?? ??? ?? ????? ?
We comply with Telegram's guidelines:
- No financial advice or scams
- Ethical and legal content only
- Respectful community
Join us for market updates, airdrops, and crypto education!
Last updated 1 year, 9 months ago
[ We are not the first, we try to be the best ]
Last updated 1 year, 11 months ago
FAST MTPROTO PROXIES FOR TELEGRAM
ads : @IR_proxi_sale
Last updated 1 year, 7 months ago
اومدم نشستم پای تکلیفِ بچهها که ساقی گفت؛ مامان میشه کمکم کنی خودمو بکشم که دارم آفریده میشم!!
گفتم؛ یعنی چی؟
کلی توضیح داد، تهشم متوجه نشدم!
کلافه گفتم؛ این چیزی که تو میگی نمیشه!
با عصبانیت گفت؛ پس چجوری من "نَحنُ خلقناکم" رو بکشم؟!!
عاشقشم! خدا میدونه انقدر خندیدم روح و روانم شاد شد?
پ.ن؛ این توضیح رو برای کسانی که بچهای تو این سن ندارن مینویسم؛ بچهها باید هر دفعه دریافتشون رو از پیامِ قرآنی بکشن، و معمولا در این درس، همه نعمتهای خدا رو میکشن!!
به تو باز میگردم
هر بار که میبَرَدَم درد
من از تو نمیروم
در تو میرقصم
من در تو زندهام
مرا از تو گریزی نیست....
چون قصهی باد و موج و دریا...
هانیه میگوید:
«همسرم رفته هفتتا فنجون خریده آورده، بهش میگم چرا هفتتا؟! میگه برای اینکه اگه یهدونهش شکست، دستش ناقص نشه!»
از وقتی هانیه این را تعریف کرده، من دارم به فنجانِ هفتمی فکر میکنم؛ به حال و به آیندهاش. به اینکه تا وقتی آنششتا در سلامتاند، حضورش بیمعنیست و اساساََ فلسفهی وجودیش درهمتنیده با مرگ است؛ مرگِ دیگری.
او از زندگیش هیچی نمیفهمد، الّا اینکه اینپا و آنپا کند و انتظار بکشد تا یکی نابود شود. به این فکر میکنم که کاش زودتر خودش را ازین ششتا بکند و برود یک دستِ ناقصِ پنجتایی برای خودش پیدا کند، برود جایی که بیدرنگ درآغوشاش بکشند. من میگویم حتی اگر نشد، تنها زندگی کند اصلاََ.
اینجا ماندن و چشمدوختن به شکست و زوالِ دیگران، از او موجودِ خبیثی خواهد ساخت...
✍?محمدجواد اسعدی
متاسفانه پوست کلفت شدیم و
دل نازک..
که اصلاً با هم جور درنمیان!
@thewhore90
۱.آدم گاهی روبراه نیست، گاهی کم میاره، احساس میکنه تموم راهی که تا اینجا اومده اشتباه بوده.
با خودش میگه: ارزششو داشت؟ واقعا ارزش اینهمه سختی کشیدنو داشت؟
فکر میکنه فکر میکنه فکر میکنه.
دلیل میاره دلیل میاره دلیل میاره.
بیفایده ست.
انگار یهو تموم آرزوهات و انگیزههاتو یکی پاک کرده.
صبحا دلت نمبخواد بیدار شی و شبا بزور میخوابی.
انقدر بدی که بدترین اتفاقا و خبرا تکونت نمیده.
سکوت میکنی، هیچ جمعی و هیچ حرفی و هیچ کاری دلچسب نیست.
انگار افتادی تو یه مردابی که هرچی دست و پا میزنی بیشتر فرو میری.
نا امید و دلمرده و غمگین.
دلت میخواد بری، فقط بری، به یه جای خیلی دور و بعد بگی؛ خب حالا از اول شروع میکنم.
۲.کاش بازیِ زندگی مثل بازیِ بچگیمون بود، میتونستیم بعضی وقتا که از بازی کردن خسته شدیم، وسط دویدنامون که از نفس افتادیم، زیر فشارِ بازی که کم اوردیم، بگیم استُپ یخی و همهچی واسه چند لحظه بایسته.
واسه چند روز نه پدر و مادر باشیم، نه همسر باشیم، نه فرزند باشیم، نه همسایه باشیم، نه دوست و نه شهروند و نه هیچ چیزِ دیگه.
بریم واسه خودمون، فقط واسه دل خودمون، رهای رها هرکار دلمون بخواد بکنیم...
مثل طبیعت، بعدِ پاییز و زرد شدن، بخوابیم، یه خواب زمستونیِ طولانی، یه استراحتِ جون دار برای یه بهارِ دوباره..
۳.چندوقته یجور عجیبی نگاه میکنم به دنیا،
انگار خارج شدم ازش
انگار دارم از بیرون بهش نگاه میکنم،
به دنیای بدونِ من.
به جهانی که اطرافم ساختم،
به زندگیای که انتخاب کردم.
انگار کل مسیرم، کل سختیام، کل تلاشام، همش بخاطر یه چیز بوده. یه چیزی که همیشه از ته دلم خواستمش، بدون اینکه حتی خودم بدونم!
بهشم رسیدم ، یعنی خودم ساختمش، ذره ذره، با تمام توان و وجودم از خودم همچین موجودی ساختم.
اما
خیلی دیر فهمیدم که چه چیزِ مزخرفی رو خواستم..
حالا دوست دارم خرابش کنم،
پله پله
یواش یواش
فقط خودم میفهمم که دارم چیو از بین میبرم..
سخته، بعیده، عجیبه، کشندهست برام.
ولی اگه جراتشو داشته باشم و تا تهش برم، تا ته ویرونیِ کاملش، چیزی که ازم میمونه (اگه چیزی بمونه) فقط یه خندهی از ته دله.. یه رضایت عجیب.. یه نور بعد یه تونل طولانی، یه تونل خیلی خیلی طولانی، اندازهی کل زندگیم....
۴.گاهی گم میشم، وسطِ مسیر، یهو میایستم و با تردید به همهچیز نگاه میکنم، انگار برای یه لحظه همهچیز از مغزم پاک شده باشه، مات و مبهوت از خودم میپرسم من این راهو تا اینجا اومدم؟!! من خواستم که اینجا باشم؟ این جائیه که انتخاب کردم؟!! من اینهمه رو خودم حساب کردم؟!! بعد وحشت میکنم، پای رفتنم سست میشه! به همهچیز شک میکنم.. چند روزی سرگیجه دارم! به خودم میگم کاش میشد تموم راهو به عقب برگردم! یا تموم بقیهی راهو بخوابم و یکی دیگه بشینه پشتِ فرمون.. هیچی جلوی روم نیست جز تاریکی، جز ابرای سیاه و طوفان..
میترسم، گریه میکنم، داد میزنم، خطخطی میکنم، میسوزونم، میخوابم...
ولی همیشه، همیشه ابرا کنار میرن! یهو یه ستاره میدرخشه، یه نور میاد و بقیه راهو روشن میکنه، گاهی به اندازه کیلومترها و گاهی به اندازه چند قدم.
فقط کافیه بهش اعتماد کنم و چشم بسته دنبالش برم.. مست میشم از راهی شدن، از راه شدن، از شدن.....
بهش گفتم؛ اینهمه حرف میزنم چون عاشقتم، چرا نمیشنوی؟ چرا سکوت میکنی؟ حرف بزن، مگه دوسَم نداری؟
بارها بخاطرش حرف زدم، داد زدم تا شاید اونم یاد بگیره، بلندتر و بلندتر
ناامید شدم
سکوت کردم
حرف زد
نصفنیمه
تا اینکه بالاخره آشنا شدم باهاش، عاشقش شدم، نه عاشقِ خودم!
سوالِ درست رو پرسیدم؛ من بارها بخاطرت حرف زدم، تو تا به حال بخاطرم سکوت کردی؟
لبخند زد....
کنارِ پنچره نشستم و چشمامو بستم.
بارون ریزریز میخوره تو صورتم.
سردم میشه ولی اینجا نیستم انگار..
میرم تو روستای پدری، تابستونا
بازی توی شالیزار، با پریسا دویدن روی مرزا..
دوتایی دستای همو میگرفتیم و میدوئیدیم که هروقت یکی کم اورد و لیز خورد، اون یکی دستشو محکم بگیره تا نیفته، هی جامون عوض میشد تا برسیم به باغ.
بارها و بارها این اتفاق میفتاد و شیرینترش وقتی بود که زورمون نمیرسید و دوتایی میفتادیم توی گل و غشغش میخندیدیم و برامون مهم نبود چند دقیقه بعد قراره دعوامون کنن! همین که باهم بودیم، دلگرممون میکرد..
بیشترِ وقتا ولی میرسیدیم باغِ آلوچه.
چقدر طعمِ میوههای رو درخت فرق داشت، درختِ آلوچه قرمز فقط یه دونه بود و چون طرفدارش زیاد بود، ناز میکرد و کم محصول میداد، همیشه هم سرِ آلوچههاش دعوا بود!
گاهی هم به باغ عمونادعلی دستبرد میزدیم که پسرش بقالی داشت وسطِ محل، عاشقِ بچهها بود و دلش قنج میرفت واسه ماها. همین الان صورتش تو ذهنمه بس که مهربون بود.
و خالهتوران
پیرزنی که هر دفعه یکی از پسراشو میفرستاد دنبالم تا پیشش بمونم و نمیذاشت زود برم.
چیزِ زیادی یادم نیست غیر از اینکه خواهرام میگفتن یه دختر داشت که تو بچگی دیوار افتاد روش و مرد. و اونقدر شبیه به من بود که هر دفعه پسراش با محبت به من نگاه میکردن و خواهرامم از یادآوریِ چهرهی دخترش و شباهتِ زیادش به من، تعجب میکردن!
چقدرررر دور شدم از اون حال و هوا، از اسکمو، از خوشه جمع کردن، از نونپنیر خیارگوجهی سرِ زمین، از خربزهمشهدیِ گرم، از رودخونه و ماهیگیری، از تخممرغ دزدی و آتیش و آدامسِ رنگی....
یه حالیام، باید امروز بزنم بیرون
برم همون حوالی، سر خاک ِ مامان
یه سری به خودم بزنم.....
خوششانسی یعنی اینکه بیدار شدم و یهو بارونِ شدید گرفته و من موفق شدم تمامِ چیزایی که امروز شستم و گذاشتم تو تراس رو جمع کنم.
بالاخره بعد از دو هفته به آرزوم رسیدم.
امروز خودمو کشتم و کل خونه تمیز و مرتب شد! عین دستهگل?
آخ اون لحظه که کارم تموم شد و نشستم روی مبل.....
فقط کاش میشد این صحنه رو خشک کنم بذارم لای دفتر خاطرات!
یا خونه رو تافت بزنم همینجوری بمونه!
راستش حتی دلم میخواد شیر گازو باز کنم همگی تو اوج بریم خونه دست نخورده بمونه!!
حسین؛ مامان تو کلاس زبانمون چندتا دختر اومده، نمیشه کلاسمو عوض کنی؟ ازشون خوشم نمیاد!
ساقی؛ بالاخره که چی، یه روزی باید با یه دختر ازدواج کنی!
_نخیرم من هیچوقت ازدواج نمیکنم!
_باید ازدواج کنی که ۲۰تا بچهی من زندایی داشته باشن!!!!
تو فکرم یه زندایی مگه میتونه ۲۰نفرو هندل کنه?
یاد یه خاطرهای هم افتادم؛
وقتی ساقی بچهتر بود، یه روزی که داشتم سبزی رو تمیز میکردم، ۸تا از عروسکاشو آورد پیشِ من گذاشت و گفت؛ مامان لطفا از بچههام مراقبت کن، من برم خرید!
منم گفتم؛ سبزی تموم بشه، من باید برم آشپزخونه کار دارم.
که گفت؛ خب من گوشیمو میبرم زنگ بزن!!
ساک و گوشیِ اسباببازیشو گرفت و تو خونه میچرخید!
منم یکم که گذشت زنگ زدم به گوشیش گفتم؛ بچههات دارن گریه میکنن.
خدا شاهده برگشت گفت؛ خب اون چاقو رو بزن به شکمشون تا ساکت شن!!!! فقط نمیرن تا من بیام!!
گفتم؛ همینجوری ۸تا بچه میاری دیگه???
والا هرکی گفته "مادرو ببین دخترو بگیر" بیخود گفته!!?
?? ??? ?? ????? ?
We comply with Telegram's guidelines:
- No financial advice or scams
- Ethical and legal content only
- Respectful community
Join us for market updates, airdrops, and crypto education!
Last updated 1 year, 9 months ago
[ We are not the first, we try to be the best ]
Last updated 1 year, 11 months ago
FAST MTPROTO PROXIES FOR TELEGRAM
ads : @IR_proxi_sale
Last updated 1 year, 7 months ago