?? ??? ?? ????? ?
We comply with Telegram's guidelines:
- No financial advice or scams
- Ethical and legal content only
- Respectful community
Join us for market updates, airdrops, and crypto education!
Last updated 1 year, 9 months ago
[ We are not the first, we try to be the best ]
Last updated 1 year, 11 months ago
FAST MTPROTO PROXIES FOR TELEGRAM
ads : @IR_proxi_sale
Last updated 1 year, 7 months ago
در بدنش دو جان بود. یکی شش ساله و مذکر و دیگری چهل ساله و بانو. یکی به اندازهی شش سال مغرور بود و کمحرف؛ دیگری به قدر چهل سال پرنشاط و افشرهای از مهر. شش سال کرختی و کمتحرکی ناشی از مطالعه دوشادوش چهل سال تکاپوی خندان ناشی از تجربهی زیست. نه شش جای چهل را تنگ میکرد و نه چهل به شش بخشپذیر بود. هر کدام گوشهی خود را داشتند و به جز سرککشی نشئتمند از کنجکاوی دلسوزانه، حریم یکدیگر را نمیخراشیدند. با هردویشان راحت بود و توجه و محبتش را بینشان تقسیم کرده بود. نه شش به چهل و دو به یک: پنجاه پنجاه. غذا نصف به نصف و ارث نیمه به نیمه.
میماند هوا. اکسیژن ریههای یک چهل و شش ساله برای دو جان کم بود. هوای نایژهها در آن واحد کیفیتی مناسب و درخور دو جنسیت متفاوت نداشت. تنها یک راه حل داشت: پشت خودش را سوراخ کرده بود. یک سوراخ نه چندان ریز در سمت چپ و قسمت میانی ستون فقراتش تا نفس بکشند. فقط باید مراقب میبود که طاقباز نخوابد. رویا دیدن با پشتی صاف و لمیده به تخت، مرگ محض بود. چه شش سال چه چهل از سنش کم میشد، فرقی نداشت. دنیا آنقدر نفس برای دو ششساله و دو چهلساله در زیر یک پوست نداشت.
#شش
#چهل
شادیهایش همیشه گوشه داشت و کنجهایش خالی میماند. گاهی مربع، بعضا ششضلعی و برخی اوقات با اضلاعی بیشمار. تلاقی هر دو خط شادی، زاویه میآفرید و زاویه انحنای شادی را قطع میکرد؛ خط لبخند را تا میکرد؛ تیزیاش پهلوی نشاط را میخراشید. زاویه هم که پر نمیشد، حتی با نازکترین سرانگشتان. حتی با ظریفترین ملاطها.
خاصیت شادی بود و لاینفکش. ناگهان میآمد و لبریز میشد. از وسط و بیتوجه به کنجها فوران میکرد و سرریز میشد. بیتوجه به جاماندگان، کمدغدغه نسبت به حادهها، قائمهها و منفرجهها. شادی اطراف و اکناف نداشت. درست برخلاف ناخوشی که از حومه برمیخاست و خود مرکز را تصرف میکرد. به هدف میرفت و به هدف میزد. بیاتلاف و بیخطا. شادی اما بیدقت بود و بیخیال. فرقها داشت با او که صاحبش بود و بسیاختلاف سلیقه بود میان منشا و مخرج.
فرقها بود. حیاتش آتشفشان شادی بود وسط مخزن زوایا: خواهر قائمالزاویه بود و پدر متوازیالاضلاع. بردار ذوزنقه و فرزند نخست هشتوجهی. دلش چشمهی همیشه گرم و لبریز بود و استخوانهایش خطهایی بودند ناموازی و متقاطع. نه بیدل میشد زیست و نه بیاستخوان. استخوانهایی سهگوش، چهار، شش و هشتضلعی.
#زاویه
عاشق بود. عاشق شلیل سفت. همان که پوستهاش به جنگ با مینای دندان میرفت و گوشتش لثه را میخاراند. نوک تیز هستهاش هم رفیق فضای لای دندانها میشد. آخ که باقیماندهی گوشتش را نمیشد از شیارهای هسته درآورد، مخصوصا اگر ناخنهایش کوتاه بود و باید با گوشهی پوست انگشتان به نبردش میرفت.
عاشق بود. عاشق سیبزمینی نرم در خورشت. همان که اگر با زبان به سقف دهان فشارش میداد، کره میشد و بخارش از ریزچاکهای بغل لب درمیآمد. اگر بین دندانها هم میگذاشتش، نباید کوچکترین صدای جویده شدنی از حفرهی دهانی خارج میشد. چه برسد به آنکه به گوش بیاید. از آن دسته سیبزمینیهایی که نمیشد با دست برداشته شود. فقط با قاشق. نه اینکه باکلاس باشد: نرسیده به دهان متلاشی میشد و نرمی سیبزمینی برای میز یا زمین که مهم نبود.
عاشق بود. عاشق اینکه نمیشد شلیل سفت و سیبزمینی نرم را باهم خورد. یکی باب تابستان بود و دیگری برای زمستان. نه اینکه باهم امتحانشان نکرده باشد: دندانهایش بلاتکلیف میماندند که فشار بدهند یا نه؛ دستش معطل میشد که بردارد یا نه؛ مغزش دودل میشد که بجنگد یا لذت ببرد. حد وسط همیشه جواب لثههایش نبود.
#شلیل
#سیبزمینی
“پس زخمهایمان چه میشود؟”
گوش نکرد و نخواند. هر زخمی که خورد، داستانی نوشت. به جای مرهم، قلم به خون خود زد و شخصیت پرداخت. طرح زد و نقطهی اوج را در بالادستترینها گذاشت. زانو بغل نکرد و داستان نوشت: جنایی و پرخون. مقتولکش و قاتلپشیمانکن.
از گلوله زخمی شد. گوش نکرد و نخواند. به جای نیشتر، بر حفرههایش خودکار کشید و درونمایه پخش کرد. تعلیق ساخت و گره کور را گشود. منتظر نور از خراشهایش نشد و داستان نوشت: عاشقانه و شیداسوز. هر پاراگرافش همچون پیاز، چشمسوز.
تیزی خورد وکناری نکشید. گوش نکرد و نخواند. انگشت در رگ کرد و پیرنگ درآورد. جریان ذهن بیجانش را سیال کرد و پایان را انتهایی نداد. حوصلهی آمبولانس نداشت و داستان نوشت: علمیتر از تخیلی و خیالیتر از هر رئالیستی. پیشروتر از هر آیندهای و هوشمندتر از هر ربات.
زخم را هرگز نپیچید که زخم همیشه هنگامهی داستان است. زخم مادر نویسنده است.
#زخم
“اگرخودتو بکاری، چی درمیاد؟”
برای نخستین بار از او پرسیدند و چون نمیدانست، خود را کاشت. در گلدانی کوچک و سفالی، روی پیشخان بطوریکه آفتاب به راستش بتابد. به هر کسی از آشپزخانه رد میشد میگفت تهماندهی لیوان آبش را پایش بریزد. زود رشد کرد و جوانه زد. ریشه در خاک گسترد و برگ داد. شکوفه آورد و بعد از آخرین باران بهاری به ثمر نشست: موسیقی و آواز.
با پای خود از گلدان درآمد و عزم باغچه کرد. در جماعت همسان کاشته شدن لطف داشت و میوهای دگرگون. ابتدا کمی خزانی شد و آواز برگهایش ناکوک. موسیقی کمصدا شد و زرد. ریخت و سردش شد. باران خورد و در تمنای خورشید بود از پس ابر. نوروز را با پوستی ترکخورده به جشن نشست تا اولین شکوفه. قبا بینداخت و سبز شد. ساقههایش ضخیمتر شد و زودتر به بار نشست: رمان داد آنهم جلد مقوایی.
پنجه به خاک باغچه کشید و به زحمت برخاست که باغ و گلستانش آرزو بود. ولی چه کند که آرزو دور بود و مسیر فقط پای پیاده میطلبید. ورقهای رمانش یکییکی میریخت و صفحاتش گم میشد. ساقهها سبک و ریشهها زخم شده بودند. سینهخیز خود را به گلستان رساند و در بستر خاک خفت. نمیداند چند ساعت یا چند ماه. چشم باز کرد و خنک بود و پرنسیم. سرش سنگینی مطلوبی داشت. سنگینی میوه: نقاشی داد، پررنگ و نقش.
نمیداند چقدر بر او گذشته اما یادش است که باغ را ترک گفت. میدانست در تنهاش حلقههای تیره و روشن موسیقی بود و رمان و نقاشی. بوسه بر خاک باغ زد و رفت. در خاک حاصلخیز میوه داد هنر نبود. حال در کویر است و منتظر رویشی مجدد. چشم به راه تهماندهی لیوان سایرین. نمیدانست چند بهار طول میکشد ولی دلش گواهی میداد این بار فرش میدهد.
#کاشتن
اگر عصر آن روز پاییزی دختر عطر نمیزد، انقلاب نمیشد؛ حکومت نمیلرزید؛ سردمدار نمیگریخت؛ اشکآور زده نمیشد؛ زندانی سیاسی در خیابان پخش نمیشد؛ انتخابات نمیشد؛ انحصار نمیشکست؛ محاکمه رواج نمییافت؛ عدالت نمیوزید؛ بنیان رعشه نمیگرفت.
اگر عصر آن روز پاییزی دختر عطر نمیزد، قلمی در دوات زده نمیشد؛ فکری گام به گام دست، قدم برنمیداشت؛ انگشت نمینوشت؛ ویراستار همت نمیگمارد؛ حروفچین سرب را به جان کاغذ نمیانداخت؛ جوهر خود را نمیفروخت؛ کتاب زاییده نمیشد؛ چشم نمیخواند؛ عقل صفحات را نمیجوید؛ بنیان رعشه نمیگرفت.
اگر عصر آن روز پاییزی دختر عطر نمیزد، معیشت کمیاب نمیشد؛ شغل فرونمیریخت؛ دل ناخوش نمیشد؛ زندگی گران نمیشد؛ هوا چرکین نمیشد؛ دست کوتاه نمیشد؛ درمان پنهان نمیشد؛ ستون غم ترک برنمیداشت؛ رضایت رخت برنمیبست؛ اقتصاد لخت نمیشد؛ بنیان رعشه نمیگرفت.
اگر عصر آن روز پاییزی دختر عطر نمیزد، پسر رو در روی پدر نمیایستاد؛ پسر سیلی نمیخورد؛ پسر عشق را با مادر مقایسه نمیکرد؛ پسر نفرین نمیشد؛ پسر در خانهی کلنگی را به هم نمیکوبید؛ پسر ره صد ساله را با دمپایی طی نمیکرد؛ پسر دنبال معیشت و کتاب و انقلاب نمیرفت؛ بنیان پسر رعشه نمیگرفت.
اگر عصر آن روز پاییزی دختر عطر نمیزد، اصلا باد نمیآمد؛ بوی خوش نمیآمد؛ پاییز از روی سر زمستان نمیپرید؛ بهار نمیشد. فقط خرجش یکیدو میل عطر بود. آنهم نه از آن گرانهایش. به اضافهی یک بینی سالم مذکر و چند بنیان ژلهای.
#عطر
نرم بود. مثل همیشه. آنقدر که اگر انگشت به شانهاش میزدی تو میرفت و سختی استخوانی حس نمیکردی. احتمالا دور و اطراف انگشتت کمی سرخ و بعد کبود میشد. میانه هم به اندازهی یک اثر انگشت سفید میماند. بیش از یک دقیقه: سه، چهار یا حتی پنج دقیقه.
میخواستی سر شوخی را با او باز کنی و پنچ انگشتت را از سر ناخنها بر زانویش بکشی تا زجر و قلقلکش را ببینی. نرم بود و درجهای از سختی حس نمیکردی. آنقدر که دیگر قلقلکش نمیآمد و بیوقفه اجازه میداد امتحانش کنی. لبخند میزد، نه از تاثیر ناخنهایت. گونههایش نرم بود.
هر جایش را که دست میزد، گود میرفت و منعطف میشد: کاسهی سر، ترقوه، دندان و گونه. نرم بود و از همه نرمتر وسط سینهاش بود. کمی متمایل به چپ. هر چه بیشتر فشار میدادی، پوست بیشتر وامیداد و ضربان نزدیکتر میشد. اطراف سرخ میشد و سپس کبود. اول شانهها و دستها. بعد میانتنه و سر از سمت بالا و پاها از پایین. وسط سفید میماند. یک انگشت بس بود و اندکی فشار کافی. مومی کبود میشد و موزیکال: تپ تپ تپ تپ. نرم و بیضربه با یک اثر انگشت سفید.
#نرم
?? ??? ?? ????? ?
We comply with Telegram's guidelines:
- No financial advice or scams
- Ethical and legal content only
- Respectful community
Join us for market updates, airdrops, and crypto education!
Last updated 1 year, 9 months ago
[ We are not the first, we try to be the best ]
Last updated 1 year, 11 months ago
FAST MTPROTO PROXIES FOR TELEGRAM
ads : @IR_proxi_sale
Last updated 1 year, 7 months ago