?? ??? ?? ????? ?
We comply with Telegram's guidelines:
- No financial advice or scams
- Ethical and legal content only
- Respectful community
Join us for market updates, airdrops, and crypto education!
Last updated 1 year, 9 months ago
[ We are not the first, we try to be the best ]
Last updated 1 year, 11 months ago
FAST MTPROTO PROXIES FOR TELEGRAM
ads : @IR_proxi_sale
Last updated 1 year, 7 months ago
*?*#حکایت فرد متمول و میلیاردری که ثروت
نامشروع زیادی در طی سالهای گذشته
بدست آورده بود تصمیم به توبه گرفت
و به پیش عالمی رفت و نحوه بدست
آوردن ثروتش از راه نامشروع را توضیح داد.
عالم به او گفت تو باید تمام ثروتت
را به خیابان بریزی و بعد یک سال هر
آنچه باقی مانده بود از آن توست!
مرد متمول پذیرفت و تمام ثروتش را
نقد کرده و با آن تیرآهن ۱۸ خرید و در
خیابان رها کرد و بعد از یک سال رفت
دید آهنها اصلا تکان نخورده اند، در
حالی که با بالا رفتن دلار قیمتها ۴ برابر شده بود!
شیطان که نظاره گر این واقعه بود
آن مرد را بعنوان استاد رهنما انتخاب کرد...**
دن پائولو میپرسد :
شنیدهام در این کوه معدن هست ؟
چوپان جواب میدهد :
خدا کند که هیچ معدنی نباشد
دن پائولو نمیفهمد که چرا !!
چوپان با خشمی عمیق که در صدای او احساس میشود به دن پائولو میگوید : مادامی که کوه فقیر است از آن ماست اما همین که معلوم شد غنی ست دولت آن را تصاحب خواهد کرد ، دولت یک دست دراز دارد و یک دست کوتاه . دست دراز که به همهجا میرسد برای گرفتن است و دست کوتاه که برای دادن است فقط به کسانی میرسد که خیلی نزدیکند ، برای همین نفرت من از وضع موجود ناشی از کینۀ سیاسی نیست مثل کینۀ یک رای دهنده انتخاباتی بلکه نفرتی انسانیست که این جامعه را غیر قابل قبول میداند و آن وقت است که از خود میپرسم چه باید بکنم ؟؟
? نان و شراب #اینیاتسیو_سیلونه
--------------------------------------
? پاداش یک گواهی
? حضرت یوسف علیه السلام در کاخ خود بر روی تخت پادشاهی نشسته بود. جوانی با لباسهای چرکین از کنار کاخ او گذشت. جبرئیل در حضور آن حضرت بود. نظرش به آن جوان افتاد. گفت: یوسف! این جوان را میشناسی؟ یوسف(ع) گفت: نه! جبرئیل گفت: این جوان همان طفلی است که پیش عزیز مصر، در گهواره به سخن درآمد و شهادت بر حقّـانیّت تو داد.
? حضرت یوسف(ع) گفت:
عجب! پس او بر گردن ما حقّی دارد. با شتاب مأمورین را فرستاد، آن جوان را آوردند و دستور داد او را تمیز و پاکیزه نمودند و لباسهای پر بها و فاخر بر وی پوشاندند و برایش ماهیانه حقوقی مقرّر نموده و عطایای هنگفتی به او بخشیدند.
? حضرت جبرئیل با دیدن این منظره، تبسّم کرد. یوسف(علیه السلام) گفت: مگر در حق او کم احسان کردم که تبسّم میکنی؟
? جبرئیل گفت: تبسّم من از آن جهت بود که مخلوقی در حق تو که مخلوق هستی، بواسطه ی یک شهادت بر حق در زمان کودکی از این همه إنعام و احسان برخوردار شد. حال خداوند کریم در حق بنده ی خود که در تمام عمر، شهادت بر توحید او داده است، چقدر احسان خواهد کرد؟!
?پندهای جاویدان، ص٢٢٠
?? ࿐ྀུ ?? ࿐ྀུ?? ࿐ྀུ#داستان_پند_آموز **شاهزاده اے تصمیم گرفت ازدواج ڪند...
و موضوع را به وزیر دربار ڪه از هوش بالایے برخوردار بود در میان گذاشت..
وزیر دستور داد تا تمام دختران شهر هرڪدام غذایے بپزند و براے شاهزاده بیاورند......
روز موعود فرا رسید و دختران شهر هرڪدام با غذاے لذیذ خود آمده بودند تا بخت خود را امتحان ڪنند........
در میان آنها دختر ے بود ڪه چهره زیبایے نداشت و همه وے را مسخره میڪردند و با زخم زبانشان او را آزار میدادند........
از قضا شاهزاده به سراغ دختر میرود و به او میگوید تو چگونه به خودت اجازه جسارت داده اے مگر نمیدانے من شاهزاده ام و زن من باید زیبا باشد........
در این لحظه اشک از چشمان دختر جارے میشود و با التماس میگوید سرورم شما ڪمے از غذاے من میل ڪنید.......
با مساعدت آن غذا را میل میڪند و از دست پخت دختر خوشش مے آید و به دختر میگوید : راز این غذاے دلچسب چیست ؟؟؟.....
دختر اشک از چشمان خود پاک میڪند و با لحنے مظلومانه میگوید: روغن فرد اعلا ... این روزا یعنے اویلا !!!... ?
(اگه فحش بدید دیگه از این داستانهاے جالب و پندآموز نمیذارما) ?☝️
بخند تا دنیا بروت بخنددد ?*? ?*
جمعی تابوتی را تشییع می کردند در کنار تابوت کودکی با گریه فریاد می کشید پدر جان تو را به گودالی می برند که نه فرشی هست نه چراغی و نه غذایی !
کودک فقیری این را شنید و سریعا خود را به خانه رساند و به پدرش گفت : ...
" ای پدر عده ای می خواهند جنازه ای را به خانه ما بیاورند !
آدرسی که می دادند دقیقا خانه ی ما بود !
جایی که نه فرشی هست ، نه نوری و نه غذایی !
"فراموش نکنیم که فقر باعث می شود زندگی برای بعضی از انسان ها با مرگ فرقی نداشته باشد "
روزی بهرام گور با گروهی از یاران عازم شکار گور شد . در تعقیب گوری از یاران جدا شد آفتاب غروب خورشیدکرد و در بیابان راه را گم کرد ، از آنجا که به حس ششم اسب ایمان داشت زمام اسب را رها کرد تا به قدرت حس او را به آبادی رساند،
اسب و سوار بعد مدتی طی طریق به چادری در دل بیابان رسیدند ، بهرام بانک زد که ای اهل منزل آیا میهمان راه گم کرده را می پذیرید ،صدای نحیف پیرزنی از درون چادر آمدکه :میهمان حبیب خداست داخل شو بهرام داخل شد ،
پیرزن نا بینا بود و با تنها دختر و چند بز در بیابان زندگی می کرد به دخترش گفت:قدری شیر بدوش برای مهمان و جای خوابی نیز برایش بگستر
بهرام در لباس شکار بود و دختر ندانست که او پادشاه است ،
بهرام شیر بخورد در جای خواب رفت ، همانگونه که در رختخواب دراز کشیده بود به آسمان نگاه میکرد ،در دل اندیشید که این عشایر از منابع طبیعی بهره می برند اما مالیات نمیدهند ،فردا که به قصر رسیدم برای عشایر نیز مالیات وضع خواهم کرد.
صبح شد همه از خواب برخاستند پیرزن به دختر گفت برو شیر بدوش تا میهمان چاشت بخورد، دختر بادیه برداشت و به هر گوسفند دست برد دید شیرش خشکیده ،برگشت و گفت: مادر در عحبم که دیشب همه گوسفندان پر شیر بودند اما اکنون شیر ندارند
پیرزن گفت دخترم تعجب ندارد قطعاً پادشاه برایمان خواب بدی دیده . بهرام که این سخن شنید متعجب شد، با خود گفت من در لباس مبدل و این زال نیز نابینا ، و نیت مالیات نیز در دل من هست هنوز به زبان نیاورده ام این زال چه می گوید. پرسید مادر جان مگر تو پادشاه را دیده ای یا میشناسی چگونه این حرف را می زنی؟!
پیر زن گفت ای غریبه من تا به این سن هنوز هیچ پادشاهی را از نزدیک ندیده ام.
اما به تجربه می دانم که هرگاه پادشاه بر رعیت ظلم پیشه گیرد آسمان و زمین و حیوان نیز بخیل میشوند خشکسالی و بیماری سراسر ملک را فرا می گیرد،
استاد نظامی گنجه ای نیز در یکی از پنج گنج خود ( خسرو و شیرین* ) میگوید :
نیت چون نیک باشد بر پادشاه
به جای گل گهر روید از هر گیاه
? ضرب المثل "بوقش را زدند"
عبارت بالا كه غالبا از باب طنز وتعریض و كنایه گفته می شود مراد از این است كه فلانی از دار دنیا رفت. ضمنا این عبارت، درمورد افرادی كه از مشاغل حساس بركنار شده و كوس قدرت وتوانایی آنان فروكش كرده نیز استفاه میشود.
در قدیم اگر مرد یا زن بیماری به هنگام شب از دار دنیا می رفت با آهنگ مخصوصی كه می توان آن را به آهنگ عزا تعبیر كرد بوق می زدند تا سكنه آن آبادی آگاه شوند و صبحگاه در تشییع جنازه متوفی شركت كنند.
پس از انجام این مراسم اگر احیانا افراد بی خبر از جریان مرگ آن شخص ، از حال و احوالش می پرسیدند مخاطب از باب طنز یا كنایه جواب می داد "بوقش را زدند" یعنی از این دنیا رفت.
این عبارت رفته رفته به صورت ضرب المثل درآمد و اكنون نه تنها در مورد اموات و مردگان به كار می رود بلكه درباره افرادی كه از مشاغل حساس بركنار شده باشند نیز مورد استشهاد و تمثیل قرار می گیرد، فی المثل می گویند فلانی بوقش را زدند یعنی دیگر كاره ای نیست و از گردونه خارج شده است
⭐️ٖٖ·ٖٖٜ.,ٖٖٖٜ¸ٖٖٖٖٜ¸ٖٖٖٜ,.ٖٖٜ·ٖٜٖٜ⭐️·ٖٖٜ.,ٖٖٖٜ¸ٖٖٖٖٜ¸ٖٖٖٜ,.ٖٖٜ·ٖٜٖٜ⭐️·ٖٖٜ.,ٖٖٖٜ¸ٖٖٖٖٜ¸ٖٖٖٜ,.ٖٖٜ·ٖٜ⭐️ •°☆?*#داستان_شب?☆•*?**داستان دختر هوس باز
هر روز با یک نفر در حیاط دانشگاه بود.در کل دانشگاه بد نام بود و همه ازش بد می گفتند.نمی دونید وقتی در موردش حرف بدی می شنیدم چطور آتیش می گرفتم اما راستش حرف هایشان دروغ نبود.فقط خدا و دوستم مرتضی می دونستند من ازش خوشم میاد.البته نه مثل پسرای دیگه که از اون خوششون میومد،نمی دونم چطور براتون بگم که جنس دوست داشتنم فرق داشت.مرتضی گفت:چرا ازش خوشت میاد؟نگاهی کردم و گفتم:معصومِ!
دیگه هیچی نگفت و سوالی نپرسید و رفت.فردا بهم گفت:برو جلو،نترس .و اگه ازش خوشت میاد باهاش ازدواج کن.
گفتم:آخه بد نام هستش،تازه گناهکار هم هستش.من خودم دارم می بینم.مرتضی گفت:خودت مگه نگفتی :معصومِ!بهش گفتم:منظورم این بود،چشماش معصومِ.تازه مردم چی میگن!میگن یه دختر هوس باز و بدنام رو گرفته.با حرف مردم چی کار کنم؟!؟!تازه از کجا بهش بعد ازدواج اعتماد داشته باشم؟!؟!؟! و با سابقش چیکار کنم؟!؟!؟!
مرتضی خندید و گفت:من به خاطر خودت می گم،تو از کجا میدونی این دختر،چرا این کارا رو میکنه؟شاید هوس باز باشه،شاید هم یه مشکلی داره.از کجا میدونی تو هم یه روز از این آدم بدتر نشی.ما که داستان اونو نمی دونیم؟!؟!؟الان تو می خوای ازدواج کنی و عاشق این دختر هم هستی،پس دیگه هیچ عذری نیست و اگه الان سراغش نری منتظر عواقب کارت باید باشی.
اگه عاشقش باشی،اینا همش حرفه،به خاطرش هر کاری میکنی،حتی حرف مردم رو هم به جون می خری.به نظرم هر مشکل و گناهی و گذشته ای رو میشه درست کرد،به شرطی که یکی کمکمون کنه.
اصلا شاید مشکلش همینه که همدم نداره،اگه یکی باشه که واقعا دوسش داشته باشه دیگه این کارا رو نکنه.شاید تو یه فرستاده از طرف خدا هستی که باید کمکش کنی.
بعد صداشو آروم کردوگفت امین:اگه انجامش ندی دچار آینده بدی میشی!
گفتم:چرا قضیه رو الهی میکنی...یه عشقه کوتاهه ...زودم تموم میشه...شایدم من مثل پسرای دیگه هستم!
من حرف های مرتضی رو باور نکردم و با این حرف ها از سرم بازش کردم ولی راستش دلم برای دخترک می سوخت و آرزو می کردم کاش می تونستم کمکش کنم ولی من نمی تونم.اصلا چرا من؟این همه آدم؛من فرستاده نیستم.
این ترم هم تموم شد،آخر ترم اکثر درساشو افتاد و قبول نشد و هر روزدرساشو غیبت می کرد.یه روز برادر و پدرش تو دانشگاه اومدند و توی حیاط کتکش می زدند.بچه ها می گفتند:خیلی خیلی به همه نزدیک شده و کار دست خودش داه.
من هم مثل همه ی کسایی که اونجا بودند جمع شدم و فریاد هایی که میزد و گریه هایی می کرد رو می شنیدم.خیلی از کسایی که جمع شده بودند تا این تماشاخانه را ببینند،در این وضع او گناهکار بودند و البته من هم کناهکار بودم؛نه کمتر از آن پسرهایی که به خواسته دلشان رسیده بودندوالان فقط نگاه می کردند و من هم نگاه می کردم.من صدای دخترهایی رو می شندیدم که دربارهاش می گفتند:این عاقبت هوس بازی هستش...دختر بیچاره
چند روز بعد شنیدم که خودش رو کشته.باورم نمی شد تااینکه اعلامیه اش رو دیدم،هنوز چشماش معصوم بود.بازهم صداهایی می آمدکه اذیتم می کرد:
-از اولش مشکل داشت...
-نه بابا فقط هوس باز بود؛عاقبت هوس خواهی همینه دیگه.طفلی پرپر شد...
-اصلا بهش فکر نکنید،حالا انگار کی مرده.همون بهتر که مرد،فضای دانشگاه رو آلوده کرده بود.من که ازش بدم میومد.هرکی گناه کنه عمرش کوتاه میشه.
فکر کنم هیچکدوم از اونا،هیچ وقت گناه نکردند؛لابد نکردند که این حرف هارو می زنند...به نظرم اون فقط یه کم بدشانس بود...شاید هم خیلی خوش شانس بود که عاقبت کارشو تو این دنیا دید.احتمالا من و خیلی دختر پسرای این دانشگاه اون دنیا عاقبت کارامونو می بینیم.از کسایی که ازش استفاده کردن تا کسایی که بهش کمک نکردند.از کسایی که پشت سرش حرف زدند و اسم اونو بدنام کردند تا کسایی که بی عاطفه وبی توجه از کنارش رد شدند و با صدای اروم گفتند:اون گناهکاره،بهتره بهش نزدیک نشیم.
شاید هم در همین دنیا نفرین بشیم.
تصمیم گرفتم به خاطر اینکه یکم از بار گناهم کم بشه،به مراسم ترحیمش برم.وارد شدم.همه جا سیاه بود و صدای گریه به گوش می رسید...
حالا تمام عمرم گذشته وهنوز ازدواج نکردم.انگار من در همین دنیا نفرین شده ام...**
? وصیت عبید زاکانی
گویند عبید در زمان پیرى با اینکه چهار پسر داشت تنها بود و فرزندانش هزینه زندگى او را تامین نمیکردند، لذا او چاره اى اندیشید و هر یک از پسران را جداگانه فراخوانده و به او میگفت:
من علاقه خاصی به تو دارم و فقط به تو میگویم حاصل یک عمر تلاش من ثروتی است که در خمره ای گذاشته و در جائی دفن کرده ام. پس از مرگم از فلان دوست مکان آن را پرسیده و آن ثروت را براى خود بردار.
این وصیت جداگانه باعث شد که پسرها به پدر رسیدگى و محبت کنند و عبید نیز آخر عمرش با آسایش زندگی کرد تا از دنیا رفت.
پسرانش بعد از دفن پدر نشانی دفینه را از دوست وی گرفته آنجا را حفر کردند تا سر و کله خمره پیدا شد.
اما وقتى خمره را باز کردند، داخلش را از سکه های طلا خالی و تنها ورقی یافتند که بیت شعری در آن نوشته بود:
خداى داند و من دانم و تو هم دانى
که یک فُلوس ندارد عبید زاکانى
عبید زاکانى در سال ۶۹۰ قمرى در روستاى زاکان قزوین به دنیا آمد و در سن ۸۲ سالگى درگذشت.
**کشیشی خود را شبیه به یک شخص فقیر و بی خانمان با لباسهای ژولیده در می آورد و روزی که قرار بوده اسمش بعنوان کشیش جدید یک کلیسای ده هزارنفری اعلام شود با همان قیافه به کلیسا می رود.
کشیش به خیلی ها سلام کرد اما فقط ۳ نفر از جمعیت جواب سلام او را دادند، به خیلی ها گفت ، گرسنه هستم اما کسی حاضر نشد به او کمک کند، سپس وقتی رفت تا در ردیف جلو بشیند ، انتظامات کلیسا از او خواست که از آنجا بلند شود و به عقب برگردد. به هر حال وقتی شبان کلیسا اسم کشیش جدید رو اعلام می کند، تمام کلیسا شروع به کف زدن می کنند و مرد ژولیده از جای خود بلند می شود و با همان قیافه به جلوی کلیسا می رود .
مردم با دیدن او سرهایشان را از خجالت خم می کنند، عده ای هم گریه می کنند و کشیش سخنانش رو با خواندن بخشی از انجیل متی آغاز می کند:" گرسنه بودم، غذا دادید،تشنه بودم، آب دادید، مریض بودم به عیادتم آمدید!!! خیلی ها به کلیسا می روند، اما پیرو راستین فرامین خداوند نیستند، خدا به دنبال جمعیت نیست، خدا به دنبال دستی هست که کمک می کند ، قلبی که محبت می کند چشمی که برای دیگران نگران است، و پایی که برای ناتوانان برداشته می شود."**
?? ??? ?? ????? ?
We comply with Telegram's guidelines:
- No financial advice or scams
- Ethical and legal content only
- Respectful community
Join us for market updates, airdrops, and crypto education!
Last updated 1 year, 9 months ago
[ We are not the first, we try to be the best ]
Last updated 1 year, 11 months ago
FAST MTPROTO PROXIES FOR TELEGRAM
ads : @IR_proxi_sale
Last updated 1 year, 7 months ago