آرنیکا | مروارید رحمانی

Description
می‌نویسم چون عاشقِ نوشتن و نویسندگی‌ام…
|✍️#مروارید_رحمانی
We recommend to visit

?? ??? ?? ????? ?

We comply with Telegram's guidelines:

- No financial advice or scams
- Ethical and legal content only
- Respectful community

Join us for market updates, airdrops, and crypto education!

Last updated 1 year, 9 months ago

[ We are not the first, we try to be the best ]

Last updated 1 year, 11 months ago

FAST MTPROTO PROXIES FOR TELEGRAM

ads : @IR_proxi_sale

Last updated 1 year, 7 months ago

1 year, 7 months ago

بعضی‌اوقات به یکباره‌گی خالی میشویی از تمام‌ احساسات‌ دوستی‌ها و امیدها…

1 year, 7 months ago

در فرار از انسان‌ها
و ترس از تنهایی…

1 year, 7 months ago

نوشتن‌ و نویسندگی‌ چیزی دگرست، واقعا با هر واژه‌ی که می‌نویسم‌ خالی‌تر از هر هم‌ و غم‌ می‌شوم.
نمی‌دانم‌ چی‌گونه‌ و با کدام‌ واژه‌ی تعریفش کنم‌ اما نوشتن‌ روحِ مرا از هر آن‌دگرگونی و سرگردانی‌ نجات‌ داده، اگر بگویم‌ که عشق‌ است هنوزم کم‌ است
تنها دلیلی زنده‌گی و نفس‌ کشیدنم‌ همین‌ نوشتن‌ است.

من حالا زنده‌گی دارم و نفس می‌کشم…

1 year, 11 months ago

خدایا به‌خاطری‌ امروز‌ که حالم‌ از دیروز‌ بهتر‌ است، شکرت!❤️

2 years ago
2 years ago

[سعی دارم که امروز را تولدی دوباره تعبیر نماییم.]

امروز من از درد، هم‌وغم، خسته‌گی، نا امیدی، ترس و سقوط نمی‌نویسم، امروز روزِ صعود و دوباره جوانه زدن من‌ ست.

من امروز امیدوارم!
امیدوار به روزهای خوب و درخشان که در راه‌ست متحقق شوم، امروز من خسته‌ نیستم‌، چون نسبت به هروز دیگر خیلی امروز خویشتن را با نشاط‌تر و پر انرژی‌‌تر حِس می نماییم.

حقیقتاً! امروز روزِ ‌پیش‌رفت و رسیدن من به آرزوها و رویاهایم ست.
امروز من قوی‌تر از سه‌سال قبل‌ام؛ چونکه می‌دانم به یُمن پروردگار عالمیان، از این مخمصه های متحجریسم برون می آیم... من ز حدید قوی تر ام، چونکه این حالات و منجلاب های کویری بدویات، منِ دخت افغان زمین را ذوب کرده فولاد ساخته است، من دخت افغان زمینم که هیچ بادی نمی‌تواند من را بلرزاند، هیچ نیروی نمی‌تواند بر فرا راه صعود شدنم، برای پرواز های بلند و سترگ مانع ایجاد شود، هیچ قدرت نمی‌تواند مانع تحصیل و دانش من گردد، هیچ حربه و شیطانیت های عرفی و بدوی نمی‌تواند در تصمیم و ارادت من گسست ایجاد نمایید...

امروز دلیلِ شد تا من مستحکم‌تر از  قبل برای آزادی افکار خویشتن و برای پیش‌رفت خویشتن قدوم فولادین خویشتن را نهادینه نماییم.

نا امید نیستم، بلکه برعکس سرشار از امیدم امروز... امیدوارم که خورشید با تابیدن مشعشع بیش‌تر خویش بر بالای بام موفقیت و دست آوردهای رنگین‌ی زند‌گی ام بی‌درخشد.

امروز اگر از حقوق اولیه‌ی خویشتن برخوردار نیستم ولی هیچگاه یکی آنرا متوقف نکردم، امروز از هر میکانیسمی که برای پیش‌رفت خویشتن و سرزمینم بزم باشد تلاش‌ کرده و خواهم نمود... تا برای ابوجهلان قرن هویدا بسازم که رابعه های بلخی هنوز هم زنده و جاویدان اند...

امروز من نمی هراسم!
چونکه امروز من با ترس‌ها و هیولاهای بدویت میخواهم با متانت ایستاده‌گی کرده و مبارزه نماییم... با ترس‌های خویشتن رو در رو شده و یک‌جا با هم در این خطه با وقار خویشتن رویا ها و آرزو‌های خویشتن را متحقق خواهیم کرد، ان شاءالله چونکه ما دخت افغان زمین عزم خویشتن را جزم کرده در این راه متحقق شدن روانیم.

امروز من اشک نمی‌ریزم!
امروز من می‌نویسم تا همه بخوانند و اشک نریزند و چشمان‌شان از امیدهای بلورین به سان برق و بدرخشد، امروز روزِ دوباره سبز شدن من و خطه من ست…

امروز من دردمند نیستم!
امروز روزِ مداوا شدن درد های‌ من‌ ست.
امروز روزِ سقوط نه بلکه روز صعود من ست…
امروز روزِ تولد دوباره‌‌ی من و سرزمین من‌ ست.

[♥️??]
۱۵اگست
#مروارید_رحمانی
https://t.me/Murwaridrahmani01

2 years, 2 months ago

بی “هیچ” شروعِ “پایان” یافت!
شروع‌ها پایانِ دارد.
اما این‌ پایان‌ها چی، شروعِ دارد؟!
https://t.me/Murwaridrahmani01

2 years, 2 months ago

پدر روز است، برود؛ شب می‌شود.#دیبــــا_امــــین

2 years, 2 months ago

لحظه‌ها همین‌طور در گذر بود که چشم‌اش به آن‌ افتاد. بلی خودش بود وسیله‌ی که‌ هر شب‌ با آن‌ فقط چهار گِرد حیاط را می‌چرخید.
اما هیچ‌گاهی نشده بود در بیرون‌ از حیا‌ط بدون‌ هراسی با آن حال کند.
خوب شاید هم‌ سخت‌گیری‌های‌اش و هم‌ محدویت‌های ساخته‌ شده مانع‌‌اش می‌شد.
روحش و جسمش با دیدن‌ آن وسیله یک لحظه‌ی هم‌ درنگ نکرد.
پسرک در حرکت بود اول با تکانِ دست خواست متوجه‌اش بسازد نشد، بار دوم‌ با صدای بلند صدایش زد و پسرک متوجه‌ شد.
برپا شد و رفت به سراغش پسرک ده یا دوازه‌ساله‌ به نظر می‌رسید.
اجازه می‌دهی منم‌ چند دقیقه‌ی برانم؟
پا شد و برایش داد، آن‌ هم به مثلِ طفلک‌های که‌ اگر گودی‌ نو برایش بخرن، ذوق زده می‌شود؛ و بالا شده و شروع می‌کند به راندن!
همین‌طور اطرافیانش به دخترک‌ زُل زده بودن. اگر دخترک را می‌گذاشتن‌ یا هم‌ اگر دوچرخه‌ی خودش می‌بود، ساعت‌ها را در آن‌جا‌ با‌ دوچرخه سپری می‌کرد.
دو چرخه از پسرک‌ دیگری بود و آمد گرفت و رفت.
خوش‌حال‌ بود که‌حداقل توانسته بو‌د کوچک‌ترین‌ رویایی‌ را که دوست داشت بیرون‌ از حیاط هم‌ برآورده‌ کند، لحظه‌‌ی هم‌ که شده‌ به حقیقت مبدل کند.
همین‌طور خانم‌های‌ که آن‌جا بودن‌ یکی‌ یکی ازش پرسیدن چی‌گونه‌ یاد گرفته‌ای؟
گفت: من هماره هر شب در حیاط‌مان به دوچرخه‌ سواری می‌پردازم، و تنها سرگرمی‌ام بعد از هنر همین‌ است.
چند لحظه بعد پسری دیگری آمد و چشمانش برق زد باز هم دلش هوای دو چرخه‌ را کرد و رفت سراغش و گفت: می‌دهی چند لحظه‌ی برانم؟
پسرک گفت یاد نداری؟ نمی‌توانی؟
این‌ عکس‌العملِ پسرک وا داشتش که باید دورچرخه‌اش را هر طور شده بگیرد.
دست‌های خود را به کمر گرفته و گفت: کی‌ میگه یاد ندارم، بده بیبن و ثابت می‌کنم‌ که یاد دارم‌ یا نه؟
پسرک خیلی با خرسندی داد و فکر می‌کرد نمی‌تواند، حین راندن‌ پسرک هاج واج‌ به دخترک زُل زده بود.
با صدایش گفت: فهمیدم یاد داری، بیار بایسکل مه (دوچرخه‌)!
رفت به سراغش و گفت:دیدی که یاد داشتم، دگر نبینم‌ که بگویی یاد نداری!
به طرف‌ِ مکان‌ِ که نشسته‌ بود در حرکت شد و
با خود به فکر فرو رفت یعنی چی حتی اطفال ‌می‌گویند دخترا نمی‌توانند؟
در حالی که‌ این‌گونه نیست اگر بخواهند دنیا را به دستانِ شان‌ می‌چرخانند.
جانِ کلام: تصور کنید آرزوهای‌تان همانند دوچرخه‌ است، می‌افتی و بلند می‌شوی اما هیچ‌گاهی دست از ممارست نمی‌کشی تا بلد نشوی. می‌دانم‌ هر یک‌ تان رویای یا آرزوی در سر دارید دنبالش کن هم‌ واهمه را از خویش دور کن، هیچ‌ چیزی به‌ اندازه‌ی لب‌خند و خوشی‌ات در این‌ زندگی‌ زیبا نیست و همین‌طور برای هیچ‌ چیزی دیر نیست، فقط تلاش و اراده نیاز دارد همین‌ها را برایش بدهی خود به ‌خود برآورده می‌شود. :)
پ.ن: من اگر روزی رهبرِ آرمان‌ شهر شوم، به‌ همه‌ی‌ زنان‌ و دختران‌ مستمر فیستیوالی دوچرخه‌ سواری را هر هفته‌ برگزار می‌کنم، تا زنانِ آرمان شهر در کنار هم‌ و ثابت‌ کنند که می‌توانند با یک‌ دست‌‌شان‌ دو چرخه‌ برانند و با دستِ دگرشان گهوار
‌!

✍?|#مروارید_رحمانی
https://t.me/Murwaridrahmani01

2 years, 4 months ago

زندگی زیباست چشمی باز کن
گردشی در کوچه باغ راز کن
هر که عشقش در تماشا نقش بست
عینک بدبینی خود را شکست
علت عاشق ز علت‌ها جداست
عشق اسطرلاب اسرار خداست
من میان جسم‌ها جان دیده‌ام
درد را افکنده درمان دیده‌ام
دیده‌ام بر شاخهٔ احساس‌ها
می‌تپد دل در شمیم‌ یاس‌ها
زندگی‌ موسیقی‌ گنجشگ‌هاست
زندگی باغ تماشای خداست
گر تو را نور یقین پیدا شود
می‌تواند زشت و هم‌ زیبا شود
حال من در شهر احساسم‌ گم است
حال‌ من عشق تمام‌ مردم‌ است
زندگی‌ یعنی همین‌ پروازها
صبح‌ها، لبخندها، آواز‌ها
ای‌ خطوط چهره‌ات قرآن‌ من
ای تو جان جان جان جان من
با تو اشعارم پر از تو می‌شود
مثنوی‌هایم همه‌ نو می‌شود
حرف‌هایم‌ مرده‌ را جان می‌دهد
واژه‌هایم بوی باران می‌دهد
?**#علیرضا_آزمندیان#آرنیکا | مروارید_رحمانی**https://t.me/Murwaridrahmani01

We recommend to visit

?? ??? ?? ????? ?

We comply with Telegram's guidelines:

- No financial advice or scams
- Ethical and legal content only
- Respectful community

Join us for market updates, airdrops, and crypto education!

Last updated 1 year, 9 months ago

[ We are not the first, we try to be the best ]

Last updated 1 year, 11 months ago

FAST MTPROTO PROXIES FOR TELEGRAM

ads : @IR_proxi_sale

Last updated 1 year, 7 months ago