?? ??? ?? ????? ?
We comply with Telegram's guidelines:
- No financial advice or scams
- Ethical and legal content only
- Respectful community
Join us for market updates, airdrops, and crypto education!
Last updated 1 year, 8 months ago
[ We are not the first, we try to be the best ]
Last updated 1 year, 11 months ago
FAST MTPROTO PROXIES FOR TELEGRAM
ads : @IR_proxi_sale
Last updated 1 year, 7 months ago
برادرم! غم مخور؛ الله با ماست
غم مخور؛ زیرا تقدیر الهی رقم خورده و دفتر تقدیر بسته شده و آنچه مقدر گشته، اتفاق خواهد افتاد. بناء غم واندوه تو چیزی را پس و پیش واضافه وکم نخواهد کرد.
غم مخور؛ چون غم واندوه، انسان را دلتنگ و آزرده و چهره را عبوس و درهم می کند، روحیه را ضعیف وآرزوها را بر باد می دهد.
غم مخور؛ زیرا ناراحتی و غم واضطراب، اساس بیماری های روانی و سرچشمه ی دردهای عصبی و ریشه ی وسوسه و اضطراب و نیز عامل مهم شکست روحی وجسمی است.
غم مخور؛ چون غم خوردن، آنچه را از دست رفته باز نمی گرداند، مرده ای را زنده نمی کند، آنچه را که مقدر شده دور نمی نماید و سودی به بار نمی آورد.
غم مخور؛ چرا که غم واندوه، ترا در انجام عبادات ضعیف و ناتوان می گرداند، از جهاد و تحرک باز می دارد و باعث شکست می گردد و انسان را نسبت به خودش بدبین و بد گمان می گرداند.
غم مخور، چون غم واندوه گذشته ترا پریشان می گرداند، ترا ازآینده ات می ترساند وامروزت را نابود می کند.
غم مخور و تسلیم غم واندوه مشو و بدان که بیکاری، مقدمه ی تسلیم شدن در برابر غم واندوه است.
غم مخور؛ وقتی با قرآن کریم، ذکر، دعا، نماز، صدقه و کار خوب و مفید آشنا هستی و توان انجام آن را داری.
غم مخور؛ وقتی توانایی دعا کردن را داری و می دانی که چگونه می توان خود را به آستان الله متعال انداخت و از او درخواست کمک نمود و اظهار درماندگی و ناتوانی نمود، بلکه تسبیح بگوی، مطالعه کن، بنویس، کارکن، با استقبال کسی و یا به دیدار دوستی برو، بیندیش و برنامه ریزی هدفمندانه کن!
و تو چه کردی یحیی!
✍? حسین سلیمانپور
حتی در فیلمهای هالیوودی هم نمیشود چنین صحنهای را به تصویر کشید!
ریزپرندۀ دشمن از دیوار ویران شدهی ساختمان، در جستجوی جنگجویی وارد میشود. مردی چفیه پوشیده، خسته و زخمی بر روی مبل آرام گرفته است. گلولۀ تانک، بدن نحیفش را خرد کرده است و توان راه رفتن را از او گرفته است.
مرد، با گوشۀ چشم، نگاهِ نافذی به این شیء غریبه میاندازد. تمام توانش را در آخرین لحظه زندگی در بازوی دست مجروحش جمع میکند. او تنها چیزی را که در کنارش میبیند ـ یک تکه چوب ـ به طرف پرندۀ دشمن پرتاب میکند. حتما زیر لبش زمزمه میکند: خدایا! این آخرین کاری بود که میتوانستم برای تو انجام دهم.
ساختمان گلوله باران میشود. چه کسی داخلش است؟ کسی نمیداند. هر که هست، شجاعتی بیمانند دارد.
نبرد پایان مییابد. دشمن ترسیده است. باید ببینند این مرد، این مرد دلیر، این جنگجوی افسانهای، این مجاهد شجاع کیست؟
خدای من! یحیاست؛ یحیی سنوار. ما که در تونلها دنبالش میگشتیم. ما که گفته بودیم در جایی امن خوابیده و اسیران را سپر جانش کرده است! او که اینجاست. رفح، محله تل السلطان، جایی که ماههاست زیر بمبها و تانکهای ماست.
به راستی که تو چه کردی یحیی؟ میگفتی که شهادت در راه الله مهمترین آرزوی توست، اما نمیپنداشتیم اینگونه مرگ را به آغوش میکشی. آخر مرد! با چوب به نبرد دشمنِ تا داندان مسلح میروند؟ تو با ایمان و شجاعتت، هیمنۀ دشمن بزدلت را در هم شکستی. تو با پرتاب آن چوب در آخرین لحظه حیات به سوی پرندۀ دشمن، یک کتاب سخن گفتی.
حتم دارم دشمن، در خلوت خود، زمانی که بر کنار پیکر قهرمانی به نام یحیی سنوار ایستادهاست، به این چنین فرماندهی، ادای احترام نظامی میکند. به خطر شجاعتش. به خاطر شهامتش، به خاطر پایداریاش، به خاطر صداقتش در راهی که در آن قدم گذاشت و به آن باور داشت و دست آخر، سر در راه آرمانش گذاشت.
سالها بعد، وقتی غبار این جنگ فرو نشیند، وقتی حق از باطل جدا شود، وقتی درختی که با دستت نشاندی و با خونت آبش دادی به ثمر نشیند، از رشادت و قهرمانیات فیلمها خواهند ساخت. سخنها خواهند گفت. کتابها خواهند نوشت. خداوند جاودانهات کرد یحیی، تو اکنون در قلب هزار انسان آزاده جای داری و نام نیکت تا ابد بر تارک تاریخ خواهد درخشید.
خدایت بیامرزد یحیی، خدایت رحمت کند فرمانده دلیر، مرد شجاع و اسطوره فراموش ناشدنی.
*?️فرمانده شهید یحیی سنوار در بهشت جاویدان خواهد بود*
*? گروه سرود أنصارالله*
جرقهی سوم
دلایل زندهماندنتان چیست و چرا میخواهید زنده بمانید؟!
_
قبلترها قلم و دفتری بر میداشتم و یک یک آرزوهایم را مینوشتم. دوست داشتم به همهی آنها دست بیایم. هر چندروز یکبار دفترم را بر میداشتم و آرزوهایم را مرور میکردم. تمام که میشد، دفترم را میبستم و چشمانم را؛ سپس خودم را قسمی تصور میکردم که به آرزوهایم رسیدم؛ خوشحال، شاداب و خوشبخت.
هر سال که از عمرم میگذشت تصویر تصورم کمرنگتر میشد، نمیدانستم چرا، ولی این اتفاق میافتاد.
هنوز از زندگی لذت میبردم، دوست داشتم بخوانم، بگردم، بخندم، برقصم، ببینم و هر روز چیزهای جدیدی یاد بگیرم، با آدمهای جدیدی آشنا بشوم و همینطور هم بود.
همینکه بزرگتر شدم و از زندگی جز لذتهای آن، مشکلات و بدبختیهایش را نیز درک کردم، دیگر کمتر به آرزوهایم فکر میکردم، آهسته آهسته به این حقیقت پی میبردم که زندگی چیزی فراتر از آرزو کردن است، زندگی سختتر از چیزی هست که مینمایاند. دیگر باید برای زنده ماندن دلیل داشت.
تا زمانی که سرگرم تحصیل بودم، تحصیل و رفقای همدورهام دلیل زنده ماندنم بودند، دوست داشتم درس بخوانم و وقت بیشتری با دوستانم بگذرانم، از بودن با آنها لذت میبردم. ما به بدبختیهای زندگی فکر نمیکردیم، اصلا توجهی به آنها نداشتیم.
تحصیل که تمام شد، زندگی سختتر شد، حالا دیگر باید دلیل قویتری میداشتم تا خودم را قانع کنم وجودم در دنیا باارزش است و باید برای زنده ماندنم بجنگم. دشوار بود پیدا کردن همچون دلیل قانعکنندهای؛ ولی غیرممکن نبود.
تحصیل تمام شد و بیسرنوشت ماندم، همدورههایم هر کدام پی زندگی شان رفتند، از جست و خیز و رقص و خند، مثل گذشته خبری نبود؛ بیشتر حوصلهاش نبود.
من بیشتر عمرم در مسافرت گذشت و به همین خاطر لذت گرمی خانواده را نیز نمیدانستم، میخواندم و میشنیدم همه از داشتن خانواده خوشحالاند و احساس خوشبختی دارند؛ اما من این را در زمان مسافرتم درک نمیکردم، چون کنار خانواده نبودم.
حالا بزرگترین دلیل نفس کشیدنم خانوادهام هستند؛ پدرم، مادرم، خواهران و برادرانم، و همسرم. برای دیدن هر کدام شان لحظه شماری میکنم.
به نظر من خانواده بزرگترین دلیل زنده بودن هر انسان است و چیزی با ارزشتر از خانواده در دنیا وجود ندارد.
✍ شعیب رحیمی
جرقهٔ اول
چرا نمینویسیم؟!
پنج مانع نوشتن را بنویسید!
یادم میآید عصرها وقتی نماز دیگر خوانده میشد، همه با شور و شوق دنبال کفش فوتبال شان میگشتند و لباس ورزش به تن میکردند. چشم جایی جز زمین فوتبال نمیدید و دل به چیزی جز تفریح نمیاندیشید. چنان سر و صدا از زمین فوتبال به گوش میرسید تو گویی مسابقهی جیغ کشیدن است. همه از تفریح شان لذت میبردند. در میان این جمع، من به چیزی دیگر فکر می کردم. ذهنم به جایی دیگر گره خورده بود؛ به نوشتن.
عصر که میشد، کتابی بر میداشتم با قلم و دفتر یادداشتم. درست گوشهی زمین سبیست نزدیک راهرو پر ریگ مدرسه که از پارکینگ وسایل اساتید به دروازه مدرسه وصل میشد، مینشستم. جایم روبروی سلمانی مدرسه بود.
کتاب را برمیداشتم و چند ورقی میخواندم تا بتوانم به نوشتن آغاز کنم. ذهن و ضمیر خالی که نمیتواند چیزی از نوک قلم بیرون بریزاند. گاهی یک صفحه، زمانی چند سطر و احیانا به چند صفحه نوشتههایم در یک عصر میرسید.
زمانی که از مدرسه فارغ شدم به این کارم ادامه دادم؛ اما نه در زمان و مکانی که در مدرسه برای خود انتخاب کرده بودم. کند و گذر مینوشتم.
این روزها نوشتنم به حداقل خود رسیده است و نباید چنین میشد. چرا چنین شده است؟! فکر میکنم دلیلش مواردی باشد که میخواهم بنویسم:
۱_ کتاب نخواندن؛ این اولین و مهمترین دلیل ننوشتنم هست، دلم به اینکه این دلیل اصلی ننوشتن است گواهی میدهد.
۲_مصروفیت بیش از حد در شبانهروز؛ وقتی بعد از ده تا دوازده ساعت کار خستهکننده به خانه میآیم، چیزی جز خواب و استراحت را نمیخواهم.
۳_نبودن کسیکه وادارم کند بنویسم؛ وجود فرد انگیزهدهنده در زندگی خیلی مهم است. اگر همچون کسی را در هر عرصهی از زندگی داشته باشم، هیچگاه زمین نمیخورم؛ زمین نمیخوریم.
۴_تنبلی؛ خطرناکترین قاتل انسان تنبلی است و من این را یکی عوامل ننوشتنم میدانم.
۵_ نداشتن فرصتی در شبانهروز برای خلوت کردن با خود؛ من فکر میکنم خلوت و تنهایی آرامشبخش ترین چیز در زندگی انسان است. باید در زندگی ما زمانهایی باشد تا با خود خلوت کنیم و به زندگی و امور خود بیندیشیم.
پنج مورد بالا مهمترین عواملی هستند که من نمیتوانم بنویسم. میدانم در مورد ضعفهای خودم مینویسم، مینویسم چون میخواهم از خود دور شان کنم.
شما چرا نمیتوانید بنویسید؟
✍️ شعیب رحیمی
تو نمیدانی، یکی در گوشهی دنج، تنها نشسته و دو دست را به آسمان بلند کرده و برای خوشبختی تو پیش خدای خود اشک میریزد و تو آرام خوابیدهای.
دیگری پا جای پای تو میگذارد، نفس کشیدنهایت را، پلک زدنهایت را؛ حتی خندیدنهایت را عاشقانه میبوید و تو نمیدانی.
در جایی یکی منتظر رسیدن توست؛ قرار ندارد، آرم نیست و تو بیخبر، سرگرم دلمشغولیهای خودت هستی.
ببین دوست عزیز! تو بد نیستی؛ تو زشت نیستی؛ تو دوستداشتنی و محترمی. کافیست تو خودت را باور داشته باشی، هر کس به اندازهای محترم است که خودش خویش را محترم بشمارد.
✍ شعیب رحیمی
?ارسالی مشترکین
انّ الحمد لله
امید است که با گذشت این ماه پر فیض الله از گناهان ما گذشته باشد و ما را مورد عفو خود قرار داده باشد.
رمضان مدرسه بود پر از درس و پند، مدرسه بود انسان ساز و انسان پرور، مدرسه بود که انسان توسط آن میتوانست از جهنم آزاد شود و وارد بهشت شود، رمضان فرصت بود که دیر آمد، آهسته در زد و زود گذشت. خوشا به حال آنانی که حق آن را ادا کردند.
بزرگترین درسی که از رمضان میگیریم این است که خواستن توانستن است؛ وقتی یک انسان به ارادهِ خود بدون هیچ مانعی از صبح تا شام چیزی نمیخورد در حالی که میتواند مخفیانه بخورد و بگوید روزه دارم و از گناه دوری میکند پس او هرکاری را که بخواهد میتواند انجام دهد، همان طوری که در رمضان بخاطر رضای الله ۳۰ روز کامل چیزی نخورد و توانست رضای الله را به دست آورد.
امید است که الله رمضان را از ما قبول بفرماید.
(به قلم محمد شفیع احمدی)
?? ??? ?? ????? ?
We comply with Telegram's guidelines:
- No financial advice or scams
- Ethical and legal content only
- Respectful community
Join us for market updates, airdrops, and crypto education!
Last updated 1 year, 8 months ago
[ We are not the first, we try to be the best ]
Last updated 1 year, 11 months ago
FAST MTPROTO PROXIES FOR TELEGRAM
ads : @IR_proxi_sale
Last updated 1 year, 7 months ago