?? ??? ?? ????? ?
We comply with Telegram's guidelines:
- No financial advice or scams
- Ethical and legal content only
- Respectful community
Join us for market updates, airdrops, and crypto education!
Last updated 1 year, 9 months ago
[ We are not the first, we try to be the best ]
Last updated 1 year, 11 months ago
FAST MTPROTO PROXIES FOR TELEGRAM
ads : @IR_proxi_sale
Last updated 1 year, 7 months ago
& عنکبوت نقره ای &
پارت ۴۷
& مجید
گوشی با اثر انگشت من باز شد
عکس پس زمینه ی گوشی عکس سارا بود با لباس مخمل قرمز که ....
که یه نفر ....
بهش کادو داده بود ....
اون صورتش محو بود ....
چرا یادم نمیاد خدایا ....
گوشی رو گذاشتم توی جیبم و شروع کردم به راه رفتن
حامد زد روی شونم
_ جانم
+ کجایی نیم ساعته دارم دنبالت می گشتم..
نمی خواستم واقعیت رو بهش بگم و هم این که می ترسیدم اتفاقی برای سارا بیوفته
_ سرم درد می کرد اومدم یکم هوا بخورم
راستی حامد چرا در گلخونه بسته است
و پر از خزه شده
حیف نیست گلخونه به این بزرگی
+ راستش اونجا کیمیا خاک شده و خوب من
نشست روی زمین و سرش رو بین دستاش گرفت
چه قد اذیت شده بود داداش طفلی من
نشستم روی خاک کنارش
دست گذاشتم روی شونه اش و آروم گفتم
_ آروم باش ...و
نفس عمیق بکش ....
دم بازدم خوبه .....
منو ببین ....
داداش مجید کنارته.....
نترس خوب ....
+ می ترسم مجید ....
_ از چی ؟ ...
+ از خودم ....
از این که دارم یه آدم رو نابود می کنم
_ چی حامد ....
کی رو ...
ترسیده از جاش بلند شد و رفت به سمت عمارت
این طور نمیشه باید تو اون گوشی یه چی باشه که من لعنتی یادم بیاد
& سارا
نشستم روی صندلی و اشکام رو پاک کردم
پوریا دم در اتاق زد تو صورت فرزاد و گفت حق نداره بیاد سمتم
و خودش اومد کنارم
تلویزیون خوراکی همه چیز بود به جز مهم ترین چیز
نمی دونم الان عمو کجاست
یادمه وقتی چند سال پیش حال بابا خوب نبود و تب داشت
عمو دست به دعا برداشته بود از امام علی کمک میخواست...
خوب شاید اون بتونه نجاتم بده
& امیر علی
از سردرد بیدار شدم
توی یه گلخونه بودم که پر بود از خزه ....
اومدم تکون بخورم که چیزی زیر پام صدا داد
آروم از جام بلند شدم و با دیدن اسکلتی که لباس تنش بود فهمیدم تو بد مخمصه ای گیر افتادم....
اما از اون بدتر چیزی بود که بهم زده بودن
سرفه های خشک و خونی و از همه بدتر این که حتی نمی تونستم سر پا وایسم ...سر دردم بدتر شده بود
با صدای حامد چشمام رو باز کردم
_ میدونی خیلی می خوام بکشمت ....
+ اطلاعات..... جدید بده ....بگو چرا ؟ ....
_ ساده است چون تو اگه نباشی مجید واسه منه....اون برای همیشه داداش من می مونه
خداحافظ امیر علی
و اسلحه رو روی پیشونیم گذاشت چند دقیقه بعد صدای بلند شلیک توی فضا پیچید
#مجید_واشقانی #امیرعلی_نبویان
#محمدرضا_علیمردانی #حامد_آهنگی
#حسام_منظور #شبنم_قلیخانی
#رمان
#فانتزی
ما از صبح تا حالا برق نداشتیم
و به خاطر بچه کوچیک از این خونه به اون خونه
تازه برگشتم خونه خودم
و حالا خسته کوفته مونده
دارم کاور می زنم
کمی صبر کنیم
& عنکبوت نقره ای &
پارت ۴۶
& مجید
اعصابم خورد بود از دست حامد
می خواستم بزنم له اش کنم
پوریا اومد کنارم و گفت
_ دست اون نیست
چرخیدم سمتش
+ چی ؟ این که بهم گفته دخترم پیش من نیست
این که اون پسره مو مشکی رو اذیت می کنه
پوریا خندید و سرش رو انداخت پایین
_ پسره مو مشکی .....
پس یادت نمیاد اون کیه
+ نه ....اما آشناست.......
ولی حامد یه جوری فرق می کرد یا اونی که من می شناختم
_ آره می دونی حامد اصلا نمی دونه داره چی کار می کنه اون زمانی که محتاج محبت بود تو دام خاله خانم افتاد
پیرزنی که خوب بلده حامد رو روی انگشتاش بچرخونه ...
حامد از بس از دست متین و پدرش خسته بود میخواست خودکشی کنه ....
چند بار هم خودکشی کرد اما هر بار نجاتش دادن
اما الان فرق می کنه ....
اون قراره خودش بشه عامل کشته شدن یه نفر ....
من چیزی بهت نمی گم خودت باید یادت بیاد اون پسره مو مشکی کیه .....
فقط می تونم گوشتیت رو بهت بدم .....
توصیه میکنم بری تو یه جای داخل باغ ببینی که دوربین نداشته باشه و.....
& پوریا
زنگ زدم به محمد رضا
_ خوب
+ احتمالا تا الان مجید یادش اومده باشه....
اما من از حامد می ترسم ....
غیر قابل پیش بینیه ....
_ چی می خوای بگی پوریا .....
ما شب اونجاییم دیگه ....
چه قد صدات داره می لرزه ....
+ می ترسم امیر علی رو بکشه ....
_ چی؟ ....
اما حامد ....
+ اون حامد سابق نیست مخصوصا وقتی از پیش خاله خانم میاد .....
انگار یه چیزی مصرف می کنه ....
انگار یه نفر دیگه میشه ....
_ میگی زودتر بیایم ....
+ آره می ترسم ....
برای امیر علی...
سارا ...
مجید ....
حتی خود حامد....
شرایط اینجا عادی نیست ....
& حامد
نشستم رو به روش
_ جانم .....
نظرت چیه باهم بریم مسافرت ....
+ اما ما یه مزاحم کوچولو داریم ....
_ خوب اون طرف آب بکشش ....
تو پسر خوشگل منی .....
و الان نیاز می بینم با کیمیا بیشتر وقت بگذرونی...
+ باشه خاله .....
_ راستی...
تمام گوشی ها رو بگیر ....
نمی خوام کسی مزاحم تفریحمون بشه .....
#مجید_واشقانی #امیرعلی_نبویان
#محمدرضا_علیمردانی #حامد_آهنگی
#حسام_منظور #شبنم_قلیخانی
#رمان
#فانتزی
۴۲
& عنکبوت نقره ای &
پارت ۴۱
& امیر علی
از دیشب تا حالا نیم ساعت بیشتر نخوابیده بودم و بی خوابی کلافه ام کرده بود
تلاشم رو کرده بودم تا بخوابم اما کابوس حتی به لحظه هم دست از سرم بر نمی داشت
نشستم روی لبه ی تخت
خورشید بالا اومده بود و به زودی میومدن سراغم
به علامت بی نهایتی که روی کتفم حک شده بود فکر کردم
حتی نمی دونستم این باند چین و کین اما هر چی بود به اون پسره ی عوضی حامد ربط داشت
سرم درد می کرد از طرفی خوابم نمی برد اما نمی تونستم بزارم عزیز دلم آرامشش رو از دست بده
خوب می دونستم نبود مجید چه قد دردناکه براش
آروم دراز کشیدم کنارش و دستم رو بردم دور کمرش تا اگه بیدار شد بفهمم
& مجید
داشتم دنبال یه دختر بچه می دویدم ....
چه قد خوشگل بود که قد آشنا
کجا دیده بودمش .....
تو یه لحظه رفتم یه جای دیگه
تو بیمارستان بودم وهمون دختر بچه بغلم بود
بیدار شده بودم اما چشمام رو باز نکردم تا شاید خوابم ببره
تازه متوجه صدای پچ پچی شدم که توی اتاق میومد
_ هیچ کس حق نداره حقیقت رو به مجید بگه ....
تاکید می کنم اگه کسی بهش حرفی بزنه ...
سلاخی میشه ....
پس تمام حدسم درست بود من متعلق به اینجا نبودم اما پس حامد چی ....
اون نگرانی ها ....
یعنی ما برادر نیستیم ....
نه صد در صد برادریم اما یه چیزی این وسط گم شده
داشتم فکر می کردم که صدای شکستن چیزی اومد
از جام بلند شدم
_ حامد ....
خوبی ....
خوب نبود توی خودش جمع شده بود تازه یادم اومد از شعله ی اتیش می ترسه ....
شمع رو دیده بود
_ حامد آروم باش ....
+ آتیشه .....
همون آتیشی که کیمیای منو سوزوند ....
می خواد منو بخوره ....
بغلش کردم و شمع رو فوت کردم ....
چه بخوام چه نخوام اون الان به کمک من نیاز داره ....
و من باید بتونم بهش کمک کنم
اما پس اون پسر مو مشکی چی ....
اون دختر بچه ....
خدایا خودت کمک کن ....
#مجید_واشقانی #امیرعلی_نبویان
#محمدرضا_علیمردانی #حامد_آهنگی
#حسام_منظور #شبنم_قلیخانی
#رمان
#فانتزی
۴۱
انشاالله تا بعد از ظهر چنتا پارت می زارم
ببخشید دیگه دیشب تا حالا زینب گلی مامان دل درد شده بود
«مربـــــای آنتــ?ـی ویـروس۲»
{ به قلمِ آرام و غریبهٔ آشنا}
ژانر: فرندشیپ، هیجانی و ماجراجویی و مبهم
|• ن..نفس…نمی…کشه!
.
|• الان باید بگی پسرت، پسر میثاقهههه!؟
.
|• تو کل این جهان فقط تو برام موندی…
.
|•بالاخره نفوذی رو پیدا کردم!
.
|• دوز دارو هارو بالاتر ببرید…
.
|•علی رو گرفتن!
.
|•عروسیه وسط ماموریت ندیده بودیم که به لطف شما دیدیم!..
.
|•بهاره من نمیخوام عشقم آسیب ببینه! میفهمی رفیق!؟
.
|• بسه این همه سال زحمت!
.
|• جنگیدن بلدی؟ برام بجنگ!
.
|• با حلقه ی توی دستش انگار سطل آب سرد روی سرم ریختن!
.
|• پادزهر نابود شد…
بالاخره بعد از چند ماه، ما دوتا پر انرژی برگشتیم؛ عضو خونواده ی مربایی مون بشید تا در کنار هم همراه بشیم با این اکیپ پر دردسر??❤️???
مسیر عضویت به خونه ی مربایی مون:
Telegram
M.A_virus.novel
متن ها نوشتم نوشتم نوشتم اما.... تلخی قهر هایت را هیچ ویروسی و شیرینی خنده هایت را هیچ مربایی نتوانست توصیف کند "دور ترین نزدیک من..."
گروگانگیری مسلحانه
فعلا زینب گلی منو گروگان گرفته
و تایپ سخته
تا بعداً
دوستم مامان بزرگش رو از دست داده
ممنون میشم برای آرامشش دعا کنید
و برای مادر بزرگش فاتحه بخونید
?? ??? ?? ????? ?
We comply with Telegram's guidelines:
- No financial advice or scams
- Ethical and legal content only
- Respectful community
Join us for market updates, airdrops, and crypto education!
Last updated 1 year, 9 months ago
[ We are not the first, we try to be the best ]
Last updated 1 year, 11 months ago
FAST MTPROTO PROXIES FOR TELEGRAM
ads : @IR_proxi_sale
Last updated 1 year, 7 months ago