کلام‌خانه| نگار انوار

Description
https://t.me/khatoon_ghesegu

قصه‌های زیسته‌ام را طنز‌گونه می‌نویسم و پادکستشان می‌کنم.
هر هفته یک قسمت از هزار و یک شب‌ را می‌خوانم
کانال دومم
👇
https://t.me/ghessekade

من و خاله مهری برای شادی کودکان سرزمینم، می‌نویسیم و می‌خوانیم.
We recommend to visit

?? ??? ?? ????? ?

We comply with Telegram's guidelines:

- No financial advice or scams
- Ethical and legal content only
- Respectful community

Join us for market updates, airdrops, and crypto education!

Last updated 1 year, 9 months ago

[ We are not the first, we try to be the best ]

Last updated 1 year, 11 months ago

FAST MTPROTO PROXIES FOR TELEGRAM

ads : @IR_proxi_sale

Last updated 1 year, 7 months ago

1 year, 6 months ago

و اینک گوش بسپاریم به حکایتی دیگر از شب‌های هزار و یک شب.

آغاز روخوانی شب سی و هشتم

1 year, 6 months ago

پنیرها رفت تو قیمه‌ها

شبیه مشغول شستن ظرفها بودم، مجریِ خبر اقتصادی، داشت نوید گران شدن لبنیات را می‌داد؛ یادم آمد، پنیرمان تمام شده.‌ پسره از در آمد تو سلام داد، در جوابش گفتم: «سلام، مادر، صبحت به‌خیر»

نگار انوار
#حرف‌های_چپکی

1 year, 8 months ago

نثر‌خوانی سخت‌فهم هنر است

کانال مدیریت رسانه‌مان را گشودم. استاد سه مقاله‌ی ناب را برایمان فرستاده بودند. از آخر به اول شروع به خواندنشان کردم.

ابتدا جستار‌نویسی سردوزامی را خواندم. کیفور شدم. نثری روان و طنز‌گونه. تا حدی هم برهنه. با متنش جور می‌آمد. موضوع جستارش نامه‌نگاری بود. تعداد صفحاتش کم نبود. ۵۶ صفحه.

خواستم آدم بهینه‌ای باشم، هنوز از حال‌و‌هوای نثر سردوزامی نیامده بودم بیرون، رفتم سراغ جستارنویسی فرشته‌‌ی مولوی. به نظرم نثری بی‌‌سر‌و‌ته آمد. از جستارش چیز زیادی دستگیرم نشد. اندیشیدم، خانم مولوی هیچ از نوشتن نمی‌داند. با همین پنداشته‌هایم، غلط‌هایش را روی کاغذ آوردم، سر کلاس به استاد بگویم، حظ کند از دانایی‌ و دقت‌نظرم.

مقاله‌ی سوم را فردایش خواندم. موضوعش در باب تعریف جستار‌نویسی بود. جناب استعدادی شاد با نثری شیوا و روان در تعریف جستار چند تعریف و مفهوم را با ذکر مثال آورده بودند و نظرشان بر این بود که در نهایت بین مقاله و جستار اختلاف زیادی نیست و اهل نظر هم بر سر تعریف و فرقش در مناقشه‌اند‌ و هر چه بیشتر در آن دقیق شویم حاصلش می‌شود، سردرگمی‌مان.

ایشان مختصری هم در مورد دو جستار سردوزامی و مولوی سخن رانده بودند و هر کدام را در جایگاه شکل نوشتاری و محتوایی‌ ا ستوده بودندشان. پنداشتم درمورد خانم مولوی با من هم نظر خواهند بود و به حتم می‌برندشان زیر تیغ نقد.

پنداشتم خطا بود. هر دو جستار را در قالب خودشان ارج گذاشته بودند. اندیشیدم نگاه نویسنده دقیق نبوده و اشتباهات نوشتاری ایشان به چشمش نیامده است. زحمت دوباره‌خوانی مقاله‌ها را به خود ندادم. منتظر آمدن روز جلسه شدم.

همان آغازین جلسه دستم را بردم بالا. استاد اجازه‌ی دسترسی داد. بادی به غبغب انداختم و در مدح جستار نویسی سردوزامی و مذمت فرشته‌‌ی مولوی حرف‌ها زدم. اینکه از خواندن جستار آقای سردوزامی غرق لذت شدم و از خواندن جستار خانم مولوی ملول. استاد خواستند منظورم از لذت و ملال را ملموس‌تر بیان کنم. با دو سه مثال از متن هر دو بزرگوار شرح نظر کردم.

استاد با اینکه می‌دانستند شتابزده و بی تأمل نظر داده‌ام. صبر پیشه کردند و تنها با این عبارت که از روی نثر خانم مولوی باید مشق نوشت و هر متنی اگر سخت‌فهم بود، ملاک بر بی‌‌سر‌و‌ته بودنش نیست، وادارم به اندیشیدن و دوباره خواندن کرد.

جستار خانم مولوی را دوباره خواندم. باورم نمی‌شد. خط به خط که می‌خواندم، بیشتر به زیبایی متن پی می‌بردم. به یک‌باره اشکالم را یافتم. دو جستار با دو شیوه‌ی نوشتاری را همزمان خوانده بودم. کاری غلط. همین که نثر ایشان به نظرم شبیه هذیان‌گویی شده بود.

درسم را گرفتم. شتابزده نظر ندهم. هر متن سخت فهمی نثر بی‌سر‌و تهی نیست. در بین خواندن‌هایم کمی فاصله بیندازم، نوشته را مزه‌مزه کنم، آنوقت بروم سراغ متنی دیگر.

نگار انوار

1 year, 8 months ago

عنوان خاص

قرار شد توی گروه «منتقدین» فیلمی معرفی کنیم. دنبال فیلمی خاص بودم. عمه‌فاطی صدام کرد. یکی از شبکه‌ها فیلم نشان می‌داد.

تیتراژ را رد کرده بود که رسیدم. از عمه‌فاطی پرسیدم: «اسم فیلمه چیه؟» عمه همان‌طور که داشت قاشق‌قاشق انار دانه‌شده می‌گذاشت دهانش گفت: «اسم فیلمه...چیز... استخوان در صحرا» به نظرم اسمش جالب آمد، ترغیب شدم بنشینم به تماشا. حرف نداشت. از ساختار گرفته تا محتوایش. شانسم زده بود. فیلم که تمام شد، اسم فیلم را توی گروه نوشتم. دیروقت بود. رفتم خوابیدم

صبح تا پا شدم، لباس پوشیدم، از خانه زدم بیرون. فکر کردم برای معرفی فیلم «استخوان در صحرا» وویسی ضبط کنم، خودی نشان بدهم. حسابی از فیلم و اینکه عنوانش چقدر هوشمندانه انتخاب شده تعریف کردم.

گوشیم داشت از پیام منفجر می‌شد. کلی پیام از تو گروه برایم آمده بود. فیلم را پیدا نمی‌کردند. لابد اسم را پس‌و‌پیش نوشته بودم. از عمه پرسیدم: « اسم فیلمه
استخوان در صحرا بود، درسته؟ جواب داد: «نه!»

همینطور که انگشتم روی کیبورد گوشی بود پرسیدم: «پس چی بود عمه؟ بگو دارم برای گروه تایپ می‌کنم» عمه‌فاطی خیره شد به من: «من چه‌می‌دونم اسمش چی بود؟» انگشتم روی کیبورد ماند: «یعنی چی! خودت دیشب اسمش‌و گفتی» شانه‌اش را بالا انداخت: «دیدم اول فیلمه یه استخون افتاده وسط صحرا، به نظرم اومد اسمش استخوان در صحرا باشه.»

نگار انوار
#داستان_طنز

1 year, 8 months ago

هر دم از این باغ بری می‌رسد

به عمه‌فاطی می‌گم: «داستان این استیکرا چیه زیر پست‌هات می‌ذاری؟»
می‌گه: «واه نمی‌دونی؟»
می‌گم: «نه والا»
کله‌ش رو تکو‌تکون می‌ده و نچ‌نچکنان می‌گه؟ « تو چی می‌دونی اصن!»
لنجم عینهو آدامس کش میاد: «خب شما که ماشاالله همه چی می‌دونین بگین ایناچین؟»
بادی تو غبغش می‌ندازه: «استیکر چشم‌زخمه، چشم بد از کانال و پیجم دور باشه»

نگار انوار

#حرفای_چپکی

1 year, 8 months ago

عقل می‌گوید یک جا باش و دل می‌گوید هزار جا

- شنبلیله! حواست هست، باز هم عقب افتادم؟
+ ای بابا! چطور؟
-بس که لاکردارها شتاب می‌کنند.
+تو نیز شتاب کن.
-بس که شتاب کردم، شتاب‌دانم پر شد.
+راستی کجا رفتند؟
-هر جا که فکر کنی، اینجا، آنجا، بالا، پایین، یسار، یمین.
+مقصد تو کجا بود؟
-هر جا که همگان بودند.
+خب نااندیش، مگر تو همگان هستی؟
-پس من چیستم؟
+تو فردگان هستی؟
-کاش همگان بودم.
+که چه بشود، آنوقت؟
-که همه جا باشم.
+ پندارم یاری رسان بایدت.
- سراغت هست یاری رسانی؟
+سری به محفل عمل‌گرایی بزن.

محفلی گرم و صمیمی. می‌پرسد آخر هفته‌تان را چگونه گذراندید؟ هر کس پاسخی می‌دهد. می‌پرسد شده تا‌به‌حال گمان کنید، عالم و آدم در بهشت برین‌اند و شما در برزخ؟ پاسخ‌مان آری است. هرکدام به شکلی. به پرسشش می‌اندیشم، می‌بینم، بیشتر وقت‌ها در همین هیمنه‌ام. نگران از عقب‌ماندن. می‌پندارم، از همه چیز و همه جا عقب مانده‌ام. دست به هر کاری می‌زنم، سر برمی‌گردانم دیگران سر کوه‌اند و من پایین کوه. هولی به جانم می‌افتد که نگو و مپرس.

در ادامه با زبانی شیرین ترغیبمان می‌کند به تمرکز داشتن روی هدفی مشخص. می‌گوید هدف که معلوم شد، حالا مراحل رسیدن به آن را خرد کنید. قانون «پومودورو». زمانش دست خودتان است. از پنج دقیقه گرفته تا بیست و پنج دقیقه. مهم تمرکز تان در زمان مشحخص شده است. حواستان باشد، تمرکزتان یک‌هو در نرود. خواست بگریزد، مچش را بگیرید.

باده هم شکر سخن است و هم شیرین رفتار. تا به حال نه صدایش را شنیده بودم و نه تصویرش را زیارت کرده بودم. امروز به یمن وبینار عمل‌گرایی هر دو یک جا نصیبم شد. محفل آنقدر پربار بود که زمانش عینهو باد سپری شد، در عوض حرف به حرف کلامش در ذهنم شد ماندگار.

✍️نگار انوار

1 year, 8 months ago

نقدی بر داستان آنیوتا
نویسنده: آنتوان چخوف
قسمت پایانی

آنیوتا همان شخصیتی است که ذهن مخاطب را درگیر این پرسش‌ها می‌کند:

چرا آنیوتا که هنر دری‌بری‌دوزی بلد است و از این راه کسب درآمد می‌کند؟ حاضر به پذیرش تحقیر از سوی کلوچکف است؟
ماندن آنیوتا از جهت عشقش به کلوچکف است و یا ترس از تنها ماندن!

حال اگر خواستار پاسخ‌های روشنتری در مورد شخصیت آنیوتا هستیم، نیک است دوباره سری به داستان بزنیم و به کدهایی که چخوف از آنیوتا به ما داده توجه کنیم.

«در طول شش هفت سال سرگردانی و از یک اتاق مبله به اتاق مبله‌ی دیگر رفتن با پنج دانشجو مثل کلوچکوف آشنا شده بود. هر پنج نفردرسشان را تمام کرده بودند و وارد جامعه شده بودند؛ و البته مثل آدم‌های محبرم مدتها پیش فراموشش کرده بودند. یکی از آنها توی پاریس زندگی می‌کرد؛ دو نفر پزشک شده بودند؛ چهارمی نقاش بود؛ و پنجمی گفته می‌شد که استاد دانشگاه شده است.. کاوچکف دانشجوی ششم بود... چیزی نمی‌گذشت که او هم درسش را تمام می‌کرد و وارد جامعه می‌شد. بی تردید، آینده‌ی درخشانی در انتظارش بود و احتمالاً انسان بزرگی می‌شد.»

در این قسمت از داستان، متوجه می‌شویم که آنیوتا نه فقط هراس از تنها شدن دارد، بلکه می‌پندارد، اگر چلوکف هم مانند پنج دانشجوی رهایش کنند، چه بر سرش می‌آید؟ آنیاتو به زعم خودش هرکاری می‌کند تا مبادا در نظر کلوچکف بیهوده پنداشته شود.

آنیاتو برای نگهاشتن این وضعیت حاضر است حتی نقش اسکلت سالن تشریح را برای کلوچکف بازی کند:
«کلوچکف قلمش را برداشت و روی سینه‌ی آنیوتا خطوط موازی هم، در امتداد دنده‌ها کشید.
-عالی است. حالا کار ساده می‌شود... می‌شود فهمید جای هر کدام کجاست. پاشو بایست.
آنیاتو از جا بلند شد و چانه‌اش را بالا برد. کلوچکف شروع کرد، با کشیدن خط، جای دنده‌ها را مشخص کند.
آنیوتا می‌لرزید و در عین حال می‌ترسید که دانشجو به صرافت بیفتد و کار را نیمه‌تمام بگذارد و بعد، احتمالاً در امتحان مردود شود.»

آنیوتا مصداق آدم‌های خودکم‌بینی است که می‌پندارند که بدون تکیه یه دیگران قادر به انجام هیچ کاری نیستند. این دسته از افراد همه را برتر از خود می‌بینند و توانمندی‌هایشان را ناچیز و بی اهمیت قلمداد می‌کنند.

نگار انوار

#نقد_داستان

1 year, 8 months ago

بی‌ ادعا بذر دانایی می‌افشاند.

وقتی حرف می‌زند، آدم را می‌برد به روزگار قدیم؛ روزگار آدم‌های شکر‌سخن و نیک‌رفتار. آدم‌هایی که سینه‌شان پر از درد است، اما زبانشان پر از آرامش. دلت می‌خواهد ساعت‌ها کنارش بنشینی، او حرف بزند، حکایت نقل کند و کیفورت کند.

کتابخوان حرفه‌ای است، اما نه هر کتابی. وقتی از کتابی می‌گوید، انگار درِ لایه‌های مخفی‌اش را برایت باز می‌کند. آن‌قدر از خواندنش ذوق می‌کنی که خودت هم دلت می‌خواهد بروی سراغش. عشق یادگیری است، اهل یاد گرفتن و یاد دادن. از او که چیزی بپرسی، تا ته ماجرا می‌رود و جوابت را با حوصله می‌دهد.

قدردان است و گوهرشناس. زبانش مهر‌ورز است. از مادرش که نوشت، دانستم این همه مهر و آداب را از کجا آموخته است ؟ از دامان پرمحبت مادرش. روحش غریق رحمت. هر بار توی نوشته‌هایش از شادی می‌نویسد، صورت خندانش می‌آید مقابلم.

این جمله از «اگنس ریلیر» را در کانالش دیدم:
«پیدا کردن شادی در درون خودمان آسان نیست و امکان ندارد آن را در جایی دیگر پیدا کنیم.»
هر چه اندیشیدم، دیدم این جمله بخشی از زیسته‌ی گلی موعودی است. پنداشتم، بذر شادی را یافته و هر صبح آن را در کلام‌خانه‌اش می‌کارد. عطر شادی‌اش تا ساعت‌ها در هوا می‌ماند.

اسمش هم مانند خودش شیرین است و عطرآگین. عطری که بوی مهر دارد و شیرینی‌اش به‌جا و ماندگار است.

✍️ نگار انوار

We recommend to visit

?? ??? ?? ????? ?

We comply with Telegram's guidelines:

- No financial advice or scams
- Ethical and legal content only
- Respectful community

Join us for market updates, airdrops, and crypto education!

Last updated 1 year, 9 months ago

[ We are not the first, we try to be the best ]

Last updated 1 year, 11 months ago

FAST MTPROTO PROXIES FOR TELEGRAM

ads : @IR_proxi_sale

Last updated 1 year, 7 months ago