🇵🇸| حسینیه‌مون |🇮🇷

Description



🇮🇷

علی رغم دنیای تاریک بیرون
حسینه‌هامون پر از نور عشقه


از اینا :/
https://t.me/HarfinoBot?start=144fb6ae264c86e
We recommend to visit

?? ??? ?? ????? ?

We comply with Telegram's guidelines:

- No financial advice or scams
- Ethical and legal content only
- Respectful community

Join us for market updates, airdrops, and crypto education!

Last updated 1 year, 9 months ago

[ We are not the first, we try to be the best ]

Last updated 1 year, 11 months ago

FAST MTPROTO PROXIES FOR TELEGRAM

ads : @IR_proxi_sale

Last updated 1 year, 7 months ago

1 year, 5 months ago

خدایا! بر محمّد و آل محمد درود فرست و با محو شدن هلالش، گناهانمان را محو کن؛ و با سپری شدن روزهایش، گناهان را از وجود ما برکن؛ تا ماه رمضان در حالی از ما بگذرد که وجودمان را از خطاها پاکیزه و از بدی‌ها خالص و آراسته، فرموده باشی.

|دعای ۴۴صحیفه‌سجادیه- دعای ورود به ماه مبارک رمضان|

1 year, 5 months ago

حضرت امام خمینی(ره) :

مناجات «شعبانیه» را خواندید!؟
بخوانید آقا! مناجات شعبانیه از مناجات هایی است که اگر انسان دنبالش برود و فکر در او بکند، انسان را به یک جایی می‌رساند.

1 year, 6 months ago

🔹 روایت حمید داوودآبادی نویسنده دفاع مقدس از دیدار روز گذشته با رهبر انقلاب همزمان با تشییع شهید سیدحسن نصرالله

روز یکشنبه حمید داودآبادی از نویسندگان دفاع مقدسی دیداری با رهبر انقلاب داشته‌ که آن را روایت کرده است:

داغون بودم،‌ خسته و کلافه ...
ششم مهر ۱۴۰۳ که خبر شهادت سیدحسن نصرالله را شنیدم، همه احوال داغونم، صد برابر شد. هیچ‌وقت حتی در خواب هم باور نمی‌کردم خبر شهادت سید را بشنوم.

۵ ماه بُغض، داغ، سوز و ... زبانم بند آمده بود. فقط به تصاویر سیدخندان و خوش‌سیما می نگریستم و با خود می‌گفتم:
خدا کند دروغ باشد و همه خبرها و شایعه‌هایی که می‌گویند سید زنده است، راست باشد!
ولی دنیا به کام من ‌نچرخید.
قرار شد سید را ۵ اسفند ماه تشییع کنند. یعنی دیگر همه امید زنده بودن سید، تمام شد.

چند روز پیش گفتند:
روز یک‌شنبه ۵ اسفند، تو و مسعود ده‌نمکی، بیایید برای نماز خدمت حضرت آقا.

خدا را شکر. خیلی خوشحال شدم. می‌توانستم بغضم را با کسی تقسیم کنم.
هرشب، در خواب و رویای خودخواسته، خویش را در آغوش آقا می‌دیدم‌ که می‌گریم و بغض چندماهه می‌گشایم!

صبح یک‌شنبه، باران عالم و آدم را طراوت و زیبایی بخشده بود که مسعود که آمد دنبالم، نیم ساعت قبل از اذان ظهر وارد اتاقی شدیم که قرار بود آقا بیاید.

(درست ۲۶ سال پیش، در همین اتاق، غروب بعد عیدفطر، در جمعی شش-هفت نفره، نماز مغرب‌وعشا را به امامت آقا خواندیم و نشستیم ساعتی به گفت‌وگو با آقا و لذت دنیا و آخرت بردن!)

جمعی شاید حدود صدنفر که خانواده‌هایی هم بودند، صفوف نماز را تشکیل دادند که چندین بچه کوچک، شاد و بی‌توجه به همه،‌ میان صفوف می‌دوبدند و محافظین برایشان بیسکوئیت و سرگرمی می‌آوردند.

اذان که دادند، آقا تشریف آوردند و نماز به امامت ایشان اقامه شد.‌ همه‌ش با خودم می‌گفتم:
- حتما الان امروز که تشییع سیدعزیز است، آقا مثل من، بدجوری حالش گرفته است، خسته است و عزادار.

نماز که به پایان رسید، برخلاف تصور من، آقا صحبت نکرد و آمد به حال‌واحوال با حاضرین.
به ما که رسید، با تبسمی زیبا با مسعود صحبت کرد که مسعود درباره کتاب‌های اخیرش که منتظر انتشار هستند، صحبت کرد که آقا فرمودند نمونه‌هایی را که فرستادی، دیدم.

آقا، نگاهی محبت‌آمیز به من انداخت ‌و با لبخندی زیبا فرمود:
- باز که چاق شدی ...
و زدیم زیر خنده.
مانده‌ام با این شکم ورقُلُمبیده چی‌کار کنم. کاشکی می‌شد قبل از دیدار، پیچ‌هایش را باز کنم و گوشه‌ای پنهان کنم‌ که هربار مورد لطف آقا قرار نگیرد و شرمنده‌ نشوم!

رو در رو که شدم با آقا،‌ چشم درچشم، نگاه انداختیم و خندیدیم. وقتی فرمودند:
- شما چطورید؟ چیکار می‌کنید؟
همان اول، کتاب "راز احمد" آخرین سفر بی‌بازگشت حاج احمد متوسلیان، چاپ نشر یازهرا (س) را به آقا هدیه دادم، توضیح کوتاهی دادم و خواستم تورق کنند.

سر دلم باز شد. بغضم داشت می‌ترکید. شروع کردم به نالیدن:
- آقا، خسته‌ام، حالم خوب نیست، دارم کم‌ میارم ...

آقا چشمانش را در نگاهم دوخت و با تعحب گفت:
- چیزی نشده که، شما دیگه چرا کم میارید، خبری نیست، الحمدلله همه چیز خوب است ...

نالیدم: آقا، سید رفت، بغض دارم، دعا کنید خدا این‌ آرامش قلب شما را به من هم بدهد ...
- همه چیز خوبه و همه ‌کارها به روال خودش دارد پیش می‌رود. امیدت به خدا باشد ...

می‌خندید و می‌خندیدم. وقتی از امید گفت، قربانش رفتم ‌و ناخواسته می‌گفتم: ای جانم ... جانم ... خدا همین امید و اطمینان قلبی شما را‌ به من هم عطا کند ...

واقعا از آرامش و اطمینان قلبی ایشان، همه ناامیدی و خستگی‌ام به یکباره فرو ریخت و بر فنا رفت و همه آن اطمینان قلب که همواره از خدا طلب می‌کردم،‌ همچون‌خورشیدی بر قلبم تابیدن گرفت و آرامم کرد.

دقیقا دنبال همین بودم که امروز با یاد سیدعزیز که بر دوش آزادگان جهان بدرقه شد تا آغوش خدا، بر دستان حضرت آقا بوسه زدم و خدا را شکر کردم‌ که این ‌نعمت الهی بر سرمان‌ می‌تابد.

یکشنبه ۵ اسفند ۱۴۰۳

#إنا_على_العهد | #عهد_عزت

1 year, 8 months ago

????

1 year, 8 months ago
1 year, 8 months ago

حتما گوش کنید?

1 year, 10 months ago

این بیت از صائب خیلی شیرینه

با سوزن مسیح نمی آورم برون
خاری که در ره تو به پایم شکسته است

#حسین‌جان

1 year, 10 months ago

این خوف و فرسودگی اجتماعی ناشی از احتمالات در مورد حمله و پاسخ اسرائیل، چیزیه که اسرائیل دوستش داره. دوست داره تبدیل به هیستری جمعی بشه در ایران.
ما می‌دونیم که پاسخ قطعیه چون مسئله حیثیت نداشته‌شه. اون مهدور الدم اعدامی هم که دم اعدامشه تلاشش رو می‌کنه که اعدام نشه! مسئله برای اسرائیل خیلی جدیه. اونا به کفرشون از برخی‌ از ما هم مومن‌تر هستن. چون قماریه بر سر موجودیت تحمیلی‌شون.
پس این‌که اضطراب بگیرید حمله می‌شه؟ نمی‌شه؟ پاسخ چطور هست؟ نیست؟
در نهایت به این نتیجه می‌رسید حتی امشب وسط خیابون‌ها مارو به تیر ببندن ما کاری جز دعا و صبر و توکل ازمون برنمیاد.
پس به جای این اضطراب بیاید یکم برتون گردونم عقب. همه ما در مورد ترور حضرت آقا می‌دونیم ولی اکثراً ذهن نسل جدید در‌مورد وقایع شروع جنگ تا اواسط دهه ۶۰؛ منسجم نیست.
ببینید اوضاع این شکلی بوده که ۶تیر ۱۳۶۰ ترور نافرجام حضرت آقا صورت می‌گیره که یادداشت‌ها و مصاحبه‌های پزشکان ایشون نشون می‌ده زنده موندن و حیات ایشون با حجم جراحاتی که داشتن؛ معجزه عظیم الهی بوده.
بعد دقیقاً فردای همین روز، یعنی ۷ تیر ۱۳۶۰، ۲۴ ساعت بعد از ترور ناموفق یکی از مهم‌ترین شخصیت‌های انقلاب بعد از امام خمینی، بمب‌گذاری دفتر حزب جمهوری رخ داد و یکی از ارکان ایدئولوژیک انقلاب اسلامی یعنی شهید بهشتی به علاوه ۷۲ نفر از نیروهایی که جمهوری اسلامی برای تربیت‌شون کرور کرور هزینه داده بود به شهادت رسیدن.
فکر کنید در کمتر از ۴۸ ساعت، این اتفاق افتاد.
اوضاع به این هم خلاصه نمی‌شد!
اون بیرون، بین مردم نوچه‌های منافقین خلق مشغول گشت زدن بودن و کسی ته‌ریش داشت یا چادر سرش بود رو بدون کلمه‌ای پرسش به گلوله می‌بستن!
اون ماست‌بندی که نمی‌دونست سیاست با چه «س»‌ای نوشته می‌شه و فقط از روی ایمان و عشق عکس امام رو گوشه مغازه‌ش قایم کرده بود هم ازشون در امان نبود!
مردم معمولی رو این‌طور پرپر می‌کردن!
از اون‌ور هم داشتن با صدام همکاری می‌کردن و شهرهای ما بمب‌بارون می‌شد و وقتی بود که ارتش ما کمی قبلش تو چندتا از عملیات‌هاشون شکست خورده بودن و بعثی‌ها تو حمیدیه جولان می‌دادن!

پدر و مادر‌های ما هرروز که نفس می‌کشیدن داشتن هزینه عقایدشون رو می‌دادن و انقلاب اسلامی رو هرچی تبر زدن، براش هرس شد و از همون‌ جاهایی که تبر خورد، جوونه زد.
خدا اون روزها عجیب سنگ رو کنار شیشه نگه داشت و هنوزم نگه می‌داره.
ما هزینه می‌دیم که لوا رو تحویل صاحب و ولی‌امرمون بدیم و دهه ۶۰ و روزهای جنگ رو دووم آوردیم...
ترس برای چی!؟

1 year, 10 months ago

نصر من الله و فتح قریب✌️

1 year, 11 months ago

اللهم انا نشکو الیک فقد نبیّنا و غيبة ولينا...

We recommend to visit

?? ??? ?? ????? ?

We comply with Telegram's guidelines:

- No financial advice or scams
- Ethical and legal content only
- Respectful community

Join us for market updates, airdrops, and crypto education!

Last updated 1 year, 9 months ago

[ We are not the first, we try to be the best ]

Last updated 1 year, 11 months ago

FAST MTPROTO PROXIES FOR TELEGRAM

ads : @IR_proxi_sale

Last updated 1 year, 7 months ago