?? ??? ?? ????? ?
We comply with Telegram's guidelines:
- No financial advice or scams
- Ethical and legal content only
- Respectful community
Join us for market updates, airdrops, and crypto education!
Last updated 1 year, 8 months ago
[ We are not the first, we try to be the best ]
Last updated 1 year, 11 months ago
FAST MTPROTO PROXIES FOR TELEGRAM
ads : @IR_proxi_sale
Last updated 1 year, 7 months ago
فصل جدید
گاهی اوقات شما اراده میکنید، میخاهید. زندگی و کائنات، طوری برایتان میچیند تا کسی یا چیزی شما را جهت رسیدن به آنچه مصمم در انجامش هستید، یاری کند.
امروز که همزمان اولین روز هفته، ماه و فصل است، تصمیم گرفتم تغییر کنم، رشد کنم؛
اینکه در نود روز طلایی و نقرهای تلاش کنم بهترین نسخهی خودم را بسازم.
در «نویسنده ساز» امروز صحبت از این بود که خودمان را محدود به سن و سال نکنیم؛
از اینکه فکر کردن، امید و انگیزه داشتن، بسیار مهمتر از عدد و رقمِ سن است.
کلاس ظاهرن برای علاقهمندان به نویسندگی برگزار میشود، اما شما علاوه بر نوشتن، همزمان در زمینههای جامعهشناسی، روانشناسی، توسعه فردی، انگیزشی و … نیز اطلاعات مفیدی کسب میکنید.
با هر زخمی از زندگی که وارد کلاس شوید، در پایان با روح و جسمی سالم یا دستکم مرهم یافتهتر بیرون خاهید آمد.
امروز، قبل از اینکه کلاس نویسندگی شروع شود، مثل همیشه از صحبتهای استاد درس زندگی گرفتم.
به خودم گفتم:
«این زمستان میتواند نقطه عطف زندگیات باشد، جایی که به خودت ثابت میکنی توانایی تغییر و ساختن بهترین روزها را داری. فقط با عشق و تعهد ادامه بده و اجازه بده نور درونیات بدرخشد.»
من خاستم، اراده کردم. کائنات رسالت این مسیر را بر عهدهی استاد نهاد.
@fahime_adabi_59
✍?فهیمه ادبی
رشد عقلی یا قدی؟
در دوران ابتدایی، که بر حسب قد روی نیمکتها مینشستیم، همیشه میز اولی بودم. کلاس سوم ابتدایی، معلم ورزشمان تصمیم گرفت ما را به تحرک بیشتر، تشویق کند. من و چند نفر از کوتاهترین بچههای کلاس را دور خودش جمع کرد و گفت: «شما باید بیشتر ورزش کنید و هر روز دو لیوان شیر بنوشید. اگر به توصیههایم عمل نکنید، دیگر رشد نخاهید کرد و همین اندازه میمانید.»
نمیدانم دوستانم حرفهای او را درست فهمیدند یا نه، اما من متأسفانه تصور کردم منظورش از رشد؛ جسمی و عقلیست. اصلن ذهنم به رشد قدی خطور نکرد. حرفهای او دنیایی از نگرانی را به دلم ریخت. ماندن در همین سنوسال، برای منیکه آرزوی زود بزرگ شدن داشتم، مثل یک کابوس بود. حتا لحظهای فکر نکردم که ممکن است حرفهایش را اشتباه متوجه شده باشم.
تصمیم گرفتم به توصیههایش عمل کنم و البته در اجرای آن افراط کردم. طی سه روز اول ، آنقدر شیر خوردم که دچار دلپیچه و اسهال شدم و از آن طرف، آنقدر طناب میزدم که از درس و مشق افتاده بودم.
بالاخره هفته بعد، زنگ ورزش، تصمیم گرفتم موضوع را با معلم در میان بگذارم. با تردید پرسیدم: «خانوم اجازه میشه من رو دوباره اندازه بگیرید؟»
با تعجب گفت: «ادبی جان، هفته پیش که شما را اندازه گرفتم. نگرفتم؟»
گفتم: «بله خانوم، اجازه، ولی من از هفته پیش هر روز شیر خوردم و ورزش کردم.»
در همین لحظه، بغضم ترکید و اشکهایم مثل سیل جاری شد. آنقدر بلند گریه میکردم که معلم ورزش هر چند ثانیه یکبار میگفت: «گریه نکن، گریه نکن! ببینم چی شده؟»
در حالیکه اشکهایم جاری بود، با صدایی لرزان و گریان توضیح میدادم، اما او متوجه صحبتهایم نمیشد. آخر سر، سعی کردم خودم را جمعوجور کنم. چند نفس عمیق کشیدم و گفتم: «خانوم اجازه، من دوست دارم بزرگ بشم. نمیخام کوچولو بمونم. میخام برم راهنمایی، برم دانشگاه.» و دوباره اشکهایم جاری شد.
معلمم که کمکم متوجه سوءتفاهم شده بود، لبخند زد و با لحنی آرام گفت: «ادبی جان، منظورم از توقف رشد، رشد قدی شما بود. محاله کسی توی یک سن بمونه! در ضمن، حرفم این نبود که دیگه اصلن قد نمیکشید، بلکه گفتم نسبت به همسنوسالهاتون ممکنه قد کوتاهتری داشته باشید.»
این توضیحات مثل آبی بود روی آتش دل من. اشکهایم هنوز جاری بود، اما ناگهان در میان گریه، لبخندی زدم و با ناباوری پرسیدم: «خانوم اجازه، راست میگید؟»
او خندید و گفت: «معلومه که راست میگم.»
از همان روز، طناب زدن و شیر خوردن را با خیال راحت کنار گذاشتم.
اکنون که سیوپنج سال از آن روزها گذشته، وقتی به این خاطره فکر میکنم، ذهنم به پرسشی عمیقتر معطوف میشود:
•آیا رشد عقل و شعورم، همگام با سنم پیش رفته؟
•آیا به آن درجه از کمال که باید میرسیدم، رسیدهام؟
•آیا سن عقلم با سن جسمم یکسان است؟
امروز این سوالها برایم پررنگاند.
??شاید رشد واقعی، سفریست که هرگز پایانی ندارد.
@fahime_adabi_59
✍?فهیمه ادبی
خالیِ جاها
امروزم به مراسم ختم و تشییع جنازه گذشت.
مرگ؛ ناشناختهای مرموز.
کوچکتر که بودم، فلسفهی مرگ را نمیدانستم. هرگاه سراغ غایبی را میگرفتم و میگفتند: «رفته پیش خدا.» فکر میکردم هر رفتی بازگشتی دارد. اما کمی که بزرگتر شدم و معنای خاکسپاریها را فهمیدم، متوجه شدم؛ هر رفتنی، بازگشتنی نیست.
فهمیدم آدمها هم تمام میشوند؛ مثل مداد سیاهی که تکالیفم را با آن در دفتر مشق مینوشتم، یا همان دفتر مشقی که با کلمات من سیاه میشد. مثل دوستی من و روناک، دختر همسایهمان وقتی از محلهی ما اسبابکشی کردند.
اما این تمام شدنها فقط به کودکی ختم نشد. حالا که بزرگتر شدهام، میبینم آدمها از زندگیام میروند، گاهی با یک خداحافظی ساده، گاهی با یک فاصلهی ناگهانی و گاهی حتا بیهیچ حرفی. شاید این رفتنها مرگ نباشد، اما چه فرقی میکند؟ نبودنشان جایی را خالی میکند که هیچوقت پر نمیشود.
حالا فهمیدهام؛ با هر رفتن، چیزی از ما کم میشود. چیزی که دیگر هیچوقت برنمیگردد. مثل روناک، مثل مداد سیاه، مثل آدمهایی که روزی میشناختیم و حالا دیگر نیستند.
زندگی مثل دفتر مشقی است که صفحه به صفحه سیاه میشود و آدمها مثل مدادهایی که هر کدام طول عمر محدودی دارند. عمری که گاهی بهدست خودمان کوتاه میشود و گاهی بهدست زندگی.
تمام رفتنها تلخ است اما مطمئنن تمام شدن خودمان، تلخترین؛ زمانیکه باید برویم، بیآنکه بدانیم مقصد کجاست.
@fahime_adabi_59
✍?فهیمه ادبی
# خاطرات_رمخت
به ظاهر تطیب،به واقع متعفن
شیشهی عطر را محکم روی پیشخوان میگذارم و
میگویم: « آقا اصلان، بوی عطری که به عنوانِ عطرِ اصل به من فروختهاید، چند دقیقه بیشتر نمیماند.
(این توضیح لازم است که بگویم؛ من هم میدانم نام اصلان برای شغل عطر فروشی کمی زمخت به نظر میرسد اما باور کنید که اغراق و غلوی در کار نیست. ایشان اصلان نام دارد یا لااقل به من خود را با این نام معرفی کرده، بگذریم. مسئلهی من در حال حاضر نماندن بوی عطر است نه نام فروشنده.)
اصلان خان جملهی « از شما انتظار ندارم که به من اعتماد نداشته باشید» را در یک صدم ثانیه با نگاهش به من القا کرد.
من در جواب اصلان خان به جملهی کوتاهِ « باور کنید نمیماند.» اکتفا کردم.
اصلان خان گفت: « بوی عطر بعد از چند دقیقه مشام شما را پُر میکند و شما قادر به شنیدن بوی عطر خودتان نیستید اما دیگران از این بو ساعتها لذت میبرند.»
این جمله حسِ ژرف اندیشی من را برانگیخت و ناخودآگاه گفتم: « چقدر تاسف بار.»
اصلان خان پرسید: « صِرف اینکه خودتان محروم از شنیدن بو هستید؟»
همزمان با تکان سر به چپ و راست گفتم: «خیر. متاسف شدم برای زمانیکه بوی گندِ؛ غرور، دروغ، فریب، کینه، وجودم را پُر کند. آن وقت چقدر اطرافیانم، اذیت خواهند شد در حالیکه خودم در تعفن غرقم و بیخبر.»
@fahime_adabi_59
✍?فهیمه ادبی
عمری که بی دوست به سر شد
همای عزیزم؛ تولدت مبارک
امروز بیشتر از روزهای قبل دلتنگ حضورت هستم.
بهترین دوست و همبازی دوران کودکیم! کاش بودی تا کنار هم گریه میکردیم؛ آه میکشیدیم و بعد خاطرهی مشترکی من و تو را میخنداند.
همای عزیزم
دهمین شمعیست که از تصویر گوشی فوت میکنی و من کیکی که برایت خریدهام را تنها میخورم و مزهاش را برایت تعریف میکنم. ده سال عمر کمی نیست. این را من و تو بهتر از بیشتر انسانها میدانیم.
ده سالیست که زندگی تو به آن سر دنیا گره خورده و فرسنگها از هم دوریم.
همای عزیزم
ده سال میشود؛ صد و بیست ماه.
نهال گردویی که روز قبل رفتنت باهم کاشتیم؛ درخت تنومندی شده؛ به بار نشسته؛ ده ساله شده.
آرش از مقطع دبستان به مقطع کارشناسی رسیده.
نوهی خانم امینی نوزادی چند روزه بود. در این ده سال مهارت هایی مثل خواندن، نوشتن، حرف زدن، راه رفتن را آموخته.
همای عزیزم
ده سال میشود؛ پانصدو بیست هفته.
دوران دبیرستان را بخاطر میآوری؟
آن روزیکه عمر دوستی من و تو به ده سال رسیده بود و ما برای اینکه قدمت دوستیمان را به رخ دیگران بکشیم میگفتیم: « ما پانصدو بیست هفته است که باهم دوستیم.»
همای عزیزم
یک دهه عمر کمی نیست.
روزیکه میرفتی گفتم: « مثل برق و باد میگذره، غصه نخوری.» دروغ گفتم.
من به اندازهی سه هزار و ششصدو پنجاه روز دلتنگ آغوش توام.
@fahime_adabi_59
✍?فهیمه ادبی
در حال حاضر چقدر احساس خوشبختی میکنید؟
روی تخت، بدون باز کردن چشم با دست به دنبال گوشی میگشتم که ببینم چقدرِ دیگر وقتْ برای خوابیدن دارم.
ساعتِ گوشی ۹:۳۴ را اعلام میکرد. مثل برقْ گرفتهها از روی تخت پریدم. خواب ماندهام، برگشتم تا امیر (همسرم) را صدا کنم و فریاد بزنم: «پاشو بدبخت شدم خواب موندیم.» اما جای امیر خالی بود.
لعنتی! چرا من را بیدار نکرده؟
دیرم شده، امروز جلسه دارم. محال است مدیرِ سختگیرم عذری از من بپذیرد. باعجله به سمت سرویس بهداشتی رفتم و صورتم را گربه شور کردم در حین آب زدن به صورت همزمان محلولِ دهانشویه را قرقره میکردم.
بچهها را باید بیدار کنم. شروع به داد زدن کردم: « آرش، آرنوش بیدار شید خواب موندیم.»
همانطور که فریاد میزدم و در حال پوشیدن لباس بودم به سمت میز کار رفتم تا پرینت گزارشِ کار را که دیشب تا دیروقت آمادهاش میکردم را فراموش نکنم.
هر چه گشتم پیدا نکردم. دیر شدن کم بود غیب شدن برگهها هم شد، قوز بالای قوز. لپ تاپ را برداشتم تا در شرکت یکبار دیگر پرینت بگیرم.
با خود گفتم؛ در مسیر رفت به شرکت، پیامی برای مدیر مینویسم و عذری برای تاخیر میآورم.
هر چه فریاد زدم بچهها جواب ندادند، همان طور که شلوار را بالا میکشیدم به سمت اتاق آرش رفتم تا او را بیدار کنم اما آرش در اتاق نبود. گویا او مثل همیشه خودش بیدار شده و با سرویس به مدرسه رفته.
با گفتن: «خدا رو شکر» به سمت اتاق آرنوش رفتم تا او را حاضر کنم و به مهد برسانم اما او هم در اتاق نبود.
با خود زمزمه کردم: «حتمن امیر او را برده، پس چرا من را بیدار نکردند؟ شاید هم صدایم کردهاند اما من متوجه نشدم. دیشب تا دیر وقت مشغول آماده کردن برگهی گزارش بودم.»
خدا رو شکر کردم چون نبودن بچهها به نفعم بود.
به سمت یخچال رفتم تا غذایم را بردارم و راه بیفتم اما ظرف غذایم نبود. گند پشت گند. تا میآمدم آرام بگیرم موضوعی دوباره اعصابم را بهم میریخت.
«خدا لعنتت کند امیر، ظرف غذای من را اشتباهی بُردی.»
هر فحش «کاف شین» داری که بلد بودم را آماده کردم که سوار اتومبیلم شوم؛ به امیر زنگ بزنم؛ نثارش کنم تا حرصِ خواب ماندن و گندهای دیگر خالی شود.
همزمان با استارت اتومبیل گوشی را در آوردم تا قبل از راه افتادن پیامِ عذر خواهی برای مدیر را آماده کنم.
متوجه شدم چند پیام خوانده نشده دارم.
اولین پیام از امیر بود:
« فهیمه جانم آنقدر عمیق در خواب بودی که دلم نیامد بیدارت کنم. امروز کارگاه نمیروم و بعد از انجام آزمایش و سونوگرافی و یک کار بانکی میام دنبالت که ناهار را بیرون بخوریم.»
پیامک دوم از آرنوش بود:
«مامان جونم دیشب یادم رفت بهت بگم که امروز امتحان رانندگی دارم.
آرش من رو میبره نگران نشو.
برگشتنی نون میگیریم، سه تایی صبحانه بزنیم.»
پیامها متحیرم کرد؛ آرنوش امتحان رانندگی دارد!
امیر وسط هفته من را به ناهار دعوت کرده!
پس کارم چه میشود؟
بعد از کمی مکث نفس راحتی کشیدم؛ اوف خدای من،
منکه اصلن سرکار نمیروم. آرنوش هفتهی پیش امتحانات نهایی دوازدهم را داد. آرش هم یکسالیست کارشناسی ارشد میخواند. امیر هم بازنشسته شده و هفتهای دو روز بیشتر به کارگاه نمیرود.
چه کابوسی من را به گذشتهها برده؟
خنده امانم را بریده و از شدت خنده نفسم تنگ شده.
??فقط خودم میدانم که امروز چقدر خوشبختم.?
@fahime_adabi_59
✍?فهیمه ادبی
کاش قلم جادویی داشتم
کاش مهارت نوشتن داشتم.
کاش توانایی نوشتن از کوچکترین اتفاقات روزمره را داشتم.
کاش میتوانستم بنویسم؛ مواقعی که بغض و خشم راه نفس کشیدنم را تنگ میکند. آن روزهایی که دست و دلم همزمان میلرزد و قرار ندارم. ساعاتی که برای هق هق کردن به یک تلنگر کوچک نیاز دارم. کاش میتوانستم راحت بنویسم از هرچیزی که درونم را میسوازند؛ میلرزاند؛ میشکند.
من توانِ تحریر هر اتفاقی را ندارم. کاش قلمی جادویی داشتم تا لحظه به لحظهی زندگیم را ثبت کند.
کاش میتوانستم از هراسِ آن شب که؛ سگِ ژرمن با حمله به سمت کوپر به جانم انداخت، بنویسم.
کاش میشد از هیجان موتور سواری بنویسم. میتوانستم از اندوهی که هنگام شنیدن خبرِ مرگ پسرِ همسایه وجودم را گرفت بنویسم و حالم را در آن لحظه توصیف کنم.
با نوشتن؛ میتوانستم عشق و علاقهام به فرزندانم را به آنها القا کنم. احساساتی که در جملات نمیگنجد را برای آنها توضیح دهم. از نگرانی و دغدغههایم در مورد آیندهشان صحبت کنم. به خانوادهام بفهمانم چقدر برایم ارزشمندند.
اگر میتوانستم بنویسم، خواهرم متوجه میشد من دلتنگش میشوم اما بروز نمیدهم. دوستانم میفهمیدند وجودشان را در زندگی مغتنم میشمارم.
برای منکه نمیتوانم هر آنچه در ذهن و قلبم میگذرد را به اطرافیانم بازگو کنم، نوشتن میتوانست معجزه کند.
??اگر قصد نوشتن دارید تا سوژهداغ است بنویسید.
همان موقع که همزمان چندین حس را تجربه میکنید، نوشتههایتان جان میگیرد. زمانیکه دیرتر مینویسید دیگر یک مطلب زنده نیست و از دهن میافتد؛ مثل غذای سردیکه دیگر عطر و بویش مستتان نمیکند.
من توانِ تحریر هر چیزی را ندارم. کاش قلمی جادویی داشتم تا لحظه به لحظهی زندگیم را ثبت کند.
@fahime_adabi_59
✍?فهیمه ادبی
آیا جلفها به جهنم میروند؟
تصورات یک نوجوان چنین است که؛ عالم و آدم در خیابان یکه پا منتظرند که او را تماشا کنند سپس از کلهی سحر تا بوق سگ با خانواده و دوستانشان در مورد نوع لباس پوشیدن؛ طرز راه رفتن؛ عطری که زده و خلاصه هر چیزی که حتا به فکر خودش نمیرسد، صحبت کنند و نظر دهند.
من هم از این قاعده مستثنا نبودم.
حدود۱۴-۱۳ ساله بودم که خانوادهی جدیدی به محلهی ما نقل مکان کردند. از اعضای خانواده چیزی بخاطر ندارم به جز دخترشان که همسن من بود و الناز نام داشت.
الناز موهای فری داشت که زیر روسری پنهانشان نمیکرد و زیبایی موها در معرض عام بود. چشمان درشت و مشکیاش و ابروهای پُری که نقطهی پیوندشان توسط موچین خالی شده بود باعث میشد، الناز در دستهی خوشگلهای جذاب قرار بگیرد.
الناز به جهنم اعتقادی نداشت ؛ لباسهای جذب و اغلب کوتاه میپوشید؛ همان طور که اشاره کردم روسری سر نمیکرد؛ دائم در حال خیابان گردی بود؛ با دوستانش در کوچه با صدای بلند میخندید؛ دوچرخه سواری میکرد. این شرایط باعث شده بود همه بخصوص پسرها مجذوب الناز شوند و هر روز بخاطر او در کوچه بلوایی برپا شود.
ساعتها منتظر میماندند تا الناز از خانه بیرون بیاید تا به او پیشنهاد دوستی دهند.
آن روزها فکر میکردم امثال الناز جهنمی هستند.
من نقطهی مقابل الناز بودم.
من تصمیم گرفته بودم دنیا را برای خودم جهنم کنم تا بعدها بهشت برین نصیبم شود. فکر میکردم خدا با ذرهبین ناظر رفتار و برخورد من است و به رفتار بندههای دیگر نظارتی ندارد.
میترسیدم؛ اگر به پسری لبخند بزنم پایههای دین سست شوند و قهر خدا شامل حال من و همشریها شود و بلایای طبیعی به فرمان خدا نازل گردد.
اگر تاری از موهایم بیرون باشد من را در جهنم آویزان کنند.
چنانچه در خیابان بخندم اهالی محل فکر کنند من به بیراهه کشیده شدهام.
دوچرخه سواری من باعثِ تحریک جنس مخالف شود و همه فکر کنند من سبکسرم.
اکنون به آن روزها نگاه میکنم؛ تعریف من از جهنم و جلف بودن تغییر کرده.
بنظرم بیوقاری و سخیف بودن، تعریف گستردهای دارد و یک دختر صرفن با نوع پوشش یا خندیدن، هرزه محسوب نمیشود. اینها را نگفتم که طرز فکر افرادی شبیه خودم یا اشخاصی مثل الناز را زیر سئوال ببرم.
قصدم این بود که بگویم؛ انسانها در دوران نوجوانی به توجه و احترام بیشتری-بخصوص در ملاء عام- نیاز دارند.
حال اگر از هر کدام دسته هستند قضاوتشان نکنیم و با یک لبخند اعتماد بنفس را به آنها هدیه دهیم.
الناز دوست داشت میان افراد محل محبوب باشد و در تمام محافل صحبت او به میان آید. من هم دوست داشتم از پاکی و وقارم صحبت کنند.
نکتهی مهم این است که هردو دوست داشتیم دیده شویم.
@fahime_adabi_59
✍?فهیمه ادبی
رویاهای آمیخته با داستان
شما را نمیدانم اما من روزهایی که بیشتر میخوابم کسلتر میشوم.
امروز از آن روزها بود که دوباره تختم را با تخت پادشاهی اشتباه گرفتم و به هیج وجه دلم نمیخواست ترکش کنم.
نزدیک ظهر احساس کردم، قهوهی خونم پایین آمده. مجبور شدم، خودم را به آشپزخانه برسانم. بعد از نوشیدن قهوه تغییر موضع دادم. این بار روی کاناپه خزیدم و برای اینکه عذاب وجدانْ روزم را خراب نکند*، مشغول به گوش کردن چند داستان کوتاه صوتی شدم.
اولین پادکستْ داستان کوتاه «آینه» از محمود دولت آبادی بود.
نمیدانم از کجای قصه چشمانم سنگین شد و رویاهای من و ماجرای مردِ بیهویت بهم گره خورد اما میان خواب و رویا همراهِ مرد بودم. دلم برایش میسوخت. باید هر کاری که از دستم بر میآمد، انجام میدادم.
زمانیکه برای مرد شناسنامه گرفتیم از من تشکر کرد. اسمم را پرسید اما چیزی یادم نمیآمد. نمیدانستم که هستم؟
از کجا آمدهام؟
حتا چهرهام را بخاطر نمیآوردم. در خیابانها پریشان به دنبال تکهای آینه بودم تا خودم را ببینم اما هر چه میگشتم مایوستر میشدم.
درِ ورودیِ یک فروشگاه شیشهای بود به سمت آن میرفتم تا در انعکاس شیشه چهرهام را ببینم اما هر چه میرفتم به آنجا نمیرسیدم.
موسیقی پایان پادکست بیدارم کرد.
رویا به کابوس تبدیل شده بود و من عاجزترین بودم. آدمیزاد موجود عجیبیست که میتواند خودش را تنبیه؛ توبیخ؛ تشویق؛ تادیب و حتا تنسیق کند. اما عجیبتر از اینها زمانیست که خودش را فراموش یا هویتش را گم کند.
قلبم تند میزند. نمیدانم اثر کافیین قهوهست یا نیمچه کابوسِ چُرتِ نیمروزی.
———————-
* پادکست همیشه برای من حکم کلاه شرعی را دارد چون وجدانم را به سکوت وا میدارد و من میتوانم لش کنم و چشمانم را ببندم و آخر شب هم خودم را اینگونه توجیه کنم که: «آفرین چه روز مفیدی را پشت سر گذاشتی.»
@fahime_adabi_59
✍?فهیمه ادبی
سنت شکنی و پرداخت بهای آن
طبق سنت پنجشنبه شبها باید امشب؛ پیتزای بزرگی که به اندازهی بالشت بزرگسال است، میخریدم و خود را به یک فیلم با همان پیتزا مهمان میکردم.
اما خرید چند کتاب بعد از پایان کلاس تمام برنامهام را بهم ریخت.
چند روزی بود که تصمیم داشتم، جای میز تحریر و کتابخانهام را تغییر دهم نه بخاطر اینکه در جای مناسبی قرار نداشتند، برعکس؛ فقط کِرمی در مغزم وول میخورد تا به بهانهی تنوعْ جانم را به زحمت بیندازد.
کتابهای تازه وارد به «کِرمْ» جان تازهای بخشیدند.
قبل از جابجایی در ذهنم چیدمانِ جدید را تصور کردم. بنظرم عالی آمد.
به هر جان کندنی دست تنها جابجایشان کردم و در حین انجام؛ زمین و زمان و فنگشویی و دیزاین را یکی کردم. طول و عرض وسایل چند سانتی بالا و پایین اندازه گیری شده بود.(چشمی انجامش داده بودم) همین چند سانتِ ناقابل گند زد به محاسبات و دیزاینْ. چیزی که تصور میکردم نشد و چیدمان خوبی از آب در نیامد.
بعد از ۴ ساعت کار آنقدر خسته شدم که حتا اگر میخواستم؛ توان جابجایی به موقعیت اولیه را نداشتم.
خواستم کمی استراحت کنم و دوباره همه چیز را به حالت قبل برگردانم.
حین نوشیدن چای و تماشای اتاق متوجه شدم کِرمی که در پاراگراف اول در موردش توضیح دادم خوابیده و جسم هم زمزمهی خواب و استراحت دارد.
فردا بجای استراحت مجبورم همه چیز را به حالت اول برگردانم. از کردهام پشیمانم اما این ندامت به قیمت از دست دادن ۸ ساعت از عمرم حساب میشود.
??گاهی کِرمی به جانمان میافتد و وسوسهی تغییری وجودمان را فرا میگیرد که ضرورتی برای انجامش نیست. زمانمان را برای هر تغییرِ بیجایی حرام نکنیم.
@fahime_adabi_59
✍?فهیمه ادبی
?? ??? ?? ????? ?
We comply with Telegram's guidelines:
- No financial advice or scams
- Ethical and legal content only
- Respectful community
Join us for market updates, airdrops, and crypto education!
Last updated 1 year, 8 months ago
[ We are not the first, we try to be the best ]
Last updated 1 year, 11 months ago
FAST MTPROTO PROXIES FOR TELEGRAM
ads : @IR_proxi_sale
Last updated 1 year, 7 months ago