?? ??? ?? ????? ?
We comply with Telegram's guidelines:
- No financial advice or scams
- Ethical and legal content only
- Respectful community
Join us for market updates, airdrops, and crypto education!
Last updated 1 year, 8 months ago
[ We are not the first, we try to be the best ]
Last updated 1 year, 11 months ago
FAST MTPROTO PROXIES FOR TELEGRAM
ads : @IR_proxi_sale
Last updated 1 year, 7 months ago
دخترهعاشقامیرمقارهمیشهوتوباندقاچاقه و...?*?*??#عاشق پلیسی شدم که #مخفیانه تو #باند کار میکرد و من بودم که #مدارکمهم رو بهش #لو دادم و حالا...??
من همون #دختری بودم که به جای #بابام خرجی #خونه رو میدادم!
من #مجبور بودم تا #شب کار کنم و تا خود #صبح درسم رو بخونم...https://t.me/+bS8TBpGDHfg1Y2Zk
https://t.me/+bS8TBpGDHfg1Y2Zk#هیجانیترینرمانسالهبدوبیا ?*?*??
#پلیسقلبمنهمیشهدرقلبمبمان!!
#هیجانیترینرمانسالهبدوبیا??
حس میکنم ریسک بزرگی کردم که رمان رو اینجوری تمومش کردم شاید خیلیا ناراحت بشن،هیت بدن یا هرچی
ولی پایان ما یه قسمت از واقعیت ها بود که با خیالات عجین شدن، ما با بهار و امیر تلخی و شیرینی زیاد دیدیم خواستم پایانش جوری که حس میکنم واسه امیر شیرینه اتفاق بیوفته امیدوارم از قصه ی من لذت برده باشید??
توی همین فکرا بودم که دست سامیار روی شونه ام نشست و گفت
_حالا اینجوری بغض نکن واسه شوهرت ،شوخی کردم باهات الاناست که سر کله اش پیدا بشه و...
انگشت شستش رو با فاصله به علامت چاقو روی گردنش تکون داد
_کارت تمومه
چش غره ایی بهش رفتم و گفتم
+من نخوام تو منو دلداری بدی باید کیو ببینم سامیار جان؟
خندید و گفت
_خودمو قربونت برم ،فعلا بنظرم تو به فکر اون روی امیر باش که قراره حالت و جا بیاره ،بزار خیالت و راحت کنم بهار من دیدمش خیلی عصبانی بود در حدی که میتونست آرمان رو درسته بخوره حالا خودت دیگه حساب کار دستت بیاد
دستمو روی سرم گذاشتم و گفتم
+آخ که چقدر حرف میزنی سامی
خندید و خواست جوابم رو بده که با ضربه ی کوتاهی که به در وارد شد ساکت موند در باز شد و قامت امیر توی چارچوب در قرار گرفت از دیدنش هول شدم و گفتم
+سلام
نگاهم کرد و سرشو برامتکون داد و این یعنی اولین تنبیه یعنی انقدر از دستم دلخوره که جواب سلامم رو هم نمیده سامیار موزیانه به سمت امیر قدم برداشت و دستی روی شونش گذاشت و با خنده گفت
_داداش بهار تحویل تو،دیگه نمیدونم به چه روشی ولی آدمش کن که دیگه از این کارا نکنه ،منم میرم مزاحمت نمیشم
و در مقابل چشمای بهت زده ی من رفت بیرون و در رو بست مثل بچه ایی که کار بدی کرده و منتظر تنبیه پدرشه مظلومانه به امیر خیره شدم بلکه یکم روش تاثیر بزاره و نرم تر برخورد کنه ولی اون بدون هیچ حرفی ازم رو گرفت و به سمت پنجره ی اتاق رفت ،و به بیرون خیره شد
سکوتش عذاب آور تر از هر حرفی بود برام
با عجز پلکامو روی هم گذاشتم چند ثانیه بیشتر نگذشته بود که صدای دورگه اش باعث شد چشم باز کنم و از پشت سر به مرد زندگیم خیره بشم
_یادت میاد اولین بحث جدی که بعد از رابطمون داشتیم کی بود؟
متعجب بهش نگاه کردم و با صدای آروم و پر تردیدی گفتم
+بخاطر رهام و آرام بود
بدون اینکه به سمتم برگرده پرسید
_چرا بحثمون شد ؟
آب دهنم رو قورت دادم این سوالا قرار بود به کجا ختم بشه؟حس خوبی نداشتم از این این سوال و جواب اما ناچار بودم به پاسخ دادن
+بخاطر اینکه بهت نگفته بودم آرام یه نفر دیگه رو دوس داشته
به سمتم برگشت و تکمیل کرد حرفمو
_بخاطر پنهان کاری بود بهت گفتم باید به رهاممیگفتی و میذاشتی اونم تصمیم بگیره نه؟
سرمو تکون دادم و زمزمه کردم
+من الان متوجه نمیشم یعنی چی این حرفا؟
سرشو تکون داد و همونطور که به سمتم میومد تکرار کرد حرفمو
_یعنی چی این حرفا،بزار بهت بگم یعنی چی
چشمهاش رو ریز کرد و بهمخیره شد با صدایی که تمام سعی اش رو میکرد بالا نره گفت
_یعنی اینکه تو حق نداشتی منو تو بی خبری بزاری وقتی میدونی جونم به جونت بسته اس،حق نداری سر خود تصمیم بگیری و حتی به خودت زحمت ندی به من یه خبر بدی بهار ،یعنی اینکه وقتی منو تو وارد یه راهی شدیم که اسمش زندگی مشترکه نمیتونیم حتی راجب خودمون بدون مشورت همدیگه تصمیمی بگیریم حداقلش اینه که باید همدیگه رو در جریان بزاریم میفهمی اینارو؟
نگاهش کردم بغضم داشت سر باز میکرد میدونستم یه دعوای درست و حسابی تو راهه و مثلا خودمو واسه رو به رو شدن باهاش آماده کرده بودم ولی حالا که وقتش شده بود میدون رو خالی کردم با لحن دستپاچه ایی گفتم
+باور کن من فقط فکر کردم...
پرید وسط حرفم
_فکر کردی چی بهار؟ فکر کردی نگران میشم؟بنظر خودت اینجوری نگرانت نشدم؟من چند بار دیگه باید حس کنم دارم از دستت میدم؟فک کردی تا مردن نرفتم وقتی زنم جواب زنگ زدنامو نمیداد و مجبور شدم به بقیه زنگ بزنم تا شاید پیداش کنم؟فک کردی داغون نشدم وقتی آرمان بهم گفت بیمارستانی؟ اصلا تو به منم فکر کردی؟
پلکی زدم که قطره اشکی روی گونم ریخت متنفر بودم از اینکه انقدر ضعف داشتم جلوی امیر،بازم خلع سلاح شده بودم جلوی امیر ،داشت ناحقی میکرد در حقم با حرص پس زدم اون قطره ی اشک مزاحمو و بلاخره به حرف اومدم
+من فقط به تو فکر کردم وقتی داشتم این تصمیم رو میگرفتم ،نمیخواستم تا اخر عمرت حسرت بمونه رو دلت که زنت باهات حتی قدم بزنه،نمیخواستم از یه جایی به بعد احساست بهم ته بکشه و خسته بشی ازم ،نمیخواستم تورو هم با خودم تا ته چاه بکشم من بخاطر تو همه چی رو به جون میخرم و تو نمیبینی شایدم نمیخوای که ببینی
باحرص غرید
_مگه من ازت خواستم؟مگه من شکایتی کردم که منت سرم میزاری ؟اتفاقا میبینم همه ی کارات رو میبینم ،همه ی اعتمادای بیجایی که به بقیه داری رو میبینم ،آریان کم نبود برات؟همون که به قول خودت بزرگ شدی باهاش اون تورو به این روز انداخته ها میبینی ،حالا هم نوبت این دکتر تازه به دوران رسیده ست بشین ببین این قراره چجوری نقطه ضعفت رو پیدا کنه و از همونجا زمین بزنتت
و بدون اینکه بهم اجازه ی حرف دیگه ایی رو بده از اتاق بیرون رفت و درو بهم کوبید
بابا اما کمی دور تر وایساده بود و بهمون نگاه میکرد برق چشماش نشون دهنده ی این بود که مرد رو به روم آماده ی باریدنه زمزمه ی نگران مامان کنار گوشم یاد آور حضورش شد
_فک کردم بازم دارم از دستت میدم
دستم رو پشت کمرش گذاشتم و چشمام رو بستم آروم گفتم
+باید تلاشم رو واسه سر پا شدن میکردم بخاطر امیر
ازم جدا شد نگاهم رو دوختم به بابا و گفتم
+شما نمیخواید چیزی بگید بابا؟دلخورید از دست من؟
بابا کمی جلو اومد و با بغض مردونه اش گفت
_صدام در نمیاد دخترم یه بغضی گلوم رو گرفته نمیدونم چیه ولی خیلی سخته،ولی با این حال خیلی خوشحالم از اینکه قراره بازم مثه روز اولت روی پاهات وایسی
لبخندی زدم
که در باز شد و عمو فرهاد و زنعمو ملیحه وارد اتاق شدن کنجکاوانه به پشت سرشون نکاه کردم اما با ندیدن امیر اخم ریزی بین ابروهام نشست کجا بود پس؟اینطور که مشخص بودن همه خبر دار شده بودن اما خبری از امیر نبود عمو فرهاد جلو اومد و روی پیشونیم بوسه ی پدرانه اش رو کاشت زنعمو ملیحه ام بغلم کرد دم گوشش پرسیدم
+امیر کجاست زنعمو
ازم جدا شد و با لبخند گفت
_بیرونه قربونت برم خواست اول ماها بیابیم پیشت بعد اونم میاد
سرمو تکون دادم کمی بعد سامیار و آرمان و رهام هم بهمون پیوستن اما بازم امیر نیومد دیگه داشتم نگرانش میشدم از طرفی هم میترسیدم که این غیبتش و نبودنش آرامش قبل از طوفان باشه کمی که پیشم موندن پرستار اومد و ازشون خواهش کرد که برن و فقط یک نفر به عنوان همراه کنارم بمونه همه قصد رفتن کردن ولی سامیار داو طلب شد که شب رو پیش من باشه البته افسون گفت ک احتیاجی نیست و امشب خودش کنارم میمونه اما سامیار قبول نکرد همه رفتن و منو سامیار مونده بودیم نگاهش کردم نیم ساعتی از رفتن بقیه میگذشت و سامیارکل این نیم ساعت رو با تلفن صحبت کرده بود اخمی کردم و زیر لب گفتم
+تو اومدی پیش من باشی یا با تلفن حرف بزنی
پشت چشمی برام نازک کرد و به شخص مورد نظر که از حرفاش متوجه شده بودم سلینه گفت
_یه لحظه گوشی دستت باشه عزیزم
و گوشی رو پایین آورد و رو به من گفت
_من قرار بوده اینجا باشم که هستم دیگه به من ربطی نداره امیر نیومد پیشت حالت رو گرفته
چش غره ایی بهش رفتم و غریدم
+چه ربطی داشت؟
شونه ایی بالا انداخت و بی توجه به من مشغول ادامه ی مکالمه اش شد پووفی کردم و دست به سینه نشستم آخه منو ببین با کی اومدم سیزده بدر اینم پرستاره بالای سر من گذاشتن؟فکرم رفت سمت سری قبل که امیر پیشم مونده بود دلم ضعف رفت واسه دیدنش خیلی دلتنگش بودم ده روز بود که ندیده بودمش بغلش نکرده بودم و حالا اون مطمئنا ازم دلخور بود واسه کاری که کرده بودم
آنچه در پارت اینده خواهید خواند...
~برق چشماش نشون دهنده ی این بود که مرد روبه روم آماده ی باریدنه
~منو ببین با کی اومدم سیزده بدر
~کارت تمومه
~آدمش کن که دیگه از این کارا نکنه
~بازم خلع سلاح شده بودم
~مگه من ازت خواستم؟
سرمو تکون دادم که نفهمیدم متوجه شد یا نه اما به سمتم برگشت
_منو تو همیشه باهم رفیق بودیم امیر نه؟
سرمو تکون دادم که ادامه داد
_خودت خوب میدونی هرکاری از دستم بر بیاد محاله انجام ندم برات ،منتی نیست پسرمی منم پدرتم و وظیفمه من هرکاری هم که بکنم واسه خوشحال بودن تو و علیه
لبخندی زدم و گفتم
+من همه ی اینارو میدونم بابا ،اما متوجه منظورتون نمیشم
به رو به روش نگاه کرد
_وقتی تو روی همه وایسادی و گفتی بهار رو میخوای بهت افتخار کردم بابا ،میدونی من فکر میکردم اینکه با بهار باشی برای خوشبخت بودنت کافیه یعنی فکر میکردم عشق از هرچیزی مهم تره اما چیزی که الان دارم میبینم با چیزی که فکر میکردم خیلی متفاوته امیر و این منو به عنوان یه پدر نگران کرده
متعجب نگاهش کردم که روشو برگردوند و خیره شد بهم
_امیر چشمات خسته اس ناراحتی و کلافگی از چهره ات میباره ، از وقتی بهار تصادف کرده تو سردرگمی و من اینو به خوبی متوجه میشم
مکثی کرد و دقیق شد تو چهره ام
_نمیخوای با من در میون بزاری حالت رو؟
نفس عمیقی کشیدم و گفتم
+بابا خودتم خوب میدونی همیشه از هر رفیقی برام رفیق تری اما نمیخوام بیشتر از این اذیت بشید بخاطر من ،من به اندازه ی کافی با کارام و اشتباهام شماها رو اذیت کردم نمیخوام حالا با خستگیام و دردام یه بار اضافه باشم رو شونه هات
به رو به خیره شد گفت
_میدونی امیر پدر که باشی باید شونه هات پهن باشه به پهنای غم و درد و خستگی زن و بچه ات توعم یه روزی پدر میشی و اون روز درک میکنی حرفای الان منو
لبخندی زدم و گفتم
+بابا مطمن باش حرفای تو آرامبخش ترین مسکن دنیاست واسه من حتی اگه حالم بد باشه دلگرمی که بهم میدی با حرفات و حضورت باعث میشه حالم رو خوب کنی
دستی رو شونم گذاشت و گفت
_امیر من فقط میخوام تو حالت خوب باشه
سرمو تکون دادم و گفتم
+قول میدم بهت از این به بعد حالم خوب باشه
اما اون بر عکس من با لبخند به سمت ما اومد و به اصطلاح شروع به احوالپرسی کرد رهام با خوش رویی جوابش رو داد اما من به تکون دادن سر اکتفا کردم رو به من گفت
_خوشحالم که انقدر ریلکس برخورد میکنید بهار جان کلی واسه شما استرس داشت
اخمی کردم که ادامه داد
_به هر حال جراحی با موفقیت تمون شد و تا چند لحظه ی دیگه بهار رو به بخش انتقال میدن
آرمان نفس عمیقی کشید که نشون دهنده ی راحت شدن خیالش بود منم نگرانیم کم شده بود اما عصبانیتم باعث میشد اونطور که باید واکنش نشون ندم به شدت به هوا احتیاج داشتم جایی که بتونم نفس بکشم پس بدون توجه به پورمند رو به آرمان و رهام گفتم
+من میرم توی حیاط بکم هوا بخورم بهار به هوش اومد یا اتفاقی افتاد بهم اطلاع بدین
رهام باشه ایی تحویلم داد و من راه خروج از بیمارستان رو پیش گرفتم
توی حیاط روی نیمکت نشستم و سرم رو بین دستام گرفتم عصبانی بودم ناراحت بودم و این فکر که اگه بهار نتونه راه بره بعد این عمل دیگه چجوری میخواد ادامه بده هم حالم رو بد کرده بود کاش حداقل بهم اجازه میداد توی لحظات پر استرس قبل جراحی کنارش باشم
با صدای قدم های کسی سر بلند کردم و بادیدن بابام از جا بلند شدم لبخند پدرانه اش دلم رو گرم کرد مردونه همو بغل کردیم
در همون حال گفت
_خوش اومدی پسرم،دلتنگت شده بودیم
ازش جدا شدم لبخندی زدم و آروم گفتم منم همینطور
نگاهی به پشت سرش انداختم و گفتم
+شما اینجا چیکار میکنی بابا؟مامان همراهت نیست؟
سرشو تکون داد و گفت
_رهام زنگ زد با آقای تهرانی همزمان رسیدیم اونا رفتن داخل ولی من خواستم بیام با تو یکم صحبت کنیم
آبرویی بالا انداختم و گفتم
+جانم؟گوشم با شماست
نشست رو نیمکت و به جای قبلیم اشاره کرد
_بشین بابا جان
سرمو تکون دادم و کنارش جا گرفتم به ورودی بیمارستان خیره شد و گفت
_خیلی وقته مردونه باهم گپ نزدیم
آنچه در پارت اینده خواهید خواند
~عصبانیتم باعث میشد اونطوری که باید واکنش نشون ندم
~خیلی وقته مردونه باهم گپ نزدیم
~فکر میکرد عشق از هرچیزی مهم تره
~حرفای تو آرامبخش ترین مسکن دنیاست
مردی بالای سرم وایساد و گفت
_خب خانم آماده ایی برای جراحی
سرمو تکون دادم آمپولی بهم تزریق کرد و شروع کرد به صحبت کردن باهام
_شما اسمتون چیه؟
لبم و با زبونم خیس کردنم
+بهار
حس میکردم لبخندش رو از پشت ماسک هم میتونم ببینم سری تکون داد و گفت
_خب بهار خانم ایشالله که خوبه خوب میشی
و سوال بعدی
_شغلت چیه؟
چشمام سنگین شده بود و روهم افتاد و فرصت نکردم که شغلم رو بگم...
دانای کل
چند ساعتی از منتقل شدن بهار به اتاق عمل گذشته بود و هنوز خبری نبود با استرس عرض سالن رو طی میکرد و سعی میکرد به افکار منفی ذهنش اجازه ی جولان نده
با لرزیدن گوشی تو جیب شلوارش ثابت موند و گوشیش رو بیرون آورد با دیدن اسم امیر روی گوشی حس کردم نفس بند اومده برای اینکه استرسش کمتر بشه چند تا نفس عمیق کشید برای صاف کردن صداش تک سرفه ایی کرد
_جانم امیر؟
صدای دو رگه ی امیر پیچید تو گوشش و اضطراب رو توی بند بند وجودش نشوند
- سلام چطوری ارمان؟
_خوبم تو چطوری؟
امیر -منم بد نیستم ، چند بار با بهار تماس گرفتم گوشیش خاموشه چند ساعتی میشه ازش خبر ندارم زنگ زدم سامی گفت با تو رفته بیرون پیش توعه؟
چشماش رو محکم روی فشار داد آب دهنش رو به سختی قورت داد انگار که زبونش بند اومده بود و نمیدونست باید چه جوابی بده دوباره صدای امیر بلند شد
-آرمان هستی؟
نفسش رو بیرون داد
_هستم داداش ،گوشم باتوعه
امیر که متوجه مساعد نبود حال آرمان شده بود نگران پرسید
-میگم بهار پیش توعه؟
آرمان دستپاچه جواب داد
-ا...آره، پیش منه
امیر که کمی خیالش راحت تر شده بود گفت
_اوکی خب گوشی بده بهش باهاش حرف بزنم
آرمان نادم گوشی رو از گوشش فاصله داد تو بد مخمصه ایی گیر افتاده بود با صدای الو الو گفتن امیر گوشی رو در گوشش گذاشت و گفت
-چیزه داداش،اوم چجوری بگم پیشم نیست الان میگم خودش زنگ بزنه بهت
امیر نگران پرسید
_چیشده؟چرا اینجوری حرف میزنی؟یعنی چی پیش تو نیست خودت گفتی پیشمه
آرمان حس میکرد توی زندگیش هیچوقت اینجوری گیر نیوفتاده میخواست یه جوابی واسه امیر سر هم کنه که با صدای پیجر بیمارستان مات موند بد شانسی بالاتر از این ؟
امیر که خوب صدا رو شنیده بود گفت
-آرمان صدای چی بود؟کجایید شما
آرمان سر خورد و روی صندلی نشست با صدایی که از ته چاه در میومد گفت
_بیمارستانیم امیر ،نوبت جراحی داشت بهار
امیر بهت زده تکرار کرد
-بیمارستان؟
الان وقت دعوا کردن واسه بی فکریشون نبود پس بلافاصله گفت
کدوم بیمارستان؟
بعد از گرفتن آدرس به سمت بیمارستانی که آرمان گفته بود راه افتاد
@GHESEYEMAN_NOVOL
?? ??? ?? ????? ?
We comply with Telegram's guidelines:
- No financial advice or scams
- Ethical and legal content only
- Respectful community
Join us for market updates, airdrops, and crypto education!
Last updated 1 year, 8 months ago
[ We are not the first, we try to be the best ]
Last updated 1 year, 11 months ago
FAST MTPROTO PROXIES FOR TELEGRAM
ads : @IR_proxi_sale
Last updated 1 year, 7 months ago