لفظِ قلم | منصوره بانام

Description
قلم، تُوتِم قبيلهٔ من است، روح «ما» در آن يكي شده است، «ما» در آن به هم آميخته‌ايم، با هم زندگي مي‌کنيم و به يكديگر مي‌رسيم.
دکترعلی شریعتی
https://mansourehbanam.com/

http://instagram.com/Mansoureh.Banam
We recommend to visit

?? ??? ?? ????? ?

We comply with Telegram's guidelines:

- No financial advice or scams
- Ethical and legal content only
- Respectful community

Join us for market updates, airdrops, and crypto education!

Last updated 1 year, 9 months ago

[ We are not the first, we try to be the best ]

Last updated 1 year, 11 months ago

FAST MTPROTO PROXIES FOR TELEGRAM

ads : @IR_proxi_sale

Last updated 1 year, 7 months ago

1 year, 6 months ago

سیخاسیخ

نگاهِ هیزچشمی، سیخاسیخ شد از برهنگی قلمت.

#واژه‌سازی
✍🏼 منصوره بانام

واژه‌سازی | تکرار

تقدیم با عشق به ......

1 year, 6 months ago

واژه‌ به واژه
نفس به نفس با من بمان، خواهی دید سطرسطر نوشته‌هایم با تو رنگ به رنگ می‌گردند.
از گفتن‌های بی‌ثمر خسته‌ام،
از کشاکش اندوهی که رفته‌رفته عمرم را بر باد داد
و مرا در شکاشک راهی بی‌سرانجام وانهاد.

چندی‌ست با نوشتن خو کرده‌ام.
قلم که بر صفحه می‌گذارم،
دل در دلم تپیدن می‌آغازد،
شاید که «تو» در آغاز سطر باشی.
قلم بی پروا می‌رود و جانم را پی خویش می‌کشاند،
سطر به آخر خویش می‌رسد و دوباره نقطه سرِ سطر.
به امیدی سایه به سایهٔ قلم می‌دوم،
افسار دل و دیده و زبان و عقلم در دست اوست،
آنقدر راه و بی‌راه می‌کشاندم تا دست از خواستن‌«ات» بکشم،
اما چگونه؟ من به تازگی با کلمه آشنا شده‌ام.
به گمانم در کنجی از صفحه به انتظارم نشسته‌ای،
آنقدر می‌نویسم تا به آن نقطه برسم که:
«آغاز و انجامِ جهان تویی»

1 year, 6 months ago

می‌بینید هنر چه زیبا جان می‌بخشد، حتا اگر تنها خطوطی برآمده از قلمی سیاه در صفحه‌ای سفید باشند.
من به زنده بودن خطوط و واژه‌ها ایمان دارم.

1 year, 8 months ago

**شعرواره

  1. پیرقلمِ دست‌شسته از جان
    ۲.گریزِ برق‌آسایِ جوانی

  2. تَرکِ جان‌گرفته دراستخوان

  3. اسبانِ وحشیِ بی‌دشت

  4. کودکیِ فراموش‌شدهِ اقیانوس

  5. فالِ فنجانِ عمر

  6. نگاهِ هوس‌آلودِ مرگ

  7. تلنگرِ هرروزهٔ آینه

  8. جانِ ویرانِ روان

  9. دردِ مشترکِ کج‌فهمی

  10. سایهٔ سنگین خاموشی

  11. سرگیجه‌ی تهوع‌آورِ قلم

  12. سانسورِ چهرهٔ دروغین

  13. بوی زُهم خیانت

  14. شش‌های درگیرِ عشق

  15. نگاهٔ ترسانِ شب‌زده

  16. موجِ سرگردانِ رانده‌شده

  17. گرمنای آغوشِ خواهر

  18. پای شکستهٔ اسب‌سوار

  19. بن‌بستِ اندیشه

  20. سردی زجرآورِ واژه‌ها

  21. چشمانِ زبان دراز

  22. گوش‌های کورِ زمانه

  23. آفتابِ تابیده برجهل‌مان

  24. خمیدگی کوهستانِ پرادعا

  25. ترانهٔ خشمگینِ ابروانت

  26. پرندهٔ مرده‌تر از قفس

  27. نقشهٔ دروغینِ بهشتت

  28. لالایی گرمِ دستانت

  29. چشمانِ همیشه تشنهٔ کویر**

*‌ ساخت ترکیباتی از سه یا چهار واژه که به یکدیگر متصلند با کسره.

1 year, 8 months ago

سهلی که بسیار دشوار می‌نمود| بررسی تک‌بیتی از اشعار «حسین منزوی»

شاید بتوانم در مقایسه‌‌ی اشعار «اسماعیل خویی» و «قدسی قاضی‌نور» با مجموعهٔ شعر «حسین منزوی»، در مورد تک‌بیتی از آن، یادداشتی بنویسم.
وقتی پایِ تمرینِ مصاحبهٔ شاعرانه به میان آمد، سراغ جدیدترین کلماتی که شنیده بودم رفتم. چهارِدفترِشعر اسماعیل خویی، ساعت‌ها مرا درگیر کرد اما با همه‌ی دشواری‌، رهایش نکردم.
ترکیباتی نو، واژه‌هایی سخت در تلفظ و معنا، استعاره‌هایی بی‌نظیر.
گاهی تنها یک «حرف» کافی بود تا ساعتی مرا جدا کند از زمین یا زمان.
اگر کلمه‌ای را می‌فهمیدم، فریادی شعف‌ناک سکوتِ شاعرانم را می‌شکست، اما باز دشواری‌اش مرا درهم مچاله‌ می‌کرد.
**
تک بیتی از شعرِ «اگر عشق نمی‌بود»؛
«و آمدیم که عاشق شویم و درگذریم
که راز زندگی و مرگ آدمی، این بود»

بی تعارف بنویسم، برای انجام این تمرین ذوقم کور شد.
صد صفحهٔ اول را خواندم به امیدی که شعری یافت شود و شوری در من ریزد تا از شادی پر گیرم. ترکیب خاصی که نشنیده باشی، سطری دلنشین که برای چند لحظه‌ای زمزمه‌اش کنی، مفهومی که به تو نگاهی نو بخشد، نبود.
گفت: «آن که یافت می‌نشود آنم آرزوست»
شباهت و سادگی کلمات، کمی خوانندهٔ کم‌حوصلهٔ امروزی را دلزده می‌کند.
مطمئنم با کندوکاو بیشتر می‌توان به «معانی عالی» در نهانِ شعر دست یافت، اما دست‌کم برای رسیدن به آن عمق، باید کلمه‌ای وجود داشته باشد که تو را متوقف کند یا نه؟
صفحه‌ی (۴۷) عنوانِ شعری نظرم را جلب کرد؛
«اگر عشق نمی‌بود»
منتظر بودم درباره‌ی «عشق» چیزی بشنوم که تا بحال نشنیده‌ام. گمان کردم کلماتِ تکرارشونده هر صفحه، تنها ظاهری‌ست تا پرده از مفهوم عمیقِ عشق بردارد، اما این‌گونه نبود.
برای لحظه‌ای سوال شدم، به راستی اگر عشق نمی‌بود، چه می‌شد و منتظر ماندم.
اما حسین منزوی به ابتدایی‌ترین شکل ممکن، پاسخم داد؛
«و آمدیم که عاشق شویم و درگذریم
که راز زندگی و مرگ آدمی، این بود»
همین!
واقعاً همین!
مفهومی که تداعی کننده بار امانت یا عشق الهی ‌ست را نمی‌توان با کلماتی شایسته‌تر سرود؟
یا در شعر دیگری با نام «یک سینه سخن دارم»
مخاطب عزمش را جزم می‌کند، حرف مهمی که بر سینه‌ی حسین منزوی سنگینی می‌کند، چیست؟
اما در نهایتِ حیرت در سطر آغازینش می‌خوانیم؛
«در دست گلی دارم، اینبار که می‌آییم
کانار را به تو بسپارم، اینبار که می‌آییم»

در نیم نگاهی به اشعار خانم قاضی‌نور، با کارکردِ «کلمه» آشنا شدم، دلیل و چرایی آوردن هر «کلمه» در جای مناسب.
سطر کوتاه، کلمات ساده، اما سنگین آن‌قدر که تو و تمام بشریت نمی‌توانید کلمه‌ای را جابجا کنید.
برای انتقال مفهوم، خواننده را به پیچ و خم نمی‌اندازد، تنها با چند سطر، حرفش را می‌زند و بعد تو می‌مانی و تصویری که تو را میخکوب می‌کند در زمان.
کلمات ساده‌اند اما به راستی می‌توان به سادگی از کنارشان گذشت؟**

1 year, 8 months ago

**دست‌ها

1) دست‌هایم را می‌نویسم.

2) اگر دست‌هایم به آسمان برسند و خدا آنجا نباشد چه؟

3) چرا مرگ از رگِ دست آغاز می‌شود؟

4) چرا دست‌ِ آفرینندهٔ گل‌های قالی، زمخت‌ست؟

5) دست‌ها چه تسلیم‌اند وقتی اعدامی به پای چوبهٔ‌دار می‌رود.

6) شرمندگیِ دست‌ها چگونه است وقتی سفره‌یی خالی از نان‌ست؟

7) دستانِ کودک کار، چرا با خستگی بیگانه‌اند؟

8) حقیقت دارد گاهی دست‌ها از قبر بیرون می‌مانند، چه می‌خواهند؟

9) دستانِ قاضی چشمان خود را فرو می‌بندند بر نگاهٔ ملتمسانهٔ اعدامی.

10) دست‌ها دروغ را حس می‌کنند؟

11) اگر دستانم نبودند با آرزوهایم چه می‌کردم؟

12) زنِ فالگیرِ گوشه‌ی پارک دستم را گرفت تا بخواندش؛

13) سکوت کرد، یعنی دستم خالی بود؟

14) تولد، مرگ یا زندگی چگونه در یک کف دست جای می‌گیرند؟

15) دست‌ها از جانِ آسمان چه می‌خواهند وقتی در قوارهٔ او نیستند؟

16) چگونه دست‌هایش با او آشتی کردند وقتی دخترش را زنده در خاک می‌کرد؟

17) می‌گویند کوه دست‌هایی دارد نامرئی، می‌توان با دست‌هایی نامرئی تا ابد کسی را نگه داشت؟

18) دست‌های دربند به چه می‌اندیشند، به دیروز یا فردا؟

19) دست‌هایم شبیه دست‌های مادرم می‌شوند وقتی موهایت را می‌بافم.

20) دست‌هایم از کجا می‌فهمند گریه می‌کنم؟

21) چه کسی نوازش کردن را به دست‌ها آموخت؟

22) خداوند چگونه می‌تواند برای هر آفریده‌اش دستی شود؟

23) همه‌ی چشم‌ها به دستان پدر بود، بیچاره دست‌ها.

24) آنان که دنیا را با دو دستشان چسبیده‌اند، چگونه بی‌دست زندگی می‌کنند؟

25) در گوشِ دست‌ها چه می‌خوانند که آنها در جنگ بی‌رحم و سنگدل می‌شوند؟

26) اسلحهٔ سرد چگونه در دستانِ گرم ذوب نمی‌شود؟

27) برای آزادی، دست‌ها جان می‌دهند.

28) باور کن سهمی از عشق بر دوش دست‌هایمان بود و ندیدیم.

29) آیا دست‌ها هم خیانت می‌کنند؟

30) چگونه رفتی، زمانی‌که دستانت چارچوب در را رها نمی‌کردند؟

31) اگر برگردی، آیا دست‌هایم تو را خواهند شناخت؟

32) گویا دست‌هایم در دوردست‌ها جا ماندند، همانجا که خاطرات پای آمدن نداشتند.

33) آیا دستانم، سیلی که به صورتم زدی را فراموش می‌کنند؟

34) آیا کسی گریه‌ی دست‌ها را به چشم دیده است؟

35) چطور دست‌های آلوده به آه را می‌شویند؟

36) دست‌های خاک شده کی جوانه خواهند زد؟

37) به گمانم، عمرم قدِ خطوطِ سر انگشتان دستم‌ست، برای تو چطور؟

38) دستم که به زانو می‌رود، زبانم ذکر می‌گیرد.

39) دست‌ها چگونه قلبی را لمس می‌کنند؟

40) تا به حال اندیشیده‌ای زیبایی دستانت در چیست؟

41) چرا جایزهٔ نوبل را به دست‌ها می‌دهند وقتی ذهن‌ها تلاش کرده‌اند؟

42) به نظرت دستان من و خدا یکی نمی‌شوند آنگاه که او به قلم قسم می‌خورد؟

43) ذهنم به سکوت پناه می‌برد وقتی قلم در دستم جا خوش می‌کند.

44) آیا دست‌های سفالگرِ پیر نجوای خاک را شنیده‌اند؟

45) روزی که زمین دست از شانهٔ آسمان برداشت، فاصله‌ها معنا یافتند.

46) عجیب نیست، درخت دستی بر آسمان و دستی در خاک دارد؟

47) شب، دست در دستم می‌گذارد تا  خواب مرا به آغوش گیرد.

48) چشم بر هم می‌نهم، طاقت چشم در چشم شدن با دست‌هایم را ندارم.

49) آیا دستان، حافظهٔ خوبی دارند؟

50) از دستانم خواهم نوشت، شاید بی‌مهری‌ام را ببخشند.**
#‌دوره‌ی‌شعر

✍? منصوره بانام

#یادداشت_روز

1 year, 8 months ago

معرفی کتاب «دشمن ملّت»

علاقهٔ عجیبی به خواندن بیوگرافی نویسنده دارم، حتی اگر تمام زندگی‌اش در چند سطری از ویکی پدیا یافت شود.
سید محمدعلی جمال‌زاده در مقدمهٔ کتاب از زندگیِ پرفراز و نشیب، بی راهه‌های فراوان، رنج‌ها، طرد شدن‌ها از جامعه، تهدیدها، مهاجرت، فقر و باز پشتکاری که نمی‌گذارد هَنریک ایبسن پا پس بکشد و زندگی‌اش را نیمه رها کند، به زیبایی سخن می‌گوید:
«پس از تمام این سال‌ها دیگر ایبسن آن نروژی وطنخواه نیست که چشمش به غیرنروژ جایی و بغیر از اهالی آن کشور، مردم دیگری را نمی‌دید، اکنون او مانند سقراط خود را (اهل دنیا) می‌خواند و علایق گذشته را پشت سر گذاشته، آدم تازه‌ای می‌شود و عظمت واقعی او از همان جا آغاز می‌شود.»

۱۳ سال در کنار «کیرکگارد» فلسفه آموخت. دو نمایشنامه «براند ۱۸۶۶» و «پرگنیت ۱۸۶۷» که شهرت جهانی یافتند حاصل این تفکر است.
مطالعه در زندگی نویسنده یا شاعر کمی کمکم می‌کند تا با اندیشه‌ای که در طی سال‌های زندگی‌اش شکل گرفته‌، بهتر آشنا شوم.
آدمِ کلی نگری نیستم و نمی‌توانم پس از خواندن کتاب نظری دهم یا از افکار و عقاید نویسنده حرفی بزنم، تنها می‌توانم از سطر به سطر یا صفحه به صفحه‌اش نکته‌ای بگویم.

نمایشنامه برشی از زندگی هَنریک ایبسن است.
اگر می‌توان به خوبی در افکار دکتر اشتو کمان نفوذ کرد، دلیلش چیزی نیست جز اینکه نویسنده از تجربهٔ شخصی خودش می‌نویسد.

دکتر اشتو کمان، شخصیتی کاملاً متفاوت از دیگران دارد، بی تفاوت از مسائل رد نمی‌شود، آدم‌ها و شخصیت‌ها برایش مهم‌اند و در نهایت جامعه کوچکش.
تلاش می‌کند آلودگی حمام‌های درمانی را به گوش مردم برساند تا ازشیوع بیماری جلوگیری کند.

مردم دم‌دمی مزاج‌اند، یک لحظه با او و لحظه‌ای دیگر علیه او.
دکتر می‌خواهد مردم را از این اتفاق مطلع سازد، اما با حقیقتی فراتر از یک آلودگی سطحی مواجه می‌شود؛ فسادی که در اجتماع حاکم است. افراد علی‌رغم میل‌شان دست به کاری می‌زنند که نمی‌خواهند.
می‌خواهند اما جرأت‌اش را ندارند.

دکتر در عرضِ چند ساعت از چهرهٔ محبوب مردم، به «دشمن ملت» تبدیل می‌شود.
وقتی برخورد بی‌رحمانهٔ مردم را می‌بیند تصمیم به ترک وطنش می‌گیرد،
اما موضوعی او را متوقف می‌کند؛
او تنهاست و تمام شهر در مقابلش ایستاده‌اند،
حقیقتِ پایانیِ خلاصه شده در صفحه آخر، اوج نمایشنامه‌ست، همانی که انتظارش را می‌کشی: «.....

#یادداشت_روز

#معرفی_کتاب

نمایشنامهٔ «دشمن ملت»، اثر هَنریک ایبسن، ترجمه سیدمحمد علی جمال‌زاده

1 year, 8 months ago

اندیشیدن با فکِ دربند

تمام لحظاتی که روی صندلی دندانپزشکی نشسته بودم و یا حتا بدتر از آن وقتی برای انجام CBCT آماده می‌شدم، به «درد» فکر می‌کردم.
دستگاهی که سر و فکم را محکم نگه می‌داشت تا تمام مراحل بدون خطا انجام شود. همه چیز سخت‌تر شد با شنیدن این جمله‌: «برای چند دقیقه ثابت بمان، حتا زبانت نیز بی‌حرکت باشد و آب دهانت را قورت نده چشمانت را ببند.»
چشم‌هایم را بستم، صدای بسته شدن در اتاق را شنیدم تا باز شدن دوباره‌اش، گمانم سالی بر من گذشت.
«اندیشیدن اجباری» و « کنترل ذهن» سخت بود که بتوانم ذهنم را کمی فقط کمی از درد جدا نگه دارم.
سرم، فکم، زبانم حتا آب در دهانم دربند بودند.
اگر ذهنم نیز گرفتارِ درد می‌شد، کارم تمام بود.
بیمار قبل از من نتوانسته بود به درستی کارهایی که از او خواسته بودند انجام دهد.
فکر می‌کردم که آدمی با همه‌ی زور و توانش، غرورش، منم منم کردن‌هایش در مقابل دقیقه‌ای درد چه ضعیف و خرد می‌گردد.
درد همانند سنگِ آسیابیِ سنگین آرام و بی‌صدا نرمت می‌کند.
تصور اینکه چند مرتبه بخواهند با من این کار را انجام دهند، برایم کشنده بود. تمرکز کردم. هیچکس در اتاق نبود جز من و اشعه‌ایی که دور سرم می‌چرخید و زبان آدمیزاد سرش نمی‌شد، اما اگر می‌شد، من زبانم در بند بود.
به ناچار دست به دامانِ ذهنم شدم. به مسائلی بی‌ربط فکر می‌کردم. از هر کتاب جمله‌ای را به یاد می‌آوردم و آن را از خود می‌پرسیدم.
در اتاق باز شد و همه چیز تمام شد.
دو ساعتی است که در خانه‌ام. به بهانه‌ی انتشار حدود ۶ صفحه آزاد نویسی کردم و همه‌ی فحش‌هایی که می‌خواستم هنگام چسبانیدن پیشانی به فکم به دستگاه بدهم نوشتم.
نوشتم تا به این جمله رسیدم، (وقتی می‌گویم رسیدم، یعنی حرفم شعار نیست رسیده‌ام که می‌نویسم):

«شاید در نگاه اول درد سخت، غیر قابل تحمل و زجرآور باشد، اما وقتی کمی فکر می‌کنم مطمئن می‌شوم شاید همین درد است که به زندگی معنا می‌بخشد.»

1 year, 9 months ago

لطفاً ببند زیپِ محترمه را

زیپ کاپشنم را بالاتر می‌کشم تا گرمی نفسم کمی صورتم را گرم کند. از کوچهٔ پشت داروخانه میان‌بُر می‌زنم تا زودتر به خیابان اصلی برسم. میان‌بُرها را دوست داشتم تا زمانی که کتاب ذهنیت راه‌پله‌ای* را خواندم. (پیشنهاد می‌کنم نگاهی بیندازید.)

چراغ‌های بیرونی داروخانه، تاریکی شب را می‌کاهند. سیاهیِ مچاله شده‌ای بی‌حرکت گوشه‌ٔ زمین افتاده. بی‌اعتنا رد می‌شوم،
تکانی می‌خورد،
می‌ایستم، با دست کمی بچه را جابجا می‌کند.
صدای گریه‌ی بچه سکوت شب را بد می‌شکند.
دلم فرو می‌ریزد و همه‌ی تصورم از انسانیت.

مثل همیشه می‌مانم بین دوراهیِ «کمک کردن» یا «بی‌اعتنا بودن».
می‌مانم بین عذاب‌ِوجدان و هزارفکر بیهوده‌تر از عذاب‌ِوجدان.

خیابان خلوت است. دو نفر شروع به راه رفتن در ذهنم می‌کنند!
به دور‌و‌بر نگاهی می‌اندازم، مبادا کسی پچ پچ‌های‌شان را بشنود:
- «خجالت نمی‌کشه!!»
+ «دقیقا از چی باید خجالت بکشه؟»
- «خودش به جهنم، بچه می‌میره از سرما، تو رو خدا ببین.»
+ «تو راه خودت رو برو چیکار داری به مردم؟»
- «آخه کسی هم نیست بهش بگه؛ لامصب چرا از این بچه مایه می‌زاری؟»
+ «خب شاید کسی نبوده بچه رو پیشش بزاره»
-« ساده، بخدا که ساده‌ای، الان اگه التماست رو بکنه هرچی خرید کردی رو بهش میدی»
+ «خریدهای من به دردش نمی‌خوره، ولی تو هم ببین میشه به جای سرزنش کردن خفه شی؟»

کلید را در قفل می‌چرخانم، همیشه باید صدای تیک بدهد تا جا بیفتد و در باز شود.
خانه، چراغِ روشن، امنیت، بخاریِ گرمِ آبی‌سوز و دفتری که از صبح منتظر آمدنم است.

می‌نشینم، گرمِ نوشتن می‌شوم.
می‌نویسم؛
گاهی از زبانِ کودک،
و گاهی از مادر،
می‌نویسم از نگاهِ عابران،
می‌نویسم از زبانِ دیواری که تنها تکیه‌گاه زن شده است،
می‌نویسم از سرمای شبیِ که شرمنده‌ی دست‌های یخ زده کودک شده است.

می‌نویسم تا ذهنم رام و من آرام شوم:
+ «بهتره هیچی نگی، وقتی خبر از چیزی نداری، وقتی نه از گذشته اون زن خبر داری و نه از آینده خودت.»

+«عزیز ِمن، مراقبِ سرزنشِ دردسرساز* باش.»
پس لطفاً ببند زیپ محترمه را.

روری وادن، انتشارات نگاه نوین
حضرت علی می‌فرمایند: «کسی که چیزی را مذمت کند به همان چیز گرفتار می‌شود.»

1 year, 9 months ago

بالاخره این زندگی مال کیه؟

جواب دادن به این پرسش شاید اهمیتی چندانی نداشته باشد چرا که اکثر آدم‌ها گمان می‌کنند تا همیشه زندگی تحت اختیارشان خواهد بود و مطمئنند جوابش تنها به خودشان برمی‌گردد نه کس دیگری.

اما برایان کلارک هنرمندانه و در شرایطی خاص پرسشش را مطرح می‌کند و ذهن مخاطب را درگیر سوالاتی عمیقی در ارتباط با ماهیت زندگی، چیستی آن و اراده و حرمت انسانی می‌کند. این مسأله زمانی اهمیت می‌یابد که شخص برای زنده نماندن می‌جنگد و اختیاری برای زندگی‌اش ندارد.
**
در نمایشنامهِ «بالاخره این زندگی مال کیه؟» برایان کلارک بخشی از زندگی استادِ دانشگاه و مجسمه سازی به نام «کِن هَریسن» را نشان می‌دهد.

کِن برای عملی کردن درخواستش به کمک وکیل و قاضی نیاز دارد. او استثنایی‌ترین پرونده حقوقی تاریخ را تشکیل می‌دهد و درخواستِ «حق مرگ» می‌کند.

از شش ماه قبل تا امروز تنها می‌تواند سرش را کمی تکان دهد، حرف بزند، بشنود، ببیند و تمام زندگی‌اش در همین چند کار خلاصه می‌شود.

حالا نسبت به شرایط جسمانی‌اش بعد از تصادف آگاهی یافته و خوب می‌داند برای همیشه زندگی‌اش در چنین اتاقی ادامه خواهد یافت.

پیشنهادِ «مرخصی» را به دکتر امرسن می‌دهد اما تنها جوابی که دریافت می‌کند دوز بالاتری از داروهای آرامش بخش‌ست که به زور در دستش تزریق می‌شود و او عملاً هیچ اراده‌ای از خود ندارد.

والیوم ۵ میلی‌گرم تی آی دی، باعث می‌شود او ساکت‌تر شود، بخوابد تا درخواستش را فراموش کند، کرخت و سست شود تا کم کم به وضع موجود عادت کند.

کِن مردی بسیار هوشمندست و تصمیمش عاقلانه‌‌ست نه به اجبار افسردگی یا درماندگی.

به نظر من اوج داستان جمله‌ای بود که کِن به دکتر اسکات می‌گوید:

«برای اولین بار توی شیش ماه اخیر دوباره احساس کردم آدمم.»
و
در صفحه‌ای دیگر:

«راستش چیز شگرفیه، دلیری روح انسان

می‌اندیشد بدون آنکه بترسد، تصمیم می‌گیرد، صدایش را بالاتر می‌برد و برای نخوردن داروهای خواب‌آور مقاومت می‌کند، احساس آدم بودن در او زنده می‌شود و به او جانی دوباره می‌بخشد.

دیگران او را فردی استثنایی و بی‌نظیر می‌دانند.
کِن جریان را با مادرش در میان می‌گذارد و نظرش را جلب می‌کند، چرا که مادر خوب می‌داند؛ «رنج کشیدن یعنی چه؟».
کِن هَریسن برای کارش «چرایی» دارد.
به عقیده او وقتی نتوان آنطور که دوست داشت زندگی کرد، «نبودن» بهترین انتخاب است.
کِن می‌خواهد باز هم با دستانش مجسمه بتراشد و اثری خلق کند، نمی‌خواهد مورد ترحم دیگران باشد، نمی‌خواهد دیگران احساس گناهی نسبت به او داشته باشند، نمی‌خواهد خود را فدای پیشرفت علم پزشکی کند، او فقط می‌خواهد دیگر نباشد خیلی شرافتمندانه.
دکتر امرسن برای نجات جان انسان‌ها سوگند یاد کرده و امروز برای پیروزی در این پرونده تمام نیرویش را به کار می‌گیرد تا با کمک مادۀ ۱۹۵۹ کِن را برای همیشه در بیمارستان نگه دارد.
برایان کلارک استثنایی‌ترین جلسۀ دادگاه را در اتاقی در بخش مراقبت‌های ویژه با چند صندلی می‌چیند.
اکثر کسانی که کِن هَریسن را می‌شناسند عاشقش هستند، آن‌ها سردرگم‌اند، برای کِن کدام را آرزو کنند، پیروزی یا شکست؟
*
-به نظر شما آیا کِن می‌تواند قاضی را متقاعد کند تا برایش «حق مرگ» را به رسمیت بشناسند؟

-زیست انسان‌ها چگونه خواهد شد اگر آن‌ها «حق مرگ» داشته باشند؟

نویسنده: برایان کلارک
مترجم: احمد کساییی‌پور
مشخصات نشر: تهران نشر کارنامه

شخصیت‌های نمایشنامه؛

کِن هریسن
دکتر کِلر اسکات
سرپرستار اندرسن
پرستار کی سِدلر
وکیل فیلیپ هیل
دکتر مایکل امرسن
وکیل پیتر کرشا
وکیل اندرو ایدن
عالیجناب قاضی میلٔهاوس

#‌معرفی‌ـ‌کتاب

@Mansoureh_Banam

We recommend to visit

?? ??? ?? ????? ?

We comply with Telegram's guidelines:

- No financial advice or scams
- Ethical and legal content only
- Respectful community

Join us for market updates, airdrops, and crypto education!

Last updated 1 year, 9 months ago

[ We are not the first, we try to be the best ]

Last updated 1 year, 11 months ago

FAST MTPROTO PROXIES FOR TELEGRAM

ads : @IR_proxi_sale

Last updated 1 year, 7 months ago