?? ??? ?? ????? ?
We comply with Telegram's guidelines:
- No financial advice or scams
- Ethical and legal content only
- Respectful community
Join us for market updates, airdrops, and crypto education!
Last updated 1 year, 9 months ago
[ We are not the first, we try to be the best ]
Last updated 1 year, 11 months ago
FAST MTPROTO PROXIES FOR TELEGRAM
ads : @IR_proxi_sale
Last updated 1 year, 7 months ago
مثل باران می آیی
تا مثل برف، آب شوم
مثل خورشید می شوی
تا من بخار...
باد می شوی، دورم کنی
آسمان از من پر می شود
نم نم صدایت می زنم
مثل درخت
می روی زیر چتر سبز بزرگت
دلم می گیرد و
آن قدر می بارم
تا این بازی
تمامم کند
چیزی به خاطر نمی آورم
تمام سلسله ها در خاطرم
منقرض شده اند
و انقلاب
فروکش کرده است
تاریخ فجایع
پاک شده از حافظهٔ تاریخی ام
روسفید شده تاریخ در حافظهٔ من
من دچار مرگ مغزی ام!
می توانید قلبم را اهدا کنید
هنوز طپش های منظمی دارد
وهنوز با بوی بوسه ای
به وجد می آید
و خون را هنوز
به سرانگشتان نابینایم پمپ می کند
سرانگشتان سبزم
مشتاق سوادآموزی اند
بر نقوش برجستهٔ گونه هات
و دوست دارند واژه های هفت رنگ را
از میان خطوط پرخار
برایت دستچین کنند
قلبم را اهدا کنید
به پادشاهی مقتدر
و جای اسم وطن منقرض شدهٔ من
نقطه چینی بگذارید
که به خط بریل هم نشود خواند
ﻣﻨﺘﻈﺮﻡ
ﺷﺒﯿﻪ ﯾﮏ ﺁﻫﻨﮓ ﻏﻤﮕﯿﻦ ﻗﺪﯾﻤﯽ
ﺩﺭ ﺁﺭﺷﯿﻮ ﺭﺍﺩﯾﻮ
ﺯﻧﮓ ﺑﺰﻥ
ﺑﮕﻮ ﮐﻪ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﯽ ﻣﺮﺍ ﺑﺸﻨﻮﯼ
(ﺁﺯﺍﺩ ﻧﻮﺭﻭﺯﻯ)
" حاجی رضا "
بوی نعناهای باران خورده بود
بوی خاک و
بوی صبح سرد باغ
باغ انگور و هزاران چلچراغ
یک به یک بر ساقه هایی سبز و تُرد
مردمانی ساده دل، همواره شاد
با حسادت های پیدا یا نهان
با شرارت های همچون کودکان
خوب و بدهاشان نمایان
مثل آب
گوش کن!
این نغمه ی زنگوله هاست
گلّه را حاجی رضا آورده است
- پیرمردی نازنین، لاغر، بلند -
- هاای چوپان ! هاای!
باشی خوش خبر
ماده زاییده ست گاوت یا که نر ؟
- ماده ای سالم، خدارا شکر، شکر
کیسه را با خنده خالی می کند
می شود پُر ، آستانه از هویج
- دوست داری؟ از زمین آورده ام
- هدیه از این دلنشین تر هست هیچ؟
- راستی قالی شنیدم بافتی، دیگر از دَم اهل ده فهمیده اند
- آه...قدر همّتم، بس کوچک است
بوی پونه
بوی نعنا
بوی خاک
بوی گلّه
بوی سرگین
بوی پشم
هِی هِیِ چوپان و عوعوی سگان
باز هم موسیقی زنگوله ها...
بی گمان حاجی رضا برگشته است
خسته ، امّا باز می خندد بلند
خنده هایش مثل باران صادقند
باز هم دستِ پُر آمد پیرمرد
بارِ خر یک دسته سبزی کرده است
-سبز باشی، سبز باشی پیرمرد!
شاد باشی مثل دشت لاجورد
٭ ٭ ٭ ٭ ٭ ٭ ٭ ٭ ٭ ٭ ٭
رفته ام ای روستای سبزِ دور
بغچه ام از خاطرات امّا پُر است
دامنم از عطر نعنا مستِ مست
در سرم دارم هوای صبح باغ
باغ انگور و هزاران چلچراغ
باز می گردم اگر قسمت شود
#ساغر_شفیعی/ ۱۳۷۵/روستای غیاث آباد، اراک
@SagharShafiee
با صدای استاد ساعد باقری
من بهار را
تا درگاه شما آوردم
از من اما
بیش از این شکوفه ها انتظار داشتید
میوه های آبدار می خواستید
پیش از سپری شدن زمستان
و پیش از طی کردن گردنه های سخت گذر
به دستانم اعتماد نداشتید
که نهال می کاشت
و فکر نکردید برای پر کردن زنبیل ها
باید صبور بود
دست هایم را تنها گذاشتید
و هرچه کشتم از ریشه زدید
پرت کردید آرزوهایم را
از گردنه های پر برف
و خود به نفرین زمستان گرفتار شدید
دعای من اما در پژواک کوهستان
هنوز می پیچد:
بر هیچ مردمی فرو نریزد ایکاش
بهمنی که بر شما فرود آمد
♦️بیست شعر کوتاه
?یک
شکوفه
لحظهایست
که میرویَد
سیب
اتفاقیست
که میافتد.
?دو
ای کاش
همان ساقهی نازکِ نجوا بودم
از نسیم در رقص و حسرت
اما
باد ناچارم کرد
درختِ زُمختِ غَریو باشم.
?سه
به چشمهایم گوش میدهد دیوار
وقتی که هیچ پنجرهای
باز نمیشود.
?چهار
پَر
وا
نِه
تا
رنگهایت بدانند
از باغ
بویی رسیده است.
?پنج
گل
خاطرهای را کنار پنجره مینشاند
باد
خاطرهای را پرپر میکند
اینجا بارانِ شعر میبارد.
?شش
باران که بر ایوانم ببارد
صدای پایی در دفترم
بیدار میشود
و بهسمتِ آبادی میرود.
?هفت
آنچه بهجا میمانَد از شب
عطرِ گُلهای پیراهنت بود
که با مناش درآمیختی
وآنچه بهجا میمانَد از شب
عطرِ شببوهاست
که مرا
رسوا میکند.
?هشت
از ساقهی رویاست
که گُلهای آسمان
ریشه در زمین دارند
و تو ای دوردست
که در دل منی
و من خیال میکنم که شعر میگویم.
?نه
شبی که اعماق را میکاویدند
شبی که واژهها ریشههاشان را به دریا میرسیدند
شبی که یاهو از دهانِ او
و چند ستاره و یک قرصِ ماه
از خورجین درویشی بیرون میآمد.
?ده
آتشی در شبِ برفی
و خاطرهای سوزناک
که کمی دورتر
سوت میزند.
?یازده
پرنده پَریدَند
با دو بالِ سپید
در سپیدهدمی
دو کبوترِ برفی
که در خیالِ من آب میشدند.
?دوازده
مگر چند کلمه
چند نگاه
و چند شب تا به سحر
بین ما گذشت
که گذشت اینهمه سالهای حسرت و
میگذرد اینهمه سالهای ابرآلود
مگر چند...
?سیزده
باران، همهی دریاها را
رقصید
باران که آسمانها را
به ولوله انداخت.
?چهارده
سرانگشتانم شعلهورند
دستم را
برای روشنکردن شمع
به سقّاخانه میبرم.
?پانزده
چه جهانبینی گستردهای
کلاغی، کلاغی را دفن میکند
در اَبَد.
?شانزده
فراموش نمیکنم
هرگز
نسیمی را
که از سمتِ گُلی سره میوزید و
قایقِ مرا به پیش میبُرد.
?هفده
پرندهها به نام تو
سَر دادم
آرزوها به نام تو
پَر
که پرواز
شکلِ دیگرِ آزادی بود
و شکیِ دیگرِ بند.
?هجده
تو کبریت بکش بر تاریکی
تو آتشِ خُرد را مهیّا کن
روشنایی نزدیک میشود.
?نوزده
پنجرهای از صحبتهای دور
از ماهِ نور
به خاطرِ ما
که تنهاییم.
?بیست
ای مبداء روشنایی!
ای ذاتِ تخیّل!
تو را به حقِ نور
تو را به حقِ یکی از شاخههای روشنِ دور
به نزدیکتر از من
به نزدیکتر از من
به نزدیکتر از من
نزدیک شو!
نام من
نام مستی بخشِ گسِ من
در هر شعری هست و
در هیچ شعری نیست
هیچ ساغری
در گوشهٔ لایعقل هیچ میخانه ای
من نیستم
چه لباب از مستی
در شعر شاعران
چه واژگون و تهی
در دست عاشقان
می خواهم نامم را نذر میکده ای کنم
و خودم کاسه ای شوم مِسین
زنجیریِ سقاخانه ای
که هیچ نامی
از من دیوانه نماند
به هیچ دیوانی
کسی در من آتش افروخته است
مثل پوستین پوشی
در کوهستان برفی
او نمی تواند فصل را عوض کند
نمی تواند کوهستان را آب کند
اما دست های زمختش را
که بر آتش گرم می کند
دل من هم
گرم می شود
ساغر شفیعی
مهمان سرزده
سوم راهنمایی بودم . ۴ سالی بود که در آموزشگاه نابینایان شهید محبی تهران درس میخواندم . با شروع سال تحصیلی پدر و مادرم مرا به تهران میرساندند و با تعطیلی مدارس سختی و مرارت این راه طولانی را به جان می خریدند تا مرا از مدرسه به روستا برگردانند . هر وقت که از آنها میخواستم که اجازه بدهند خودم تنهایی به تهران بروم و برگردم به هیچ عنوان نمیپذیرفتند . هرچه برایشان توضیح میدادم دانش آموزانی هستند که به تنهایی از شهرستان به تهران میآیند و بر میگردند ، اجازه نمیدادند . میگفتند وقتی خودمان تو را به مدرسه برسانیم خیالمان راحتتر است . حقیقتا از اینکه آنها به خاطر من اینهمه سختی و زحمت را متحمل میشدند در مقابل عظمت روحشان دچار عذاب وجدان بودم . امتحانات خرداد فرا رسیده بود و کمکم منتظر تماسی از طرف خانواده بودم تا بگویم چه روزی دنبالم بیایند . دوست داشتم خودم تنهایی برگردم تا آنها اینهمه بهزحمت نیفتند . بالاخره تماس گرفتند و من که آن سال بیست و پنجم خرداد تعطیل میشدم به دروغ به آنها گفتم ۳۱ خرداد آخرین امتحان من است و شما میتوانید صبح ۳۱ خرداد تهران باشید . شبِ بیست و پنجم ، ساک و وسایل سفرم را آماده کردم . اولین باری بود که میخواستم بهتنهایی از تهران به روستا برگردم . استرس همراه با نگرانی آزار دهندهای مرا نسبت به تصمیمی که گرفته بودم دچار تردید میکرد . البته کار از کار گذشته بود و راهی بود که خودم انتخاب کرده بودم . روز بعد با تحویل برگههای آخرین امتحان به خوابگاه برگشتم . ساک و عصایم را برداشتم . جلوی مدرسه بعد از خرید مقداری سوغاتی و خوراکی با یک تاکسی دربستی خودم را به پایانهی مسافربری جنوب رساندم . کمکم خوشحالی جایگزین ترس و نگرانی شده بود . از یک طرف آهنگهای بندری به گوش میرسید و از طرف دیگر صدای رفت و آمد پرشور مردم و چرخ گاریها و ساکهایی که به زمین کشیده میشد و هر کدام به سمتی میرفتند . شنیدم کسی صدا میزد مشهد فوری ! مشهد فوری ! با خوشحالی عصا زنان بهسمت صدا رفتم . آن فرد مرا به تعاونی مربوطه برد. بعد از تهیه بلیط با راهنمایی همان فرد سوار اتوبوس ایران پیما شدم . اتوبوسی که قرار بود مرا به گمان خودم از دور ترین جای جهان به مشهد ببرد . با راه افتادن اتوبوس پلکهایم سنگین شد . کنار پنجره بودم . آمیزهای از بوی پا و سیگار هوای اتوبوس را آلوده کرده بود . برایم مهم نبود . آنقدر خوشحال بودم که این چیزها نمیتوانست اعتراض مرا بر انگیزاند . در مسیر چند بار اتوبوس برای شام و نماز نگه داشت . من از ترس اینکه مبادا از اتوبوس جا بمانم اصلا پیاده نشدم . شام را با ساندویچی که از ساندویچ فروشی کنار مدرسه خریده بودم سر کردم. حدود ۸ صبح بود که به مشهد رسیدم . از اتوبوس که پیاده شدم راننده تاکسیها سر من با یکدیگر کش مکش داشتند . یکی دستم را می کشید یکی ساکم را . خلاصه یکی از آنها برندهی این مزایدهی بزرگ شد و مرا به خیابان سرخس و گاراژ حاجمحمد صداقت رساند. حدود ساعت ۱۲ بود که مینی بوس روستا به طرف معدن ۱* به راه افتاد . معدنیها با دیدن من که تنها آمده بودم تعجب کرده بودند . چهقدر شنیدن صدایشان برایم آرامشبخش بود .مینیبوس به هر روستا که میرسید بخشی از مسافرانش را پیاده میکرد . ۷ عصر بود که پا در روستا گذاشتم . احساس کسی را داشتم که قله دماوند را فتح کرده . با راهنمایی یکی از همسایهها به خانه رسیدم . به محض اینکه در حیاط باز شد فریاد شادی کل حیاط را پر کرد...عصر بود و بوی نم بعد از آبپاشی ، حیاط را فرا گرفته بود و من مهمان سرزده ی چای عصرانه بودم ...
1)روستای نگارنده
موسی عصمتی
لینک کانال اشعار #موسی_عصمتی ?
https://t.me/braillehayenagozir
?? ??? ?? ????? ?
We comply with Telegram's guidelines:
- No financial advice or scams
- Ethical and legal content only
- Respectful community
Join us for market updates, airdrops, and crypto education!
Last updated 1 year, 9 months ago
[ We are not the first, we try to be the best ]
Last updated 1 year, 11 months ago
FAST MTPROTO PROXIES FOR TELEGRAM
ads : @IR_proxi_sale
Last updated 1 year, 7 months ago