•°. رܩآࡍ߭ ܤߊ‌߬ߺܨ آرࡅ߳ܩܝ࡙ߺࡅࡑ ܭܝ࡙ߺܩܢ .°•

Description
+تو برای مافیا کار می‌کنی؟
- نه. مافیا برای من کار می‌کنه.
♡{چنل رسمی رمان‌های آرتمیس کیم }♡
?مجموعه رمان‌های فانتزی جنایی ?
هرگونه کپی ممنوع•~•
رمان اسطوره آتش?در حال پارت گذاری
پارت گذاری: یک روز‌ درمیون به جز‌ جمعه‌ها?⚔
We recommend to visit

?? ??? ?? ????? ?

We comply with Telegram's guidelines:

- No financial advice or scams
- Ethical and legal content only
- Respectful community

Join us for market updates, airdrops, and crypto education!

Last updated 1 year, 9 months ago

[ We are not the first, we try to be the best ]

Last updated 1 year, 11 months ago

FAST MTPROTO PROXIES FOR TELEGRAM

ads : @IR_proxi_sale

Last updated 1 year, 7 months ago

4 years ago

#اسطوره‌آتش ??
#پارت_452
دهن باز می‌کنم و تا جواب بدم که صدای زنگ گوشیم اجازه نداد. گوشیم رو از جیبم درمیارم و با دیدن اسم "آلن" نفسم رو بیرون میدم؛ ولی بریده‌بریده و پر استرس.
آیکون سبز رو لمس می‌کنم و گوشی رو روی گوشم می‌ذارم:
- بگو.
صداش امیدبخش میشه و استرسم از بین میره:
- اطلاعات اون پسره‌ای که می‌خواستی رو درآوردم براتون رئیس.
لبخندی از پیروزی روی لبم می‌شینه. این تازه اول شکاکیتم به همه‌ست:
- ممنونم‌. برام ایمیلش کن لطفاً.
"چشمی" میگه و می‌پرسم:
- ماموریتت چطور بود؟
صدای خنده کوتاهش رو می‌شنوم:
- موفقیت‌آمیز بود.
با خوشحالی میگم:
- تبریک میگم‌! از ترفیعت لذت ببر.
گوشی رو قطع می‌کنم و به در آسانسوری که باز میشه خیره میشم. زودتر از برایان از آسانسور خارج میشم و اون بهم خودش رو می‌رسونه.
همینطور که به سمت در بیمارستان حرکت می‌کنیم آمبولانسی جلوی در رو سد می‌کنه. می‌ایستم و نگاه می‌کنم که زنی که سرش رو خون گرفته از برانکارد خارج می‌کنن.
وقتی با پرسنل بیمارستان از کنارم رد میشن، بی‌تفاوت چشم می‌گیرم ولی‌ برایان با دلسوزی و ناراحتی بهشون نگاه می‌کنه و پچ می‌زنه:
- ای‌وای بیچاره! به‌خاطر برف دیشب تصادفی زیاد آوردن.
نگاهم رو به در ورودی میدم و پچ می‌زنم:
- بهتره به کارمون برسیم.

- اینجاست؟
در حالی که شیشه رو پایین می‌دادم، پرسیدم‌‌.
صدای ویلیام رو با فاصله خیلی کمی کنار گوشم می‌شنوم:
- آره. عجب جای عجیبیه.
بدون اینکه چشم از ساختمون‌های زرد و قدیمی که مثل آهن زنگ‌زده‌ن بردارم میگم:
- پایین شهر محسوب میشه؟
صدای "هوم" گفتنش رو می‌شنوم ولی همون لحظه گرمی نفسی می‌خوره به گردنم. به آرومی گردنم رو می‌چرخونم و برایان رو می‌بینم که توی سه سانتی صورتم، موشکافانه بیرون رو نگاه می‌کنه. چقدر اینقدر نزدیک صورت منه؟
چشم‌‌هام رو ریز می‌کنم و بهش زل می‌زنم تا متوجه بشه دارم نگاهش می‌کنم. اون لب‌هاش روی هم می‌ماله و نفس عمیقی می‌کشه. نچ‌نچی می‌کنه و زمزمه‌وار می‌پرسه:
- بریم ببینیم چه خبره؟
و از گوشه چشم نگاهم می‌کنه و سرش کم‌کم به سمتم می‌چرخه. نگاهش به سمت پایین‌تر از چشم‌هام میره.
تا اوضاع خیط‌تر از این نشده، تهدید‌وار میگم:
- بکش عقب!
خیلی سریع نسبت به حرفم عکس‌العمل نشون میده و سرش رو عقب می‌کشه. همون لحظه در ماشین رو باز می‌کنم و پیاده میشم. انگار از جای گرم و مرطوب به جای سردی وارد میشم. سرما مثل شاخ‌های یک گاو عصبانی وارد بدنم میشه.
نگاهم رو زیر ساختمون که خالیه می‌چرخونم به سمت پنجره‌هایی که بعضی‌هاشون با چسب و بعضی با چوب مهروموم شدن.‌
زیر لب میگم:
- عجب!
برایان کنارم می‌ایسته و کاپشنش رو بیشتر دور خودش می‌پیچونه و نفسش شکل دود سیگار از دهن بیرون میاد. یاد پاکت خالی سیگارم می‌افتم و آه از نهادم بلند میشه‌.
قدمی برمی‌دارم و میگم:
- بیا این اطراف قدم بزنیم‌.
بی‌حرف دنبالم راه می‌افته‌ و من برای حفظ امنیتمون اسلحه‌م توی دستم نگه می‌دارم. شهرک خیلی خالی به نظر میاد به قدری که هیچ‌ صدایی به جز صدای کفش‌های ما پژواک نمیشه.
برایان میگه:
- چه نفرین شده‌ست اینجا، نه؟
راست می‌گفت. واقعاً حس بدی به آدم دست میده.
برای تایید حرفش سرم رو به پایین و بالا تکون میدم. هر چقدر بیشتر می‌گردیم کمتر چیزی‌ پیدا می‌کنیم. در واقع بیشتر از ربع‌ساعت چرخیدیم ولی هیچی دستگیرمون نشد.
با خستگی به دیواری تکیه میدم و روی پنجه پاهام می‌شینم. ویل درست روبه‌روی من می‌ایسته و من زل می‌زنم به نیم‌بوت‌های پسرونه‌ش. هنوز داره نگاه می‌کنه، چون امیدش از بین نرفته. ولی من بدجور احساس می‌کنم که وقتم تلف شده یا حتی سرکاری باشه.
کلافه دست می‌کشم به صورتم و متوجه بیشتر از حد سرد بودن دست‌هام میشم. گوشه لبم رو به دندون می‌گیرم و سرم رو بالا می‌گیرم تا برایان رو نگاه کنم.
آروم صداش می‌کنم:
- ویل!
سرش رو پایین میاره و نگاهم می‌کنه. قد نیست که درخته. گردنم خسته میشه و پایین میارمش.
دوباره به کفش‌هاش نگاه می‌کنم:
- بیا بریم‌. اینجا هیچی نیست.
میگه:
- آره. بریم ناهار بخوریم؟

4 years ago

خانم پیر کنارش با حالتی خواهش و التماس‌گونه روبه‌ من میگه:
- خانم من زنشم. میشه موقع بازجویی پیشش بمونم؟
سر تکون میدم و با ملایمت میگم:
- البته. شاید شما هم چیزی دیده باشید و به ما توی روند پرونده کمک کنه.
با صدای مرد همه نگاهش می‌کنیم:
- والا شیش ماهه همین وضع ماست. بعید می‌دونم کاری از پیش برده باشید.
سراپاش رو نگاهی می‌ندازم و با حاضر جوابی مودبانه میگم:
- خب. اون کم‌کاری از کارآگاهای سابق بوده‌. من از انگلستان تا اینجا نکوبیدم بیام اینجا که اول کارم چنین چیزی ازت بشنوم پیرمرد!
پیرمرد رو کارد می‌زدی خونش درنمیاد. مردک احمق!
برای اینکه کم نیاره میگه:
- وظیفه‌تونه!
برایان خواست واسطه بشه که نذاشتم. با نیشخند جواب میدم:
- البته. وظیفه ما برقراری آرامش و امنیت و برقراری قانون و عدالته. ما هم برای همین اینجاییم. ممنون میشم اگر صبورانه به سوالات ما جواب بدین تا ببینیم دنیا دست کیه!
برایان میگه:
- بله حق با همکارمه. بهترین کار اینه که همکاری کنید. این نفع همه‌ست.
برای پیرمرد ابرویی بالا می‌ندازم و چشم غره‌ای بهم میره. من هم چشم می‌دوزم به برایانی صبورانه منتظر موند تا مشاجره ما تموم بشه و با گفته‌ی خودش بهش خاتمه داد.
برایان روی صندلی می‌شینه و من سرپا می‌مونم:
- خیله‌خب آقای ساند. ماجرا رو از اول برامون تعریف کنید.
پیرمرد نفسی می‌گیره و تعریف می‌کنه:
- خب، طرف‌های ساعت نه صبح که خواب بلند شدم لباس پوشیدم تا برم مغازه برای صبحونه خرید کنم. به خاطر اینکه عصری مهمون هم داشتیم گفتم خیلی خوب میشه یه سری خریدها رو هم انجام بدم.
نفسی می‌گیره و ادامه میده:
- حدود ده دقیقه بعدش از آپارتمانمون بیرون زدم. هنوز خیلی دور نشده بودم که صدایی مثل صدای آب شنیدم‌. مثل این بود که شیر آبی رو باز کرده باشی‌‌. کمی اطرافم رو نگاه کردم ولی چیزی ندیدم که ناگهان از زیر شیاری که مربوط به پارکینگه یک مایع غلیظ و سیاهی بیرون ریخت و مثل خرده آهنی که به سمت آهن‌ربا حرکت کنه به سمتم اومد و شروع کرد به شکل گرفتن...

#ادامه پارت قبل

4 years ago

#اسطوره‌آتش ??
#پارت_449

آهی می‌کشم و جعبه سیگارم رو برمی‌دارم ولی داخلش رو خالی می‌بینم. با اعصاب له شده زیر لب لعنتی می‌فرستم و پاکت رو روی میز رها می‌کنم.
دست دراز می‌کنم و کمی‌ پنجره رو باز می‌کنم. دود توی خونه با هوای زمستون جاشون رو عوض می‌کنن.‌
دستم رو محکم روی صورت خسته و بی‌رنگم می‌کشم. دیشب طرف‌های پنج صبح خوابیدم، اما نه خوابی طولانی بلکه شاید فقط نیم‌ساعت. بعدش رو نمی‌دونم تا الآن چطور گذروندمش.
هانا طرف‌های ساعت هشت ماشین رو برداشت و با ادی رفتن درمورد گرگنمای دیشبی تحقیق کنن و من... بله با هانتر عزیز ساعت یازده قرار دارم.
با نگاهی به ساعت می‌فهمم نیم‌ساعت تا اومدن هانتر وقت دارم. تا اومدنش می‌تونم دوش بگیرم و لباس بپوشم.
*
در خونه رو قفل می‌کنم و کلید رو داخل جیب هودیم می‌ندازم. از برف دیشب هنوز کمی گوشه حیاط یخ بسته. هوا سرده ولی من دمای بدنم رو‌ زیر سه لایه پلیور و هودی و کاپشن حفظ می‌کنم.
با قدم‌های تند به سمت در می‌دوئم و در فلزی رو عقب می‌کشم.‌ بعد از اینکه از بسته شدنش مطمئن میشم به سمت پاترول نقره‌ای می‌دوئم. در سمت شاگرد رو باز می‌کنم و می‌شینم.
بوی ملایم عطری و گرما باهم مخلوط‌ شدن و با رنگ چشم‌های برایانی که نگاهم می‌کنن.
کلاهم رو از روی سرم برمی‌دارم و میگم:
- سلام.
لبخندی می‌زنه و لب‌های ضخیمش کش میاد:
- خوبی؟
توی صندلی فرو میرم و صدای بلند نفس کشیدنم توی ماشین سروصدا می‌کنه.
نگاهی کوتاه بهش می‌ندازم و لب می‌زنم:
- بله.
نگاهم رو ازش می‌گیرم و به کلاه نارنجی روی داشبرد نگاه می‌کنم.
استارت می‌زنه و راه می‌افتیم‌.
عزمم رو جزم می‌کنم تا سوالی بپرسم:
- خب، اول کجا می‌ریم؟
با انگشت‌هاش روی فرمون ضرب می‌گیره. الآن که دقت می‌کنم می‌بینم نه تنها دست‌های بزرگی داره بلکه پشمالو هم هست. انگشت‌هاش مردونه‌‌ن ولی بلند و کشیده هم هستن. دستنبد مهره‌ای مشکی قطر مچ‌دستش رو نشون میده با رنگ پوست آفتاب سوخته‌‌ی همیشگیش.
با شنیدن صداش، به صورتش نگاه می‌کنم:
- آه خب‌. اول می‌ریم سراغ قربانی اول. توی بیمارستان چارت بستریه. یه کم اطلاعات جمع می‌کنیم و بعدش می‌ریم صحنه جرم رو بررسی می‌کنیم و این از قبیل.
وقتی حرفش تموم میشه نگاهم رو از ته‌ریش‌های مشکیش می‌‌گیرم و به پنجره میدم. موزیک‌ ملایم فرانسوی نواخته میشه و‌ کمی آرامش روانیم رو به دست میارم.
با صدای برایان نگاهم رو از شیرونی خونه‌ها می‌گیرم و به کاپشن سبز رنگش میدم:
- می‌خوای امروز یه سری بریم سازمان تا کارهات رو انجام بدی؟ اوم... منظورم همون تست سلامته.‌
گوشه لبم رو به دندون می‌گیرم و میگم:
- نه. هم امروز وقتش رو ندارم، هم اینکه همه رو یه‌دفعه انجام بدم بهتره. به هرحال که برای آزمایش باید ناشتا باشم.
سرش رو خفیف تکون میده و در حالی که سرش به سمت چپ متمایل می‌کنه میگه:
- هرطور راحتی.
جلوی در بیمارستان پارک می‌کنه و کمربندش رو باز می‌کنه. از ماشین پیاده می‌شیم. بعد از بستن در ماشین نگاهی به ساختمون سفید و مستطیلی بیمارستان می‌ندازم. غرق در نگاه کردن به بیمارستان میشم که یهو یه نفر جلوم سبز میشه.
برایان چشمکی می‌زنه و به آرومی میگه:
- کجایی دختر جون؟
دست‌پاچه ازش چشم می‌گیرم و کلاهم رو روی سرم می‌ندازم و راهم رو به سمت ورودی بیمارستان می‌کشم.
این کارهاش مثل چشمک و لبخندهای بیخودیش رو مخمه. چیه مسخره همه‌ش نیشش بازه!
خودش رو بهم می‌رسونه و میگه:
- رفتیم اونجا هر سوالی که خواستی بپرس.
تکون کوچیکی به سرم میدم تا بهش بفهمونم که متوجه شدم.
این بیمارستان به شدت برام آشناست، ولی یادم نمیاد کی اینجا بودم.
وارد بیمارستان می‌شیم و بوی الکل و آمپول توی صورتم می‌خوره‌ و آدم‌هایی با روپوش‌ سفید این طرف و اون طرف میرن‌. برعکس بیرون، هوای داخل بیمارستان گرمه.
به سمت پذیرش می‌ریم و برایان با نشون دادن کارتش سراغ بیمار رو می‌گیره.
به سمت ته راهرو حرکت می‌کنیم و مثل بقیه می‌ایستیم تا آسانسور پایین بیاد.
حدود چهار نفری از آسانسور خارج میشن ما و چند نفر دیگه تنگاتنگ توی آسانسور جا می‌گیریم. من به دیوار می‌چسبم و برایان روبه‌روی من و سینه‌ به سینه هم دیگه. البته بیشتر صورت من به سمت قفسه سینه‌شه و بوی عطر شیرینی که روی خودش خالی کرده توی حلق من فرو میره. عالی شد‌! زندگیم حرف نداره.
فقط سرم به سمت چپم متمایل می‌کنم و به دیواره آسانسور که آینه نداره نگاه می‌کنم. اینطوری حداقل دماغم با بدنش مماس نمیشه. آسانسور زیر پامون حرکت می‌کنه و مثل شناور موندن توی فضاست.
سکوتی که توی آسانسور باعث میشه فقط صدای دم و بازدم آقایی که جلوی من ایستاده رو بشنوم.

4 years ago

#اسطوره‌آتش ??
#پارت_448

بعد از صرف شام، از پله‌ها بالا رفتیم و به طبقه دوم رسیدیم. من پشت سر برایان راه میرم و بهش نزدیکم.‌ اینقدر نزدیک که بوی عجیبش رو حس می‌کنم، البته این دفعه ضعیف‌تر‌.
جلوی یکی از درهای سفید رنگ می‌ایستیم که از لحاظ امنیتی تکمیله. رمز در رو وارد می‌کنه و بعد از برایان وارد میشم.
برایان میگه:

- اینجا اتاق تحقیقات ماست.
اتاقی که با رنگ سفید و طوسی دیزاین شده. میز دوازده‌نفره و یک تخته وایتبرد بزرگ و یه سری وسیله که مربوط به کاره توی اتاق دیده میشه.
یکی یکی پشت میز می‌شینیم و برایان با استفاده از صفحه هوشمند محتوای یو اس بی رو نشون میده:
- خب. اگر دقت کنید می‌بینید که صفحات روزنامه روزانه فرانسه درمورد موجودات عجیبی که توی یک سری مناطق خاص پرسه می‌زنن صحبت شده. حتی حدود هشت‌نفر اومدن و به سازمان‌ها و کارآگاه‌های پرونده شهادت دادن که یا خودشون یا بچه‌هاشون اونجا رو دیدن. طبق گفته شاهدین این موجودات عجیب به سیاهی قیر هست که وقتی راه میره لکه‌های سیاهی از خودش به جا می‌ذاره که بعد از مدتی ناپدید میشه. بهشون میگن "ونوم" بچه‌ها.
با شنیدن هر کلمه‌ای که از دهنش درمیاد کنجکاوتر و حریص میشم. عمراً اگر بذارم شرایط روحی و جسمیم مانع کارم بشه.
ولی بعدش با دیدن عکسی خشکم می‌زنه. گرگنمایی که وسط بین دوتا ستون ساختمون بود. چشم‌های سرخ و خشمگین از نور و بدن پر مو و دهنی کف کردن مثل سنگی میشه که راه نفس کشیدنم رو می‌گیره‌.
چشم‌های قفل شد‌ه‌م رو آروم به سمت برایان می‌برم تا بتونم حرف‌هاش رو بفهمم. اصلاً حواسم نیست به حرف‌هاش‌. فقط کلماتی که درباره "خوردن، بچه، خون، مو" بودن رو شنیدم.
خاطراتم بی‌رحمانه به عواطفم شلاق می‌زدن. با نامردی بابت کار نکرده، مجازاتش می‌کرد.
منه سیزده‌ساله گوشه ذهنم گریه می‌کرد و به‌خاطر زخم‌های بدنش ناله می‌کرد.
بعدش میگرن‌های شدید و کابوس‌هایی که به جای عروسکم بغلم می‌کرد. مطب دکتر و سی‌تی‌اسکن‌ها یکی یکی به خاطرم میاد‌.
تغییر ناگهانی رنگ موها و چشم‌هام‌ و دراومدن دندون نیش عواقب آسیب دیدنم از گرگینه‌ها بود. خاطراتم مثل فیلم جلوی چشم‌هام میان و نشونم میده چطوری از یه دختر سیزده‌ساله‌ای سعی می‌کرد معمولی باشه، تبدیل به یک حیوون وحشی‌ و خونخوار شدم.
از خاطراتم پرت میشم بیرون و خودم رو وسط یک جلسه می‌بینم. همه حواسشون به حرف‌های هانتره و هیچ‌کس ندید چطور داشتم توی مرداب خاطراتم کشیده می‌شدم.
دست‌هام رو گوشه میز می‌گیرم چون احساس می‌کنم دنیا داره دور سرم می‌چرخه و هر لحظه ممکنه دهن باز کنه و من رو داخل خودش بکشه.
نفس عمیق می‌کشم، نه یک‌بار و دوبار، شاید چندبار تا از این محیط سمی درونم بیرون کشیده بشم.‌ که موفق هم شدم.
دمای اتاق وارد جریان خونم شد و حالا می‌فهمیدم که کجام و باید چیکار کنم.‌
با صدای برایان دو نفر از جمع بلند میشن:
- ختم جلسه.‌ از فردا تحقیقات رو شروع می‌کنیم.
وقتی سرم رو بالا میارم نگاه من و برایان به هم گره می‌خوره. شکل عجیبی نگاهم می‌کنه، جوری‌ نگاهم می‌کنه که فکر می‌کنم نکنه فهمیده به کجای ذهنم سفر کردم و چی‌ها دیدم.
بلافاصله ازش چشم می‌گیرم. به طرز ناجوری‌ احساس معذب بودن دارم کنارش.
به آرومی بلند میشم و پشت سر هانا از اتاق خارج میشم.‌
هانا کمی مکث می‌کنه و با من هم‌قدم میشه. به آرومی‌ میگه:
- شما فردا با هانتر می‌رید، ساعت...
در حالی که سردردم داره برام تعیین تکلیف می‌کنه، می‌پرم وسط حرفش:
- الآن نه هانا! بهتره دیگه بریم خونه.

طرف‌های ساعت ده صبح از خواب می‌پرم. امروز خبری از آفتاب نیست. هوای ابری و گرفته، سردرد و قرص مسکن، قهوه و سیگار، روزنامه‌ و خبرهای وحشتناک استعاره‌های خوبی برای شروع یک شعرن.
اگر قرار بود زندگیم رو توی یک شعر بنویسم، اون چه شعری خواهد بود؟
نگاهم از پرده سفیدی که نمی‌ذاره از پشت پنجره آسمون خاکستری رو ببینم، به تقویم روی دیوار میدم. تقویمی که علامت‌های قرمزش مثل خونریزیه.
وقتی اسم خون میاد دل و روده‌م بی‌قرار میشه. صبر داشته باش شکم! امروز‌ برات غذا پیدا می‌کنم.
امروز قرار بود روز خاصی باشه. روز دعوت دست سیاه از من به کشتارگاه‌شون‌. هر احمقی که باشه متوجه میشه این یه تله‌ست نه یه معامله یا امضای صلح‌نامه.
حدسیاتم روز به روز‌ اضافه میشن و متاسفانه پرونده مدام به یک نفر ختم میشه؛ جیمز کارداشیان.
دود سیگار مثل مه‌ای غلیظ خونه رو پوشونده. آخرین کام عمیق رو از ته مونده سیگارم می‌گیرم و دودش رو قورت میدم.
ته سیگار رو توی جاسیگاری خاموش‌ می‌کنم. به جاسیگاری پر از ته مونده و خاکستر سیگارها نگاه می‌کنم.

4 years ago

#اسطوره‌آتش ??
#پارت_447

بعد از چند دقیقه حرف زدن، تماس رو قطع می‌کنم ولی حس‌ می‌کنم کمی بهترم، البته از نظر روانی نه از نظر جسمانی.
تکیه‌م رو از دیوار می‌گیرم و بلند میشم.
با شنیدن صدای پا از راه‌پله‌ها به همون سمت قدم برمی‌دارم‌.
درست چند قدمی پله‌ها سر و کله کریستین پیدا میشه. با دیدن من لبخند دندون‌نمایی می‌زنه:
- ای‌وای! اینجایی عزیزم؟! اومدم صداتون کنم برای شام.
گوشیم رو توی جیبم می‌فرستم و زمزمه‌ می‌کنم:
- داشتم می‌اومدم کم‌کم.
کریس جلوتر از من از پله‌ها پایین میره و من پشت سرش روونه میشم. سرش می‌چرخه و نگاه کوتاهی بهم می‌کنه و می‌پرسه:
- سردتون نشد؟
جواب میدم:
- چرا! حسابی هم برف اومده.
به آخر پله‌ها می‌رسیم و با هم هم‌قد می‌شیم. با صدایی آمیخته با ذوق میگه:
- وای جدی؟
با چهره‌ای درهم که نشون میده به برف علاقه‌ای ندارم میگم:
- اوهوم.
من هم مثل کلیشه داستان‌هایی که زاده تخیل انسان‌های نویسنده‌ست، به عنوان یک موجودی که از آتیش ساخته شده از سرما فراریم.
هر چقدر که به سمت پذیرایی می‌ریم گرما بیشتر میشه. اولین باره از گرما فراری شدم. می‌ترسم تبم بیشتر بشه. با
بدن ضعیفی که الآن دارم، بعید نیست سرما نخورده باشم.
وقتی وارد سالن می‌شیم، سرها به طرفمون برمی‌گرده و نگاه‌ها روی صورتم می‌شینه، مثل دوربین‌های فیلم‌برداری که تک‌تک حرکاتت رو بخوان ضبط‌ کنن.
پشت میز کنار هانا می‌شینم. ادی روبه‌روی من می‌شینه و می‌پرسه:
- بهتری؟
نیم نگاهی به چشم‌های قهوه‌ایش می‌ندازم و گونه‌م رو می‌خارونم:
- بله، به گمونم.
متوجه شدم از مرد‌های چشم قهوه‌ای خوشم نمیاد. کاری به اینکه اهل خاورمیانه‌ست ندارم، فقط نگرانم مثل بقیه مردهایی که می‌شناسم بدجنس باشه.
مقداری خیلی کمی از سوپ سفید و خوشرنگ داخل ظرفم می‌ریزم. هر‌ چقدر موجودی عجیبی و بیگانه‌ای باشم ولی‌ غذا و خوراکی‌های آدم‌ها رو دوست دارم. چقدر حیف که غول‌ها نمی‌تونن این مزه‌ها رو بچشن.
آخرین قاشق سوپم رو توی دهنم می‌ذارم که صدای کریس باعث میشه سرم رو بالا بیارم:
- شما همیشه اینقدر کم‌حرف و ساکتین؟
اولش کمی نگاهش می‌کنم و بعد می‌فهمم که چند دقیقه‌ست مشغول صحبت بودن و من فقط ساکت بودم.
سرم رو پایین می‌ندازم و باقی مونده سوپ توی بشقابم بازی می‌کنم. به آرومی میگم:
- نمی‌دونم.
کریس کمی توی جاش جابه‌جا میشه و بحثی رو پیش می‌کشه:
- آم... خب دوست دارم نظرتون رو درباره مد بدونم.
زیر لب کلمه‌ی "مد" رو تکرار می‌کنم و توی ذهنم شاخه‌های مرتبط با مد رو می‌گیرم تا اطلاعاتی رو از ذهنم به کریس منتقل کنم.
بشقاب سوپ‌خوریم رو از وسط بشقاب دیگه‌م برمی‌دارم و میگم:
- آه خب... باید بگم که...
مستقیم به کریس نگاه می‌کنم:
- زیاد پیگیرش نمیشم. توی این صنعت، صرفاً کاری رو انجام میدم که ازم بخوان. بهتره که تو هم زیاد درگیرش نشی چون داره به جاهای وحشتناکی میره.
با نگاهی پر از تعجب و سوال می‌پرسه:
- آخه چرا؟
شونه بالا می‌ندازم و میگم:
- خب چون... روز به روز دارن چیزهای عجیبی طراحی می‌کنن که به درد روزمره ما نمی‌خوره. حتی عروسی و مراسم و جشن.
جرعه‌ای از نوشیدنیش رو می‌خوره و تک خنده‌ای می‌کنه:
- وای آره، گل گفتی. ویکتوریا سیکرت امسال رو دیدی؟
لبخندی می‌زنم و میگم:
- لباساش به درد آدم فضایی‌ها می‌خورد تا ما.
می‌زنه زیر خنده و صدای ریز ریز خندیدن مردها به گوشم می‌خوره.
هانا با تعجب به سمتم برمی‌گرده و میگه:
- اینقدر بد بود؟
سرم رو به علامت مثبت تکون میدم و از حرکات دست‌هام برای بهتر توضیح دادن استفاده می‌کنم:
- مثلاً یکی بود که شکل بادکنک دورتادورت رو می‌گرفت. بعدش کم‌کم بادش خالی میشد و تبدیل میشد به بدفرم‌ترین لباسی که توی عمرت دیده بودی‌.
هانا زیر لبی نچ‌نچی می‌کنه و مات و مبهوت نگاهش رو ازم می‌گیره.
صدای کریس توجه‌م رو به خودش جلب می‌کنه:
- اون‌و دیدی که لباسش شبیه لباس خلبان هواپیما بود و می‌گفت مناسب برای مشاغل کارمندی؟
و با خنده میگه:
- وای من دهنم مونده بود باز.
سرم رو به علامت آره تکون میدم و میگم:
- آره. مثل این می‌مونه که من با یونیفرم نظامی برم نونوایی کار کنم.
با این حرف من کریس پقی می‌زنه زیر خنده و به خاطر ضربه‌هایی که روی میز میزد، میز زیر دستم می‌لرزه.
لبخندی پهن به‌خاطر صدای خنده‌هاش روی لبم کاشته میشه. دست دراز می‌کنم و کمی از گوشت و سبزیجات رو توی بشقابم می‌کشم.‌
کمی از گوشت رو می‌برم و توی دهنم می‌ذارم. کریس خنده‌ش قطع میشه و به من میگه:
- تو خیلی خوبی.
چیزی نمیگم و هویج پخته‌شده رو‌ نمک می‌زنم. اصولاً خانواده‌م بهم یاد دادن نباید موقع غذا خوردن صحبت کرد ولی خب این اروپایی‌ها از تربیت‌ خانوادگی من چیزی نمی‌دونن.

4 years ago

#اسطوره‌آتش ??
#پارت_446

پا روی‌ پا می‌ندازم و به برایان نگاه می‌کنم که دوباره بلند میشه و‌ میره توی آشپزخونه.
به وضوح عرق کردم و زیاد احساس راحتی نمی‌کنم.
نیاز دارم که کمی تنها باشم و با خودم خلوت کنم. خیلی خوب میشه اگر با مامانم حرف بزنم.
گوشیم رو برمی‌دارم و ساعت لس‌آنجلس رو چک می‌کنم. با دیدن اینکه اونجا ساعت یک بعد از ظهره خیلی خوشحال میشم.
به مسکن همیشگیم احتیاج دارم؛ صدای مامانم.
گوشیم رو توی دستم می‌گیرم و روبه‌ ادی که در حال پرتغال پوست کندنه میگم:
- اد! شما اینجا اتاقی، تراسی، بالکنی چیزی ندارید؟ من باید یه کم هوا بخورم.
با لبخند نگاهم می‌کنه و تیکه پرتغالی رو به سمتم می‌گیره:
- بله که داریم. این‌و بخور تا بهت بگم.
با "مرسی" کوچیکی پرتغال رو ازش می‌گیرم.
به بالا اشاره می‌کنه و میگه:
- بالکن طبقه بالاست. ته راهرو. کاملاً مشخصه.
گازی به پرتغال می‌زنم و بلند میشم. اگر یه انسان بودم یا حداقل موجودی بودم که از نظر جسمانی توی سلامت کامل بود می‌تونستم از خوردن این پرتغال لذت ببرم، امّا واقعاً مزه‌ش رو خیلی حس نمی‌کنم.
شاید هم اگر احساس می‌کنم بخشی از تخیل منه. مزه جدیدی نیست که ندونم چه مزه‌ای داره.
وارد بالکن میشم و باد سردی توی صورتم می‌خوره و آروم آروم به تموم تنم رخنه می‌کنن.
آرنجم رو روی میله‌های بی‌نهایت سرد تکیه میدم. از سرما دندون‌هام به هم می‌خوره و شونه‌هام می‌لرزن امّا با لجبازی تمام توی بالکن می‌مونم. بالکنی هر چند کوچیک ولی جادار و مرتب.
برفی که یک ساعت پیش می‌اومد شدت گرفته و زمین رو لای سفیدی پوشونده و خبر از نزدیکی کریسمس میده.
صدای "هو هو " کردن بابانوئل و زنگوله‌های دور گردن گوزن‌های شمالیش رو میشه شنید. چقدر زود داره سال تموم میشه.
امسال سال هیجان‌انگیزی داشتم، دقیقا همون چیزی که می‌‌خواستم. ولی خب... کم هم پر تنش نبود. این آخرهاش داره ناجور پیش میره‌.
گردنم رو می‌خارونم و به حیاط خونه‌مون نگاه می‌کنم، از این زاویه خیلی‌خوب می‌تونن زاغ سیاهم رو چوب بزنن. قشنگ خونه جاسوسیه.
اصلاً نمی‌فهمم چرا بدشانسی آوردم و با یه تیم هم‌گروه شدم! آه... کاریش نمیشه کرد. غر زدن چیزی رو درست نمی‌کنه.
دست می‌کشم به بازوم تا خودم رو گرم نگه دارم امّا جادوم به من اعتنایی نمی‌کنه‌ و اصلاً به تلاش‌هام محل نمیده.
عالی شد!
شماره مامانم رو می‌گیرم و صفحه سرد گوشیم رو روی گوشم می‌ذارم.
بعد از سه‌تا بوق جواب میده. میگم:
- سلام مامان.
صداش مثل مورفین توی رگ‌های من تزریق میشه:
- سلام خفاش بزرگ. چه‌طوری عشق‌من؟
صداش کمی خسته‌ست و نفس‌نفس می‌زنه. نمی‌خوام بهش چیزی‌ راجع به حال و احوال این روز‌هام بگم.
درحالی که زیر سرما درحال شکنجه شدنم پچ می‌زنم:
- خوبم. می‌گذره. تو چطور؟ اوضاع بر وفق مراده؟
نفس عمیقی می‌کشه و حس می‌کنم گرما نفسش به گوشم خورد. انگار داره نفس آسوده می‌کشه. این نشونه‌‌ی خیلی خوبیه. خیالم رو از بابت مامان و بابا راحت می‌کنه.
وقت‌هایی آه سوزناک می‌کشه یا میگه "هعی! " می‌فهمم اوضاع قاراشمیشه.
درسته دورم ازشون امّا از این فاصله می‌تونم برای مشکلاتشون راه‌حلی بدم.
به خاطر سرما کم‌کم به بیرون بالکن می‌خزم و بله... سرما بهم نشون داد رئیس کیه.
آروم در بالکن رو پشت سرم می‌‌بندم و گرما داخل خونه مثل مادری مهربون من رو در آغوش می‌کشه.
نسبت به حرف‌هایی که می‌زنه گاهی " هوم، آهان، چه جالب، ای بابایی" میگم که بفهمه دارم گوش میدم.
حقیقتاً گوش دادن رو به حرف زدن ترجیح میدم. علاوه براینکه مامانم حرف بزنه‌، چون مامانم طرز صحبت جالبی داره، مثل؛ لهجه نیویورکی، رسا و شمرده حرف زدن، صدای ملایم و قشنگش که برای من از همه صدای سازها قشنگ‌تره.
اکثر اوقات حرف‌هاش درباره‌ی اینکه عمل سختی داشته، بابام غر می‌زنه، بیمارها و همراه‌هاشون کم‌صبرن و از مامان من انتظار معجزه دارن و از این موارد خلاصه میشه. حرف‌هاش نرمال، عادی و روزمره‌ست ولی اگر من حرف بزنم ازش اعضای بدن و هیولا و جنایتکار و آم... یه بیست‌لیتر خون می‌ریزه بیرون.

4 years, 1 month ago

#اسطوره‌آتش ??
#پارت_445
صدای ادوین حواسم رو به خودش اختصاص میده. خطاب به برایان میگه:
- ویل! اگر ناراحت نمیشی یه کم به مام قرضش بده.
برایان عقب می‌کشه و دست‌هاش رو حالت تقدیم کردن می‌کنه و میگه:
- بفرمایید.
دستم رو سایه‌بون چشم‌هام می‌کنم به خاطر نور‌ زیادی که از لوستر ساطع میشه. لعنتی حتی ذره‌ای نور هم اذیتم می‌کنه. داره یه جوری میشه که آرزوی می‌کنم که ای کاش لامپ‌ها رو خاموش کنن، هر چند قرار نیست این اتفاق بیوفته قطعاً!
با ادی صحبت می‌کنم از همکاری و ماموریت این داستان‌ها، که کریس از آشپزخونه با سینی پر از لیوان‌های قرمز رنگ که به نظر پلاستیکین به سمتم میاد.
اول از همه به من تعارف می‌کنه. یکی از لیوان‌ها رو برمی‌دارم و درحالی که با لبخند به چشم‌های سبزش نگاه می‌کنم تشکر می‌کنم.
دستم رو دور بدنه خنک قرمز لیوان می‌پیچونم. خیلی خنکه و باعث‌ میشه یه کم از حرارت بدنم کم بشه‌.
موهای بلوند و بلندش رو عقب میده و درحالی که با دقت بهم خیره شده‌ با لحنی پر از ترحم میگه:
- من واقعاً متاسفم و تسلیت میگم قربان.
جوری با احساس غم این جمله رو میگه که یه لحظه توی حافظه‌م دنبال یک شخص فوت شده می‌گردم.‌
در حالی که متعجب نگاهش می‌کنم می‌پرسم:
- بله؟‌‌ من... چی؟!
واقعاً مغزم قفل کرده و حتی نمی‌دونم چه سوالی بپرسم.
سینی رو میده دست برایان ولی من از این چشم‌های پسرونه‌ی سبز چشم برنمی‌دارم.
دست می‌کشه به صورت کشیده و سفیدش و با تردید و ناراحتی که از صورتش می‌چکه میگه:
- آخه... آخه من هر بار از دور دیدمتون سیاه تنتون بود. امروز هم شنبه بود و می‌دونید... من فکر کردم لابد شخصی رو از دست دادین. گفتم بی‌ادبی‌ نباشه وقتی هم می‌دونم هم با این چشم‌های گود رفته‌ و قرمز اومدین اینجا و من بهتون تسلیت نگم.
حرف‌های کریس تموم شد. سکوتی توی پذیرایی حکم‌فرما میشه.
کم‌کم حرف‌هاش رو تحلیل می‌کنم و لب‌هام کش میاد و صدای خنده‌ی من سکوت رو می‌شکنه. اوه خدای من! چقدر این جوجه دلنشینه.
خنده‌ی کوتاهی می‌کنم و با انگشت‌های سردم چشم‌هام رو فشار میدم‌. اتم‌های سرد و کوچیک روی انگشت‌هام با شیطنت روی چشم‌های پر دردم می‌شینه ولی هنوز حرارتی که از کف دستم بیرون می‌زنه رو حس می‌کنم.
با لبخند میگم:
- عزیزم... خدا رو شکر کسی رو از دست ندادم. در واقع من همیشه مشکی می‌پوشم...
شونه بالا می‌ندازم:
- البته اکثر اوقات و در مورد چشم‌هام. من میگرن دارم، به خاطر همین این شکلی میشم.
بعد از تموم شدن حرفم با لبخندی که صمیمیت داخلش به ژرفی اقیانوسه نگاهش‌ می‌کنم.
معصومانه و پشیمون لبش رو می‌گزه. لازم نیست ذهنش رو بخونم، قیافه‌ش داره داد می‌زنه که در حال سرزش کردن خودشه:
- ببخشید.
اینقدر بانمک عذرخواهی کرد که دلم می‌خواد بخورمش. عجیب و غیرقابل پیش‌بینیه که من یهو اینقدر از یه نفر خوشم بیاد. بلافاصله احساساتم رو سرکوب می‌کنم، چون شاید به خاطر گرسنگی شدیدمه که اولین چیزی که به ذهنم میاد "گردن" و "خوردنه".
با ملایمت و ملاحظه میگم:
- نه بابا. کار خوبی کردی پرسیدی ازم. خیلی‌ها هستن که قبل از اینکه من‌و بشناسن چنین فکری درباره‌م می‌کنن، بهش عادت می‌کنی‌.
این رو جهت دلگرمی بهش گفتم که احساس نکنه کار اشتباهی کرده.
هانا تایید می‌کنه:
- آره راست میگه. منم اوایل همین فکر رو می‌کردم. بعد دیدم نه کلاً همینه.
نگاهم رو از هانا می‌گیرم و به کریس که حالا روبه‌روی من نشسته میدم:
- درسته. در واقع این خیلی بهتره که بیای ازم بپرسی، تا اینکه مثل بقیه آدما بشینی پشت سرم حرف بزنی و به جای اینکه به این فکر کنی که من یه خوناشام یا شیطان پرستم، بدونی که این رنگ مورد علاقه‌ منه.
ادوین مشتش رو بالا میاره و با لحن حماسی میگه:
- هر کی‌ چنین فکری درموردت بکنه با خشم من طرفه.
جوری نگاهش می‌کنم که بگم: «نه بابا! »
سنگینی نگاه برایان رو روی‌ خودم احساس‌ می‌کنم.
به مایع داخل لیوان نگاه می‌کنم که یخ‌های داخلش در حال ناپدید شدن‌ هستن.
لیوان رو نزدیک بینیم میارم و بویی شبیه به آلبالو یا گیلاس به دماغم می‌خوره. نمی‌تونم تشخیص بدم ولی می‌تونم از شیرین بودن بوش بفهمم که شربته نه شراب.
با احتیاط کمی از شربت رو مزه می‌کنه و روی میز روبه‌روم‌ می‌ذارم.

4 years, 1 month ago

#اسطوره‌آتش ??
#پارت_444

هانا زنگ در رو فشرد. چراغ آیفون روشن میشه و من مثل مست‌ها دستم رو به دیوار می‌گیرم که تعادلم رو حفظ کرده باشم.
بعد از چرتی که توی ماشین زدم هنوز تهوع دارم و نفس کم میارم.
ناگهان همزمان با اومدن صدایی از آیفون، کوچه روشن میشه:
- خوش اومدید بفرمایید داخل‌.
چشم‌هام رو ریز می‌کنم و به سر کوچه خیره میشم. چراغ‌هاش بالا و پایین میشه انگار بخواد پیغامی بده.
"اون کیه و چی می‌خواد؟" سوالاتیه که از خودم می‌پرسم. ماشین بلافاصله عقب میره و ناپدید میشه.
صدای هانا من رو از حال و هوام در میاره:
- نمیاید؟
چشم از سر کوچه تاریک که دیگه ماشینی نیست می‌گیرم و به هانا نگاه می‌کنم که منتظر پشت در فلزی ایستاده.
بی‌حرف توی حیاط خونه قدم برمی‌دارم. از این کوچه بدم میاد، خیلی ساکت و مرموزه. به این فکر می‌کنم که نکنه از ماشین‌ها دست سیاه بوده.
با فکر کردن بهش می‌خوام یه چاقو بردارم و توی شکمم فرو کنم.
حیاط خونه‌شون از خونه ما بزرگ‌تره ولی تاب نداره.
سعی‌ می‌کنم لبخند بزنم تا معلوم نشه در شرف مردنم.
اول از همه یک زن رو می‌بینم که به استقبالمون رو میاد.
اون رو به شکل سایه‌ای می‌بینم که پشت سرش نوری زرد و سفیدی وجود داره و بویی خاص که ازش ساطع میشه.
با هانا رو بوسی می‌کنه و با خوشحالی و صدای جیغ‌جیغوش خوش‌آمد میگه.
هانا رو به داخل راهی می‌کنه و نوبت من میشه. محاله اجازه بدم من رو ببوسه!
وقتی دوتا پله‌های روبه‌روم رو رد می‌کنم با دیدن صورت پسرونه زن خشکم می‌زنه.
بلافاصله خودم رو جمع‌و‌جور‌ می‌کنم. دیدن یه ترنس که دیگه این همه شکه‌ شدن نداره.
پس بگو چرا چنین بوی خاصی میده! بوش رو دوست دارم. مثل‌ گرگی‌ که بوی‌ جفت خاستنیش رو دوست داره.
دستم رو جلو‌ می‌برم و سعی‌ می‌کنم حالتی به صورتم بدم که از عجیب بودنش کم کنه:
- سلام.
دستم رو می‌گیره و با لبخندی گرم و دلبرانه میگه:
- خوش اومدین، مشتاق دیدار.
لبخندی‌ چاشنی حرفم می‌کنم:
- عزیزین.‌ منم خیلی وقته منتظر دیدن شمام.
وقتی می‌خنده شونه‌ش به سمت بالا میره و چال‌گونه‌ای روی صورت کشیده‌ش می‌شینه‌.
من رو به داخل راهنمایی می‌کنه و با حجم زیادی از نور و گرما و بوی غذا روبه‌رو میشم. عین حامله‌ها از بوی غذا دلم و روده‌هام به هم می‌ریزه.
یهو ادوین و برایان سر راهم سبز‌ میشن.
ادی لبخندی دندون‌نما بهم می‌زنه و خوش‌آمد میگه.
خطاب به برایان میگم:
- ببخشید،‌ حسابی افتادین تو زحمت.
می‌خنده و گوشش رو می‌خارونه. از مدل‌ مو‌های جدید و صورت سه‌تیغش می‌فهمم آرایشگاه بوده و حسابی به خودش رسیده. با گرمی و محبت میگه:
- نه بابا چه حرفیه.
دستش شونه‌های من رو احاصه می‌‌کنه و من رو به سمت پذیرایی می‌کشونه و باهام صحبت می‌کنه:
- خب. حالت بهتره؟
حس می‌کنم از این حجم نزدیک بودن و تماس بدنی صورتم داغ شده و حس معذب بودن پا روی گلوم گذاشته. ادی کتم رو ازم می‌گیره و تشکری می‌کنم.
روبه‌ برایان می‌کنم و بی‌اراده کمی تته‌پته می‌کنم:
- بله‌...‌ بله... من... آم... دارم بهتر میشم...آره.
به پذیرایی نگاه می‌کنم که هانا زودتر از من نشسته روی‌ مبل و مثل کسی که اومده خونه‌ی خاله داره از خودش پذیرایی می‌کنه.
صدای بلند و بم برایان وادارم می‌کنه که توی چشم‌های درخشان و آبی رنگش نگاه کنم:
- خیلی خوبه که این رو می‌شنوم.
ناگهان پشتم به دسته مبل می‌خوره و سر می‌چر‌خونم و مبل رو نگاه می‌کنم.
برایان تعارف می‌کنه بشینم. روی همون مبلی که بهش برخورد کردم می‌شینم و برایان کنارم می‌شینه:
- به‌خاطر تو امشب سوپ درست کردم بخوری، خوب بشی. به نظر نمیاد کاملاً خوب شده باشی.‌ رنگ به رو نداری دختر جون.
موندم این حجم از تماس فیزیکی و محبت برای فرانسوی‌ها عادیه؟
با دستپاچگی دست‌های سردم رو توی هم گره می‌کنم:
- ازتون ممنونم.
لبخند روی لب‌های حجیمش می‌شینه. تا حالا اینقدر از نزدیک نگاهش نکرده بودم.
مخصوصاً اینکه پیراهن بنفشی‌ پوشیده و حسابی عضلاتش رو بیرون ریخته.
به دست‌هاش که روی پاهاش قرار داده، نگاه می‌کنم. موهام رو پشت گوشم هدایت می‌کنم و با لحن آرومی‌‌ میگم:
- بابت امروز‌ بازم معذرت می‌خوام. ای کاش می‌دونستم این‌طوری‌ میشه.
ابروهاش حالت احساسی به خودش می‌گیره. لعنتی سهم من رو توی ابرو خورده.
با مهربونی زیادی میگه:
- اوه عزیزم، اصلاً خودت رو ناراحت نکن بابتش. کی می‌دونست که اینجوری میشه. هر موقع که بهتر شدی می‌تونی انجام بدی. البته هنوز به نظر نمی‌رسه حالت بهتر شده باشه.
لبخند می‌زنم و آرنجم رو به دسته مبل تکیه میدم:
- لطف دارین شما به من.

We recommend to visit

?? ??? ?? ????? ?

We comply with Telegram's guidelines:

- No financial advice or scams
- Ethical and legal content only
- Respectful community

Join us for market updates, airdrops, and crypto education!

Last updated 1 year, 9 months ago

[ We are not the first, we try to be the best ]

Last updated 1 year, 11 months ago

FAST MTPROTO PROXIES FOR TELEGRAM

ads : @IR_proxi_sale

Last updated 1 year, 7 months ago