ادبیات روسیه

Description
https://t.me/RussianLiterature19th کانال ادبیات روسیه


https://t.me/philosophymag
کانال فلسفه و هنر
We recommend to visit

?? ??? ?? ????? ?

We comply with Telegram's guidelines:

- No financial advice or scams
- Ethical and legal content only
- Respectful community

Join us for market updates, airdrops, and crypto education!

Last updated 1 year, 9 months ago

[ We are not the first, we try to be the best ]

Last updated 1 year, 11 months ago

FAST MTPROTO PROXIES FOR TELEGRAM

ads : @IR_proxi_sale

Last updated 1 year, 7 months ago

1 year, 6 months ago

فایل کامل

1 year, 6 months ago
1 year, 6 months ago

البته "و هم" فالش بود.😶🌫🤫👀

1 year, 9 months ago

زِهی ها(Strings) صرفا با نگه داشتن یک نت، آکوردی را برای اجرای ملودی توسط بادی-برنجی ها(Brass)می نوازند(00:35-1:00) تا اینکه تیمپانی هشتمین ضربه را می زند و بادی-برنجی ها بسوی زهی ها دست دراز می کنند تا باهم و بصورت اُنیسون(unison) ملودی را اجرا کنند(1:01).
این اجرای اُنیسونِ ملودی توسط زهی ها و بادی-برنجی ها با همراهی تیمپانی که پیوسته می زند ادامه پیدا می کند تا اینکه نت ها رفته رفته به شماره می افتند و طول شان(ارزش زمانی شان)زیاد می شود.اینجا غلظتِ سخنی که استراوینسکی می خواهد بگوید در اوج است و حتا تیمپانی نیز با ضربه های بسیار محکم و شمرده نواخته می شود(1:27).

1 year, 9 months ago

منتهای احساس...
استادیِ استراوینسکی در ترکیب زهی ها با بادی-برنجی ها...

1 year, 9 months ago

The Firebird from Igor Stravinsky

#موسیقی
#استراوینسکی

1 year, 9 months ago

استاد صبا بدلیل آشنایی وسیع شان با موسیقی کلاسیک غرب از تکنیک های کلاسیک در اکثر قطعات شان استفاده می کرده اند.
در این قطعه نیز در جاهایی حس کلاسیک به گوش می رسد که بنظر شخصی من بعضی جاها تلفیق موفقی نبوده و ترکیب احساس کلاسیک با احساس سنتی ایرانی اینجا مانند ترکیب آب و روغن می باشد.
بعنوان مثال از دقیقه 1:27 تا 1:34 آکوردهای کلاسیکی که نوازندگان ویولن ارکستر اجرا می‌کنند به هیچ وجه با ملودی سنتی تکنواز هماهنگ نیست.هماهنگ نیست نه از لحاظ تمپو و ریتم،اصلا؛بلکه به لحاظ احساس.
یا مثلا از دقیقه 3:04 تا 3:09 دوبل نت هایی که تکنواز اجرا می کند اصلا با حال و هوای قطعه سازگار نیست و بلافاصله برای اینکه فضا به کل دگرگون نشود،در دقیقه 3:12 به فضای سنتی بازمی گردد.

1 year, 9 months ago
1 year, 9 months ago

-ها،می خواستم این را بگویم:یکبار من سوار بر اسب پاس می دادم.با رفیقم دوتایی می تاختیم.ناگهان دیدیم چندتا دانشجو از سوی خیابان پیچیدند.پشت سرشان باز هم عده دیگری می آمدند.همین که ما را دیدند،شروع کردند به فریاد کشیدن: "هاااا" و باز هم "هاااا" و پیش از آنکه ما به خودمان بجنبیم،دور ما را گرفتند:"قزاق ها،برای چه این طور گشت می زنید؟" من گفتم:"داریم پاس می دهیم.تو هم دهنه اسبم را ول کن،دست بهش نزن!" و دست به قبضه شمشیر بردم‌.به من گفت:"همشهری،نگران نباش.من اهل استانیتزای کامنسکایا هستم و اینجا در دا...دا...دانشگاه درس می خوانم".ما اسب ها را هی کردیم که برویم پی کارمان.در این میان یکی شان که بینی درازی داشت،یک اسکناس ده روبلی از کیف اش در آورد و گفت:"قزاق ها،با این پول به شادی روحِ پدر مرحومم ودکا بخورید".ده روبل را به ما داد و عکسی از تو یک کیف کوچک بیرون آورد:"این هم عکس پدرم،این را بیادگار داشته باشید".
   ما هم گرفتیم،چون نگرفتن اش مشکل بود‌.دانشجوها رفتند و باز هم فریاد کشیدند:"هاااا" و باین ترتیب تا خیابان نفسکی رفتند.در این میان ستوان از در عقب کاخ با یک جوخه بیرون آمد و رو بسوی ما تاخت زد.فورا پرسید:"چه خبر بود؟"من گفتم:"عده ای دانشجو ما را متوقف کردند و خواستند به حرف مان بگیرند.ما طبق آئین نامه خواستیم آنها را با شمشیر بزنیم،ولی چون پی کارشان رفتند،ما هم براه افتادیم.بله،همین".پس از آنکه کشیک مان را عوض کردند،به استوارمان گفتیم:"نگاه کن،لوکیچ،ده روبلی گیرمان آمد.باید آنرا بشادی روح این پیرمرد ودکا بخوریم".و آن عکس را به او نشان دادیم.شب استوار ودکا را آورد و ما دو روزی کیف کردیم.ولی حقه ای که به ما زده بودند بعدش آشکار شد: دانشجوی بی همه چیز بجای عکس پدرش عکس رئیس شورشیان را که اصل و نسب اش آلمانی است به ما داده بود.من صاف و ساده با اطمینان خاطر عکس را بیادگار بالای تختخوابم به دیوار کوبیده بودم:ریش فلفل نمکی و مردی بظاهر آراسته که به تاجرها می مانست.ستوان آمد و نگاه کرد و از من پرسید:"مردکه فلان فلان شده،این عکس را از کجا آورده ای؟"آنچه گذشته بود همه را برایش گفتم‌.شروع کرد به فحش و بد و بیراه دادن و چپ و راست به دک و پوزم زد و هی فریاد می کشید:"مگر نمی دانی،این آتامان آنها است،کارلا..."یک همچو چیزی،اسمش را فراموش کرده ام.آخ،چه بود؟یادم نمی آید.
   استوکمان لبخندزنان گفت:
-کارل مارکس؟
خریستونیا شادی کنان گفت:
-ها،همین است.خودش،کارل مارکس!...آخ!چه کلکی برام سوار کرده بودند.

"دُنِ آرام" اثر میخائیل شولوخوف

#دن_آرام
#شولوخوف
#مارکس
#رمان #داستان

https://t.me/RussianLiterature19th

1 year, 9 months ago

"قلاب" همایون شجریان

#موسیقی
#قلاب #شجریان

We recommend to visit

?? ??? ?? ????? ?

We comply with Telegram's guidelines:

- No financial advice or scams
- Ethical and legal content only
- Respectful community

Join us for market updates, airdrops, and crypto education!

Last updated 1 year, 9 months ago

[ We are not the first, we try to be the best ]

Last updated 1 year, 11 months ago

FAST MTPROTO PROXIES FOR TELEGRAM

ads : @IR_proxi_sale

Last updated 1 year, 7 months ago