?? ??? ?? ????? ?
We comply with Telegram's guidelines:
- No financial advice or scams
- Ethical and legal content only
- Respectful community
Join us for market updates, airdrops, and crypto education!
Last updated 1 year, 9 months ago
[ We are not the first, we try to be the best ]
Last updated 1 year, 11 months ago
FAST MTPROTO PROXIES FOR TELEGRAM
ads : @IR_proxi_sale
Last updated 1 year, 7 months ago
چگونه ببافیم؟
قالی به من چه؟
امروز به دیدن دنیا از نزدیک علاقهمند شدم. سدنا گوشیام را برداشته و از رومیزی عکس گرفته بود. تا حالا این تکهپارچه را اینقدر از نزدیک ندیده بودم. تار و پود. وقتی نزدیک میشوی تار و پود را از هم جدا میبینی و دیگر پارچه برایت یک جسم یکپارچه نیست. و وقتی دورتر میروی بافت را میبینی و اینبار همهچیز یکدست و طرحدار به نظر میآید.
پارچه مجموعهای از نخهاست؟
اولین جملهی کتاب زیست دبیرستان که یادم مانده این بود: «کل، چیزی بیشتر از مجموع اجزاست.»
کل یعنی اجزا و ارتباطات بین اجزا.
پارچه یعنی تار به پود چه ربطی دارد. یعنی این نخ از بالای نخ دیگری میرود یا از پایینش؟
بافت حاصل اجزای مایل به ارتباط است. حاصل سلولهایی که انزوا نطلبیده و به بغلدستیشان گفتهاند: هی تو، با من دوست میشی؟
پارچه چیزی بیشتر از نخهایش است.
بافت چگونه ایجاد میشود؟
شاید بهتر باشد ابتدا بپرسیم بافت برای چه ایجاد میشود؟ میخاهی پارچه ببافی؟ میخاهی قالی ببافی؟ میخاهی حرف ببافی؟ میخاهی داستان کوتاه ببافی؟ میخاهی شعر ببافی؟
میخاهی در نهایت چه چیزی با چه کارکردی داشته باشی؟
-میخاهم قالی ببافم.
سوال بعدی این است که چه طرحی را میخاهی؟ این برمیگردد به این که چه قدر زیبایی را میشناسیم و ربطی بین زیبایی و کاربرد قائل میشویم یا نه؟ یکی میخاهد قالیاش را بزند به دیوار و دیگری میخاهد پهن کند زیر پا. هر دو باارزش است و هنر میطلبد اما طرح روی دیوار با طرح زیر پا فرق دارد یا نه؟ اگر بخاهیم به اوج کار هنری در هر دو برسیم بهتر است تفاوت قائل شویم. یا حتا اگر خاستار خلاقیتیم. اوج خلاقیت با رفع نیازهای ما گره خورده. یک قالی با طرح برجسته و زبر حتا اگر قشنگترین رنگها را داشته باشد وقتی زیر پا انداخته شد و پا را آزرد دیسلایک میگیرد و فحش و کامنتهایش میشود: «من با این قالی ارتباط نمیگیرم و به درد نمیخورَد.» اما روی دیوار که باشد میشود یک اثر ماندگار، حتا اگر عدهی کمی آن را ببینند و به تولید انبوه نرسد و زیر پای همگان پهن نشود.
حالا باید مواد اولیهی قالی را تهیه کنیم.
اول بگو ببینم. قالیبافی بلدی؟ آموختن را با مواد اولیه قاطی میکنم چون وقتی از دار و چلهکشی و نخ حرف میزنیم اول باید بدانی که دار چیست و نخ چیست و چلهکشی چگونه است. در مراحل قبل، یادگیری از نوع دیگری بود. باید هدف و کاربرد و مفهوم زیبایی را میدانستی و الان باید ابزار را هم خوب بشناسی.
مواد اولیهی بافتی که میخاهی بسازی چیست؟
مثلن کلمه که جای پشم نمیگیرد در قالی، همانطور که پشم جای کلمه نمیگیرد در شعر. حالا پشم میخاهی یا کلمه؟
نخ را گرفتی، دار را به پا کردی و نخ را به دار کشیدی، پایهی قالی را بنا کردی یا به اصطلاح چلهکشی کردی.
الان که ادای بافتن در میآوری دقیقن بگو داری چه غلطی میکنی؟ این مرحلهی بعدیست که میشود شناخت الگوی بافتن. این میشود ارتباطی که بافت تو را تشکیل میدهد. اجزای کارَت با هم قهرند یا میگویند سلام با من دوست میشی؟
هر چه این پیوند محکمتر باشد، بافت تو یکپارچهتر به نظر میرسد و ناگسستنیتر.
گره بزن، گره بزن. طرح را بپا.
دقت بکن و روی کار چشم بگذار. اشتباه هم ممکن است. فرق تو با ماشین قالیبافی همینهاست. دقت و اشتباه انسانی. این میشود کارِ دست.
کار که تمام شد نوبت تراشیدن است. اینجا حساس باشد. نه آنقدر محکم بتراش که تار و پود جمله را از هم جدا کنی و نه آنقدر شل که کلمات اضافی همانطور نخنخ باقی بماند.
چه دارم میگویم؟ قالی که جمله ندارد. چه داری میگویی؟ قالی به من چه؟
سوژهشکاری: صحبت با دو همسفر
به خودم گفتم که حالا وقتش است. وقت این که اجتماعی باشی و با آن دخترها حرف بزنی.
خسته بودم. خاب داشتم. آهنگ در گوشم پخش میشد و حوصلهی زیادی برایم نمانده بود. تفکر در مسیر حال میدهد. گفتنِ حال میدهد زشت است؟ بچه که بودم یکبار گفتم. یکی که قیافهاش یادم نیست اما لبان گاز گرفته شدهاش را یادم هست که گفت عیبه. حال میدهد دیگر. حال حلال میدهد. بهتر شد؟ اصلن به خاطر همین واکنشها تخیل من قوی شد دیگر. فکر میکردم حال میدهد چه معنی بدی میتواند داشته باشد؟ دیگر معنی بدش را هم در ذهنم ساختم با اجازهشان. اما الان از حال میدهد منظور خوبی دارم.
دختری در ایستگاه بود که در بدو ورودم به من لبخند زد و من هم همینطور. من که رفتم ماشین تکمیل شد و باید راه میافتاد. دوستش هم خوشاخلاقیهای او را داشت.
پرسیدند دانشجویی؟ گفتم آره. آنها هم دانشجوی ارشد مشاورهی خانواده بودند.
به طرز خوشایندی خوشحال بودند. با خودم گفتم ببین تو باید در مورد چیزی با آنها حرف بزنی. باید با غریبهی بشّاش مایل به تمایل ارتباط بگیری. من حوصله ندارم و ولش بابا نمیفهمم. آهنگ را در خانه هم میتوانی گوش بدهی.
در نگاه اول به نظر میرسد که کار سختی نیست اما گفتم که آهنگ و منظره و تخیل را ترجیح میدادم تا این که گردنم را کج کنم و بروم توی کار ارتباطگیری.
اما متاسفانه کرمی در وجودم متولد شد و این شد که گفتم: مشاورهی خانواده؟ کارشناسی روانشناسی داشتید؟
یکیشان که دندانهایش زیادی سفید بود با خنده گفت نه، ما معلمایم. کارشناسی بنتالهدی درس خاندهایم.
چرا اینقدر خوشحالاند؟ نکند به خاطر دندانهایشان اینگونه حس میکنم؟ بعد فهمیدم نه.
ماشین ایستاد تا گاز بزند. پیاده شدیم تا نترکیم اگر ترکید.
گفتند که امروز امتحان داشتیم. امتحان مشاورهی ازدواج. به هم نگاه کردند و با خنده گفتند اینقدر این درس خوبیه.
خندهام گرفت.
-بله، بله. چی کار میکنید توی مشاورهی ازدواج؟ در مورد چیه؟ آموزش رابطهی جنسی مثلن؟
-آره اونم هست. قبل ازدواج هم مشاوره داره.
-هممم، درسته.
-ولی خب اونم هست.
بعد بیشتر خندیدند. اینها اثر امتحانات است. همیشه بعد امتحانات احساس مستی و سرخوشی داشتم. حالا قبلش سگ بودم و پاچه میگرفتم. درکشان میکردم.
حرف زدن را ادامه دادیم.
سوار ماشین که شدیم دیگر حرف نزدیم. تمام شده بود در واقع. اطلاعات خاصی نمیدادند. من تلاشم را کردم. دقت کردید؟ کافیست دیگر. حتا پرسیدم که پیج دارید یا نه؟ که گفتند نه.
البته یک سوال امروز برایم ایجاد شد. هم در حرف زدن با سارا و هم در حرف زدن با ایشان از خودم پرسیدم که چرا تصورشان از شغل و درس خاندن کارمندی است؟ یعنی اولین چیزی که به ذهنشان میرسد این نیست که چه کار میکنی؟ این است که برای چه کسی کار میکنی؟
ایده توته
توی سرما، توی باران، میرویم کنار میدان. قاطی باقالیها میشویم. یک چسه باقالی صد هزار تومان.
خابگاه بودیم. رفتیم پایین برای سبزیپلو با ماهی. دیدیم باران میآید، الهه کشید آهی. گفتم بیابم راهی، گفتم چتر؟ گفت ماشین، گفتم چشم، گفت بشین.
او حرف میزد با کسی. ترافیک بود در مسیر. جاپارک نبود پوکیدیم، تا به یک جا رسیدیم.
پیاده شدیم هنّ و هن. میخندیدم کرّ و کر. باران میزد توی چشم، الهه میگفت اکّه هی. گفتم الهه چی میخای؟ گفتش یدونه گوشگیر. گفتم از این جیغجیغا؟ گفتش مگه بچهام؟ نه بابا، ازون سادهها.
رفتیم دنبال دفتر پیشخان. یکهو همینقدر بیربط. گفتند که تعطیل شده، خانومه همین الان رفت.
الهه گوشگیر خرید، بابا هم به من زنگی زد، گفتم خوب شد زنگ زدی، بابا پولم تمام است، گفت که الو چی گفتی؟ گوشی من خراب است.
برگشتیم خابگاه تا که من، برسم به درس و املا. رسید به وقت یادداشت، رفتم سراغ انشا.
گفتش میدونی که ایده توته؟ گفتم یعنی درونم؟
گفتش نه، یعنی تو توته. تو تهتههای روزت، یه ایدههایی هستش، بکش بیرون از تو توت، تا برسه به وقتش.
آن ایدهها که گفت او، هنوز نرسیدهاند. من میرسم به آنها، فعلن که نپوسیدهاند.
هستند خدا را شکر، سلام دارند خدمتتان، شما خوب هستید؟ ما هم خوبایم، خانواده خوباند؟ خدا را شکر.
آدمهای تاثیرگذار
آدمهای تاثیرگذار حاصل ویرانیهای حادثهسازند نه حادثههای ویرانهساز.
در واقع آنها خودِ حادثهاند، خودِ اتفاق. نه مثل یک خانه که از هم میپاشد با یک انقلاب.
خانه اگر فرهنگ باشد، ویرانی باشد همان ابتذال، حادثه میشود فرزند تهتغاریِ عجیب و غریب. عضو عجیب خانه و عضو غریب ویرانه.
اما اگر ویرانی هم حاصل حادثهها باشد انسانهای تاثیرگذار خانهسازند یا ویرانهساز؟
پ.ن: نیاز به ادامه.
به موضوع: فهرستهایت را من روشن میکنم
نوشتم و رسیدم به اهمیت فهرستنویسی. رسیدم به این نیاز که چگونه باید به دنبال جواب این همه سوال پراکنده دربارهی کلمهام بروم؟
نیاز به یک نظم داشتم.
خاننده در هر فصل یک نوشته، جواب سوال را میبیند و نویسنده، سوالهایی که باید به آنها جواب بدهد. پس در ابتدا تصمیم گرفتم سوالهایی که به هم ربط دارند را در یک فصل بگنجانم و نامی برای آنها انتخاب کنم.
ابتدا در هوش مصنوعی و گوگل در مورد فهرستنویسی جستوجو کردم. فردا در مورد فهرستنویسی بیشتر مطالعه خاهم کرد چرا که میخاهم فهرستهای خلاقانه دربارهی موضوعاتی که دارم بنویسم و باید ببینم راهی برای این هست؟ بلخره اگر دیگران جوابی دادهاند استفاده کنم دیگر. به دنبال یک جور تمرینم. شاید.
مشکلی که امروز به آن برخوردم این بود که هنوز یک کلمه دارم و مقدار زیادی سوال و کمی هم تجربهی شخصی. هنوز موضوعم از کلمه تبدیل به جمله نشده ولی امروز یک قدم نزدیکتر شدم. کلمهی مورد نظر «ربط» است. و یکی از آن جملات این بود که: ما تا حدی به بدنمان ربط داریم.
که در واقع سوالی که ایجاد میکند این است که تا چه حدی؟ و خود این جمله جواب مشنگانهایست به سوالِ: آیا ما به بدنمان ربط داریم؟
قضاوتم نکنید، یک لحظه، من توضیح میدهم خدمتتان. نه چیز است، آقا اگر همه چیز از همین سوال و جوابهای مشنگانه آغاز بشود چه؟ ها؟ میگوییم وقتی در مورد موضوعی اطلاع نداریم باید برویم و اطلاعات کسب کنیم. خب من هم در تلاشم همین کار را بکنم، اما کسب اطلاعات خودش مهارت میطلبد که من در حال حاضر در آن ضعیفم. مهارت سرچ و جستوجو صرفن به این معنی نیست که بروی در گوگل بزنی «باک بنزین پژو کدام سمت است؟» باید ابتدا بدانی چه سوالی تو را به جواب میرساند. باید در مورد سوالاتت فکر کنی تا بفهمی بیجوابی دیگر. مثلن کسی که در مورد درِ باک سوال میپرسد قبلش گفته: بنزین تمام شده، باید به پمپ بنزین بروم.
میرود و میبیند خودش باید بنزین بزند، و تا حالا این کار را نکرده. پس از گوگل میپرسد: چگونه به تنهایی بنزین بزنیم؟ ولی این سوال اشتباه است و گوگل را آچمز میکند. پس سوال را عوض میکند و میپرسد: باگ بنزین پژو کجتست؟ (هول کرده و غلط مینویسد. ملت در صفاند.)
اعتراف میکنم حتا این مثال هم مشنگانه بود. اما خب. نویسنده باید اعتماد به نفس داشته باشد. در واقع تنها چیزی است که در ابتدای هر پروژه دارد.
با «ربط» روی ریتم باش
امروز در مورد کلمهی «ربط» نوشتم. در مورد این کلمه کنجکاوم.
ورد را باز کردم. دو ستون ایجاد کردم. در ستون راست چیزهایی که در ذهنم دربارهی ربط داشتم را نوشتم و ستون سمت چپی را اختصاص دادم به طرح پرسش.* میخاهم این کار را تا جایی ادامه بدهم که به تکرار برسم. یعنی تا زمانی که دیگر مثال یا مطلب جدیدی به ستون راستی اضافه نشود. یعنی برسم به اشباع و بعد از این باید به سراغ بسط دادن بروم.
مرحلهی بعد تحقیق است. حالا یک ستون پر از سوال دارم و دوست دارم در این مرحله با هوش مصنوعی صحبت کنم. در مورد هر سوال به چند کلمهی کلیدی برسم و در این مرحله از گوگل کمک بگیرم و در مورد کلمات بیشتر بدانم. این کار را باید تا جایی ادامه بدهم که برای هر سوال جوابی پیدا کنم که شامل موضوعات مشخصی است. یعنی از کلمات کلیدی برسم به موضوعات کلیدی. حالا برای هر موضوع دنبال کتاب میگردم و در اینجا مطالب مورد نیازم را از کتابها استخراج میکنم. این مطالب چه جانورانیاند؟ نمیدانم چگونه باید از کتاب برای توسعهی اندیشههایم استفاده کنم. شاید بهتر باشد در گام اول ربط خودم به کتاب را پیدا کنم. با آزاداندیشی و غرقگی در کتاب؟ یعنی بعد از این مرحله باید برسم به تفکرات کلیدی.
اما دو مشکل وجود دارد. اول این که جمع کردن همهی این مطالب کنار هم و ربط دادن آنها چالش دیگریست. باید شیوهی این کار را یاد بگیرم. شاید کتاب «شگردهای نگارش دانشگاهی» بیشتر کمکم کند.
دوم این که تا اینجا شد جستوجو در مورد هر چیزی که تا الان بوده، پس من کجا هستم؟ حس میکنم بعد از نوشتن همهی اینها یک جای کار میلنگد. من هنوز جز فکرهایی که حاصل چرخ زدن در این فضا بوده ننوشتهام و استفادهای از این چرخ زدن نکردهام و احتمالن باید بروم سراغ به کارگیری هر چه آموختم و در واقع تجارب شخصی بسازم.
اصل قضیه همینجا بود. اصلی که باعث میشود نسبت به چیزی کنجکاو بشوی و بشود موضوع تحقیقات.
در نهایت از تحقیق، سود میخاهم. باید بتواند تصمیماتم را عوض کند و برایم تجربههای شخصی خلق کند. آهان همین. چیزی که این مسیر نداشت ساختن تجربهی شخصی بود. حالا سوال: تجربه را میتوان ساخت؟ یا باید خودش بیاید؟
پس مسیر تا اینجا شد:
کنجکاوی، آزادنویسی، طرح پرسش، صحبت با هوش مصنوعی، جستوجو در گوگل، مطالعهی هدفمند کتاب، استخراج مطالب، پیدا کردن ربط بین موضوعات، بازنویسی و چینش صحیح مطالب، آزمودن تحقیق در زندگی شخصی.
*روشی که اولینبار در کارگاه «کتابچهی ۱» آموختم.
چگونه از خیابان رد بشویم؟
بعضی نیمنگاهها عاشقانهاند، بعضیها خصمانه، بعضیها عاقل اندرسفیه، بعضیها شرمآلود. اما بعضی نیمنگاهها موتوریاند.
آقاپلیسه به ما گفت:
«یک نگاه به چپ، برو تا وسط، یک نگاه به راست، بعد برو تا ته.»
قشنگ است. ساده است. اما اینجا کجا است؟ من مردهام، ها ها ها.
گاریچی کجاست؟ همینجا بود، همینجا بود.
-بشتابید، بشتابید، نیمنگاههای موتوری شما را خریداریم. جانتان را میدهیم، نگاهتان را میبریم.
یک نیمنگاه خرج بیقانونی میشود. زیاد است؟ نه والا. بهتر از مردن نیست؟ ها بِلّا.
پس راضیاید. نفسهای حبس شدهتان را بیرون بفرستید چون مادر و بچه هر دو زنده و سالماند. یکدور از ترس زاییدن بدتر است یا مردن؟ خب انتخاب من بتمن است.
-به من میگن بتمنی، دل نمیدم سرسری، با لباسهای زر زریم، دل میبرم از هر کسی.
ولنچرخ. زاییدن بهتر است. پاشو، پاشو. بدو، بدو، از خیابان رد شو. یک نگاه به چپ، یک نگاه به راست، یک نیمنگاه موتوری از طرف مادر شاهداماد. و توی دروازه. گُل، گُل. وای خدایا بچه دختر است. مبارکا باشد.
-گل گل گل، گل از همه رنگ، دستهات رو با چی میشوری؟ با شامپو گلرنگ.
ولنچرخ. مردن بهتر است.
موتورها. حد وسط عابرها و ماشینها. آنها میتوانند همهجا سرک بکشند. بیقانونیهای ریز و شکایتهایی که کار به جایی نمیبرند. مگر کور بودی؟ پس نیمنگاه موتوریات را به گاریچی نفروخته بودی؟ پس مشکل داری، مشکل داری.
اینها موتورند. بیقانون، پرسرعت، خشن. سبقت از راست، پیچاندن ترافیک در پیادهرو. عجله دارند، ضروری است.
چرا آمبولانسها موتور نیستند؟ چرا مریض را با طناب از ترکهایشان آویزان نمیکنند تا شالاپشالاپ بخورد زمین، هوا رود، نمیدانی تا کجا رود.
-مریض باید بمیره، مریض باید بمیره، بشکن بزن، چرا نمیآی وسط؟ حالا شد. آهاا همینه.
اینجا عروسیست. چرا خوشحال نیستی؟ مگر صدای آن دختر را نمیشنوی؟ بانوی باوقار ژاپنی. عروس بعدی اوست.
موتورها خیلی جذاباند چون وقتی گاز میدهند صدایشان تا طبقات بالایی آسمانخراشها میرود و پردههای باکرهی گوش را جر میدهد. کاش میشد با یک موتور ازدواج کرد. لبانش را گاز میگیرد و دامنش را با دستهایش جمع میکند.
-اوه،صدای گوشخراش یه موتور. چه از خودبیخودکننده. عاح، یامته کوداسای.
از بیمحبتی خودم نسبت به موتورها گریهام گرفته. من یک احمقم. خدای من. چرا اینقدر از موتورها نفرت دارم؟ شاید چون بیشعورند؟ دلیل نمیشود که. شاید چون قانون نمیفهمند؟ دلیل نمیشود که. شاید چون سبقت از راست میگیرند و با سرعت ۱۲۰ خر بخار از کنارت ویژ میگذرند و اگر تو آن نیمنگاه را که از بچگی سر همین پفیوزمداری موتورها عادتت شده نمیانداختی الان لاشهات را باید از زیر یکیشان جمع میکردی؟ دلیل نمیشود که.
شاید چون وقتی در پیادهرو راه میروی باید حواست باشد از پشت سرت موتوری درنیاید تا به چوخسگ نروی؟ دلیل نمیشود که. یا شاید چون آنها اگر بریدگی را رد کرده باشند میتوانند اتوبان را برعکس بروند و گویی کارشان از یک آمبولانس ضروریتر است؟ دلیل نمیشود که.
ای ساربان آهسته ران، کارام جانم میرود.
ای موتوری یواش بِگاز، که روح از بدنم میرود.
تو با خودت نمیگویی من چرا باید نیمنگاههایم را خرج توی شتر کنم؟ ها؟
فرار از تکرار: با بازی آنجلینا بارگی
فکر میکردم اگر درسی را دوبار برایم توضیح دهند و نتوانم آن را یاد بگیرم احمقم.
معلمها یکبار میگفتند که اگر درسی را نفهمیدید بپرسید تا توضیح بدهیم.
نمیپرسیدم. چون دهبار میگفتند وقت کم است و عقبیم و من نمیدانستم وقتی چیزی را نفهمیدیم از چه عقبیم؟ مگر هدف همین نبود؟ ای بَبَ. بیخیال. خودم میروم و یادش میگیرم یا اگر نیاز بود و مهم، تکرار میشود.
خب هیچ وقت تکرار نشد.
نمیپرسیدم. چون کلافگی را در آنها میدیدم. در بچهها بیشتر. چون وقت پربهایشان داشت با نفهمیدن من تلف میشد. ای بَبَ. بیخیال. اگر مهم و لازم باشد دوباره تکرار میشود.
خب هیچوقت تکرار نشد.
نمیپرسیدم چون میترسیدم باز هم نفهمم.
-خب بچهها، این بخش کتابتون داره میگه این و اون و اِهم.
-ببخشید میشه این قسمت رو یه بار دیگه توضیح بدین؟
-ببین، این قسمت داره میگه اییییین و اوووون و عِهممممم. فهمیدی؟
-آره.
نمیپرسیدم چون بقیه فکر میکردند ناشنوا هستم، در صورتی که نبودم.
چون نمیخاستم علاوه بر حس حماقت، حس نفهم بودن هم داشته باشم. ای بَبَ. بیخیال. اگر لازم و مهم باشد دوباره تکرار میشود.
خب هیچوقت تکرار نشد.
اما تکرار شد این فرار از تکرارها.
این شد که برای این که نگویم نه من این موضوع را نمیدانم گفتم آهاااا، این همان است، میدانم، میدانم.
در صورتی که من هیچوقت نپرسیده بودم و هیچوقت تکرار نشده بود و هیچوقت یاد نگرفته بودم و من احمق نبودم، پروسهی یادگیری همین بود.
اما پشتبازوها چشم امیدشان به من بود
این داستان: مربی حلالخور
اولین روز بالاتنهی این ماه بود. «پشتبازو کراس دسته صافِ جمع و باز». اول از مربی پرسیدم. با حوصله برایم توضیح داد. بعد که دید درست میزنم رفت. ست دوم را که خاستم شروع کنم برایم سوال شد که باید دستهایم را تا کجا بالا میآوردم. حوصله نداشتم تا آنور باشگاه بروم و خب میدانید؟ مان بالادام. از دوستم پرسیدم و او نشانم داد. یک لحظه شک کردمها. اصلن به پشت بازویم فشار نمیآمد اما گفتم شاید مثلن چه بدانم احتمالن معجزه شده و من بعد از یک ست، قوی و قدرتمند شدهام. اما دوستم حرکت را اشتباهی به من گفته بود. در واقع فکر کرده بود «جلوبازو کراس طنابی» دارم.
خیلی متمرکز روی حرکت تمرکزیده بودم. جدی. یکهو مربی از آن سمت من را دید و بلند گفت: «فرشتههه». نمیخاستم برگردم. دیدن صورت مهسا برایم دردناک بود. اما بلخره که چه؟ برگشتم و گفت: «درست بزن». گیج شده به غلط خوردن افتاده بودم که چرا از همان اول از خودش نپرسیدم. از خودم پرسیدم چی رو؟ من... من بیگناهم. من درست میزدم که. من کدام حرکت زندگیام را اشتباه زدهام؟ به کدامین گناه؟
نه تنها قیافهام بلکه مغزمم شبیه سید در عصر یخبندان شده بود.
-هِین؟ چیشیده میهسا؟
-دستت رو ثابت نگه دار. پشت بازوئه، داری چی میزنی؟
من دوباره: «هِین؟»
سمتم آمد.
غلط کردم، نیا. تو را به خدا.
-دست ثابت. پایین، بالا. خسته شدی؟
-نه واقعن. فقط... فقط... اون دختره، اون... اون.
دانای کل:
دقیقن اینجا جایی بود که قهرمان داستان به خودش آمد. او تصمیم گرفت مسئولیت اشتباه خودش را گردن بگیرد و طی یک حرکت شجاعانه زل زد توی چشمهای مهسا. چراغها خاموش شدند. یک نور قوی روی او تابید. گفت: «درسته، اشتباه از من بود.»
چراغها دوباره روشن شدند.
مهسا: «درست بزن».
عقل کل:
آدمها یکجایی در زندگی متوجه میشوند که حتا اگر با حرف دیگران در چاه افتادند، کسی که در چاه افتاده خودشاناند. و این جاست که باید تصمیم بگیرند حرکت درستی بزنند، نه غر دیگران را.
............................................................
-مهسا این «نشر جلو دمبل چکشی متناوبی نشسته»، این کودومه؟
-میشینی، دو تا دمبل، اینجوری، اینجوری، میشه یک. سه تا دوازدهتا.
-میشینم؟
-آره.
-هِین؟ یعنی چی؟
-میشینی دیگه.
-چهارزانو؟
-فرشته اینجا وقتی میگیم نشسته یعنی چی؟
-هِین؟ نیشیسته یعنی چی اونوخ؟ هاا؟ چی شد؟ هممم؟
مهسا نگاه میکند، دمبل آه میکشد.
-آهاااو، نیمکت، نیمکت.
-برو، برو. دمبل بنفش، بیا اینجا بزن ببینمت.
✉️گیرنده: فرشته برگی
سلام خانم برگی. نه میدانم که هستی، نه میدانم چه هستی و نه مهم است. از آن موجوداتی؟ خب باش.
گفتی حرف بزن و قول دادی تا آخرش بشنوی و بعد من را بکشی. اما زرشک خوردی، نمیدانستی که نویسندهها نمیمیرند؟ فکر کردی فقط خودت راهی برای بقا پیدا کردی و ابراهیم آشغالجمعکن نمیداند چگونه زندگی کند؟ چه قدر از ترحمت متنفرم. تویی که حتا نمیدانی چه بلایی سر من آمده چگونه میخاهی من را بکشی؟
تو راوی هم نیستی بعد توی آن اتاق نشستهای و برای من با ترحم رقتانگیزت خط و نشان میکشی؟
من خشم تو نیستم. من آرامم. درون خود فرونرفتهام، از خود رها شدهام. تو چه؟ تو کجای کاری؟
خانم برگی، یا بمان پشت همان حفاظهای پنجرهی خابگاه و بپوس یا بیا بیرون و هودی نارنجیات را بپوش.
برگی، من نمیشناسمت. حرفی بزن.
اولین جملهام را پرسیدی، همینجا میگویم:
بیحرف نمیر.
فرستنده: ابراهیم
?? ??? ?? ????? ?
We comply with Telegram's guidelines:
- No financial advice or scams
- Ethical and legal content only
- Respectful community
Join us for market updates, airdrops, and crypto education!
Last updated 1 year, 9 months ago
[ We are not the first, we try to be the best ]
Last updated 1 year, 11 months ago
FAST MTPROTO PROXIES FOR TELEGRAM
ads : @IR_proxi_sale
Last updated 1 year, 7 months ago