تجربه نگاره های من

Description
@SamaneHafezinia
We recommend to visit

?? ??? ?? ????? ?

We comply with Telegram's guidelines:

- No financial advice or scams
- Ethical and legal content only
- Respectful community

Join us for market updates, airdrops, and crypto education!

Last updated 1 year, 9 months ago

[ We are not the first, we try to be the best ]

Last updated 1 year, 11 months ago

FAST MTPROTO PROXIES FOR TELEGRAM

ads : @IR_proxi_sale

Last updated 1 year, 7 months ago

1 year, 7 months ago

اریک که بود ؟

کتاب : اریک
نویسنده : شان تن
مترجم : مسعود ملک یاری

خلاصه داستان :  قصه دانش آموزی که نمی دانیم پسر است یا دختر ، انسان است یا حیوان ، اهل کجاس ، فقط می دانیم که مهمان خانواده ای می شود که او را می پذیرند ، شاید بپرسید چطور ؟ در هر چند صفحه راوی که فرزند خانواده میزبان است و تلاش می کند او را خوشحال کند  وقتی از رفتارهای عجیب اریک به ستوه می آید و به مادرش شکایت می کند ، مادر در جواب اش می گوید : " شاید فرهنگ شان این طور است بذارین راحت باشه " . اریک بچه آرامی و بی سر وصدای کنجکاواست که سرش پر از سوال است ، سوالاتی که از نظر راوی بسیار عجیب است ،  او تلاش می کند به سوالات اش جواب دهد اما تلاش اش بی نتیجه است

اریک برای دخترها مثل یک روح یا یک رویا بود به ویژه وقتی یک روز صبح بی هیچ حرفی تصمیم می گیرد خانواده میزبان را ترک کند  ، اما بعد ترک محل ، خانواده میزبان تمام یادگاری های اریک را که در آنها نهال هایی به یادگار کاشته در پستوی آشپزخانه پیدا می کنند همراه یک یادداشت که نوشته بود سپاس برای همه روزهای خوش !

ساجده که تازه به جمع دخترها پیوسته بود اصرار داشت بداند اریک دقیقا چیست یا کیست برای همین

مدام می گفت:" خانم نمی گین اریک کی و چی بود ؟ "
پرسیدم  : اهمیتی دارد ؟

بین بچه ها پچ پچه افتاده بود ، داستان برای شان عجیب بود و اریک عجیب تر ، پرسیدم : چرا اریک انقدر کوچک بود ؟

دوباره پچ پچ افتاد ، یگی از دخترها گفت : چون مثل روح نامریی باشد و بتواند هرجایی مخفی شود ، شاید !

چرا تمام تصاویر صفحه از اول تا کمی مانده به آخر سیاه بود ؟

بچه ها فقط به هم نگاه کردند و مبهوت بودند .

خانواده میزبان ( host ) اریک را پذیرفتند ؟ چطور ؟

به هم نگاه می کنند ، می گویم مادر قصه کجا بود و جمله اش را یادتان هست ؟ دوبار وقتی راوی شاکی می شد در جواب اش می گفت : شاید فرهنگ شان این طور است ، بذار راحت باشن .

بعد از فرهنگ host برای شان گفتم اینکه در فرهنگ امریکایی و اروپایی شما می توانید برای تحصیل یا کار در برخی وب سایت ها دنبال خانواده هایی بگردین که میزبان شما باشند در منزل شان و شما هم در قبال اش یا فرزندخوانده انها می شوید و جای خالی عزیزی را برای شان پر می کنید یا در بخشی از اداره منزل و مزرعه کمک حالشان هستید در ازای اجاره بهای منزل و خورد و خوراک ، اریک هم شاید  این طور میزبان هایی داشته چون در طول داستان نشان می داد که در مدت اقامت اش آنجا درس می خواند .

سه نفر طالب دوباره خواندن و دیدن تصاویر کتاب اریک شدند و دختر تازه واردی که اسم اش را نمی دانم ، موقع رفتن گفت خانم اریک چه شخصیت قشنگی بود .

با اریک از پیش دخترها بر می گردم

تسهیلگر : سمانه حافظی نیا
مرکز دختران بدسرپرست و بی سرپرست زکیه و حضرت زهرا
28 دی ماه 1403

#مهاجرت
#پذیرش_تفاوت_ها
#ادبیات_کودک_نوجوان

1 year, 7 months ago
تجربه نگاره های من
1 year, 7 months ago
تجربه نگاره های من
1 year, 9 months ago

? علی مصفا
? جهان با من برقص

@tehranpodcast | تهران پادکست

1 year, 9 months ago

چقدر این بخش از دیالوگ جهان با من برقص و این فیلم را دوست داشتم و دارم

باهم بشنویم

#مرگ_اندیشی

1 year, 10 months ago

جای همه زنهایی که ندیده ام گریه می کنم
نوال ، مش الفت و طاووس خانوم

نوال شب هایی  که بی خواب می شد ، شب های زیادی که بی خواب می شد ، گوسفندها را نمی شمرد تا خوابش ببرد ، مرد های مرده ی خرمشهر را می شمرد . از کس و کار خودش شروع می کرد ، از پسرش و آقاش و پسر عاموهاش که قبل از پسرش و آقاش طوری مرده بودند که هیچ تکه ی درشتی ازشان نمانده بود ، بعد می رسید به همسایه ها ، بعد همبازی های بچگی ، بعد همشهری ها ، بعد آن هایی که در تلوزیون و حجله های سر خیابان روی سنگ قبرهای جنت آباد دیده بود و اسم ها و صورتشان یادش نرفته بود .رسول گفته بود دیگر وقتش است که تمام اش کند چون جنگ تمام شده و دیگر شروع نمی شود ، گفته بود اگر درست نگاه کند می بیند این همه مرد توی خیابان است .  گفته بود بعضی ها مرده اند قبول ، اما دیگر نمی میرند . تازه حالا همه اسیرها آزاد شده اند دارند بر می گردند و پسرها همین جور پشت سرهم به دنیا می آیند . اما نوال هرچه نگاه می کرد مرد نمی دید توی خیابان فقط زن می دید ، زن عبا به سر ، زن مانتویی ، زن روسری قرمز ، زن کوتاه ، بلند ، چاق ، لاغر ...

(بخشی از رمان هرس نسیم مرعشی )

نسیم مرعشی در جواب چرا رفتین سراغ نوشتن از جنگ ؟  انگار  بخواهد بگوید من نرفته ام خودش آمده سمت من ، خودش در من زندگی می کند ، توی سرم ، توی قلبم از پنج سالگی تا همین حوالی 40 سالگی ،  مردها که توی شهر نبودند دلم خالی شده دلم نوال شده سرم خرمشهر ، در جواب  برای ما ، متوسل می شود به تحلیل جامعه شناسی که بسیار واضح است  " اثرات جنگ تا مدت های مدیدی بر روان ما و نسل های پس از ما تاثیر می گذارد و من ..."

نرگس آبیار نیست که بپرسیم چرا شیار 143 را ساختی ؟ یا چرا مش الفت را روایت کردی  ؟  که اگر بود هم اساسا سوال ، سوال  نبود . مش الفت مگر نه که نام تمام زن هایی است که دیده ایم و ندیده ایم آنها که فاصله شان با ما یا دو کوچه بالا و پایین است یا همین عرض قالی مان،  زنی رو به روی پنجره چشم دوخته به آسمان که موشک باران دیده روزگاری ، یا مادرم  زنی که با دیدن تصاویر جنگ و اخبار این روزها یاد طاووس خانم می کند .  مگر نه اینکه الفت همان طاووس خانوم است در قامتی دیگر ،  طاووس خانم مادربزرگ مادری ام بود ، من ندیدم اش اما به قدر قصه ها و غصه هاش برایم زنده است .

مامان می گوید : طاووس خانوم هر  پنجشنبه می رفت حرم  تشییع جنازه شهدای گمنام  به امید خبری از عزیزش ، هر پنجشنبه .
هربار که مسیر طولانی را برمیگشت شب ها از درد پا ناله می کرد و همسایه و دوست اش را عاصی ، یکبار که دوست اش که فرزند او هم شهید شده و همرزم حسین بوده رو کرده  او  گفته : بس کن زن  دیگه ! هممون بچه از دست دادیم انقدر بی تابی نمی کنیم  ! "

جملات کتاب نقش هایی به یاد توی سرم چرخ می خورد  و فکر می کنم طاووس خانم می خواسته در جواب زن همسایه این جملات را بگوید " که در افسانه ها و اسطوره ها آمده است که روح سرباز گمنام تا زمانی که گور ندارد سرگردان می ماند . برای رسیدن به آرامش باید برایش مقبره ای بسازند . قرار که گرفت دوباره زنده می شود و در یادها و خاطره ها به زندگی خودش ادامه می دهد .اما در جواب فقط گفته : من بچه ام را گم کرده ام . طاووس خانم گم شده بود بعد حسین ، مثل الفت بعد یونس . حسین بین زنده ها و مرده ها قدم می زند مثل یونس باید جایی قرار می گرفت یا او یا طاووس ، یا او یا الفت .

شب های زیای مثل مش الفت  با پیراهن حسین توی بغل خواب اش می برده  تا هفته ای دیگر  که برود حرم ، رادیو عراق را گوش میداده درست مثل او  تا اسمی از حسین اش بشنود. یونس به الفت بر می گردد ، الفت بنای یادبودی برای پسرش می سازد و دلش قرار می گیرد .

طاووس چطور ؟ کسی چه می داند شاید  آخرین پنجشنبه ای که می رود برای تشییع  سربازان گمنام دیگر ، حسین را می بیند که منتظر ایستاده که او برود سمت اش .  شاید طاووس خانم  از یک جایی به بعد مادر همه پسرهایی بوده که کسی را نداشته اند که چشم انتظارشان باشد ؟ هر چه شد . بعد طاووس خانم هیچ زنی دنبال خاطره و بنای یادبودی برای  حسین نگشت و هیچ پنجشنبه ای چشم به راه اش نبود .

#انتظار
#مادر
#جنگ
#سینما
#ادبیات
#زنانه_نگری

پی نوشت : این نوشته را اگر بشود جستار نامید با الهام از فیلم شیار 143 و رمان هرس نسیم مرعشی نوشته شده است .

1 year, 11 months ago

در ادامه ایشان به تجربه های زیسته خود و زنانی اشاره کردند که در همان برهه تاریخی با فاصله زمانی کمتر از موضوع چند همسری چندان هم در رنج نبوده اند و او که روایت آنها را شنیده یا دیده ، اثراتی از تاثر و رنج را حس نکرده  ، خانم تیموری در اینجای گفتگو از مفهوم ظلم در هر برهه از تاریخ سخن می گوید و اذعان میدارد که گویی ظلم با اگاهی اجتماعی در یک راستاست و این جای ماجرا فاطمه نیز از تجربه زیسته سفر به یکی از روستاهای شهرکرد سخن گفت و مواجهه اش با مرد بدون درآمدی که سه زن داشت و زنان در یک پذیرش خودخواسته به دور از تنش روزگار می گذراندند ، فاطمه این گونه تعریف می کند  که وقتی از تسهیلگر کودکی که آنجا برای همکاری با ایشون رفته بودیم و مهمان آن خانواده بودیم ، پرسیدم چرا این زن ها اعتراضی نمی کنند و چطور این طور در صلح اند ، او در جواب می گوید: مسئله تک همسری دغدغه توی زن تحصیلکرده شهری است نه این زنانی که خیلی هایشان برای حمل مواد مخدر از رحم هایشان سواستفاده می شود و این شکل ازدواج را به طعمه شدن ترجیح می دهند ، به این فکر می کنم که آگاهی اساسا خوب است یا نه ؟ در آگاهی رنج  بسیار است و آگاه کردن کسی که رنج نا آگاهی اش کم تر از آگاهی است اساسا کاری اخلاقی است ؟

حسن ختام گفت گوی مان بعد از تحلیل پژوهش از منظر جامعه شناسی با حضور آلا جان نجمی ، به اشاره او به نقاط قوت اثر می رسد : او از ایده بررسی شایعه به عنوان منبع مطالعاتی در پژوهش استقبال می کند و به جامعه شناسی اشیا  ( نامه ها ، لباس عروسی و عکس ها ) اشاره می کند که در فصل دوم کتاب نویسنده به آن پرداخته، و موضوع جامعه شناسی عشق را در ایران موضوع مقفول مانده ای می داند . چنان غرق گفت و گو بودیم که اگر مجال بود شب ما عاشقان بیدل شبی دراز می شد ، اما شبی روشن بود برای مان تا باد چنین باد

راوی نشست : سمانه حافظی نیا
تاریخ نشست : چهارشنبه 7 شهریور 1403

#زن_اندیشی
#گفت_و_گو
#تاریخ
#جامعه_شناسی
#جستار_پژوهشی

We recommend to visit

?? ??? ?? ????? ?

We comply with Telegram's guidelines:

- No financial advice or scams
- Ethical and legal content only
- Respectful community

Join us for market updates, airdrops, and crypto education!

Last updated 1 year, 9 months ago

[ We are not the first, we try to be the best ]

Last updated 1 year, 11 months ago

FAST MTPROTO PROXIES FOR TELEGRAM

ads : @IR_proxi_sale

Last updated 1 year, 7 months ago