‏ ┈┉━ کیـســ٨ـﮩـ۸ـﮩــــتار ━┉┄

Description
به‌نام خالق قلم

هیچی دردناک تر از " قتل " یه احساس پاک نیست !

《 کانال رمان‌های جناس و کیستار 》

هرگونه کپی برداری ممنوع است و پیگرد قانونی دارد?
We recommend to visit

?? ??? ?? ????? ?

We comply with Telegram's guidelines:

- No financial advice or scams
- Ethical and legal content only
- Respectful community

Join us for market updates, airdrops, and crypto education!

Last updated 1 year, 8 months ago

[ We are not the first, we try to be the best ]

Last updated 1 year, 11 months ago

FAST MTPROTO PROXIES FOR TELEGRAM

ads : @IR_proxi_sale

Last updated 1 year, 7 months ago

hace 3 años, 3 meses

#عشق_دوطرفه_ولی_دختره_خیانت_میکنه??
https://t.me/+MEV3Q0iWa0sxNGJk
https://t.me/+MEV3Q0iWa0sxNGJk

#سیگار رو گوشه‌ی لبش گذاشتم که خندید و پُک محکمی زد:
_ میدونی به چی فکر میکنم؟??

ازش دور شدم و به #پنجره‌ی باز رسیدم:
_ به چی؟??

صداش نیومد و حدس زدم داره یک پک دیگه میزنه که سریع ولی با تُن آروم گفت:
_ به اینکه چجوری راضی شدی به من #خیانت کنی!??

سریع چرخیدم که دیدم پشت سرم ایستاده و #خون توی #رگ‌هام یخ زد:
_ این چه مسخره بازیه!??

سیگار رو از کنار لبش در آورد و تا به خودم بیام روی #ترقوه‌ام فشار داد و خاموشش کرد! ??

جیغ کشیدم و به پنجره چسبیدم که محکم توی گوشم زد و با #بغض گفت:
_ فیلم #رابطه‌ای که باهاش داشتی رو برام آوردن! تو #شخصیت #عشق و #احترامی که بهت داده بودم رو نابود کردی!??

با ترس به پاش افتادم و گریه کردم که حلقه‌ی #نامزدیمون جلوی چشمام روی زمین افتاد... ! ??
https://t.me/+MEV3Q0iWa0sxNGJk
https://t.me/+MEV3Q0iWa0sxNGJk

hace 3 años, 3 meses

#شوخی_خاک_برسری_با_یک_گنگستر_هورنی???

https://t.me/+MEV3Q0iWa0sxNGJk
https://t.me/+MEV3Q0iWa0sxNGJk
به سمت سبد‌ میوه‌ها رفتم و #هلو رو برداشتم:
_ شنیدی میگن میوه‌ها بر اساس شکلشون برای بدن مفیدن؟??

چرخیدم به سمتش که دیدم کیوی دستش گرفته و با لبخند شرورانه‌ بهم زل زده:
_ یعنی این بخورم #تخمام تقویت میشه؟??

به کرک‌های روی کیوی خیره شدم و لج کردم:
_ تو بهتره فعلا موز و #بادمجون بخوری اصل کاری رو تقویت کنی!??

قهقه‌ای زد و از پشت بغلم کرد:
_ عزیزم توام زیاد توت فرنگی بخور! به نانازت که نگاهت میکنم شبیه پوست #نارگیله!??

اول تعجب کردم ولی با تحلیل حرفش؛ جیغی کشیدم و به سمتش چرخیدم:
_ خیلی... خــــیــــــلی بیشعوری!??

دست زیر پاهام انداخت و بلندم کرد:
_ هیس! به اتاق میوه تراپی میریم! شما تحت درمان دکتر #بادمجونولوژی هستین! ???

به کتفش کوبیدم و بلند خندیدم:
_ آقای دکتر اجازه؟ #آمپول هم میزنی؟?

محکم به باسنم کوبید و غرید:
_ آره اگه مریض خوبی باشی! تازه #سرنگش هم پره پر کردم??

https://t.me/+MEV3Q0iWa0sxNGJk
https://t.me/+MEV3Q0iWa0sxNGJk
ببینین این دوتا چیکار میکنن آدم میمیره از خنده??‍♀ کانالش به کسی ندین باز خز میشه?✌️

hace 3 años, 3 meses

‌‌‌‌#تو_بعدمن_خوشبخت_نبودی ??
#عاشقانه_ای_آرام_اما_اشتباه ???
https://t.me/+k904GJaZR5oyNTJk
امید با صدایی که #آروم بود و اخم های درهم در حالی که #محو #چشم های اشکیم بود و من این نگاه رو خوب می شناختم گفت: تو از کجا میدونی من #خوشبخت نیستم!
https://t.me/+k904GJaZR5oyNTJk

دستم و از #گردنبند برداشتم و سرم و انداختم پایین و گفتم: شکستن دل #تاوان داره، نگو حرفه و کلیشه که واقعیت داره. شکستن دلی که بهت دادم تاوانش خوشبخت نبودنته، میخوای بگی از کجا میدونم؟ من دل شکستم تو هم دل شکستی.

_ وقتی هم رو از دست دادیم دیگه #خوشبخت نبودیم... #امید.
اسمش رو با مکث گفتم، دستش رو سمت قلبش برد و چشماش رو بست و گفت: #عاخ!
https://t.me/+k904GJaZR5oyNTJk

لعنت به این #عادت_همیشگیت که وقتی اسمت و از #زبونم می شنیدی این کار و می کردی و من هزاران بار برای صدات و لحن و رفتارت ضعف می کردم. واسه عذاب من اینکارا رو می کنی؟
???
چشم هاش و باز کرد با لبخند مکش مرگمایی گفت: ترک عادت برای تو موجب مرضه... #ارغوان.
دستم و بالا اوردم و روی قلبم گذاشتم، بعد مکثی دستم و انداختم و گفتم: دیگه با شنیدن اسمم از سر زبونت نمیگم #آخ، #از_چشمم_افتادی شازده پسر.

امید: #بعدرفتنت_من_نه_یه_شهر_مریض_شدن.
#پارت_واقعی_ازرمان_دلوان
#فرصت_ازدست_ندین??
?صحنه های جنجالی که در هیچ رمانی خوانده نشده??
https://t.me/+k904GJaZR5oyNTJk

hace 3 años, 4 meses

♥️♥️♥️♥️ ♥️♥️♥️ ♥️♥️♥️ ♥️♥️ ♥️♥️ ♥️ ♥️ #کیستار #قسمت_۱۷۷ _ خوبی میثاق، چته؟ _ هوفف نمی‌دونم دلشوره دارم _ اونکه چیزی نگفت، فقط گفت اوضاع خوب نیست. _ عماد تو بابارو می‌شناسی...مطمئنم باز داستان درست شده که کامران با اون حالت گفت بیا...وای…

hace 3 años, 4 meses

هرچی میکنم اشکام بند نمیاد، بچم.
پسر 6ماهم جلوی چشام جون داد.....

به دست من کسی که ادا میکردم، مامانشم ولی عامل مرگش شدم....

صورتم رو اشک گرفته هرچی میکنم نمیتونم این گناه خودم رو ببخشم، وقتی به فریاد گفتم، با سیلی که خوردم عمق فاجعه رو فهمیدم....

من پسر خودم رو گشتم!!!!!!

صدای بلند جیغ میزنم صداش میکنم؛ دستم رو روی سنگ قبر یخش میکشم بلند بلند صداش میزنم شاید ببینم شاید مثل 48ساعت پیش برام بخنده....

خسته میشم از چیزی که هی صداش میزنم و نمیخنده برام، پسر کوچولوم رفت و یه سنگ قبر از خودش جا گذاش!!!

سرم رو به سنگ قبر میچسبونم:

+هاکان مامان، پسرم.....

https://t.me/+8-LGR7jrDFc2NmNk
https://t.me/+8-LGR7jrDFc2NmNk
https://t.me/+8-LGR7jrDFc2NmNk

نخوندی این رمان رو!؟

•داستان از اونجای شروع میشه که جانان پسر 6ماهش رو با خودش بیرون میبره، فریاد خیلی اصرار داشت بچه هارو نگه داره ولی......

https://t.me/+8-LGR7jrDFc2NmNk
https://t.me/+8-LGR7jrDFc2NmNk
لینک لغو میشه فقط بدو ??

hace 3 años, 4 meses

♥️♥️♥️♥️
♥️♥️♥️
♥️♥️♥️
♥️♥️
♥️♥️
♥️
♥️
#کیستار
#قسمت_۱۷۷

_ خوبی میثاق، چته؟

_ هوفف نمی‌دونم دلشوره دارم

_ اونکه چیزی نگفت، فقط گفت اوضاع خوب نیست.

_ عماد تو بابارو می‌شناسی...مطمئنم باز داستان درست شده که کامران با اون حالت گفت بیا...وای عماد اگه پناه اونجا باشه و چیزیش شده باشه چی؟

_ میثاااق! چرا الکی داری خودتو می‌ترسونی؟ صبر کن برسیم بعد سناریو بچین...اینجارو باید بپیچم به چپ؟

_ آره آره توی همین خیابونه.

از ماشین پیاده شد و سمت در بزرگ ویلا رفت به همان صورت که کامران گفته بود زنگ را زد که بلافاصله در باز شد.

دوان دوان خودش را به ساختمان بزرگ ته حیاط رساند، اما هنوز از پله‌های ایوان بالا نرفته بود که صدای شلیک گلوله‌ای بلند شد.

نفسش در سینه حبس شد و همان جا میخ‌کوب شد. عماد که تازه به میثاق رسیده بود بریده بریده پرسید:

_ ص...صدای شلیک بود؟

_ امیدوارم کسی چیزیش نشده باشه.

_ بریم...بریم داخل.

هنوز وارد نشده بودند که فردی با عجله به سمتشان آمد و پس از آن صدای چند نفر بلند شد که فریاد می‌زدند:

_ نزارید فرار کنه، بگیریدش.

میثاق و عماد هر دو نگاهی به یکدیگر انداختند و بدون تعلل سمتش رفتند اما قبل از آنکه بتوانند کاری کنند اسلحه‌اش را به سمت میثاق گرفت و با لحنی عصبانی رو به کسانی که اطرافشان ایستاده بودند گفت:

_ دست از پا خطا کنید کارش تمومه.

زیر چشمی اطرافش را پایید و وقتی جو را آرام دید حلقه‌ی دستش را دور مچ دست میثاق محکم‌تر کرد و فشار اسلحه‌ را روی شقیقه‌اش بیشتر کرد و کشان کشان از ساختمان خارج شدند.

_ میثاااق!

سمت در رفت تا به کمک میثاق برود که مردی از پشت دستش را گرفت و مانع رفتنش شد.

♥️
♥️
♥️♥️
♥️♥️
♥️♥️♥️
♥️♥️♥️
♥️♥️♥️♥️

آقاااا بزار بره کمک الا پسرمونو می‌کشه??

hace 3 años, 4 meses

#رمان‌تعهّد
پسر خوشگل و جذابمون #استاد دانشگاهه که روز اول دختره با دانشجوها اشتباهش میگیره و کلی #تیکه بارِش می کنه...!
?‍♀?‍♀?‍♀?‍♀?‍♀?‍♀?‍♀?‍♀?‍♀

#پارت_25

#پسره که پشت میز رفت و ایستاد با تعجب و #شوکه بهش چشم دوختم.
-هی #خوشتیپ فک کنم اشتباهی شده اون جا،جای #استاده(و در حالی که با دست به ردیف پسرا اشاره می کردم ادامه دادم) جای تو اون جاست.
با این حرفم همه زدن زیر خنده.
-با اجازتون من #خود_استادم.
با صدایی که بی شباهت به جیغ نبود گفتم:چیییی؟ تو #استادی؟!
-چیه بهم نمیاد استاد باشم؟یا منتظر یه #پیر_مرد عصا به دست با موی سفید و عینک ته استکانی بودین؟البته قبول دارم من زیادی #جذاب و #خوشتیپم!
یه لحظه انگار که فراموشم شده باشه کجام و اون کیه گفتم:اوه اعتماد به سقفت منو #کشته!??
همه زدن زیر خنده و پسره یا بهتره بگم #استاد جوری با #اخم نگام کرد که نزدیک بود #شلوارمو_خیس کنم.
-حواست هست که #زبونت زیادی #درازه؟!??
در کمال پررویی بازم کم نیاوردم:نه اتفاقا #زبونم خیلی هم #کوتاهه نیگا!????
و پشت بند این حرفم زبونم رو واسش درآوردم که این دفعه کلاس از شدت خنده منفجر شد...!????

#رمان‌تعهّد
#رمانی_عاشقانه
#استاد_دانشجویی
#ازدواج_اجباری
https://t.me/joinchat/f8ymlSl2qDFkMDJk

بدو جوین شو ببین دختر زبون دراز داستانمون چیا که به استاد جذاب کلاسمون نمیگه.
جوین نشی از دستت رفته...
#کلکل#طنز

hace 3 años, 4 meses

?پسره میخاد بزور دختررو ماله خودش کنه ولی دختره نامزد داره?

ببین چطور با بی رحمی اونو ماله خودش میکنه?
فقط پارتای سکسیش??

با لحن خاصی گفت:
_من عاشقتم شبنم #میخامت
با بغض گفتم:
_من #نامزد دارم و الانم منتظرمه ولم کن
با شنیدن حرفم انگار که #اتیشش زده باشم هجوم اورد سمتم.

#جیغ بنفشی میکشم که دست میندازه و #گلومو توی چنگال های پر قدرتش میگیره.

با چشمایی که حالا #سرخ شده بود غرید:
_تورو مال #خودم میکنم تا دیگه اسم محمد روی زبونت نیاد

از ترس به سک سکه افتاده بودم
خیلی #ترسناک شده بود!
وقتی دستش روی یقه مانتوم قرار گرفت بهت زده نگاهش کردم که مانتورو توی تنم #جر داد به خودم اومدم و دوباره جیغی زدم که #کوبید توی دهنم...
https://t.me/+WkoJej5DVpVhYTZk
https://t.me/+WkoJej5DVpVhYTZk
بمال رو لینک????
صبح بپاک

hace 3 años, 4 meses

♥️♥️♥️♥️ ♥️♥️♥️ ♥️♥️♥️ ♥️♥️ ♥️♥️ ♥️ ♥️ #کیستار #قسمت_۱۷۳ خندید و چشم‌هایش را با ناز بست، دست روی دست‌های میثاق گذاشت و گفت: _ چقدر خوشحالم که بازم برا خودمی. _ منم خیلی خوشحالم عزیز دلم...شیدا! _ جانم؟ _ می‌شه دیگه هیچوقت نری؟ کمی نزدیک‌تر…

We recommend to visit

?? ??? ?? ????? ?

We comply with Telegram's guidelines:

- No financial advice or scams
- Ethical and legal content only
- Respectful community

Join us for market updates, airdrops, and crypto education!

Last updated 1 year, 8 months ago

[ We are not the first, we try to be the best ]

Last updated 1 year, 11 months ago

FAST MTPROTO PROXIES FOR TELEGRAM

ads : @IR_proxi_sale

Last updated 1 year, 7 months ago