رضا کریمی

Description
@Rzkrimi
We recommend to visit

?? ??? ?? ????? ?

We comply with Telegram's guidelines:

- No financial advice or scams
- Ethical and legal content only
- Respectful community

Join us for market updates, airdrops, and crypto education!

Last updated 1 year, 9 months ago

[ We are not the first, we try to be the best ]

Last updated 1 year, 11 months ago

FAST MTPROTO PROXIES FOR TELEGRAM

ads : @IR_proxi_sale

Last updated 1 year, 7 months ago

1 Jahr, 11 Monate her

درد دل بی هوس ماه و مرداب
شد خالق همبستری ماه و ماهی
کوشید در آن ظلمت بی روشنی شب
از یاد برد عشق خود آن عاشق ماهی
مرداب تماشاگر این رابطه و حادثه ها بود
یک دل بشکست ، خورشید درآمد ، دیگر نه دلی ماند ، نه عشقی ، نه ماهی

@Rezakarimipoems?

2 Jahre her

به باران دل سپردم ، آسمان از هم گسست
عاشق دریا شدم ، موج فراغ از سر گذشت
من به نور دلداده ام از ترس ظلمت ها کنون
امشبی دلدادگی بر نور شمس ، قطعا خوش است

@Rezakarimipoems?

2 Jahre her

قدر
دل های نشکسته
قهوه های یخ نکرده
فال های خوانده نشده
و عینک های جا نمانده را بیشتر بدانید
شاید در پس همه این ها
حرف هایی ناگفته پنهان شده باشد

@Rezakarimipoems?

2 Jahre, 1 Monat her

آخ اگر خورشید نبود ...
آخ اگر خورشید نبود و دامان گرم محبتش را به روی من باز نمیکرد و رقص زیبایش در خفگان دنیای بی حیات ،
از لابه‌لای روزنه های این دخمه متروک مرا نوازش نمیکرد ،
گوشه ای از این متروکه به خواب میرفتم
خوابی به سرمای بهمن
خوابی به طعم مرگ
و پایان من ، پایان تمام عاشقانه ها برای خورشید بود

@Rezakarimipoems?

2 Jahre, 1 Monat her

آن جوانه گندم
که عاقبت از عشق خورشید می‌خشکد
منم.

@Rezakarimipoems?

2 Jahre, 1 Monat her

اگر آسمان آرام گیرد
باد سکوت کند
و ابر ها کنار بایستند
خورشید بی واهمه خواهد رقصید
و چه با شکوه است رقصی که زندگی میبخشد...

@Rezakarimipoems?

2 Jahre, 4 Monate her

از تمامم گذشتم
کودکی و بزرگسالی ام در مقابل دیدگانم به یغما رفت
بیست و پنجمین بهار را بی آنکه جشن بگیرم گریان رقصیدم
نگاهم را در نگاهش یافتم و چهره معصومش در آن مکان غریب دنیا را بر سرم خراب کرد
قلبم را به دختری باختم
که فاحشه بود
@Rezakarimipoems?

2 Jahre, 5 Monate her

#عاشقانه_ای_برای_یگانه #پارت۲ دختر وارد شد... قطعه پیانویی در سبک آمبینت تمام صحنه را به پرواز درآورده بود . دختر دنبال چیزی میگشت و ترکیب پیانو و او بی نهایت لذت بخش بود و من را بی ناجی غرق در خود کرده بود . حس خوبی میگرفتم صادقانه بگویم ؛ از او حس خوبی…

2 Jahre, 6 Monate her

#من_فقط_نگاه_میکردم
سوار شد ، ظاهری شبیه به همان سالها داشت ، فقط کمی لاغر شده بود ، البته با لباس های به اصطلاح بگ و چند سایز بزرگ تر از خودش هنوز هم زیبا بود و به دل مینشست.
هنوز با هر بار خندیدن چال های لپش نمایان میشد و صدایی به زیبایی همان سال ها به گوش میرساند .
دود سیگار همچنان درون سینه ام بود و به زبان آوردن کلمه سلام ، صورتم را چند لحظه ای میان توده ای از دود گم کرد ، لرزش نحیفی در صدایم احساس میشد .
دست دادیم ، نگاهی دقیق تر به او انداختم و حرکت کردم ، نمیدانستم چطور حرف بزنم و سر صحبت را باز کنم ، تمام تلاشم را کردم و شمرده شمرده با صدایی از ته گلو گفتم ؛ « چه خبر ؟! »
نگاهی به من انداخت ، شبیه به همان نگاه های عاقل اندر سفیه
و سیامک انصاری وار جواب داد : «هیچی ، تو چی؟!»
سوال و جواب های ابلهانه من داشت نتیجه میداد ، یخ هایمان کم کم باز میشد
باز با همان صدای محافظه کارانه پرسیدم :«سیگار میکشی؟»
_ «نه مرسی ، تازه خاموش کردم »
آن اوایل که تازه باهم آشنا شده بودیم . با سیگار کشیدن من هم مشکل داشت ،حالا انگار دوری آن سال ها برای او هم شیرین نبوده ... همینطور که آرام آرام در ترافیک سنگین جابجا میشدیم ، تن صدایش موسیقی را قطع کرد ؛ «کجا میری؟»
_ دستم را به طرف پخش بردم و پیچ صدا را چرخاندم : «بالا ، بشینیم حرف بزنیم!»
_خیلی سریع جواب داد : «من ساعت هشت و نیم کلاس دارما!»
بی وقفه ساعت ماشین را نگاه کردم : «یک ساعت وقت داریم»
_ «پس برو داخل یکی از همین کوچه ها» ، این را گفت و نگاهش را آرام به طرف کیفش برد ، از درون پاکت مچاله سیگارش ، سیگار دست پیچی را بیرون آورد ، به طرفم گرفت و گفت : «ببین چطوره؟»
سوالش عجیب بود .
با تعجب نگاهم را به نگاهش دوختم :«این چیه؟! گله؟»
همانطور که برق درون چشمانش به وضوح دیده میشد ادامه داد : «آره دیگه ، نریم بالا؟»
از آخرین باری که لب هایم بر این گیاه لعنتی بوسه زده بودند چهار سال میگذشت ؛
سال دوم دانشگاه در اهواز ، آخرین کام ، شبی که تصمیم به پایان گرفتم و چهار سال پایبندش بودم ، آن شب شکست : با صدایی لرزان تر از قبل گفتم چرا که نه!
بی اختیار و شبیه به ربات ، انتهای کوچه خلوتی ایستادم ، همزمان با خاموش کردن ماشین ، رول را به طرفم گرفت ، چند کام گرفتم و پسش دادم ، صدای سرفه هایش همه جارا پر کرده بود ،
دوست نداشتم زیاده روی کنم ، تمام تلاشم را کردم تا آن سیگار لعنتی را برای بار دوم قبول نکنم ، نشد ، سیگار را مجدد در دست گرفتم ، خاموش شده بود . از روی داشبورد فندکم را برداشتم ، زیر چیزی فندک زدم که دیگر دوستش نداشتم ، حالا نوبت سرفه های من بود که سکوت را بشکنند .
سیگار لعنتی را به او برگرداندم
چند کام گرفت و بازهم پس داد ، اینبار گفتم نه .
باقی اش را خودش دود کرد ...
احساس سنگینی در سر و پاهایم میکردم ، انگار مغزم اهواز لعنتی را از یاد برده بود ، شبیه به آدم هایی بودم که ترسیده اند .
دست به سیگار بردم ، نگاهش کردم ، میخواستم اما نمیشد ، رهایش کردم ، افتاد.
آشفته بودم و قلبم بی آنکه با من هماهنگ باشد با سرعت عجیبی میتپید
ماشین را روشن کردم ، کمی طول کشید تا متوجه شوم کجا توقف کرده ام.
حواسم به او هم نبود . دیگر حرف نمیزد ، ساکت ساکت!
آرام آرام حرکت کردم ، نگاهم را به جاده دوخته بودم و نگاه میکردم
کنترل خودرو در دست من نبود ، من فقط نگاه میکردم .
پایین بودن شیشه ها پای هوای سرد را به داخل باز کرده بود
من فقط نگاه میکردم ، صدای پخش را بالا بردم ، موزیک Purple Haze از جیمی هنریکس کنترل بخش اعظمی از مغزم را دست گرفته بود و با هر ضرب گیتار تمام چارچوب ذهنم شلاق میخورد.
او هنوز ساکت بود و من فقط نگاه میکردم
سرعت بیشتر و بیشتر میشد و صدای موسیقی هر لحظه حفره های بیشتری را درونم ذهنم پر میکرد.
هیچ کنترلی بر روی ماشین نداشتم . واقعا ترسیده بودم ، من فقط نگاه میکردم ، ترس را میشد در نوع نفس کشیدنم به راحتی پیدا کرد ، او همچنان ساکت بود ، هر طور که بود به سختی سرم را به طرفش برگرداندم ، خشکم زد ، کسی آنجا نبود ، نگاهم در صندلی خالی جا ماند
با صدای بوق سرم را چرخاندم و آخرین چیزی که دیدم هیچ بود و من فقط نگاه میکردم...

#رضا_کریمی

2 Jahre, 6 Monate her

امسال هم دیر فهمیدم
انگار صبح سیزده به در را که از قضا جمعه هم هست ، خواب مانده ام و حوالی غروب در یک اتاق تاریک چشمانم را باز کرده ام ، حسی شبیه به جاماندن از سرویس مدرسه در یک روز برفی ، همانقدر آزار دهنده .
و گویا قانون نانوشته ای میان من و این آیینه دق هرساله وجود دارد تا
حواس پرتی ام را یاد آور شود .
ساعت نزدیک به ۸ بود من مشغول همان کارهای همیشگی و کسل کننده شرکت و هر چند دقیقه یک بار زیر چشمی به درب اتاق نگاه میکردم ، در انتظار صبحانه برای لحظه ای فرار از میان این کاغذ های بی روح سفید با نوشته هایی که به درد هیچ کس در هیچ کجای دنیا نمیخورد و حیف این کاغذ ها.
اولین کاغذ سفیدی که مربوط به امروز بود را برداشتم و بعد از چند بار بالا و پایین کردن چند کاغذ دیگر ، جوهر خودکار را برای نوشتن اعداد و ارقامی به درد نخور حیف کردم و دور ریختم ، بی اختیار و طبق عادت خودکار را به طرف قسمتی که عنوان تاریخ در آن درج شده بود بردم .
چند ثانیه ای زمان برد تا متوجه تاریخ امروز شوم ، هفدهم بود ،هفدهم بهمن و من بی آنکه از قصد باشد ، برروی کاغذ نوشتم ۱۳۷۹/۱۱/۱۷ سپس در کسری از ثانیه با خود گفتم ؛ عجب تاریخ آشنایی !
آخ که باورم نمیشد . امسال هم یادم رفت !!!
تولدت مبارک رضا

We recommend to visit

?? ??? ?? ????? ?

We comply with Telegram's guidelines:

- No financial advice or scams
- Ethical and legal content only
- Respectful community

Join us for market updates, airdrops, and crypto education!

Last updated 1 year, 9 months ago

[ We are not the first, we try to be the best ]

Last updated 1 year, 11 months ago

FAST MTPROTO PROXIES FOR TELEGRAM

ads : @IR_proxi_sale

Last updated 1 year, 7 months ago