?? ??? ?? ????? ?
We comply with Telegram's guidelines:
- No financial advice or scams
- Ethical and legal content only
- Respectful community
Join us for market updates, airdrops, and crypto education!
Last updated 1 year, 9 months ago
[ We are not the first, we try to be the best ]
Last updated 1 year, 11 months ago
FAST MTPROTO PROXIES FOR TELEGRAM
ads : @IR_proxi_sale
Last updated 1 year, 7 months ago
سلام رفقا
واقعیتش من داستان و تونستم تا اینجا بنویسم و برای ادامه دادنش فعلا شرایط کافیشو ندارم
و نمیخوام با یه پایان بعد و سرسری داستان و خراب کنم پس ازتون میخوام این قسمت از دلستان و مثل پایان فصل ۲ در نظر بگیرید
نمیدونم کی میتونم ادامه داستان و شروع کنم و بنویسم حداقل میشه گفت تا تیر سال بعد شرایط اینکه داستان ادامه بدم ندارم .
ناراحتم که این وقفه طولانی قراره پیش بیاد ولی خیلی ازتون ممنونم که اینقد داستان و دوست داشتید .❤️
با هر کلمه اش مجید بیش از پیش سرخ میشد و از خجالت لب میگزید و حسین با اشک به او خیره بود .
با تمام شدن حرف های حامد
حسین بی اختیار مجید را در آغوش کشید .
#حسین: بمیرم برات . چرا اینقدر درد میکشی بابا ؟!
چرا من هیچ وقت نتونستم اون آدمی باشم که ازت مراقبت میکنه .
#مجید: من بچه خوبی نبودم !
شما همیشه مراقب من بودین و....
#حسین:نبودم . پسرم پاره تنم نباید اینقدر درد بکشه و من نتونم کاری براش انجام بدم .
مجید بی اختیار در آغوشش اشک ریخت . تمام درد ها و دلتنگی های این سال هارا میان آغوشش گریست .
حسین دست روی سرش کشید و زمزمه کرد .
#حسین: حالا مجیدم بابات اومده که تا امانتیشو بهش برگردونم.
امانتی که نتونستم مراقبش باشم ..
ولی بدون مجید تو همیشه پسر من هستی !
میدونی که ..
با اینکه زن گرفتیو به ما نگفتی!
مجید از لحن خندان آمیخته با بغض حسین لبخند زد .
#حسین: حامد خان انگار دیدارشون با صلح و صفا همراه بوده !
#مجید: به کوری چشم بعضیا !
خانم من بلده چطوری دل مادر شوهرشو ببره!
#حامد: آره دیدم چقدر به خون اون یکی مادرشوهرش تشنه ست .
مجید با یاد آوری لیلیان اخم کرد .
سردردش بیش از پیش شده بود و حالا تحمل کردنش به مراتب سختر شده بود !
#حسین: هادی الاناست که برسه میرم که کمکش کنم بیاد بالا !
مجید در جوابش سر تکان داد .
با رفتن حسین سرش تیر کشید و دست روی پیشانی اش گذاشت .
حامد نگران به او نزدیک شد .
#حامد: خوبی؟ چت شد یهو؟ رنگت باز پریده !
#مجید: چیزی نیست هنوز به خاطر عمل حالم خوب نیست !
#حامد: مطمئنی فقط همینه؟!
#مجید: مگه خودت عملم نکردی آقای دکتر !
#حامد: چرا ولی ..
#مجید: ولی نداره دیگه !
#حامد: ازت میترسم مجید !
#مجید: باز چیکار کردم !
#حامد: امان از اون نگاه توی چشمات !
#مجید: سگ دارن؟!
#حامد: غم دارن . درد دارن . کلی سال حرف نگفته دارن و صاحبشون بازم نمیخواد حرف بزنه !
#مجید: چیزی نیست آقای فیلسوف !
#حامد: باشه جدی نگیر من که قراره مچتو بگیرم !
برم حالا ببینم زنت داره با مادر شوهرش چه میکنه
نا سلامتی خان داداششم بین ایل شوهر تنها نمونه یه وقت !
مجید فحشی زیر لب روانه اش کرد .
#حامد: شنیدم بی ادب!
#مجید: گفتم که بشنوی!
#حامد: الان میرم چغلیتو میکنم بیین!
خنده کنان در را بست !
مجید با خالی شدن اتاق نفس حبس شده در سینه اش را بیرون داد و ناله ارامی از زیر لب هایش شنیده شد .
شقیقه هایش را میان دست هایش گرفت.
با یاد آوری مسکن دکتر رضوی پلک گشود اما نمیتوانست به این زودی دز دیگری از دارو را مصرف کند !
به هر جان کندنی بود دراز کشید و به سقف اتاق چشم دوخت .
درد آرام آرام در وجودش جریان میافت و او دیگر توان تحملش را نداشت و ناله هایش در وجودش خفه میشد .
نگاه تارش را به سقف اتاق دوخت و قطره اشکی مهمان گونه اش شد .
تصویر مقابلش تارتر میشد اما با شنیدن صدای هادی دوباره پلک گشود .
نگاه نگرانش مقابل صورتش نقش بست و صدای مضطربش در گوش هایش پیچید.
#هادی: الان دکترتو خبر میکنم بابا .
مجید مچ دستش را گرفت و با درد پچ زد.
#مجید: لطفا به کسی نگو بابا هادی !
پیشم بمون ... این دفعه دیگه تنهام نذار !
هادی از لحن مظلوم و بغض دار پسرش فرو ریخت و بی اختیار نزدیکش شد .
#هادی: باشه بابا . تو آروم باش !
تو که حالت خوب بود . تراشه رو که کامل ...
#هادی: نگو که هنوزم ...
#مجید: درست میشه !
قول بده به کسی نمیگی بابا ...
#هادی: مجید اینطوری از پا در میای...
#مجید: قول بده بابا ..
#هادی: باشه .. باشه ...
مجید ارام پچ زد .
خوبه...
بعد هم از درد پلک بست و مهمان سیاهی شد .
صدای نگران هادی در گوش هایش پیچید و او توانی برای مقابله با درد ویرانگری که در جانش نشسته بود نداشت.
نگاهش را از چشمان زیبا و به اشک نشسته حیات گرفت و بوسه ای روی گونه اش کاشت .
حیات دلبرانه لبخند زد و با ذوق پرسید .
#حیات: این یکی برا چی بود؟!
#مجید:که بیشتر از این دلبری نکنی؟!
حیات تره مویش را پشت گوشش فرستاد و چشمک زد .
#مجید: نکن دختر !
#حیات: چیو؟!
#مجید :همین کاراتو !
حیات با تخسی و شیطنت دلبرانه لبخند زد و موهایش را کنار گوشش زد .
#حیات: دوست دارم آقا!
#مجید: تو فقط باید منو دوست داشته باشی!
#حیات: چیزی شده ؟ مشکوک میزنی؟!
مجید بغض در صدایش را خفه کرد و با لبخند پچ زد .
#مجید: بده اینقد دوست دارم؟!
حیات خودرا میان آغوشش کشید و پچ زد .
#حیات: معلومه که نه .
مجید دستش را نوازش وار روی صورتش کشید و قطره اشک پشت پلکش را پاک کرد .
او نمیتوانست این شادی هرچند کوچک را اینگونه از او دریغ کند نمیتوانست با گفتن حقیقت دوباره غم و ترس نبودنش را مهمانش کند .
این بار او باید آرام و بی صدا این مهمان ناخوانده تنش را از بین میبرد !
سردرد بدی آرام آرام در جانش رخنه کرد و او پلک بست بلکه بتواند اندکی از درد مهلکی که حالا مهمانش شده بود کم کند .
به چهره آرام و چشمان بسته حیات چشم دوخت و لبخندی بی اختیار روی لبش نشست .
با باز شدن ناگهانی در سر بلند کرد و با دیدن حامد دهان گشود .
#مجید: به تو یاد ندادن در بزنی حامد خان؟.
حامد اما مضطرب به او نزدیک شد.
#حامد: مجید بدبخت شدی پسر ...
#مجید: چیشده ؟ باز دوباره بازیت گرفته؟!
#حامد: بازی چی مرد حسابی ! اومدن ..
#مجید: کیا اومدن؟ چته ؟
با پیچیدن صدای پدرش در داخل اتاق ناباور از حامد نگاه گرفت .
پدر و مادرش در کنار هم ایستاده بودند و با چهره ای متعجب به او و دختری که حالا دلبرانه در آغوشش جای گرفته بود خیره بودند .
با لبخندی که بی اختیار روی لبش نشسته بود آرام در گوش حیات زمزمه کرد تا بتواند اورا از خواب بیدار کند اما حیات گویا خیال بیدار شدن نداشت .
#مجید: حیات پاشو .
مامانم اینا اینجان!
حیات ترسیده بلند شد و با صدای بلند گفت
#حیات: تو به اون زن میگی مامان؟
اونی که این بلارو سرت آورده ؟!
#حدیثه: اینجا چه خبر مجید ؟!
این خانم چی میگن؟!
مجید دست روی پیشانی اش کوبید و نگاه مظلومش را به حامد دوخت .
#حامد: خودم برات حلش میکنم غمت نباشه .
بعد هم با لبخند و اعتماد به نفس رو به مادر مجید پچ زد .
#حامد: زنشه !
#حسین: زنش؟!
#حامد: کجای کاری عمو حسین . پسر سر به زیر و آقات بی خبر زن گرفته !
مجید و حیات هردو عصبی نام حامد را صدا زدند .
#حامد: بیا . میگن عاشقا شبیه هم میشن ! شما دوتا که دیگه از دست رفتین !
#مجید: مرده شور درست کردنتو ببرن حامد .
حسین با صدای جدی اش روبه مجید پچ زد .
#حسین: فکر میکنم ما باید باهم حرف بزنیم بابا !
#حامد: خب پس ما بریم که شما بتونید باهم حرف بزنید .
#حسین: تو خودت شریک جرم اصلی حامد خان . بمون که اگه تو نباشی من از این بچه نمیتونم جوابی بگیرم .
#مجید: تو کجای زندگیم قراره به درد من بخوری حامد؟!
#حامد: از خداتم باشه منو داری آقا!
البته اگه زنت حسودی نکنه!
#مجید: حامد .. نمیبینی وضعیت منو؟!
#حامد: چرا نگاه های دوستانه عروس و مادر شوهر و دارم با تمام وجود نظاره میکنم .
حسین روبه همسرش کرد .
#حسین: حدیثه خانم . شما دختر گلمونو ببرید و یه دل سیر غیبت این اقا پسر و بکنید !
حدیثه لبخند زنان دست حیات را گرفت و اورا بدون اینکه فرصت جواب دادن داشته باشد بیرون برد .
#حسین: بیا بشین حامد خان . نترس کاریت ندارم !
هادی همه چیو برام توضیح داده !
#مجید: باهاش حرف زدید؟!
#حسین: چطور دلت میاد مجید؟
میدونی این چند روز برای اینکه یه خبر از تو بگیره جون به لب شده ؟!
مجید اخم کرده سکوت کرد .
#حسین: منتظره من اینجارو براش خلوت کنم تا تورو ببینه !
#حامد: به نظرتون کار درستی کردیم؟!
مجید با حرص پچ زد .
#مجید: منظورت کدوم کار خوبته آی کیو؟!
#حامد: تنها گذاشتن عروس و مادر شوهر تو اولین دیدارشون باهم؟!
#مجید: نمیتونی تو این شرایط جدی باشی حامد؟!
#حامد: همه گندارو تو بالا بیار حامد بیاد جمعش کنه !
#مجید: میشه با رسم شکل توضیح بدی کی کمک کردی ؟!
#حامد: یه مرده ای که حالا سرحال و زنده جلوم نشسته نیستی که؟!
با لبخند به مسخره بازی هایش پچ زد
#مجید: هستم !
#حامد: نه خوشم میاد پایه ای .
بذار جونم برات بگه .
معلوم نیست چند بار از دست عزرائیل قسر در رفتی !
از زخمایی که هر چند وقت یه بار مهمون جدید تنت میشن بگیر تا تراشه ای که بنده کلکشو کندم !
#حسین: کدوم تراشه ؟!
#مجید: دستت درد نکنه بفرما توضیح بده !
#حامد: عمو حسین ماشالاه خانوادتون اینقد از تراژدی پره که من نمیدونم از کدوم یکی شروع کنم ولی خب...
لحن جدی به خود گرفت و ساعت ها از اولین دیدار دوباره شان تا تراشه و ماجراهای این چند روز اخیر را برای حسین شرح داد .
با شنیدن صدای پچ پچ حامد و کیارا آرام پلک گشود .
کیارا در آغوش حامد نشسته بود و در صورتش خیره بود . حامد هم بوسه ای روی پیشانی اش نشاند .
مجید اخم کرده سرفه ای کرد .
هردو ترسیده ازهم فاصله گرفتند .
#مجید: ببخشید نمیخواستم مزاحم دوتا مرغ عشق بشم !
حامد اخم کرد .
#حامد: خیلی حسودی مجید!
#مجید: خجالت نمیکشی؟!
اونم جلو داداشش ..
حامد خنده ای کرد و با شیطنت پچ زد .
#حامد: آقای برادر ...
ایشون ناسلامتی زن منه !
گونه های کیارا از خجالت سرخ شد .
#مجید: آخ دختر تو که خیلی وقته از دست رفتی!
در با شتاب باز شد و حیات با لباس سفید رنگی وارد شد .مجید لحظه ای به صورت زیبایش خیره شد و بعد هم دستپاچه از روی تخت بلند شد .
حیات بغض کرده و عصبی مقابلش ایستاد و سرش را پایین انداخت ..
#مجید: حیاتم؟
نمیخوای نگاهم کنی؟!
میدونم ترسیدی .. نمیخواستم بترسونم...
حرف در دهانش خشکید .
حیات خودرا را درآغوشش انداخت و سرش را روی سینه اش گذاشت و اشک ریخت .
مجید نالان و درمانده دستش را روی کمرش گذاشت و نوازش وار پچ زد .
#مجید: من چقد بدم که حیاتمو اذیت کردم .
#حیات: مجیدِ منو اذیت نکنا !
مجید مستانه خندید.
#مجید: مجیدتو خیلی دوست داری؟!
#حیات: خیلی دوسش دارم ولی فک نکنم اون بدونه !
#مجید: ولی فک میکنم میدونه ها !
#حیات: برا همین هر دفعه منو اینطوری میترسونه ؟!
#مجید: شرمنده ام که نمیتونم ...
حیات دستش را به نشانه سکوت روی لبش گذاشت.
#حیات: من عاشق این آدم با همه دردسراش و قهرمان بازیاش شدم پس حق نداری به خاطر شخصیت فوق العاده ای که داری شرمنده باشی !
حامد با خنده سرفه کرد .
#حامد: کیارا به نظرم ما اینجا نباشیم درست تر باشه!
کیارا متعجب پلک زد و با ذوق رو به مجید کرد .
#کیارا: یعنی چشمام داره درست میبینه؟!
بالاخره بهش اعتراف کردی؟!
#حامد: کجای کاری جناب خواهر
عقدش کرده !
کیارا دست روی قلبش گذاشت و بیشتر از قبل ذوق کرد.
#کیارا: میدونستم داداش مجید من رمانتیک ترین مرد این دنیاست!
#حامد: اصلا بهم بر نخورد ...
حسودیم که نمیکنم ...
پس چرا الان دلم میخواد فقط...
#کیارا: بغلم کنی؟!
ولی خب جلو داداشم نمیشه که !
دست حامد را کشید و به سمت بیرون اتاق حرکت کرد.
از لای در سرش را داخل اتاق برد و چشمکی هواله حیات کرد و پچ زد .
#کیارا: هر چقدر دلت میخواد حالشو بگیر تا دیگه هوس نکنه توی بیمارستان بستری شه !
حیات هم متقابلا پلک زد .
#حیات: حتما!
مجید لبخند زد .
#مجید: چقدر زود خودتو تو دل خواهر من جا کردی!
#حیات: چی فکری کردی عزیزم !
حالا فکر کن قراره چطوری دل پدرو مادرتو ببرم !
#مجید: اگه بفهمن پسرشون بی اجازه زن گرفته که حسابم با کرام الکاتبینه!
#حیات: نه که تو خیلی میترسی؟!
#مجید: معلومه نه؟!
#حیات: از صد فرسخی داد میزنه آشور خان !
مجید لحظه ای از دردی که در سرش پیچید پلک زد و آرام روی تختش نشست.
حیات نگران نزدیکش شد .
#حیات: خوبی؟!
چت شد یهو؟!
#مجید: هیچی . هنوز حالم کامل خوب نشده برا همینه !
مجید روی تخت دراز کشید . حیات هم روی صندلی نشست و به او خیره شد.
#مجید: یعنی اینقد خوشگلم؟!
#حیات: حامد حق داشت بهت بگه خودشیفته ای!
#مجید: ولی تو خیلی خوشگلی!
حیات متعجب پلک زد .
#مجید: تو بهترین دختری هستی که یه مرد میتونه توی زندگیش آرزوی داشتنشو داشته باشه و من تورو دارمت !
میترسم ... همیشه از اشکی کردن چشمات متنفرم و همیشه این منم که باعث اشک ریختناتم !
به خاطر من تنها آدمی که توی این دنیا برات مونده بود و از دست دادی...
#حیات: مجید ..
تو تنها آدمی هستی که من تو این دنیا دارمش!
هاکان هیچ وقت اون پدر بزرگی نبود که ...
ولی خوشحالم که فهمیدم . میتونم دوسش داشته باشم . حالا میتونم یکم از غمی که تو دلش بوده رو درک کنم .
حالا میتونم کلمه پدر بزرگ و بدون درد روی لبم بیارم ..
ولی هیچکدوم از این اتفاقا تقصیر تو نبود . همه آدما تقاص کارای خودشونو پس میدن !
اشک نشسته رو پلکش را کنار زد و با شیطنت خندید .
#حیات: ولی خوب دلشو برده بودیا !
#مجید: شاید اگه یه جور دیگه باهاش آشنا میشدم همه جیز بهتر از الان بود ولی خب خوشحالم که اون منو لایق داشتن نوه اش میدونست!
#حیات: بهت نمیاد اینقد احساساتی باشی !
#مجید: چون تو فقط بلدی این مرد و اینقد احساساتی کنی ماویش!
با اخم به دکتر خیره بود.
دکتر رضوی معذب از نگاه خیره اش .
لبخند زد .
#دکتر رضوی: میدونم حرف منو خوب میفهمی.
این تراشه و تاثیری که میتونه روی بدن داشته باشه شناخته شده نیست .
ولی با خارج شدنش میشه گفت دیگه مثل یه بمب ساعتی داخل بدنت نیستش مجید !
اما...
#مجید: دو تا قطعه ازش جدا شده و هنوزهم یه جایی توی بدن منه !
#دکتر رضوی: پس خودت همه چیو میدونی!
ا
#مجید:لازم نیست چیزیو بدونم . چون بدنم داره حسش میکنه !
#دکتر رضوی: یعنی درد داری؟!
لبخندی زد .
#مجید : نه چیز خاصی نیست !
#دکتر رضوی: پس درد داری !
مجید اعتراض گونه خندید.
#دکتررضوی: کیو گول میزنی بچه ؟!
من تورومیشناسمت !
هر حرکت اون قطعه داخل بدنت با آسیب به بافت و اندام همراهه و این درد ...
خصوصا عکسبرداری نشون میده یکی از قطعه ها توی بافت نزدیک قلب جا خوش کرده و یه قطعه دیگه داره به مغزت نزدیک میشه!
#دکتر رضوی:اگه در شرایط عادی و طبق روال میتونستیم جراحی و انجام بدیم مشکلی نبود ولی به خاطر بیهوشی که برات اتفاق افتاد . تراشه تحت فشار ورودی توسط کنترل گرش قطعه قطعه شد و عوارضی که از قطعه های باقی مونده توی بدنت رخ میده غیرقابل پیش بینی و در ضمن دردناکه !
#مجید: میدونم خطرناکه !
میدونم .. همشو میدونم ...
ولی ازتون میخوام بین خودمون بمونه !
تا وقتی که بتونیم یه راهی براش پیدا کنیم !
#رضوی: ولی من باید با حامد....
جدی پچ زد .
#مجید: خصوصا حامد نباید خبردار بشه !
#رضوی: ولی اون خودش تراشه رو از بدنت بیرون آورده و میدونه که ...
#مجید: شما خودتون خوب میدونید چطوری قانعش کنید !
فقط بهش بگید اون قطعات جای خطرناکی نیستن و میشه با جراحی درمانش کرد فقط برای عمل زمان لازمه !
درد بدی در سرش پیچید و دستش را روی سرش گذاشت .
#رضوی: با این حساب مجبورم برات مسکن های قوی تجویز کنم ولی میدونی که ساکت کردن دردات باعث میشه پیش روی قطعه ها سریعتر از قبل باشه !
فقط سعی کن مواقعی مصرف کنی که دیگه نمیتونی درد و تحمل کنی!
#مجید: پس بین خودمون میمونه ؟!
#رضوی: فعلا چند وقتی بیمارستان بستری !
من سعی میکنم طبق خواسته خودت پیش برم ولی اینظوری تو مجبوری بیشتر از قبل درد بکشی !
باید جراحی در هوشیاری کامل روی قطعه ای که نزدیک بافت مغزت شده داشته باشیم و برای همین بدنت باید توان لازم برای همچین فشار و جراحی پر ریسکیو داشته باشه .
شاید اگه قبول کنی داخل بیمارستان بستری باشی زودتر بشه برای درمانت اقدام کرد .
#مجید: نمیتونم بذارم همه چی طبق خواسته اون زن پیش بره !
رضوی نا امید سرتکان داد .
دستانش از شدت درد مشت شده بودند اما نمیتوانست خم به ابرو بیاورد .
#رضوی: لازم نیست جلو منم اینکارو انجام بدی !
سرنگی را داخل سرمش تزریق کرد .
#رضوی: میتونی چند ساعت بدون درد استراحت کنی !
این یه دفعه رو راحت استراحت کن چون راه سختی پیش روته !
دست های لرزانش را زیر آب برد و چند مشت پر از آب را روی صورتش ریخت .
سرمای دیوانه کننده آب هم نتوانست از درد ویران کننده سرش کم کند .
دوباره و دوباره ،لحظه زمین خوردن مجید مقابل چشمانش نقش میبست .
دوباره ترس از دست دادنش بیشتر از همیشه مهمان وجودش شده بود .
در سالن شروع به قدم زدن کرد تا اینکه به در خروج از بخش جراحی رسید .
با دیدن مجید بیهوش که روی تخت دراز کشیده بود آه کشید .
در های بخش باز شدند و او هم پشت سر تخت به راه افتاد .
کیارا با دیدن تخت لرزان و ترسیده از روی صندلی بلند شد و خودرا به آن رساند .
با دیدن چشمان بسته مجید اشک گونه اش را خیس کرد و ناتوان روی زانو افتاد .
حامد خودرا به او رساند و تن نحیفش را در آغوش کشید و پچ زد .
#حامد: خوب میشه .
فقط یکم داره ناز میکنه !
میدونی که داداشت قوی تر از این حرفاست !
کیارا مظلومانه اشک روی صورتش را پاک کرد و با صدایی گرفته پچ زد .
#کیارا: آره معلومه ! باید خوب بشه !
#حامد: حیات کو؟
#کیارا: از بس بی تابی میکرد ،از حال رفت . تاسرمش تموم بشه سرپا میشه .
با صدای کامبیز هردو به خود آمدند و از روی کف سرد سالن بلند شدند .
#کامبیز: مجید کجاست؟!
حالش خوبه نه؟!
#حامد: خوبه !
چند وقتی باید تحت نظر باشه .
#کیارا: به مامان و بابا گفتی ؟!
اخم کرده پچ زد .
#کامبیز: نتونستم .
میترسم دوباره خبر نبودن مجید ....
#حامد: کار خوبی کردی!
مطمئنم مجیدم همینو میخواد .
چند روز دیگه بهتر میشه و اون وقت میتونیم بهشون خبر بدیم !
از پشت شیشه نگاهی به جسم غرق در خوابش انداخت و لبخند زد .
لباس های مخصوص را پوشید و وارد اتاق شد .
بعد از چک کردن علائمش روی صندلی نشست .
#حامد: میدونی خیلی وقت بود دلم میخواست همینطوری کنار من باشی و من یه دل سیر نگاهت کنم؟!
دست مجید را گرفت .
بغض کرد و با صدای گرفته ادامه داد .
#حامد: ولی نمیخواستم اینطوری ببینمت!
نمیخواستم دوباره تو این حال ببینمت .
اولین باری که تورو روی این تخت دیدم .
اولین باری بود که فهمیدم میتونم اینقد نگران یه آدم باشم !
اینقد میتونم برای یه آدم مهم باشم ! اینقدر یه آدم میتونه برام مهم باشه !
اونقد برام مهم باشه که بتونم از درد کشیدنش درد بکشم !
اینقدر که از ندیدن درد کشیدنش بیشتر درد بکشم !
تلخندی زد .
اخه فهمیدم اون بلد نیست درد بکشه !
نه که خودش بخواد... نمیتونست !
ولی حالا تو اینجا جلوی من دراز کشیدی !
داری درد میکشی!
نمیخواستم همه چی اینطوری پیش بره !
به خاطر دارویی که من برات ساختم اینقدر درد بکشی !
نمیخواستم...
با شنیدن صدای گرفته اش اشک هایش بیشتر از قبل جاری شدند .
#مجید: ماهی قرمز ...
با لمس شدن دستش ناباور سر بلند کرد . از پشت چشم های اشکی اش به مجیدی چشم دوخت که با لبخند محوی به او خیره شده بود .
بغض کرده و با لبخند پچ زد .
#حامد: میدونی چند روزه اینجایی؟!
میدونی جون به لبم کردی!
میدونی هر روز با فکر اینکه نخوای بیدارشی من ...
#مجید: غر نزن ماهی قرمز !
#حامد: نه میبینم حالت خوبه آقا .
اره منم اگه یه هفته تخت اینجا دراز میکشیدم کیفم کوکه کوک بود !
مجید خنده ای کرد اما سرفه مانع از حرف زدنش شد .
حامد ماسک اکسیژن را روی صورتش گذاشت و پچ زد .
#حامد: مرسی که سر قولت موندی!
انگشتر را محکمتر از قبل فشار داد و دردی ویرانگر در وجود مجید پیچید .
با درد لب گزید تا حیات در آغوشش را نترساند .
حیات با ترس سر بلند کرد و پچ زد .
#حیات: چرا اینقد قلبت تند میزنه ؟!
مجید تو خوبی؟! مجید با توام...
مجید بی حال به او چشم دوخت.
صدای آشنای حامد در فضا پیچید .
بالحنی جدی پچ زد .
#حامد: مهلت سه روزه ات تموم شده مجید خان !
مجید لبخند محوی روی لبش نشاند
#مجید: همه کارای ناتموم زندگیمَم تموم شدن !
با کمک حیات روی پاهایش ایستاد .
چند قدمی برنداشته بود که دستش مشت شده روی سینه اش نشست . پاهایش سست شد و تنش بی اختیار روی زمین افتاد .
حامد ترسیده خودرا به او رساند و تن بی جانش را تکان داد .
#حامد: چش شده؟!
#حیات: قلبش خیلی تند میزنه .
اون زن چند باری یه دکمه ایو تو دستش فشار داد ولیی...
#حامد: خدا لعنتش کنه !
داشته تراشه رو تحریک میکرده !
حامد دستان لرزانش را روی خون جاری از گردن مجید فشار داد .
#حیات: حالش خوبه نه ؟! بگو خوبه !
توروخدا بگو خوبه !
#حامد: باید همین الان ببریمش بیمارستان !
مجید بی هوش را در آغوش کشید و به بیرون عمارت دوید !
تن خونینش را روی برانکارد گذاشت .
دکتر بخش اورژانس خودرا به آنجا رساند با دیدن چهره آشنای مجید جا خورد .
حامد با قدرت برانکارد را به سمت اتاق عمل هدایت کرد و همزمان لب گشود .
#حامد: وضعیتش وخیمه !
به احتمال زیاد شاهد خون ریزی داخلی وسیع و آسیب دیدگی قلبی هستیم .
لطفا از دکتر رضوی بخواید که سریعا خودشو به اتاق عمل برسونه !
دستانش میلرزید . تیغ جراحی را در دست گرفت .
چهره بی حال مجید اشک را مهمانش میکرد .
روبه مسئول بیهوشی کرد !
#حامد: احتمالا با حملات قلبی زیادی روبه رو بشیم لطفا تا حد امکان وضعیت بیمار و پایدار نگه دارید .
نفس عمیقی کشید و چاقو را روی زخم گردنش قرار داد و برش زد .
بافت آسیب دیده را برداشت . تراشه میان گوشت و خون در هم گره خورده بود .
وای ضعیفی روی لبش نشست .
تیغ جراحی را به تراشه نزدیک کرد و برش زد .
صدای جیغ دستگاه بلند شد .
+دکتر ایست قلبیه !
دستگاه شوک را روی قلبش نشاند و فشار داد .
تن بی جانش روی تخت بلند شد .
آرام زیر لب زمزمه کرد .
#حامد: تو بهم قول دادی!
تو مثل پنج سال پیش بهم قول دادی!
این دفعه حق نداری زیر قولت بزنی!
احیای قلبی را روی سینه اش انجام داد و پچ زد .
#حامد: باید زنده بمونی تا زندگیت ارزش داشته باشه . باید به قولت عمل کنی لعنتی!
*ضربان برگشت دکتر !
نفس عمیقی کشید .
دستان لرزانش را کنترل کرد و با صدایی گرفته پچ زد .
#حامد: ادامه میدیم .
پنس را به تراشه نزدیک کرد اما صدای جیغ دستگاه دوباره بلند شد .
آرام پشت گوش مجید پچ زد .
#حامد: دووم بیار قول میدم این دفعه آخرین دردی باشه که میکشی !
خودم آرومت میکنم .
بی توجه به افت ریتم دستگاه
پنس را روی تراشه گذاشت و آن را بیرون کشید .
با دیدن دو قطعه جدا شده از تراشه اخم کرد .
جیغ دستگاه آرام شد .حامد با لبخندی لرزان نفس عمیقی کشید .
#حامد: یه عکسبرداری از محل زخم انجام بدین .
بافت های اطراف را از نظر گذراند اما خبری از قطعه جدا شده از تراشه نبود .
به ناچار پایان عمل را اعلام کرد . با بغض در گوش مجید زمزمه کرد .
#حامد: مرسی که به قولت عمل کردی .
تا آخرش دووم آوردی !
یادم رفته بود تو همیشه تا آخرش دووم میاری!
اشک نشسته روی گونه اش را نادیده گرفت و بوسه ای روی پیشانی مجید نشاند.
#هاکان : منظورت چیه؟!
لیلیان روی خون جاری زیر پایش قدم گذاشت و با راه رفتنی آمیخته با چرخش و لذت به سمت مجید قدم برداشت و همزمان شروع به حرف زدن کرد .
#لیلیان: حق داری !
این پروژهه یه شکست مطلق بود اما فقط بود !
آدمای زیادی با وعده های پوچ و توخالی از آزمایشگاه من سردر میاوردن و هیچکدوم نمیتونستن زنده بیرون برن !
چون هیچکدوم بلد نبودن شبیه من باشن !
هیچکدوم معنای جنگیدن و بلد نبودن !
ولی میدونی خودت آدم مناسبشو بهم دادی !
حالا به یک قدمی مجید رسیده بود .
دستش را نوازش وار روی سرش کشید اما او با خشم سرش را عقب کشید .
لیلیان پوزخندی زد و چند قدمی عقب رفت .
#لیلیان: میبینم که هنوزم درستو خوب یاد نگرفتی !
دستش را روی دست دیگرش قرار داد و دکمه روی انگشترش را فشار داد .
مجید با درد روی زانوهایش افتاد و ناله ی ریزی از زیر دندان های کلید شده اش خارج شد .
#لیلیان: خودت بهترین آدمتو برام آوردی هاکان خان !
ولی خبر نداری رکب خوردی !
بد رکب خوردی!
روی زانوهایش مقابل مجید سست شده نشست و دستش را نوازش وار روی سرش کشید
مجید دوباره با خشم و غیض سرش را به عقب کشید اما لیلیان با خشم موهای سرش را در مشت خودش قرار داد و با فشار دوباره ای روی انگشتر با لذت به تماشای مجیدی نشست که به خاطر جریان قوی زیر پوستش از درد به خود میلرزید .
زخم روی گردنش سر باز کرده بود و خون با قدرت به بیرون جاری میشد.
حیات با گریه و درد فریاد زد .
#حیات: چی از جونش میخوای ؟!
ولش کنی لعنتی !
لیلیان با پوزخند مجید را رها کرد .
تنش سست شده روی زمین میلرزید و توانی در پاهایش برای دوباره بلند شدن نداشت .
حیات خودرا به او رساند و با غم روی زانویش نشست و سر مجید را روی زانویش گذاشت .
دستش را روی پیشانی عرق کرده اش کشید .
#حیات: مجید خوبی ؟!
چشماتو وا کن . تورو جون حیات . مجیدم ..
مجید با درد و بی حالی پلک زد و لبخند تلخی روی لبش نشاند .
#مجید: خوبم حیاتم !
صدایش در گلویش شکست و سرفه ای خونی کرد .
لیلیان از چهره متعجب هاکان خنده ای از سر لذت سر داد .
#لیلیان: نمیدونستی نه؟!
چهره ات نشون میده هیچی نمیدونستی !
پسرم خوب درساشو یاد گرفته نه؟!
مجید با درد فریاد زد .
#مجید: خفه شو لعنتی !
من هیچ وقت پسر تو نبودم !
تو لیاقت اینکه کلمه مادر و به زبونتم بیاری نداری!
#لیلیان: حق داری !
ولی من هیچ وقت نخواستم مادرت باشم . من اربابت بودم تا روزی که این دختر دوباره همه نقشه هامو بهم ریخت !
حیات تیر نگاه عصبی اش را به سمت لیلیان نشانه رفت .
هاکان سکوت کرده بود با تلخی لب گشود .
#هاکان: میدونستم ! از روز اولش میدونستم ولی این بازی و دوست داشتم . بازی کردن با آدم درست بازیُ دوست داشتم و پسرتو ، ماهر ترین بازیگری بود که توی این بازی دیدم .
حالا مهم نیست که اون منو بازی داده !
حتی مهم نیست که اون پسر گمشده هادیه !
مهم اینه که تونستم توی این زندگی کسالت آور بهترین رقیب برای بازیو پیدا کنم !
حیات متعجب به چهره پدربزرگش خیره شد .
غم پنهان در چشمانش را حالا معنا میکرد .
#لیلیان: پس برات مهم نیست که خیانتکار به سزای عملش برسه؟ نه؟
اسلحه اش را رو به حیات نشانه رفت .
#لیلیان: ولی برای من مهمه هرکسی که جلوی راهم قرار گرفته باشه رو حذفش کنم!
تو جلوی راهمی دختر جون !
تو یکی از آدمایی هستی که نمیذاری مجید مال من باشه !
اسلحه اش را فشار داد .
مجید با درد فریاد زد اما نتوانست روی پاهایش دوام بیاورد .
حیات پلک های بسته از ترسش را باز کرد با دیدن تن خونین پدر بزرگش ترسیده دست روی دهانش گذاشت .
در هنان لحظه صدای آژیر پلیس در عمارت پیچید.
خون از سینه هاکان جاری بود .
حیات خودرا به او رساند و دست سردش را در دست گرفت و با گریه پچ زد .
#حیات: هاکان !
#هاکان: من هیچ وقت پدر بزرگ خوبی برای تو نبودم !
اما میدونستم تو بهترین آدم زندگیتو پیدا کردی !
مطمئنم اون قراره تورو خوشحال کنه ! کاری که من نتونستم انجامش بدم !
حیات با بغض دوباره نامش را صدا زد .
#هاکان: برای آخرین بار ...
لطفا منو پدربزرگ صدا بزن !
دیر شده ... چقدر دیر فهمیدم که چقدر دوستت ... دارم ...
صدای گرفته اش آرام شد و مردمک چشمانش به صورت خیس از اشک حیات خیره ماند !
مجید با درد خودرا روی زانوهایش کشاند و به حیات رساند و تن لرزانش را در آغوش کشید و سرش را روی سینه اش گذاشت .
لیلیان با خشم اسلحه اش را روی زمین انداخت و به سمت افرادش قدم برداشت .
همهمه و صدای آژیر در هم پیچیده بود.
مجید دست هایش را روی گوش های حیات نشاند و اورا محکم تر از قبل در آغوشش جای داد .
لیلیان با خشم از مقابل چشمانش دور شد اما زمزمه ترسناکش در گوشش پیچید .
#لیلیان: حالا که قرار نیست هیچ وقت مال من باشی !
باید کلا وجود نداشته باشی مجید !
یادته مامان بهت قول داده بود؟!
میدونی که قولِ من قوله؟!
چند قدمی داخل هوای سرد باغ برداشت . مقابل در طلایی عمارت درخشان ایستاد .
نگاهش را به آن دوخت و زیر لب زمزمه کرد .
_یه بار برای همیشه میخوام که دیگه به اینجا بر نگردم !
نفس عمیقی کشید . نگاه سردش را مهمان صورتش کرد و داخل عمارت شد .
همهمه افراد داخل عمارت با دیدن او به سکوتی سنگین تبدیل شد .
صدای قدم هایش سکوت را میشکست .
تمام افراد حاضر در عمارت در حال آماده باش در سرجای خود مستقر شده بودند .
سر بلند کرد . نگاهش در چهره جدی پیرمرد گره خورد .
لحظه ای به خود لرزید . نگاه نافذش گویا تمام راز های وجودت را میشکافت و بیرون میکشید .
به قدم هایش سرعت داد و محکم تر از قبل خودرا به جلو رساند .
_قربان فروشنده تا پنج دقیقه دیگه میرسه .
چهره سرد و بدون احساس مرد مقابلش فرصت تصمیم گیری را از او گرفت و تنها با شنیدن صدایش قدمی به عقب برداشت .
#هاکان: خوبه !
به مقابلش چشم دوخت .
صدای پیرمرد در گوش هایش پیچید .
بی اختیار سر بلند کرد .
#هاکان:آشور!
میدونستی تو هیچ وقت ناامیدم نکردی !
متعجب و جاخورده به پیرمرد چشم دوخت و لبخند محو روی لبانش را دید .
چهره سرد پیرمرد رنگ غم به خود گرفته بود و او نمیدانست که چه باید بگوید!
با پیچیدن صدای آشنایی ناباور سر بلند کرد.
#حیات: سلام .
با حرص اخمی رو به دختر مقابلش کرد و آرام پچ زد .
#مجید: اینجا چیکار میکنی؟!
حیات با شیطنت ابرویی بالا انداخت و به طرف پدر بزرگش رفت و کنارش ایستاد .
مجید نفس عمیقی کشید تا بتواند دلهره و اضطرابش را اندکی کم کند .
در عمارت باز شد و چند نفری نقابدار داخل شدند و در دو طرف عمارت مقابل افراد هاکان ایستادند .
مرد سیاهپوشی وارد شد و چند قدمی برداشت .
مقابل هاکان ایستاد و پوزخندی روی لبش نشاند .
جناب ییلدیز عزیز.
هاکان با لحنی خشک و جدی پچ زد.
#هاکان: فکر میکردم راه پدرتو در پیش گرفته باشی.
همه اینها به خاطر شما و درس هایی که به من دادید.
#هاکان: می بینم که تو باهوش تر از پدرت هستی .
*به خاطر یه تراشه مسخره قرار نیست با زندگی خودم بازی کنم .
مرد با پوزخندی رو به آشور کرد و پچ زد .
*مگه نه آشور خان؟!
آشور ابرو درهم کشید و با لحنی سرد پچ زد .
#آشور: هرکسی خودش ارزش های زندگیشو تعیین میکنه !
هاکان لبخندی زد و با جدیت لب گشود .
#هاکان: فلش و آوردی؟!
مرد با سر به یکی از افرادش که چند قدمی عقب تر ایستاده بود اشاره کرد . کیف را به دست گرفت و فلش را از آن بیرون کشید و مقابل آنها بلندش کرد.
*اینم از پروژه SEL معروف !
کنجکاوم آدمی تونسته زنده از این پروژه بیرون بره یانه !
فلش را مقابل هاکان گرفت.
با اشاره سرش یکی از افرادش به مرد نردیک شد اما با صدای کر کننده شلیک گلوله در فضا نفس ها در سینه حبس شد.
مرد محافظ با پیشانی سوراخ شده روی زمین افتاده بود و خونش بی رحمانه کف سالن را رنگین کرده بود .
فلش داخل دست خونینش روی زمین قرار داشت .
* داری چه غلطی میکنی؟!
شخص نقابدار پشت سرش چند قدمی برداشت و مقابلش ایستاد .
نقابش را از روی صورتش برداشت .
موهای طلایی زن روی کمرش جاری شد .
صدای آشنایش در فضا پیچید وهاکان متعجب پچ زد.
#هاکان: لیلیان !
مجید دستش را به سمت گردنش کشاند و از درد لب گزید .حیات با ترس خودرا به او رساند . مجید دستش را به حالت ایست رو به او گرفت و پچ زد .
#مجید: از اینجا برو حیات !
#لیلیان: یعنی به همین زودی این خوشگذرونیو ترک کنه ؟!
اما هیچ کدامشان قدمی از جایشان تکان نخوردند !
لیلیان با پوزخند روی لبش پچ زد .
#لیلیان: باید عاقبت پدرتو سر مشق زندگیت میکردی!
با تک گلوله ای پیشانی مرد را سوراخ کرد و خون روی صورتش پاشید .
بدون آنکه پلک بزند خون روی گونه اش را پاک کرد .
فلش خونین روی زمین را از میان مشت خونین مرد بیرون کشید . روبه هاکان کرد .
هاکان نگاهی به افرادش انداخت اما آنها بی آنکه فرصتی برای اجرای دستور داشته باشند روی زمین افتادند .
بوی جوی خون جاری در سالن اشک را روی صورت حیات نشاند و بی اختیار به مجیدی چشم دوخت که رنگ چهره اش حالا بیشتر از قبل کبود شده بود .
رگ های متورم پیشانی اش درد جانکاهی را نوید میداد .
#لیلیان: مشتاق دیدار هاکان خان !
چهره سرد پیرمرد پر از دلهره و ترس بود .
#هاکان: اینجا چیکار میکنی؟!
#لیلیان: واضح نیست؟
اومدم چیزی که مال من بود پس بگیرم!
#هاکان: خودت خوب میدونی اون پروژه یه شکست مطلق بود .
#لیلیان: مطمئنی؟!
خنده بلندی سرداد.
#لیلیان: پس باید بگیم که این فلش حالا بیشتر از قبل متعلق به منه !
چون من اونو به یه پیروزی مطلق تبدیل کردم !
حامد اخم کرده نگاهش را به دستان گره کرده شان دوخت و پچ زد .
#حامد: کی خبر از این شیرین کاری جدیدتون خبر داره؟!
#مجید: فعلا هیچکس .
#حامد: ولی من که فهمیدم .
#مجید: چون تو هرکسی نیستی !
#حیات: میخوای دقیق تر بگه؟!
تو همه کسی !
#حامد: باشه بابا . اشک تو چشام جمع شد
ولی این یه دفعه کور خوندین که بتونین بدون شیرینی برای من فرار کنین!
#مجید: جون به جونت کنن نمیتونی هیچیو جدی بگیری!
حامد با لحنی عصبی و نگران پچ زد .
#حامد: اگه بخوام جدی بگیرم همین الان باید کشون کشون روی تخت بیمارستان غل و زنجیرت کرده باشم .
باید همین الان تورو از این کابوس لعنتی بیرون بکشم ولی نمیتونم .
ازم نخواه ترس دوباره نبودنتو جدی بگیرم !
#مجید: این دفعه خیال ندارم تنهاتون بذارم . به هر قیمتی شده .
سرفه خشک دیگری مهمان سینه اش شد . چند قدمی به طرف دیوار کنارش برداشت و پاهای لرزانش روی زمین سقوط کرد .
حیات و حامد هر دو هراسان خودرا به او رساندند .
مجید آرام و عصبی زیر لب زمزمه کرد .
#مجید: الان وقتش نبود لعنتی.
حامد زیر بغلش را گرفت و اورا روی کاناپه وسط اتاق نشاند .
حیات ترسیده و با چشمانی اشک بار به بیرون اتاق دوید .
#مجید:نمیخواستم منو تو این حال ببینه !
#حامد: اون دختر دیدن این حالتو به نبودن همیشگیت ترجیح میده .
میدونی که؟!
با تلخندی پچ زد .
#مجید:چیو؟!
#حامد: اینکه حالا همه دنیای اون دختر تویی!
#مجید: میدونم .
حامد آرامتر پچ زد .
#حامد: و مهمترین آدم زندگی من !
#مجید: چشم خواهرم روشن !
خجالت بکش آقای ستوده !
#حامد: باز به روت خندیدم پررو شدی؟!
#مجید: خبر نداشتی! پرو بودم !
سرفه خشک دیگری مهمان سینه اش شد و کبودی صورتش غم را مهمان حامد میکرد .
#حامد: حالت خوب نیست .
#مجید: خوب میشم .
#حامد: نمیشی ! تا وقتی اون تراشه کوفتی تو بدنته نمیشی!
#مجید: ولی تو راهشو بلدی !
#حامد: بلدم ولی تا وقتی راضی نشی جراحی کنی..
#مجید: هیش حامد ...
سه روز بهم وقت بده .
بعدش هر کاری که بخوای انجام میدم .
#حامد: سه روز ! قول؟!
#مجید: قول!
?? ??? ?? ????? ?
We comply with Telegram's guidelines:
- No financial advice or scams
- Ethical and legal content only
- Respectful community
Join us for market updates, airdrops, and crypto education!
Last updated 1 year, 9 months ago
[ We are not the first, we try to be the best ]
Last updated 1 year, 11 months ago
FAST MTPROTO PROXIES FOR TELEGRAM
ads : @IR_proxi_sale
Last updated 1 year, 7 months ago