای او را از آب بگیرد.
روز تمامنشده،
اقبالِ دختر بود،
که عروسِ دریا شود.
#مهیار_مظلومی
"اما نه بیشتر از این"
اما بیش از این نه، نباید آزارت دهم،
نباید بیشتر آزارت دهم، وقتی با واژه عشق
به مرزهایت نزدیک میشوم.
اما نباید آزارت دهم...
گاه، وقتی با عشقی فراوان به تو نزدیک میشوم،
در ژرفای وجودم،
ماری سمی، زهر، یا خنجری تیز را پنهان میکنم
نادانسته.
و به جایی از عشق زخم میزنم
که دردش افزونتر است.
گاهی واژه "نان" را سر سفره میگذارم
اما مرگ خوانده میشود.
"دوستی" را بر سفره میگذارم
دستش را برای دفاع بلند میکند.
به عشق میاندیشم،
لبانت خراشیده میشوند.
نور را صدا میزنم
و روز از دور مینالد:
چیزی که قلب را میکشد، پنهان است،
چیزی که در میانه عشق میبالد
و ناگهان
ناخواسته
میتواند بکشد،
زخمی کند.
چندبار زندگی را صدا زدهام
و مرگ آنجا پنهان بود،
بیآنکه بدانم؟
چند بار امید را کور کردهام،
چند بار در اندیشیدن به نور،
واژهها، سنگها، سایهها، شب و تاریکی را
به سمت خورشیدی که بسیار دوستش میدارم
پرتاب کردهام؟
#خوزه_آنخل_بالنته
برگردان #مهیار_مظلومی
#joseangelvalente
https://www.instagram.com/share/p/BAH77nKhA3
.
به شروع شدن
به شعر
به صدا نفس بزن
این سلانههای دلفریب را
از پسکوچههای سرامیکی.
کم نیست حتی
خمیازههای حکشده
و آوازهای تُنکشده،
رویاهای باژگونه از ناقوس
و رقص سرخ آندلس.
سرخوشیهای کوبیسمی
و دلخوشیهای ماکیاولیستی.
من اما، پنجرهای جنگزدهام
که به کوههای آلپ باز میشود.
#مهیار_مظلومی
#شعر
#شعرفارسی
@mahyarmaz
https://www.instagram.com/p/C9MXbvWNpZR8HCTjvaAvk1-4z37bQNd7s3WuWY0/?igsh=MWl2czJmMm91MGxoMA==
شمار، شمار، شمار،
کُشته،
بر پشته،
پشت بر خاک.
شعار، شعار، شعار،
گلو بسته،
میلرزانَد تختِ ضحاک.
جادویی،
غبارآلود کردهاست،
نفسها را.
و هنر،
لکاتهایست مجازی،
از بارو فروافتاده.
دیوانی سوداگون،
از گور برگشته،
یکی در جستجوی قلب،
دیگری در طلب مغز،
و هریک را عضویست مطلوب.
در کارزاری،
که گاه زمین دهان باز میکند،
گاه دریا میبلعدت،
و گاه آسمان بر زمینت میکوبد،
به ریسمانی پوسیده چنگ میزنند،
چنگ، چنگ، چنگ،
که صدایش خاموش شده است.
و جنگ، جنگ، جنگ،
که طبلش لالایی ضحاک است.
در این شورهزار اما،
چشمانی تر میشوند
که گلوبسته،
تخت ضحاک را خواهند شُست.
#مهیار_مظلومی
@mahyarmaz
.
دستان گور بیرون بود
و خاکِ جاهلیت برون میریخت.
کویر،
غرق عرق،
سودای سراب داشت،
و لبخشک،
پستانهای خورشید را میمکید.
از هر طرف
کرکس وحشت،
کودکان نابالغ را میدرید،
و خون،
چون مائدهای آسمانی
بر زخم شلاق میپاشید.
راه به بیراهه میرفت
و آه به چاه.
دستان گور،
از چشمان جاهلیت
مهرههایی سیاه بیرون کشید.
مهرهها چون سگانی شنی
طوفان بپا کردند.
خورشید تیره شد
و هزاران سال گذشت.
دستان گور بیرون بود.
گاوی میچرید.
از هر طرف
کودکی شیر میمکید
و میبالید.
دستانی بالا آمد و پرسید،
دستانی گره شد و جنگید،
دستانی حلقه شد و رقصید،
دستانی در آغوش کشید و بوسید،
دستانی
بر گور جاهلیت خاک ریخت
و
خندید.
#مهیار_مظلومی
#کیان_پیرفلک #مهسا_امینی #کودکان_انقلاب_ایران
@mahyarmaz
https://www.instagram.com/p/ClFVEmKu2aP/?igshid=MTc4MmM1YmI2Ng==
?? ??? ?? ????? ?
We comply with Telegram's guidelines:
- No financial advice or scams
- Ethical and legal content only
- Respectful community
Join us for market updates, airdrops, and crypto education!
Last updated 4 months, 1 week ago
[ We are not the first, we try to be the best ]
Last updated 6 months, 3 weeks ago
FAST MTPROTO PROXIES FOR TELEGRAM
ads : @IR_proxi_sale
Last updated 2 months, 3 weeks ago