?? ??? ?? ????? ?
We comply with Telegram's guidelines:
- No financial advice or scams
- Ethical and legal content only
- Respectful community
Join us for market updates, airdrops, and crypto education!
Last updated 1 year, 9 months ago
[ We are not the first, we try to be the best ]
Last updated 1 year, 11 months ago
FAST MTPROTO PROXIES FOR TELEGRAM
ads : @IR_proxi_sale
Last updated 1 year, 7 months ago
امروز یک کشفی کردم که شاید شماها میدونستید، ولی خودم خیلی جا خوردم.
ریشه واژه سوگند در گذشته به واژه سئوکند به معنای گوگرد باز می گردد. در دوران باستان یکی از روشهای نهایی اثبات اتهام متهمان در میان ایرانیان، خوراندن گوگرد به آنان بودهاست. چنانچه متهم بعد از خوردن گوگرد یا همان سوگند زنده میماند، حکم به راستگوییاش میدادند و در صورت مرگ وی به معنای دروغگویی او شمرده میشدهاست.
حالا چی شده بعدا ها ما به دخترامون میگیم سوگند و دست روی کتاب مقدس میذاریم و سوگند یاد میکنیم، خدا میدونه!
من باب درد
این روز ها درد امانم را بریده ... درد های کشنده و رونده! این امر باعث شده مدام به درد فکر کنم! با درد بخندم! با درد صحبت کنم و حتی با درد بخوابم! جاهایی از بدنم درد می کند که تا قبل از آن نمی دانستم حتی وجود خارجی داشته اند.
این میان رنج هم کم نیست. جایی خوانده ام درد فیزیکی است و رنج روحی! امان از وقتی که درد و رنج با هم به سراغ آدم بیاید.
یادم هست استادی داشتیم که می گفت: "درد یکی از زیباترین واژه های پارسی است زیرا تشنجی که در زبان ایجاد می کند، کاملا احساس درد را در بدن برمی انگیزد"
درد را ریشه یابی کردم و رسیدم به جای عجیبی: "درد در زبان کردی از ترکیب "در" به معنای "بیرون" و "د" به معنای "می آید" است و در کل یعنی "از بیرون می آید" به این مضمون:"مرضی که از بیرون وارد بدن میشود".
از طرفی واژه درمان هم جذاب است. "در"به معنای "بیرون" و "مان" به معنای "بمان" : بیرون بمان. مرضی که از بدن خارج و علاج شود.
از طرفی گاهی ظاهرا درد نداشتن، بد تر از درد داشتن است. در مواردی که یک بیماری موذی می رود و جانت را می مکد و وقتی دردت می آید که دیگر خیلی دیر است.
درد نشانه است. نشانه ای برای اینکه بدانی یک جای کار را اشتباه کردی! جایی باید حواست به خودت بوده و نبوده! گاهی نشانه ترمیم و گاهی نشانه هشدار...
نمیدانم اولین کسی که گفت درد را از هر سمتی بخوانیم درد است، می دانست که این جمله اش چه بار دراماتیکی دارد یا صرفا دوست داشته با واژه ها بازی کند ولی هر چه بوده واقعا درست گفته! درد را باید کشید تا تمام شود.
پ.ن: لزوم این نوشته رو نمیدانم، صرفا درد دلی در قالب "دردواژه" بود.
پ.ن:بی درد باشید و مانا.
پ.ن: دردواژه را از خودم در آوردم!
@iranshahrchannel
پاک کننده صحنه جرم
این متن را در پوشه نوشته های قدیمی ام پیدا کردم و مربوط به 8 سال پیش هستش:
دخترم گشته و شغل های پردرآمد جهان را که احتمالا در دایره ی علایقش می گنجند را لیست کرده و تقریبا روزی سی و دو بار به آن نگاه می کند. شاید سی و دوبار اغراق باشد ولی حتما سی بار این کار را می کند. نه اینکه دستخطش را چک کند ویا بخواهد لیست را کم و زیاد کند، نه ! دقیقا دلیلش علمی است. او بر اساس توصیه های روانشناسانه واصل "آنچه هرروز بهش فکر می کنی ، روزی بهش می رسی " این کار را می کند.
من بالاخره بعد از مدتها گفتگو و خواهش تمنا در ردیف رازدارانش قرار گرفتم و موفق شدم آن لیست محرمانه را ببینم!
به اینکه دراین لیست چند تا شغل و آرزو وجود داشت کاری ندارم، مهم یکی از شغل های اون لیست بود!
" پاک کننده ی صحنه ی جرم" در نیویورک!
اول فکر کردم احتمالا فیلم یا سریال خاصی او را تحت تاثیر قرار داده و شروع کردم به اینکه ببینم کدام یک از فیلم های این چنینی را جلوی او با توجه به سن و سالش دیده ام که به نتیجه ی خاصی نرسیدم!
پس شروع کردم به ریشه یابی! ولی از آنجا که ریشه یاب خوبی نیستم یک راست رفتم سر اصل مطلب و پرسیدم: چطور حالا پاک کننده ی صحنه ی جرم؟
اوهم با صورت پوکر فیس خیلی جدی، گویی چند سال است که این جواب را می داند، جواب داد: اول برای اینکه جزو شغلهای پردرآمده جهانه! دوم برای اینکه هم آدمای خلاف وهم پلیس برای کار میان سراغت و اگه نخوای برای پلیس کار کنی میتونی برای خلافکارها کار کنی، سوم اینکه هیچ کس نمیتونه افتضاحی رو که بار آورده، خودش درست پاک کنه!
جواب ها گویی از یک شات گان رها شده بود و صاف میخورد توی سرو صورتم!
چند ثانیه ای هضمش طول کشید و باز ادامه دادم، میشه بیشتر توضیح بدی؟
گفت: فکر کن یه نفر رو کشتی و یه جنازه با کلی خون و افتضاح رو دستته! حتما توی اون لحظه اینقدر هول شدی که نمیتونی به همه چیز فکر کنی و درست همه چیز رو پاک کنی و چیزی از قلم نیفته! و خب بالاخره لو میری!
یا فکر کن یکی از اعضای خانواده ات رو بکشن و تو بیای توی صحنه ی جرم و بخوای خودت تمیز کاری کنی! اولا که دلت نمیاد و داغون میشی، دوم اینکه اگه دلت بیاد هم، بعدا هر جایی توی خونه بشینی یاد این میفتی که ای وای اینجا هم خونش ریخته بود، یا وای سرش دم آشپزخونه افتاده بود!
با کمال حیرت ، ضمن اینکه داشتم به این نکته فکر می کردم که کجا اشتباه کردم که دخترم بخواد احتمالا برای درآمد بیشتر دنبال چنین شغلی باشه ، یا حتی به این فکر کنه که شاید یه روزی بخواد برای خلافکار ها کار کنه ! به این نتیجه رسیدم که با وجود سن کمش استدلال منطقی و درستی از زندگی داره! این که اون توی این سنش فهمیده آدمها نمیتونن وقتی به طور وحشتناکی خرابکاری کردن، خودشون رو جمع و جور کنن و بالاخره در بهترین حالت یه چیزی جا میذارن که همه ی مسائل رو خراب کنه و حتی فهمیده که آدمها وقتی فاجعه ای براشون رخ بده اگر تنها بخوان آثارش رو پاک کنن، موفق نمیشن، من رو شگفت زده کرد!
چیزی که یک عمر به اشتباه براش سعی کردم. فکر کنم من رو دیده و به این نتیجه ها رسیده! من هیچ وقت نتونستم آثار گندکاری های بزرگ زندگیم رو به طور کامل پاک کنم!
اینجا بود که آرزو کردم کاش آدمها یک نفر رو داشتن که در شرایط بحرانی به کمکشون میومد و هیچ ردی از فاجعه ها توی زندگیشون جا نمی ذاشت. بلکه اینجوری ادامه دادن راحت تر بود!
پ.ن: این مال نه سالگی دخترمه و الان چون دیگه راز نیست، متنش رو گذاشتم!
پ.ن: الان کمی ارتقا پیدا کرده و دوست داره جرمشناس بشه.
همه دارن دست میزنن و یکی دونفر هم می رقصن. قائله ورود عروس و حیاط تقریبا زود تموم شد و من منتظر بودم که مامان بیاد پایین.
ده دقیقه، بیست دقیقه، نیم ساعت، یه ساعت گذشت.
دیدم خواهرم با نگرانی از پله ها اومده پایین که کجایی پس؟ اونجا بود که زدم زیر گریه! ماجرا رو گفتم، رفت و با مامان برگشت. البته گویا مامانم باز مشغول بود چون بازهم طول کشید تا برگشتن!
مامان گفت: اصلا میدونی چون لباست بلوز شلواره موهای فر بهتره ! بعد موهامو دوباره خیس کرد و یه کم دستاش چرب کرد و کشید به موهام و گفت: به به چه بهتر شد و رفت بالا!
خیلی حس بدی بود. یه کم با خودم کلنجار رفتم و به هر ترتیبی بود رفتم بالا.
راستش عکس و فیلمای اون عروسی برام همه شون صدای سشوار میدن!
از اون به بعد اصطلاح سشوار در خونه ما باب شد و تا الان ادامه داره!
پ.ن01: تاحالا کسی براتون سشوار شده؟
پ.ن02:اون عروسی غیر از اولش خیلی خوش گذشت. من با اون سرو ریختم کلی هم رقصیدم!
پ.ن03:اینروزا کل مسئولان سشوار شدن!
مامان سشوار شده!
من و خواهرم یه اصطلاح داریم تحت عنوان سشوار! سشوار دقیقا حالتیه که تو همه توجه ات به یه نفره ولی اون به تو اهمیت نمیده و اصلا نمی بیندت!
ماجرای سشوار از این قراره:
بمبارون بود... منم یه نوجوون موفرفری بودم که دست برقضا موهام رو پسرونه کوتاه می کردن و باعث میشد همیشه با یه حجم موی فرفری در مبارزه باشم. پف کردن زیر مقنعه! دعوا شدن توسط معلم ها! کلافگی توی مراسم و مهمونی ها!
فکر کنم بابام همیشه دلش پسر می خواست. برای همین ما خیلی تیپمون پسرونه بود. چی می شد، عروسی به عروسی ...یا مهمونی های خاص، مامان موهامو سشوار می کشید و یه کم صاف می شد و من در هیبت یه دختر نصفه نیمه در انظار حاضر می شدم.
خواهرم در این مواقع خوشبحالش بود. چون موهاش صاف و لخت بود. نهایتا اون به سشوار احتیاج داشت برای اینکه کمی به پایینش حالت بده، ولی خب سشوار براش امری حیاتی نبود.
داشتم می گفتم بمبارون بود و ما عروسی دخترخاله و پسرخاله ام دعوت بودیم. ما که یعنی تقریبا همه فامیل. عروسی اصفهان بود. چون این اولین عروسی فامیلی بود و فامیل عروس و فامیل داماد با هم فامیل بودن و تقریبا همه درجه یک محسوب میشدیم و تهران هم بمبارون بود، تقریبا چهل، پنجاه نفر آدم، رفته بودیم خونه خاله ام. البته چون همه جا نمیشدیم ، فکر کنم چند نفری هم خونه فامیلهای شوهر خاله ام مونده بودن.
حال و هوای عجیبی بود. از پنج روز زودتر همه اونجا بودیم. مامان و بابام سفره عقد رو آماده می کردن. بقیه هم هرکسی یه جوری سرش گرم بود. هر روز هم بزن و بکوب داشتیم و انگار که هر روز عروسی بود.
مامان که ماشاالله دست و پا خیر بود تقریبا در تمام امور از جمله اصلاح خرابکاری خیاط ها برای لباس فک و فامیل، پخت و پز، چیدمان ، و تقریبا هر کاری مشارکت داشت.
گذشت و روز عروسی شد و همه با یک معضل برخورد کردن! چیزی تحت عنوان آرایشگاه!
آرایشگر عروس یکی دو نفر رو بیشتر قبول نکرده بود و بقیه آرایشگاه ها هم تقریبا به هوای بمبارون تعطیل کرده بودن!
یکی دو نفر از فامیل های شوهر خاله ام یه آرایشگر بند انداز تو محله های قدیمی پیدا کرده بودن ، بلکه براشون یه براشینگی کنه!! منتها تقریبا آرایشگر دیگه ای وجود نداشت.
ما البته از اول هم آرایشگاه برو نبودیم! مامان قرار بود موهای من رو صاف کنه و موهای خواهرم رو یه تاب کوچیک بده، موهای خودش رو هم خشک کنه!
صف حموم شلوغ بود، ولی به هر ترتیبی شد یه در یک فرصت کوتاه رفتم و با کله وزوزی رفتم سراغ مامانم که بیا و موهامو صاف کن!
عروسی خونه خاله اینا بود. خونه ی خیلی بامزه ای داشتن. از حیاط چند تا پله می خورد و میرفت پایین . توقع همه یه انباری بود ولی به جای انباری یه سوییت با نمک و نقلی اون پایین قرار داشت. همه برای آماده شدن اومده بودن اون پایین، یکی لباس می پوشید، یکی آرایش می کرد، خلاصه هر کس کاری انجام میداد. داوود بهبودی هم میخوند، طعم لبت عسل...
قرار بود عروس داماد ساعت سه، چهار بعد از ظهر برسن.چون عاقد هم چهار میومد.
جونم براتون بگه که من از 11 صبح مثل جوجه زردا دنبال مامان بودم که بیاد و موهای منو صاف کنه! ولی تا مامان دست به سشوار می شد، یکی میومد و می گفت: خاله میشه موهای منو درست کنی؟ یا عمه جون میشه دم موهامو صاف کنی!
من هر لحظه موهام خشک تر و وزتر می شد و هر لحظه یکی میومد و از من جلو می زد و مامانم با لبخند می گفت عزیزم موهای تو کوتاهه ، یه دقیقه است ، صبر کن الان این تموم بشه موهای تو رو سشوار می زنم.
من هر لحظه بغضی تر میشدم و مامانم سرش شلوغتر!
دختر خاله هامو میدیدم که با لباسهای مرتب، دارن زیر دست مامان خوشگل میشن و دلشوره می گرفتم که اگه عروس داماد بیان و ما پایین باشیم چی؟
تقریبا پایین خلوت شده بود. مامانم موهای خودش رو هم سرسری یه سشوار کشید. فکر کنم خواهرم هم کلا بی خیال سشوار شده بود. فقط من مونده بودم . موهام کاملا خشک و وزوزی شده بود. مامان دستهاشو نمدار کرد و کشید روی موهام و اولین تیکه از موهامو گرفت و برس گرد رو کشید توش و باغ داغ سشوار رو زد کف سرم! اگر روز دیگه بود از داغیش جیغ می زدم، ولی اون لحظه هیچی نگفتم! ترسیدم چیزی بگم ناراحت شم و ول کنه بره!
در همین لحظه صدای بوق بوق توی فضا پیچید. دخترخاله ام از پله ها اومد پایین و داد زد. خاله بدو بیا. عروس دوماد اومدن، شما باید اسفند رو بگیرین.
مامان سریع از جاش پاشد و لباسشو عوض کرد و گفت الان خبری نیست. من میرم و زود برمی گردم.
من با یه برس گردی که توسرم مونده بود و تیزیهاش توی پوست سرم فرو می رفت، موندم توی زیر زمین.
در زیر زمین بسته شد، احتمالا در منظره فیلمبرداری زست می افتاد.
از پنجره های کوچیک میدیدم که نقل و پولیه که دارن میریزن رو سر عروس و بچه ها دارن پول جمع می کنن.
امروز از اون روزهاییه که انگار یه جماعتی دارن تو دلم رخت میشورن. اونم نه رخت معمولی... رخت خونی، رخت بچه های 16، هفده ساله ای که یکیشون عاشق دورتمند بود و یکی هم با خنده می خوند، یه دل میگه برم برم، یه دلم می گه نرم نرم ... یکی یه آهنگ ترکی زمزمه می کنه و اون یکی لب میزنه که بارون اومده و یادش داده که تو زورت بیشتره!
پکیدیم...کاش رنگین کمون بزنه!
@iranshahrchannel
از بچگی مادرم به ما (من و خواهرم) یاد داد که " بخشش از بزرگانه" نمیدونم کی اینو بهش یاد داده بود؟ یا چرا اینقدر اصرار داشت ما از همه چیز بگذریم و همه رو ببخشیم ولی خب این موضوع، یکی از خط قرمزهاش بود.
مثلا توی سرویس مدرسه یه پسری بود که همیشه با لگد می کوبید توی ساق پام. یه روز که کار بالا گرفت و قضیه رسید به مامان بابا ها، مادرم جلوی همه گفت: حالا پیش اومده! راضیه خیلی وقته که بخشیده! مگه نه؟ و من بدون اینکه بخشیده باشم ، در حالیکه ساق پام رو از درد می مالیدم سرم رو به علامت مثبت تکون دادم.
تربیت عجیب مامان، یه کاری باهمون کرده بود که اگر مقصری رو نمی بخشیدیم، جوری عذاب وجدان می گرفتیم که گویی خودمون گناهکاریم.
اینطوری شد که ما یک عمر هی بخشیدیم و رد شدیم... بخشیدیم و رد شدیم... بخشیدیم و رد شدیم و اینقدر این عمل رو تکرار کردیم که تقریبا همه مطمئن بودن می تونن هر کاری کنن و خیالشون راحت باشه که ما می بخشیم.
راستش کم کم خودم هم باورم شده بود که لابد بزرگی، چیزی هستم که می تونم به دل نگیرم و از همه ناملایمتی ها بگذرم.
تا اینکه دیروز که یه دوست قدیمی بعد از قرنها زنگ زد و از صندوقچه دلش، یه خاطره در اورد و آخرش هم اضافه کرد که ای آقا، یادش بخیر چقدر با فلانی خوش می گذشت. اصلا هیچ وقت نفهمیدیم چرا اون کار رو با تو کرد!
سریع خودم رو جمع کردم و گفتم: ولش کن بابا گذشته ها گذشته. ما توی موقعیت اون نبودیم که... لابد شرایطش طوری بوده مجبور شده اون کارا رو بکنه ... من که دیگه بهش فکر نمی کنم. بخشیدم رفت!
مکالمه تموم شد ولی یه چیزی مثل خوره افتاد به جونم!
من داشتم دروغ می گفتم!
دوست دوران مدرسه ام بود. پشت یه نیمکت می نشستیم. ولی در یک موقعیت حساس دهنم رو صاف کرده بود.
من این همه سال اصلا نبخشیده بودم! چه روزهایی که به خیانتش فکر کرده بودم و از ته دلم نفرینش کرده بودم! دقیقا چرا داشتم کارهاشو توجیه می کردم؟ چرا مجبور بود به من بد کنه؟من بهش فکر می کردم! آره من مدتها به خاطر رفتار اون آدم با دلشکستگی اشک ریخته بودم. من چه فرصتهایی رو که به خاطر اون آدم از دست نداده بودم! چرا اصرار داشتم خودم رو بزرگ جلوه بدم و بگم برام مهم نبوده؟
رفتار اون آدم همیشه یه جایی ته ذهنم رو اشغال کرده و هیچ وقت دلیلی براش پیدا نکردم. چیزی که همیشه مثل یه کرم خاکی تو کله ام وول می خوره!
خلاصه که الان فکر می کنم نباید گذشت... تا موضوعی واقعا توی مغزمون حلاجی نشده...تا واقعا به نتیجه نرسیدیم، نباید روش درپوش بذاریم.
وگرنه بعد از سالها مثل فاضلاب میزنه بالا و بوی تعفنش همه جا رو بر می داره.
از این تریبون اعلام می کنم: من بزرگ نیستم. من یه آدم کوچیک معمولی ام که می تونم هیچ وقت نبخشم.
پ.ن:1- نه می بخشم نه فراموش می کنم.
2- اینکه یه نفرهم این مدت زیادی اذیت کرده، در نوشتن این متن بی تاثیر نیست.
#نه_میبخشیم_نه_فراموش_میکنیم
#کلوپ_کینه_ای_های_ساکن_تهران
@iranshahrchannel
دیشب شب غریبی بود. ساعت حوالی 8 بود و از جلسه بیرون و آمدم . دیدم چند تا میسکال دارم تا آمدم چک کنم و ببینم که چه کسی تماس گرفته، دخترم زنگ زد و مضرب گفت، مامان ! بابایی قاطی کرده! آروم نمیشه!
در حین مکالمه ، دو سه باری هم مادرم پشت خط آمد و حسابی نگران شدم . جواب که دادم مادرم بدون هیچ کلامی گوشی را داد دست بابا!
صدایش گرفته بود، تقریبا با هق هق صحبت می کرد و یکی در میان متوجه صحبتهایش می شدم.
بابا جان درسته که من یک چیزهایی را فراموش کردم ولی احمق که نیستم! من دلم برای مادرم تنگ شده ... دارم می میرم که یک جوری باهاش تماس بگیرم ولی اینا میگن... (گریه امانش را برید.)
نمی دانستم باید من هم راست بگویم که مادرت سی سال پیش فوت شده و یا بگویم گریه نکن، حالش خوب است و مسافرت است.
احساس کردم باید آن لحظه راستش را بگویم.
گفتم : بابا جان امسال چه سالیه؟
بابا: نمیدونم
-بابا امسال سال 1403 است. مامانبزرگ تقریبا 30 سال پیش فوت کرده! آقاجون هم بیست سال پیش! می خوای بیام دنبالت بریم سر خاک؟
بابا اول ساکت شد و بعد مجددا هق هق کرد و با کلمات نامفهوم می گفت: پس چرا از من قایم کردید؟ پس چرا من را نبردید؟
گفتم بابا نشان به آن نشان که وقتی مامانبزرگ فوت کرد، تو همه ارثت را به عمه مریم بخشیدی و گفتی دختر تنهاست و گناه دارد. الان مریم پس کجا زندگی می کند؟ در همان خانه!
نمی دانم یادش آمد یا نه ولی با صدایی که بیشتر به ناله شبیه بود گفت ، برای من یه وقتی بذار و بگو کیا مرده ان کیا زنده! آخه من همه شون رو می بینم!
گوشی را قطع کرد و تازه من اشک هایم سرازیر شد.
چرا باید با هر بار یاد آوری آمار مردگان که تقریبا همان اندازه آمار زندگان فامیل است، دوباره دردی را زندگی کند که گویی تازه داغ دیده!
این زندگی اصلا انصاف نیست! مگر می شود هر روز داغ پدر و مادر دید و تاب آورد!
مگر می شود هر روز بار ها و بارها حس کنی ترک شده ای و تحمل کنی؟
یک جای قضیه می لنگد. جای عدالتش!
#آلزایمر
@iranshahrchannel
سلام دوستان و رفقای جان
من بیش از یکساله که نه توی اینستا فعالیت کردم، نه دل و دماغ کانال تلگرام و دلنوشته دارم.
این موضوع که نگران شدین و احوالپرسی می کنید هم خیلی خوشحالم می کنه و هم خیلی شرمنده ام!
عاشقتونم که دنبال اینید که حالمو خوب کنید، پیگیرید و جویای وضعیت سلامتیم هستید.
ممنونتونم که اینقدر دلید، اینقدر بامعرفتید.
راستش بعد از مهسا و اون روز ها دیگه هیچ چیزی برام عادی نشد!
نه که ننوشتم، نوشتم، نتونستم پستش کنم! اونهاییش که گلایه بود، خبر بود و عکس العمل، پست کردن نداشت! چون منم یکی بودم مثل همه. نظرم شاید اصلا مهم نبود، فقط حرفام مدلی بود که کمک میکرد حال بقیه رو بدتر کنم!
اونهایی هم که گاهی قصه و دلنوشته بود، توی این وانفسا به نظرم بی اهمیت ترین چیز بود که بخواد وقت کسی رو بگیره!
پست کسب و کار هم که در روز عادیش برام سخت بود، چه برسه به این ایام!
اما این وسط همین که میبینم، گاهی دو سه خط ابراز وجود و نوشتن من، برای بعضیاتون مهمه، کلی دلم می لرزه!
برای همین از همین تریبون از همه تشکر میکنم و چشم. سعی می کنم یه کم وجود داشته باشم.
ارادتمند
راضیه
@iranshahrchannel
?? ??? ?? ????? ?
We comply with Telegram's guidelines:
- No financial advice or scams
- Ethical and legal content only
- Respectful community
Join us for market updates, airdrops, and crypto education!
Last updated 1 year, 9 months ago
[ We are not the first, we try to be the best ]
Last updated 1 year, 11 months ago
FAST MTPROTO PROXIES FOR TELEGRAM
ads : @IR_proxi_sale
Last updated 1 year, 7 months ago