نوشت‌باز|یادداشت‌‌های یک پزشک-نویسنده|میترا جاجرمی

Description
من میترا جاجرمی هستم. یک پزشک که
عاشق خواندن و نوشتن است.
سایت: mitrajajarmi.com
اینستاگرام: www.instagram.com/mitra.jajarmi
We recommend to visit

?? ??? ?? ????? ?

We comply with Telegram's guidelines:

- No financial advice or scams
- Ethical and legal content only
- Respectful community

Join us for market updates, airdrops, and crypto education!

Last updated 4 months, 1 week ago

[ We are not the first, we try to be the best ]

Last updated 6 months, 3 weeks ago

FAST MTPROTO PROXIES FOR TELEGRAM

ads : @IR_proxi_sale

Last updated 2 months, 3 weeks ago

1 month, 4 weeks ago

🤔پرسش‌‌های بی‌پاسخ

من کجام؟ ساعت چنده؟ روزه یا شبه؟ نکنه جنگ شده؟ روی زمینم یا دزدینم بردنم به یه سیاره‌ی دیگه؟ من کی‌ام؟ اسمم چیه؟ نکنه مُرده‌م؟

اصلاً به دل خود بد راه ندهید. فقط یک نفر وسط چرت عصرگاهی زمستانی‌اش گیر کرده و مطمئن نیست بیدار شده باشد.

💎میترا جاجرمی

#داستانک

⬛️اینستاگرام
⬛️ سایت
⬛️@mitrajajarmy

1 month, 4 weeks ago

⛔️مترجم یا قاتل؟ | از دریابندری تا گوگل‌ترنسلیت

در فیدیبو، به‌دنبال کتاب جدیدی از «گیوم موسو» می‌گردم. برایم مهم نیست آثارش را زرد مایل به بنفش بدانند. عامه‌پسند است؛ خب باشد. آن‌چه من را به وجد می‌آورد، موفقیت او در ساخت فضاهایمعماییو خلق موقعیت‌های پیچیده است. در گرماگرم جست‌وجو، به کتاب «هفت سال بعد» برمی‌خورم. نامش برایم آشنا نیست. نسخه‌ی نمونه را می‌خوانم تا مطمئن شوم پیش‌تر آن را نخوانده‌ام. نگاهی هم به نظرات کاربران می‌اندازم. و این دیدگاه چشمم را می‌گیرد: «ترجمه متأسفانه ارتباط خواننده با کتاب رو کم می‌کرد، مخصوصاً با دیالوگایی که ادبی ترجمه شده بود». دیالوگ‌های ادبی ذهنم را مشغول می‌کند. بااین‌حال، کتاب را می‌خرم و مطالعه را می‌آغازم.

هرچه جلوتر می‌روم، بیش‌تر به درستی نظر آن کاربر پی می‌برم. دیالوگ‌ها به زبانمعیار نوشته شده‌اند؛ یعنی شکسته نیستند و بدتر این‌که، مترجم کوچک‌ترین تلاشی برای نزدیک کردن زبان گفت‌وگوها به لحن گفتار امروزینکرده است تا مخاطب دستِ‌کم در ذهنش آن‌ها را بازآفرینی کند. کتاب را که می‌خوانی، انگار در حال مطالعه‌ی داستانی قرن نوزدهمی هستی، نه قصه‌ای که در زمان حال اتفاق می‌افتد. مصنوعی بودن دیالوگ‌ها باعث می‌شود نتوانی ارتباط خوبی با متن برقرار کنی. کار مترجم تنها ترجمه از یک زبان به زبان دیگر نیست؛ این کار را که ابزارهای الکترونیکی هم می‌توانند بکنند. مترجم خوب باید لحن درست اثر را پیدا و به بهترین شکل، به مخاطب منتقل کند.

شاید زمانی، ترجمه‌ی دیالوگ‌ها به زبان معیار، پذیرفتنی بود، اما مخاطب امروز با آن کنار نمی‌آید؛ مخصوصاً در آثار عامه‌پسند و نمایش‌نامه‌ها. وقتی شخصیت‌ها طوری با هم حرف می‌زنند که انگار در یک نمایش تاریخی بازی می‌کنند،پیوند بین متن و مخاطب، گسسته می‌شود و خواننده نمی‌تواند با شخصیت‌هاارتباط برقرار کند. در نتیجه، حس هم‌ذات‌پنداری  کم‌رنگ می‌شود و مخاطب نمی‌تواند از خواندن داستان، لذتکافی ببرد.

در این‌جا، توجهتان را به کامنتی که در گروهی دیدم، جلب می‌کنم: «دوستان من یه کتابی رو می‌خوام سریع ترجمه کنم. از چه ابزارهایی استفاده کنم و چه نکاتی رو در نظر بگیرم تا سرعت عملم بالا باشه؟» تنها چیزی که برای مترجم ما اهمیت دارد؟ سرعت. کیفیت مهم نیست. و نتیجه‌ی چنین نگرشی می‌شود آثاری که انگار «گوگل ترنسلیت» آن‌ها را ترجمه کرده است و هر روز هم بر تعدادشان افزوده می‌شود.

متأسفانه عده‌ای ترجمه را کاری سهل می‌پندارند. به‌گمانشان همین که تا حدی بر زبان مبدأ مسلط باشند، کافی است. اما در نگر من، مترجم کاربلد، نه‌تنها زبان مبدأ، بل‌که زبان مقصد را نیز عمیقاً می‌شناسد. و به همین دلیل، کار مترجم خوب دست‌ِ‌کمی از کار نویسنده ندارد؛ او اثر را بازآفرینی می‌کند. اگر نگاهی به آثار مترجمانی چون نجف دریابندری، عبدالله کوثری، سروش حبیبی و بهمن فرزانه بیندازید، درمی‌یابید این افراد زبان فارسی را هم به‌اندازه‌ی زبان مقصد می‌شناخته‌اند، پس زبانی منحصربه‌فرد برای هر اثر می‌سازند و بر جذابیت کتاب می‌افزایند. این‌ مترجمان آن‌قدر به کارشانمتعهدند که اثر سخیف ترجمه نمی‌کنند و ما به‌عنوان خواننده و حتا نویسنده، می‌توانیم مطمئنباشیم که با اثری خوب مواجهیم؛ اثری که خود یککلاس درس برای شناختن و آموختن بیش‌تر  زبان فارسی است.

ترجمه‌ی خوب نه فقط کلمات، بل‌که احساسات وروح اثر را منتقل می‌کند؛ کاری که حتا هوشمندترین ابزارهای الکترونیکی از انجامش ناتوانند.

💎میترا جاجرمی

#یادداشت_روز

⬛️@mitrajajarmy

1 month, 4 weeks ago

😎سر صبحی موبایلم را چک کردم و با این پیام روبه‌رو شدم: «سلام. وقتشه فرشات‌و بشوری. قالی‌شویی... با تخفیف ویژه.» سلام و زهرمار. قالی‌شویی و درد. قالی‌شویی و زهرمار. همه‌ با پیامک «سلام عشقم» روزشان را می‌آغازند، من هم با پیامک کوفتی قالی‌شویی. اینم شانس مایه. پیش‌ترها یک قالی‌شویی «شربت اوغلی» بود که شعبه‌ی دیگری هم نداشت و همه قالی‌هایشان را برای شست‌وشو به آن‌جا می‌سپردند. اکنون اما نمی‌دانم چه اتفاقی افتاده که قالی‌شویی‌ها مثل علف‌ هرز از در و دیوار می‌رویند و در تمام ساعات شبانه‌روز پیام می‌دهند که بیا قالی‌هایت را بشور. من نمی‌دانم مگر یک خانواده طی یک سال چند بار قالی‌هایشان را می‌شویند که تا این حد نیاز به این قالی‌شورهای از خدا بی‌خبر داشته باشند. اصلاً ما می‌خواهیم قالی‌هایمان کثیف بمانند، شما را سننه...

🔵ادامه‌ی امروزی‌جات را در لینک زیر بخوانید:

بهمنی‌جات پانزدهم | دوقلوهای به‌هم‌چسبیده

⬛️@mitrajajarmy

4 months, 2 weeks ago

گره‌گاه تو کجاست؟

گاهی ناامید شو. ناامید از بهبود اوضاع، از هر آن کس که دوستش داری و هر آن‌که دوستت دارد. ناامید شو از برقراری صلح و آرامش، از کنار رفتن تبعیض‌ها و از نابودی فقر.  ناامید شو از گذران زمستان، از رسیدن بهار و عبور از هوای همیشه ناپاک. ناامید شو از آمدن نجات‌دهنده، از رستن از بند ستم و از آرزوی آزادی بدون ترس.

ناامید شو از هرچه امیدناک است و اینک بنگر چه چیز تو را به زندگی گره زده است. برای من این دستاویز «نوشتن» است؛ نوشتن است که بهانه‌ای می‌شود برای بودن و ادامه دادن. تنها آفریدن مخلوقی تازه و افزودن چیزی به این جهان است که مانعی می‌شود از گسستن بند اتصال من با زیستن. تا به حال اندیشیده‌ای گره‌گاه تو کجاست؟

?میترا جاجرمی

#یادداشت_روز

⬛️اینستاگرام
⬛️ سایت

⬛️@mitrajajarmy

4 months, 2 weeks ago

امروز گفتم
به الف گفتم می‌دانستی من عاشق برفم؟ نمی‌دانست. سکوت شب برفی. وسوسه‌یی عمری. به ب گفتم ۳۶ تا ماژیک ریخته‌ام روی میز تا ببینم کدام رنگ در مزایده‌ی چشمانم پیروز می‌شود. به پ گفتم اگر از اثری کلاسیک دو تا ترجمه‌ی خوب موجود باشد، هر دو را همزمان می‌خانم، اولْ فصلِ اول یکی‌ و سپس فصل اول آن ‌یکی. عیشی‌ست. به ت گفتم رعد و برق می‌زند اما شرمسارم اگر همان واکنشِ تکراری همیشه را داشته باشم. زندگیِ شاعرانه یعنی هر بار صدای صاعقه شنیدی، فکری نو در سر بپرورانی. به ث گفتم گاهی می‌اندیشم بزرگ‌ترین لذت آدمی در طفره و اهمال است. نوعی لذت بیمارگونه که بر سایر لذت‌ها چیره می‌شود. به جیم گفتم به کلمه‌ها که دل می‌بازی زندگی دلبازتر می‌شود. به چ گفتم مروج روش تحقیق باش. با آموزاندن آن همه چیز را آموزنده‌‌یی. به ح گفتم برای کارگاه هفته‌ی بعدم اسمی ساخته‌ام که خودم را به وجد می‌آورد. به خ گفتم برای کارم به مصدری تازه نیاز داشتم. مصدرِ تک‌کلمه‌یی برای فعل. تا کلمه‌ی مناسب را نیابم شتابم کم است. به دال گفتم دلم برای درختی تنگ است که نمی‌دانم روی کدامین تپه تنها مانده. به ذال گفتم دوست داشتی تنها نسخه‌ی خمیرنشده‌ی کتابی قدیمی و ممنوعه بودی؟ به ر گفتم انگشتان دست بیش از انگشتان پا دلتنگ می‌شوند. به ز گفتم تو هم با دیدن میز فلزیِ خاکستری هوس می‌کنی برای آینده نقشه‌های بزرگ بکشی؟ به ژ گفتم کم‌طاقتی‌هایم را هم دوست دارم. کودکی‌ام را یادآوری می‌کنند. به سین گفتم اسفالت بی‌رحم‌ترین تداعی‌گر خاطرات است.

شاهین کلانتری

#تردیدار
@Shahinkalantari @Tardidar

4 months, 2 weeks ago

?اتاق ورونیکا

سال ۱۹۷۳ است. سوزان و دوست پسرش در رستوران هستند. زن و مردی جاافتاده آن‌ها را می‌بینند و به سوزان می‌گویند که او شبیه دختری دوست‌داشتنی به نام ورونیکا است که سال‌ها پیش مرده و از او خواهش می‌کنند به دیدار خواهر دختر که رو به مرگ است بیاید و خودش را جای ورونیکا جا بزند تا زن را خوش‌حال کند.

سوزان درخواست آن‌ها را با تردید قبول می‌کند. زوج پیر او را به خانه و اتاق ورونیکا می‌برند. اتاقی که از ۳۵ سال پیش دست‌نخورده باقی مانده است. لباس‌های ورونیکا را به سوزان می‌پوشانند و از او می‌خواهند لهجه‌ی ورونیکا را تمرین کند. همه‌چیز خوب پیش می‌رود، زن و مرد مهربان به نظر می‌آیند، تنها کسی که مخالف این کار است، «لاری» دوست پسر سوزان است. او طبقه‌ی پایین منتظر می‌ماند تا اگر مشکلی پیش آمد، به کمک سوزان بشتابد.
سوزان از این بازی خوشش آمده، اما به محض این‌که در اتاق بسته می‌شود، همه‌چیز تغییر می‌کند، آن‌ها به سال ۱۹۳۵ برمی‌گردند و حالا او خود ورونیکا است.

▶️نمایش‌نامه‌ی «اتاق ورونیکا» داستانی هیجان‌انگیز، دلهره‌آور و سرشار ازتعلیق و غافل‌گیری است. نویسنده با شخصیت‌‌پردازی دقیق و صحنه‌پردازی هنرمندانه آن‌چنان حس کنجکاوی شما را تحریک می‌کند که حتا یک لحظه هم نمی‌توانید دست از خواندن بکشید. هرچه جلوتر می‌روید، بر حس ترس و دلهره‌ی شما افزوده می‌شود، به دنبال انگیزه‌ی شخصیت‌های شرور می‌گردید، با سوزان هم‌ذات‌پنداری می‌کنید، دچار تردید می‌شوید که حقیقت چیست و حدس‌هایی می‌زنید، اما نویسنده همه‌ی حدس و گمان‌هایتان رانقش بر آبمی‌کند و با پایان داستان، مات و مبهوت بر جا می‌مانید. «اتاق ورونیکا» از آن دست داستان‌هایی است که تا مدت‌ها با شما می‌ماند و ذهنتان را بهچالش می‌کشد.

?برداشت‌های من از داستان

✔️وقتی کسی مرتکب جنایتی می‌شود، نباید از ترسآبرو فرد را پنهان کرد یا بر گناه او سرپوش گذاشت. بسیاری از این افراد دارایاختلالات روانی هستند و نیاز به درمان دارند؛ اگر تحتِ‌نظر نباشند هم برای خود و هم برای دیگران خطرناک هستند و ممکن استفجایعبیش‌تری بار آورند.

✔️انسان‌‌های بد و شرور هم دچار عذاب‌ِوجدان می‌شوند. آن‌ها هم ته دلشان می‌دانند که کار وحشتناکی کرده‌اند و این احساس تمام زندگی‌شان را تحت‌ِ‌تأثیر قرار می‌دهد. آن‌ها مدام دنبال راهی هستند که پلیدی را از وجودشان بزدایند تا از عذابی که می‌کشند رهایی یابند. در این راه، ممکن است به جنون دچار شوند و دست به اعمال وحشتناکی بزنند.

✔️شاید توصیه‌ی «به غریبه‌ها اعتماد نکن» کلیشه‌ای و نخ‌نما به نظر بیاید، اما می‌بینیم که در بسیاری از مواردمصداق پیدا می‌کند و افراد زیادی در زمان‌های مختلف به دلیل اعتماد بی‌جا ضربه می‌خورند و حتا جانشان را از دست می‌دهند. این‌که سن‌وسالی از کسی گذشته، مهربان به نظر می‌آید یا نسبت به ما محبت نشان می‌دهد، دلیل خوبی برایقابلِ‌اعتماد بودن او نیست. شاید بهتر باشد وقتی هنوز کسی را به‌درستی نمی‌شناسیم، از خانواده و دوستان و همکارانش اطلاعی نداریم، با او به هر جایی نرویم و اجازه دهیم زمان بگذرد تااطلاعات بیش‌تری کسب کنیم.
اجازه ندهیم کسی با سوءاستفاده از احساسات ما کنترلمان را به دست بگیرد. عواطف قوی مثل دل‌سوزی زیادمی‌تواند چشم‌های ما را به روی حقیقت ببندد و باعث شود تصمیم‌های بدی بگیریم. در این موارد، بهتر است کمی از موضوع فاصله بگیریم تا بعد از فروکش کردن احساساتمان بهتر بیندیشیم.

?نسخه‌ی الکترونیکی کتاب را می‌توانید در فیدی پلاس به‌رایگان بخوانید.

? با سپاس از استاد کلانتری گرامی به‌خاطر معرفی این کتاب‌ خوب.

?میترا جاجرمی

#معرفی_کتاب #آیرا_لوین

⬛️@mitrajajarmy

4 months, 2 weeks ago

?آبی

گفت: شعرهایت چه رنگی‌ست؟
گفتم: آبی
گفت: آبیِ آسمان یا آبیِ دریا؟
گفتم: آبیِ چشم‌های تو

?میترا جاجرمی

#شعرک

⬛️@mitrajajarmy

4 months, 3 weeks ago

نیم ساعتِ پُربرکت

مدت‌ها بود می‌خواستم کمی زودتر بیدار شوم تا وقت بیش‌تری برای رسیدگی به کارهایم فراهم کنم، اما نمی‌شد که نمی‌شد. شبها تا دیروقت بیدار بودم و صبح‌ها خسته و خواب‌آلود. هفته‌ی پیش به‌خاطر انجام کاری مجبور شدم چند روزی نیم ساعت زودتر از خواب برخیزم. همین سی دقیقه‌ی ناقابل فرصت بیش‌تری برای پیاده‌روی، نوشتن، مطالعه و حتا وقت گذراندن با خانواده در اختیارم گذاشت.

تنها نیم ساعت به روزم افزوده بودم، اما انگار این نیم ساعت به تمام فعالیت‌هایمتسری پیدا کرد. یک ساعت بیش‌تر راه رفتم. یک ساعت بیش‌تر نوشتم، یک ساعت بیش‌تر خواندم و یک ساعت بیش‌تر وقت همراهی با دیگران پیدا کردم. درواقع نیم ساعت زودتر بیدار شدن تبدیل شد به چهار ساعتمفیدکار و فعالیت.

باید بپذیریم ذهن صبح فعال‌تر و کاراتر از ذهن شب است. با این‌که شب را خیلی دوست دارم، اما حتا دو ساعت اضافه‌بیداری در شب به پای نیم ساعت صبح نمی‌رسد. نوشتن را باید در صبح انجام داد که ذهن آزاد و تازه است. شب را می‌توان اختصاص داد به دیدن فیلم یا خواندن کتاب‌هایی که نیاز به تمرکز بالایی ندارند و این نکته را باید آویزه‌ی گوشمان کنیم: گاهی انگیزه‌های درونی زور کافی ندارند که ما را به انجام کاری وادارند، پس بایداجباری بیرونی ایجاد کنیم.

?میترا جاجرمی

#یادداشت_روز

⬛️@mitrajajarmy

4 months, 3 weeks ago

*?*عمارت مگنولیا

«عمارت مگنولیا» به روایت قصه‌ی دو دختر جوان در دو بازه‌ی زمانی متفاوت می‌پردازد. «آنجلیکا» دختر جوانی است که به‌عنوان مدل مجسمه‌سازی کار می‌کند. او بسیار زیباست و الهام‌بخش کار تندیس‌گران مشهور است. مجسمه‌های او در کل شهر به چشم می‌خورد و اسم و رسمی برای خود به هم زده است. با مرگ مادر آنجلیکا و درگیر شدن او در یک ماجرای قتل، دختر جوان مجبور به فرار می‌شود و سرنوشت او را به عمارت مگنولیا می‌کشاند. آنجلیکا هویتش را پنهان می‌کند و به‌عنوان دستیار شخصی خانم خانه شروع به کار می‌کند، اما ماجراهایی اتفاق می‌افتد که مسیر زندگی او را به‌کلی تغییر می‌دهد.

حدود چهل سال بعد دختر جوانی به نام «ورونیکا» که اتفاقی شروع به کار مدلینگ کرده، برای گرفتن عکس به همراه گروهی از مدل‌ها و عکاسان وارد عمارت مگنولیا که الان تبدیل به موزه شده، می‌شود و اتفاقی در عمارت گیر می‌افتد. او به همراه «جاشوا»، پسر جوانی که کارشناس موزه است در عمارت حبس می‌شود. سال ۱۹۶۶ است، برق شهر قطع شده و گوشی و اینترنتی هم وجود ندارد که سرگرمشانکند. حوصله‌شان سر می‌رود و شروع می‌کنند به جست‌وجو در عمارت. سرنخ‌هایی از یک معما می‌یابند و با حل کردن معما، پرده از راز جنایتی چهل‌ساله برمی‌دارند.

کتاب «عمارت مگنولیا» داستان جالب و سرگرم‌کننده‌ای را روایت می‌کند. داستان دو زن با زندگی‌های عجیب و غیرِمعمول که در اوج داستان به هم می‌رسند. تنها نقطه‌ضعف کتاب پایان‌بندی آن است؛ انگیزه‌ی قاتل خیلی آبکی است و آن‌چنان که باید انتظارات خواننده را برآورده نمی‌کند. شاید به‌عنوان یک کتاب جنایی پیشنهاد دندان‌گیری نباشد، اما قصه‌ی متفاوتش در خور توجه است.

برداشت‌های من از کتاب

زندگی‌های غیرِمعمول همیشه برایم جذاب بوده‌اند. شاید هیچ‌وقت نیندیشیده‌ام که کار یک مدل چقدر می‌تواند سخت و طاقت‌فرسا باشد. مدل تندیس‌گری ساعت‌ها بی‌حرکت می‌ایستد یا می‌نشیند تا مجسمه‌ساز بتواند تندیسش را بسازد. او سرچشمه‌ی الهام یک هنر والاست، اما ما فقط هنرمند و مجسمه را می‌بینیم و شاید هم سرزنش‌گرانه به مدل بنگریم و او را زن درستکاری ندانیم. آیا زمان آن نرسیده که کمی بیش‌تر عمیق شویم و در قضاوت‌هایمان تجدیدِنظر کنیم؟

در زمان‌های گذشته که خبری از گوشی و اینترنت نبود، آدم‌ها برای فرار از بی‌حوصلگی، وادار به خلاقیت می‌شدند و از سر ناچاری کاری می‌کردند. در داستان می‌بینیم که بی‌‌حوصلگی پسر و دختر جوان را به اندیشیدن وامی‌دارد. آن‌ها می‌کوشند ذهنشان را به کار اندازند تا ارتباطی بین سرنخ‌ها بیابند و پاسخ معما را بیابند. آن‌ها همدیگر را نمی‌شناسند، اما همین تلاش برای شکست دادن بی‌حوصلگی به هم نزدیکشان می‌کند و رابطه‌ی دوستانه‌ای بینشان شکل می‌گیرد. اما برای ما چنین امکانی فراهم نیست. به محض آن‌که اندکی بی‌حوصله می‌شویم، موبایلمان را برمی‎‌داریم و در شبکه‌های اجتماعی غرق می‌شویم. اجازه شکوفایی به نیروی خلاقیتمان نمی‌دهیم، پس هیچ نوآوری‌ای در کارمان دیده نمی‌شود. سرمان همیشه در گوشی است، توجهی به آدم‌های اطرافمان نداریم، هر روز از نزدیکانماندورترمی‌‌شویم و توانایی عمق بخشیدن به ارتباطات عاطفی را نداریم. اگر می‌خواهیم رشد کنیم، باید ساعت‌هایی از اینترنت و گوشی فاصله بگیریم وآگاهانه بی‌حوصلگی را بپذیریم.

در نقش پدر یا مادر، آزادی بیشتری به فرزندانمان بدهیم و میل به کنترل‌گری را در وجودمان سرکوب کنیم. بپذیریم که کودکمان با ما تفاوت دارد و آزاد است راهی را که دوست دارد برگزیند، حتا اگر مورد پسند ما نباشد.

?نسخه‌ی الکترونیکی کتاب را می‌توانید از کتابراه یا طاقچه تهیه کنید.

?میترا جاجرمی

#معرفی_کتاب #فیونا_دیویس

⬛️اینستاگرام
⬛️ سایت

⬛️@mitrajajarmy

4 months, 3 weeks ago

شریک لحظه‌ها

-عاشق چشماشی؟

+نه.

-پس حتماً لبخندش‌و دوست داری.

+بازم نه.

-آهان، عاشق زنگ صداش شدی.

+اصلاً.

-پس چی؟ عاشق چیش شدی؟

+عاشق لحظه‌هایی شدم که با اون می‌گذرونم. عاشق وقتایی که از کتابایی که خوندم براش می‌گم. عاشق موقع‌هایی که از زمین و زمان شاکی‌ام و اون آرومم می‌کنه. عاشق ساعتایی که با هم خیال‌پردازی می‌کنیم. عاشق وقتایی که به کمک هم یه مشکل‌و حل می‌کنیم. عاشق لحظه‌هایی که با همدیگه یه چیز تازه خلق می‌کنیم. عاشق دقیقه‌هایی که با هم فکر می‌کنیم. من عاشق این لحظه‌‌هام؛ عاشق تموم لحظه‌هایی‌که با «نوشتن» شریک می‌شم.

?میترا جاجرمی

#یادداشت_روز #از_نوشتن

⬛️اینستاگرام
⬛️ سایت

⬛️@mitrajajarmy

We recommend to visit

?? ??? ?? ????? ?

We comply with Telegram's guidelines:

- No financial advice or scams
- Ethical and legal content only
- Respectful community

Join us for market updates, airdrops, and crypto education!

Last updated 4 months, 1 week ago

[ We are not the first, we try to be the best ]

Last updated 6 months, 3 weeks ago

FAST MTPROTO PROXIES FOR TELEGRAM

ads : @IR_proxi_sale

Last updated 2 months, 3 weeks ago