|پوچ های مغز پیچپیچی|

Description
https://telegram.me/BChatBot?start=sc-422648-ULZS4hs
We recommend to visit

?? ??? ?? ????? ?

We comply with Telegram's guidelines:

- No financial advice or scams
- Ethical and legal content only
- Respectful community

Join us for market updates, airdrops, and crypto education!

Last updated 9 months, 1 week ago

[ We are not the first, we try to be the best ]

Last updated 11 months, 3 weeks ago

FAST MTPROTO PROXIES FOR TELEGRAM

ads : @IR_proxi_sale

Last updated 7 months, 3 weeks ago

2 years ago
2 years ago

بار سنگین این همه رنج سهمگین از جان ما برخواسته. خواسته یا ناخواسته ما میرسیم به اخرین خون دل که میخوریم و آخرین جان که میکنیم.
راشین بهمنی.

2 years ago
2 years ago

دنیا همین شکلی است، همین رنگی.
حداقلش برای من همین رنگی است، زغالی، رنگ سوختن.
اما من آبی ام. آبی در همه طیف ها؛ از تیره ترین تا بی جان ترین همه‌یشان منم. راستش سعی می‌کردم زرد باشم یا صورتی یا سبز یا مشکی اما همیشه همین بودم :آبی.
آبی با هر رنگی که فکرش را بکنید اما آخرش که احساسات موقت می‌رفتند من همین رنگی میماندم.
اینجا دنیا است مردم دارند در دنیا حل می‌شوند، من نشدم، چون آبی به زغالی نمی آمد من خودم را رنگ دیگری جا زدم تا به دنیا بیایم اما باز هم لو می رفتم. رنگ من رنگ اینجا نیست. میترسم رنگم بپرد، برود جایی که جایش است.
راشین بهمنی.

2 years, 1 month ago

شما فاعلِ منکراتِ نهی شده اید نه معرفِ عُرفِ معروف به امر.
راشین بهمنی.

2 years, 2 months ago
|پوچ های مغز پیچپیچی|
2 years, 2 months ago

دوازده سال؛ حالا سال ها گذشته، از آن نخستین بار که پایم را در آن دروازه ی مأیوس گذاشتم. تمام چیزی که میدانم این است: ساده بودم. کودک شش ساله ی ساده با مقنعه و مانتوی گشاد که رسم بود زیر بارش برویم. ساده بودم، سال ها... از دست مشق تازه به دوران رسیده ام…

2 years, 2 months ago

دوازده سال؛
حالا سال ها گذشته، از آن نخستین بار که پایم را در آن دروازه ی مأیوس گذاشتم.
تمام چیزی که میدانم این است: ساده بودم.
کودک شش ساله ی ساده با مقنعه و مانتوی گشاد که رسم بود زیر بارش برویم. ساده بودم، سال ها...
از دست مشق تازه به دوران رسیده ام تا تلاش برای بودن در آن اجتماع، همه چیز مکررا تکرار شده بود تا همین سال آخر.
مدرسه رفتن با هزار حکایت و فلسفه که می‌توان بافت کار مفیدی بود اما واضح ترین واقعیت این است که آدم هایی را شناختم که غربت این غبار را به جان خریدند تا وانمود کنند مدرسه رفتن کار مفیدی بوده است. نخستین بار، اجبار را همان جا آموزش دیدم. قانون در وجودم وجود داشت، من شیفته ی نظم بودم، پس برای تبعیت از نظم، گوش جان می‌سپردم به حرف هایی که صرفا منظم چیده شده بودند.
هشت ساله که بودم نخستین بار بود که چیزی را مدیریت می کردم و نخستین بار هم بود که دانستم در مدیریت چیز های بزرگ نظمی نیست، مخصوصا که آن چیز های بزرگ آدم های کوچکی با قد و قواره ی خودم بودند؛ آدم بزرگ های فردا.
یکی از روز هایی که من هم بلد نبودم، یک آدمی که او هم بلد نبود با تحقیر و شماتت از کلاس بیرون انداخته شد، ترسیدم، نفر دوم و سوم و چهارم هم با کتک کاری از کلاس بیرون شدند، ترسیدم، ده نفر از آن کلاس بیرون شدند ، سرمان داد زدند اما ساکت ماندیم، هیچکس خیال نکرد که شاید همه آن ده نفرِ تحقیر شده مقصر نبودند، میان ما نیز ده نفرِ ترسیده ای رنگ از رخشان پریده بود اما آن روز هیچکس نفهمید که شاید همه ی آن آدم بزرگ هایِ فردا، مقصر این نابلدی نبودند، آن روز من را صدا نزدند و تا آخرین ساعت تمام تحقیر نشدنم را مدیون سکوت کردنم می‌دانستم و آن نخستین بار بود که آموختم سکوت کنم!
همان سال صدایم زدند که بروم جلوی همه نماز بخوانم تا آن جماعت بفهمند که چقدر خدایم را شناختم، بچه ها ریز می‌خندیدند، من بلد نبودم، خم و راست میشدم اما من بلد نبودم ، هیچکدامشان نمی‌دانستند که خدای من همانی بود که اگر میترسیدم هم میشناختمش نه آن خدایی که باید از خودش هم میترسیدم.
یاد میگرفتم که روی خطِ پیروی قدم بردارم و قدم هایی که برمی‌داشتم پل هایی بودند که خراب میشدند.
نه ساله که بودیم کلاهی بزرگ تر از تنمان سرمان رفت، برایمان قصه بافتند که حالا ما باید عفت نداشته ی جامعه باشیم، باید مسئول پاک بودن تمام مغز های به لجن خو گرفته باشیم، باید آدم بزرگ باشیم، باید جلوی پیرمرد های بد چشم کوچه و خیابان را بگیرم و اگر نگرفتیم مقصر هستیم و آنجا نخستین بار بود که آموختم ما از خطای نکرده نیز باید بهراسیم.
ده ساله که بودم یاد گرفتم دیگر ننویسم، برای نخستین بار فهمیدم شوقِ تشویق را بکُشم و برای انشا هایم دستم را بالا نبرم.
یازده، دوازده ساله که بودم فقط یاد گرفتم که یاد بگیرم، در چرخه ی رقابت قدرت نمایی کنم، کتاب های ریاضی و علوم گنده تر از خودم بخوانم و اگر نخواندم، خودم را بزنم به خواندن. تلاش کنم، خوب جواب دهم، نبازم و اگر باختم در ردیف بازنده ها جان دهم.
تا آن روز مجبور بودم یاد بگیرم همرنگ باشم و اگر همرنگ نبودم، بالاترین رنگ باشم که هرگز هم نبودم.
راشین بهمنی.

2 years, 2 months ago

خیلی نزدیک به هفده سالگی: شانزده سالگی عزیز، در این یک سال که کاملا به تو ربط داشتم، فهمیدم خیلی طولانی، عجیب، آموزنده، خیال انگیز و باتجربه بودی. راشین١۴٠١/٣/١٨

2 years, 3 months ago

‏وقت عزاداری نیست هم اکنون دهها زندانی دیگر در جای جای ⁧ #ایران⁩ زیر تیغ حکم قتل حکومتی هستند(اعدام)
‏صدها کولبر بدون آب و غذا در محاصره نیروهای سپاه قرار دارند.
‏هزاران دانش آموز در معرض خطر حمله شیمیایی می باشند.
‏ میلیونها ایرانی در شرایط سختی بسر میبرند.
‏راهی به جز سرنگونی رژیم وجود ندارد اگر میخواهیم بیش از این داغدار نشویم.
‏⁧ #مهسا_امينی‌
‏⁧ #خانه_اصفهان

We recommend to visit

?? ??? ?? ????? ?

We comply with Telegram's guidelines:

- No financial advice or scams
- Ethical and legal content only
- Respectful community

Join us for market updates, airdrops, and crypto education!

Last updated 9 months, 1 week ago

[ We are not the first, we try to be the best ]

Last updated 11 months, 3 weeks ago

FAST MTPROTO PROXIES FOR TELEGRAM

ads : @IR_proxi_sale

Last updated 7 months, 3 weeks ago