?? ??? ?? ????? ?
We comply with Telegram's guidelines:
- No financial advice or scams
- Ethical and legal content only
- Respectful community
Join us for market updates, airdrops, and crypto education!
Last updated 1 year, 8 months ago
[ We are not the first, we try to be the best ]
Last updated 1 year, 11 months ago
FAST MTPROTO PROXIES FOR TELEGRAM
ads : @IR_proxi_sale
Last updated 1 year, 7 months ago
یادمه من کلاس یازدهم بودم سیل اومد. تعطیلات عید بود. دوتا آزمون بود که باید میدادم. کف اتاق پر از کتاب شده بود که هرکدوم یه گوشه پرت شده بودن. اون شب یادمه. تابحال بارون به اون شدت ندیده بودم. انگار یکی با سنگ داشت میزد رو پنجره اتاق. در این حد شدید بود. فرداش گفتن فلانجا سیل اومده. از شهر ما دوساعت فاصله داشت. اول گفتیم لابد باز کانال آب پر شده. فردا درست میشه. نشد. سیل شهر بعدی رو هم گرفت. تو خونه همه ساکت بودن. همه میدونستیم. که رودخونه، شهرا رو به هم وصل میکنه و حالا آب داره میاد سمت ما. فامیلامون خونههاشونو ول کردن. یه قوم معلمی داریم، بنده خدا کلی مصالح خریده بود. برای خونه جدیدش. کولر جدید هم خریده بود. میگفت خواستم بچه ها تابستون اذیت نشن. یه روز پا شد و دید همهچیزو آب برده. دیگه بحث وسایل خونه نبود. که البته اونم بود. آخه فکر کن یه شبه خونهتو از دست بدی. میبینی چقدر مسخرست؟ ولی اونا از دست دادن. و ما هم تو صف بودیم. دیگه بحث وسایل خونه نبود. که اونم بود. از یه جایی دیگه بحث بقا شد. آخه شهری که تو آب غرق شده باشه، غذا نداره، برق نداره حتی آب هم نداره. میبینی چقدر مسخرست؟ همهجا آبه اما از شیر روشویی یه قطره هم نمیاد. توی خونه همه ساکت بودیم. هرکسی داشت به یه چیزی فکر میکرد اما فقط خودش میدونست به چی. نمیدونم شاید بابا به این فکر میکرد که اگه خونه بره، بعدش چیکار قراره بکنیم؟ یا شاید داییم به این فکر میکرد که حالا که زمین کشاورزیش پر از آب شده و محصول یه سالاش خراب شده، قراره به بچههاش چی بگه؟ نمیدونم. اما یه جایی سکوت شکست. آب بیخ گوش ما بود. رسیده بود به ورودی شهر. و همه میدونستیم. میدونستیم که دیگه شوخی نیست. اونجا یه چیزی متوجه شدم : اینکه اگر هم بخوایم بریم یه جای دیگه، به جز خودم و چندتا تیکه لباس، هیچی نمیتونم با خودم ببرم. خلاصه که هر روزی که بیدار میشدیم آب چند متر به ما نزدیکتر میشد. همه وسایل مهمشونو میذاشتن تو ارتفاع که اگه خونشون رو آب برداشت، وسایل قیمتی در امان باشن. یکی لباسشوییش رو میذاشت طبقه بالا و اونیکی جای طلاهاشو جابجا میکرد. خلاصه یه وضعی بود. میپرسید من چیو بالا میذاشتم؟ کتابامو. کتابامو بالا میذاشتم. یه کنکوری نرد بودم که کتابای کنکورش همهچیزش بودن. منی که عادت داشتم کتابام کف اتاق ول باشن، حالا همشون طبقه بالای قفسه بودن و بقیشون هم روی تخت.
الان تقریبا یه پنج سالی گذشته از اون زمان. شاید هم بیشتر. الان هم گاهی تو زندگیم سیل رو بیخ گوشم حس میکنم. بعضی وقتا قسر در میرم. بعضی وقتا هم میبرتم به یه جایی که روحم خبر نداشته. اما همیشه دوتا چیز به خودم میگم: اینکه حواست باشه نمیتونی چیزی با خودت ببری، ولی اگه بخوای یه چیزیو بذاری بالای کمد، اون چیه؟
دانشگاه تهران اینطوریه که چهل درصد از طریق رتبهی خوب اومدن توش. شصت درصد بقیه یا سهمیه دارن، یا هیأت علمین. یه درصدی هم هستن که اصلا نمیدونید چطور وارد دانشگاه شدن و تا آخر هم نخواهید فهمید.
بعد همینطور که دارید درس میخونید، هی آدمای جدید از جاهای دیگه به شما اضافه میشن. و گس وات؟ هیچوقت راه ورود اونها رو هم نخواهید فهمید :))))
این کافه رفتن و درس خوندن هم خیلی چیز جالبیه.
طرف خودشو میکشه که مثلا دو دیقه کمتر از اینستاگرام استفاده کنه چون فکر میکنه حواسش پرت میشه.
اما برای درس خوندن پا میشه میره کافه که صدای آهنگ و پچپچ و هزارتا چیز دیگه هست.
به ادا سلام کنید.
اینایی که پزشکی نمیخونن از چی استوری میذارن؟
- فرشاد بزرگ
امروز تو اتوبوس بیمارستان بودم؛ یه لحظه به بیرون نگاه کردم؛ دیدم چقدر تهران وحشتناکه. چقد شلوغ. چقد کثیف.
تو تهران هرکی یه آغوش گرم میخواد؛
یه خلوت، تو یه گوشهی پرت؛
که محکم بغلش کنی؛
و اونجا بشه خونهت...
اینکه اینجا به زور دویست تا ممبر داره در مقابل کلی کانال روزنوشته که میگن امروز رفتیم فلانجا و فلان و بهمان، نشون میده که شایستهسالاری عملا توهمه.
حالا نمیگم اینجا خیلی خوبه ها. اما قطعا نوشتن اینجا تایم بیشتری میبره تا اینکه یه عکس از قهوهم بگیرم و بنویسم صبح بخیر.
از چسناله گذشته، میشه یه کارهایی کرد و رفت تبلیغات یاد گرفت یا اگه تو فضای وب مینوشتم، سئو یاد میگرفتم. ولی فعلا هیچکدوم اینا نیست و پلن، پلن چسناله هست.
شما هم یه وقت به خودتون نگیرین بخواید تبلیغ اینجا رو کنید :)
اینطوره که مورنینگ ارتوپدی در روزهای اخیر ترکیبی از تصمیم به پیچ/پلاک و تحلیل جنگ شده.
فردا دیدنی میشه.
- دکتر میدونی اولین روز ارتوپدی به ما چی گفتن؟
- اونکه اره. ولی بعدش یه چیزی گفتن و بعدش تاکید کردن یادمون نره.
- نه کصخل. گفتن One view is no view. یعنی اگه از یه نمای تصویربرداری شکستگی ندیدی، لزوما به این معنا نیست که همهچیز خوبه. باید بری از یه نمای دیگه هم ببینی.
- داشتم فکر میکردم که چقدر این جمله قشنگه. زندگی هم همینه. یعنی تو میری رو یه آدمی کراش میزنی. چون صرفا یه نما از زندگیش دیدی. از شانس کیریت اون یه نما خیلی قشنگ و تروتمیز بوده. میری عاشقش میشی. بعدش که یکم نزدیکتر میشی، تازه اون شکستگیا شروع میکنن به دیده شدن. بعد با خودت میگی که عه! ما که این همه تا صبح با هم لاس زدیم، بیرون رفتیم، کصکلک کردیم، خندیدیم. پس چی شد؟ چرا اولش انقد قشنگ بود الان عوض شده؟ اینم تو زرد از آب دراومد که! اما چرا از اول متوجه این نشدم؟
- آره یه حرف درست زدی بالاخره. واقعا کور میکنه. منتهی نمیدونم چطوری.
- عجب؛ پس کیر توش.
- [ با نشان دادن انگشت وسط صحنه را ترک میکند. ]
توی سلف خوابگاه دیدمش گفتم چخبر ؟
گفت آخرین روز اینترنیم بود.
گفتم حالا چیکار میکنی؟
گفت سربازی. بعدش هم میرم...
این اولین باری بود که واقعیت تلخ رفتن دوستای آدم میخورد تو صورتم...
?? ??? ?? ????? ?
We comply with Telegram's guidelines:
- No financial advice or scams
- Ethical and legal content only
- Respectful community
Join us for market updates, airdrops, and crypto education!
Last updated 1 year, 8 months ago
[ We are not the first, we try to be the best ]
Last updated 1 year, 11 months ago
FAST MTPROTO PROXIES FOR TELEGRAM
ads : @IR_proxi_sale
Last updated 1 year, 7 months ago