نگاشتنی|مهدیه شوریابی

Description
یادداشت‌های مهدیه‌ شوریابی
می‌نویسم تا روزی که نبودم، ردی ازم در جهان باقی بماند.📝
We recommend to visit

?? ??? ?? ????? ?

We comply with Telegram's guidelines:

- No financial advice or scams
- Ethical and legal content only
- Respectful community

Join us for market updates, airdrops, and crypto education!

Last updated 1 year, 9 months ago

[ We are not the first, we try to be the best ]

Last updated 1 year, 11 months ago

FAST MTPROTO PROXIES FOR TELEGRAM

ads : @IR_proxi_sale

Last updated 1 year, 7 months ago

1 year, 5 months ago

روایت یک سال؛ از تردید تا استمرار

دیگر از گذر زمان خسته‌ام. از فرداهایی که نمی‌فهمم کی خاطره‌ای ازشان به جا ماند. از هفته‌ی آینده‌ای که در آنی، تبدیل به هفته‌ی گذشته شد و حالا از ۱۲ ماهی که چون چرخیدن ماهی به دور تنگ بود.

با هربار گردش زمین به دور خودش، روزهای متفاوتی ساخته شد و با هربار نمایان شدن ماه، شب‌های جورواجور.

بسیار روزهایی بود که سخت از تخت جدا شدم و به کرات روزهایی که از شور و هیجان، آفتاب‌نزده بیدار بودم.

«صبر» بهترین چیزی بود که یاد گرفتم و «انتظار» بی‌معنی‌ترین. از «خشم» دور شده‌ام و به «گذشت» نزدیک‌تر.

در جستجوی رهایی از «تردید» بودم و به جادوی «استمرار» مطمئن.

حالا همسفر با مفاهیم امسال، آماده‌ی قدم نهادن در مسیر ناشناخته‌های سال جدید هستیم.

✍️مهدیه شوریابی

@mahdiyeshouryabi

#یادداشت_روز

1 year, 5 months ago

خب من مگس‌کش رو بردارم...

«خب من مگس‌کش رو بردارم...» چیست؟
شاید به نظر برسد فردی که این جمله را می‌گوید، به دنبال کشتن حشره‌‌ای مزاحم، دنبال وسیله‌ی مناسب، یعنی همان مگس‌کش می‌گردد.

اما نه. این جمله‌ی محبوب مادرم برای تهدید من بود، وقتی که شیطنتی ازم سر می‌زد و با تذکر خاتمه نمی‌یافت.

مگس‌کش وسیله‌ی مورد علاقه‌ی مادرم برای تعلیم و تربیت ما بود. وقتی برداشته می‌شد امکان نداشت بلا استفاده سر جایش برگردد.

راستش را بگویم من هم از مگس‌کش بدم نمی‌آمد. جمله‌ی «خب من مگس‌کش رو بردارم...» درست موقعی گفته می‌شد که در حال انجام شیطنت هیجان‌انگیزی بودم و حتی تذکرهای پیاپی مامان باعث نمی‌شد دست بردارم.

وقتی هم تهدید عملی می‌شد و مامان سراغ مگس‌کش می‌رفت، می‌دویدم و جیغ می‌کشیدم. نه از ترس. از شدت هیجان برای دنبال‌بازی‌ای که پیش رو داشتیم.

بعد از دو سه بار دور خانه دویدن، نفس کم می‌آوردم. مامان بهم می‌رسید و کتک را نوش‌جان می‌کردم. معمولن کتک اشانتیونی هم وجود داشت. چون وسط دنبال‌بازی روی مبل‌ها می‌دویدم و خود پا گذاشتن و پریدن روی مبل جریمه در بر داشت.

خلاصه که من پوست کلفت بودم و این بازی را دوست داشتم. دنبال‌بازی برای دختری که در خانه هم‌بازی‌ای ندارد به ندرت پیش می‌آمد. پس دردش را به جان می‌خریدم و گاهی عمدن مامان را به حدی می‌رساندم که مگس‌کش به دست دنبالم بیوفتد.

ولی یک روز، یک جایی، این بازی شیرین با پایان‌های دردناکش به اتمام رسید. یک‌بار که زیاد از حد گذرانده و مگس‌کشْ‌مود مامان را فعال کرده بودم؛ پایان بازی به کتک‌های بیش‌تری از دفعه‌های قبل منجر شد و دردش گریه‌ام را درآورد.

فکر کنم مامان هم فهمید زیاده‌روی کرده. اسحله‌اش-مگس‌کش محبوبش-را زمین انداخته بود. عصبانیتش فروکش کرده بود و در سکوت به عرزدن‌های من گوش می‌کرد. حتمن داشت بین اینکه سیاستش را حفظ کند و جلو نیاید یا بیاید و دلجویی کند، فکر می‌کرد.

من اما مثل هر بچه‌ی دیگری که انتظار توجه داشت و به خواسته‌اش نمی‌رسید، وقتی گریه‌هایم را بی‌فایده دیدم، دویدم مگس‌کش را برداشتم. از وسط تایش کردم به امید اینکه بشکند اما فقط خم شد. زورم که به نابود کردنش نرسید دویدم و از بین میله‌های بالکن پرتش کردم بیرون.

منتظر بودم ببینم حالا که اسلحه‌ی ستایش‌شده و عصای دست مامان در تربیتم را از بین بردم چه چیز جدیدی جایگزین خواهد شد. آماده‌ی رونمایی از اسلحه‌ی جدید بودم اما مامان هیچ واکنشی نشان نداد. تنهایم گذاشت.

ساعاتی زانوهایم را بغل کردم و کنار در بالکن نشستم. چندباری فکر کردم بروم و مگس‌کش را بازگردانم‌. عجیب بود. تا چند روز خلاقیتم برای انجام شیطنت‌های جدید ته کشید. احساس می‌کردم بدون‌ مگس‌کش فایده‌ای ندارد.

مامان تا چند وقت مگس‌کش جایگزینی نخرید. من هم بعد از آن، با همان تذکر‌های اول و دوم دست از اذیت‌کردن برمی‌داشتم.

✍️مهدیه شوریابی

@mahdiyeshouryabi

#یادداشت_روز

1 year, 5 months ago

دوستی‌های کارت‌پستالیون دانشگاه ایستاد. باد انگاری که از دست سرما فراری باشد، به محض باز شدنِ در، داخل جهید. کوله‌ی همیشه سنگینم را برداشتم و راه افتادم به سمت ایستگاه تاکسی که مثل همیشه صف طویلی از آدم‌ها و خطی تهی از تاکسی دارد.

ته صف ایستادم. دختر بغل دستی‌ام پرسید مقصدم کجاست. فهمید مقصدمان یکی‌ست. پرسید حاضرم همراهش اسنپ بگیرم تا در سرما منتظر نمانیم؟ قبول کردم.

خوشحال بودم که آسمان باز شده و او را انداخته در صف. زحمت اسنپ گرفتن هم افتاد گردن او و تمام مدتی که با گوشی کار می‌کرد و می‌لرزید، من دستانم تا ته فرو کرده بودم داخل جیب‌هایم.

دندان‌هایش که بهم می‌خورد لحظه‌ای به لبخند باز شد و خبر داد که اسنپ پیدا شد. نقشه‌اش را نگاه کردم. اسنپ، درست وسط ترافیک بود و خیلی طول می‌کشید تا برسد.

به امید اینکه برویم و داخل بانک شهر منتظر بمانیم، از صف خارج شدیم ولی با جای خالی‌ای از بانک شهر مواجه شدیم.

مجبور شدیم در سرما بایستیم. او بالا و پایین می‌پرید و مدام می‌گفت: «سرده، یخ زدم…» انگار که منتظر جوابی از من باشد. من فکرم جای دیگر بود و خیلی توجهی نشان نمی‌دادم.

تا اینکه زنگ زد به راننده. کلی طرف را سوال‌پیچ کرد که دقیقن کجاست و چقدر دیگر می‌رسد. وقتی مخاطب حرف‌هایش نبودم، راحت‌تر می‌توانستم بشنومش. لهجه‌‌ای داشت که نمی‌فهمیدم مال کجاست. بعد از سوال‌های طولانی از راننده، بالاخره قطع کرد.

با امتناع از اینکه مبادا مکالمه‌ی طولانی‌ای شکل بگیرد، کوتاه پرسیدم: «شمالی‌ای؟» فقط محض ارضای کنجکاوی‌ام. برخلاف اکثر آدم‌هایی که وقتی اصلیت‌شان را اشتباه حدس می‌زنی، می‌پرند بهت که: «نهههه بابا من کجام شبیه فلانیاست؟؟؟» خیلی ریلکس جواب داد: «نه کُردم.»

هوا تاریک‌تر و سوز سرما بیش‌تر می‌شد. دختر دوبار دیگر به راننده زنگ زده بود. هردوبار مکالمه‌ای طولانی داشت. با اینکه ماشین را راحت می‌توانست در نقشه دنبال کند و راننده‌ی جای دوری نبود. فقط در ترافیک مانده بود. اما دختر اصرار داشت که بداند ماشین پشت فلان اتوبوس است یا پشت کامیون.

همه‌ی این‌ها را می‌پرسید و من می‌اندیشیدم که چه حوصله‌ای دارد. هرجا باشد بالاخره می‌رسد دیگر. بار دوم که سعی در مکان‌یابی دقیق ماشین داشت پرسید: «شما کنار کیوسَکِ پلیس هستید؟» و من رویم را کردم آن‌طرف تا خنده‌ام را نبیند. چهار پنج بار دیگر هم
کیوسَک را با اصرار تلفظ کرد و من خداراشکر می‌کردم تنها هستم وگرنه نمی‌توانستم جلوی خنده‌ام را بگیرم.

بعد از هرباری که با راننده صحبت می‌کرد، می‌گفت: «نگران نباش…الان دیگه می‌رسه…» بدون اینکه من ابراز نگرانی‌ای کرده باشم. من اصلن حرفی نزده بودم. فقط دست‌هایم داخل جیب‌هایم فشار داده بودم و شانه‌هایم را تا چانه‌ام بالا کشیده بودم.

ماشین که رسید بدو بدو رفت سمتش و با اینکه سرما طاقتش را طاق کرده بود، اول رفت پشت ماشین ایستاد و چند ثانیه‌ای با دقت مشغول چک کردن پلاک شد. خیالش که راحت شد تقریبن خودش را پرت کرد داخل ماشین و وقتی نشستم شادمان از گرمای ماشین، دو دستش را دور آرنجم حلقه کرد و گفت: «بذار بغلت کنممم.»

من شوک‌زده از میزان صمیمیتی که در شش هفت دقیقه پیدا کرده بود نگاهش کردم و سعی کردم نخندم.
بعد دستم را رها کرد و به صندلی لم داد. گفتم شماره کارتش را بدهد تا سهمم را بریزم. اصرار داشت من باید دونگ کمتری بریزم و او دونگ بیشتری بدهد چون مقصد را نزدیک‌ به خانه‌ی خودشان زده است.

حالا از من اصرار که فرقی ندارد و از او انکار که: «نهههه اصلننننن…نمیشههههه…» بعد درمورد دانشگاهم پرسید. رشته‌ام را همان موقع که منتظر اسنپ بودیم پرسیده بود. من نپرسیده بودم. فرار کرده‌ بودم از پیش‌بردن هرگونه بحثی. مثل احمق‌ها گفته بودم معماری می‌خوانم و رویم را کرده بودم سمت دیگر.

اما حالا که لهجه‌اش را بامزه می‌دانستم، به کیوسَک گفتنش خندیده بودم و از شدت حساسی و پلاک چک‌کردنش احساس امنیت گرفته بودم مکالمه را آغازیدم.

رشته‌اش را پرسیدم. ترم تحصیلی‌اش را. وضعیت رفت‌وآمد در این روزهای سرد و هرآنچه مربوط به دانشگاه باشد.

نزدیک شدیم به جایی که باید پیاده می‌شدم که اسمم را پرسید و خودش را معرفی کرد. «روژین» اضافه شد به لیست آدم‌هایی که یک‌روز، یک زمان محدودی دیدم‌شان و احتمالن دیگر هیچ‌وقت قرار نیست ببینم‌شان اما خاطره‌ای از خود گوشه‌ی ذهنم باقی گذاشته‌اند. احتمالن هرباری که از ون دانشگاه پیاده شوم، قرار است به کیوسَک پلیس نگاهی بیاندازم و بخندم.

✍️مهدیه شوریابی

@mahdiyeshouryabi

#یادداشت_روز

1 year, 7 months ago

دو صحنه‌ی ساده از تئاتر زندگی من

روی مبل سه‌نفره‌‌، انتهای خانه، لم داده‌ام. کتابم دیر به دیر ورق می‌خورد. همین که دو سه خط می‌خوانم، مکالمه‌‌ای حواسم را پرت می‌کند. از ته خانه؛ هال، فضای غذاخوری و آشپزخانه، درست مثل صحنه‌ی نمایش به نظر می‌آیند و آدم‌هایش، بازیگران آن.

در صحنه‌ی اول،
هوا گرگ‌ومیش است. فقط هالوژن‌های بالای میز ناهارخوری روشن‌اند. بقیه‌ی خانه کم‌کم در تاریکی فرو می‌رود. بابا، عمو و مادربزرگ، بازیگران حاضر روی صحنه‌اند که پشت میز ناهارخوری نشسته‌اند.

دو برادر درمورد عموی دیگرم غیبت می‌کنند. می‌گویند می‌دانسته مادربزرگ این‌‌جاست اما برای دیدنش نیامده. مادربزرگ هم دست زیر چانه زده و خیره به نقطه‌ای نامعلوم می‌نگرد.

صحنه‌ی دوم با ورود مامان شروع می‌شود. اول چراغ آشپزخانه را روشن می‌کند و بعد هال را. به جمع‌شان می‌پیوندد و پشت میز می‌نشیند.

دوباره مشغول کتاب می‌شوم. تازه یک صفحه را تمام کرده‌ام که متوجه می‌شوم بحث‌شان عوض شده. مامان برای همه چای ریخته و حین گپ‌وگفت، گاهی دست سمت فنجان می‌برند تا ببینند سرد شده یا نه. به موضوعی که متوجه‌اش نشده‌ام، می‌خندند.

به این فکر می‌کنم که در هر خانه‌ای، چقدر وجود فردی که بلد باشد چگونه فضا را عوض کند، لازم است.

پ‌.ن: بعد از اینکه امروز ،شبیه یک تماشا کننده‌ی تئاتر و وقایع پیش‌رویم همانند یک صحنه‌ی نمایش به نظرم آمد، پنداشتم که تاثیرات مریم کشفی‌ست. این هفته را با روزشماری تا رسیدن به فردا گذرانده‌ام. برای تماشای اجرای او بی‌صبرانه منتظرم. شاید برای همین ذهنم از الان در نقشش فرو رفته و همه‌چیز را مثل تئاتر می‌بیند.

?اطلاعات نمایش زیر خاکستر:

https://www.tiwall.com/p/ashes4

✍️مهدیه شوریابی

@mahdiyeshouryabi

#یادداشت_روز

1 year, 7 months ago

آدم‌ها می‌روند، تو می‌مانی و نشانه‌هایی ازشان به جا مانده

انتهای ویسش، حس آشناپنداری‌ام را برمی‌انگیزد. دوباره گوش می‌دهم. دوباره و دوباره.

-چقدر شبیه یه نفر گفت. لحن کی اینجوری بود؟

حافظه‌ام سردرگم، لابه‌لای پرونده‌های مختلف دنبال آدم‌ها می‌گردد. از اول ویس را گوش می‌دهم. همهمه‌ی هم‌اتاقی‌هایش نمی‌گذارد تمرکز کند. سرخوش آواز می‌خوانند و او سعی می‌کند تمرکزش را برای پاسخ‌دادن حفظ کند. موفق است. حرفش را در کمال آرامش به پایان می‌رساند و با خنده به هم اتاقی‌هایش می‌گوید:

«ولم کنییید.»

علامت سوال بالای سرم، از پروفایل کانال مبینا ملائی ‌بزرگ‌تر می‌شود. این رفتار را از چه کسی دیده‌ام؟ در میان همهمه می‌خندد و با لحن کش‌دارِ آمیخته به مهربانی اخطار می‌دهد.

بوم.
ناگهان حافظه‌ام پرونده‌ی مورد نظر را بیرون کشیده و عکس را آپلود می‌کند. فرد مورد نظر «رویا»ست. دوست بچگی، نوجوانی و جوانی. قرار بود در میان‌سالی هم باشد.

در آن‌ همه سال دوستی، یک‌سری رفتارها مداوم تکرار می‌شد و رویا، کسی بود که زیاد‌ می‌گفت: «ما پیر می‌شیم بعد می‌بینیم مهدیه هنوز فلان رفتار رو داره.»
اما بعد از مدتی خودش ارتباط را قطع کرد. دیگر در اکیپ ثابتی که بودیم پیدایش نشد و ما هم دست از دورادور حالش را پرسیدن برداشته‌ایم.

آرامش به قلمرو حافظه‌ام باز می‌گردد و مشغول مرتب کردن پرونده‌های بهم ریخته می‌شود. نه درگیر این می‌شوم که چرا رویا خودش را جدا کرد، نه اینکه الان چکار می‌کند و‌حالش چطور است. شاید با شنیدن صدایی شبیه به صدایش کمی دلتنگم، اما آزرده‌خاطر نشده‌ام.

آدم‌هایی که مشتاق ارتباط‌اند، راهش را می‌سازند. می‌خواهم به جای غصه‌ی از دست‌دادن دوستی‌های شیرین، همین آدم‌های دوروبر، همین دوست‌هایی که در حال حاضر هستند و پروپالم را می‌گیرند را دریابم.

یکیش هم رفیقی که استارت کار را قوی زده و در هزیمتْ بوق‌های ممتد می‌نوازد.

✍️مهدیه شوریابی

@mahdiyeshouryabi

#یادداشت_روز

1 year, 7 months ago

تجسم یک موقعیت دلهره‌آور

فرض کن فردا صبح چک داری. پول کافی هم نداری. مجبوری برای پول جور کردن، قبل از طلوع خورشید، فیلم‌نامه‌ای تحویل کارفرما بدهی. حتی یک خط هم ننوشته‌ای. هیچ ایده‌ای هم نداری. تصمیم می‌گیری تا خود صبح کافئین را بغل کنی و برای زندگی‌ات بجنگی. از کامپیوتر قراضه‌ات دود بیرون می‌زند. قبل از اینکه آتش بگیرد، با قهوه خاموشش می‌کنی.

عالی شد.
حالا وسیله‌‌ای که می‌توانست از مخمصه‌ی فردا نجاتت دهد را از دست دادی. مابین این همه بدشانسی خوش‌بینی‌ات را حفظ می‌کنی. خوشنودی از اینکه چیزی ننوشته بودی که حالا بابت از دست‌دادنش ناراحت شوی.

دفتر تلفن را می‌گردی به امید پیداکردن شماره‌ی تعمیرکار. زنگ می‌زنی و او می‌گوید خودش را می‌رساند.

منتظری تا برسد. اسلحه‌ای از کشو بیرون می‌آوری و روی شقیقه‌هایت می‌گذاری. با صدای کسی جا می‌خوری. تعمیرکاری که خبرش کرده‌ای، تعمیرکار نیست. «ژوکر» ادعا می‌کند که از آینده‌‌ات آمده.
در این وضعیت، با شنیدن همچین چیزی، ماشه را می‌کشیدی یا به ژوکر فرصت می‌دادی بیش‌تر حرف بزند؟

موقعیتی که خواستم خودتان را در آن مجسم کنید، خلاصه‌ای از شروع نمایش‌نامه‌ی «ژوکر»* بود. «الکس» شخصیت اصلی داستان، به ژوکر این فرصت را می‌دهد تا بماند و‌ کمکی برساند.

ژوکر چوب‌دستی و قدرت‌های ماورایی ندارد. حتی از پس تعمیر کامپیوتر بر نمی‌آید. الکس را مجاب می‌کند که فیلم‌نامه را رها کند و به نمایش‌نویسی بپردازد، چون فلان تئاتر، مشتاقانه قصد خرید نمایش‌نامه‌هایش را دارد. حتی کاری می‌کند تا با دوست‌ دخترش بهم بزند. کشمکش بین ژوکر و الکس از این‌جا شروع می‌شود. از وقتی الکس می‌فهمد حرف‌های ژوکر درباره‌ی فروش نمایش‌نامه‌اش دروغ بوده.

*: نوشته‌ی ژان پییر مارتینز، ترجمه‌ی پگاه مرادی، مجتبی افراخته، نشر خاموش

✍️مهدیه شوریابی

@mahdiyeshouryabi

#خلاصه‌_نویسی

1 year, 7 months ago

بهانه‌تراشِ قهار

از خواب برمی‌خیزی. خود را روی کاناپه می‌یابی، برهنه.
پتویی دورت پیچیده شده. نه خانه را می‌شناسی و نه صاحب‌خانه. از چیزی بیم‌ نداری. نه مستاصل می‌شوی نه درمانده.

وانمود می‌کنی که در یک مهمان‌خانه‌ای. «پیش‌خدمت...پیش‌خدمت» گویان به دنبال صاحب‌خانه.

سر کسی از آشپزخانه بیرون می‌آید. پسری حدودن بیست و‌ هفت‌هشت ساله. باکی نیست. لحن‌ات نیش‌دار است و طلب‌کارانه.

با حدس اسمت شروع می‌کند. می‌گوید از غرق‌شدن نجاتت داده. می‌خواهی حدس بزند که در دریا مشغول چه بودی. چیزی به ذهنش نمی‌رسد جز غواصی یا یک ماهی‌گرفتنِ ساده.

می‌گویی داشتی می‌رقصیدی. تاکید داری هدفت چیزی جز رقص نبوده. بحث‌تان داغ‌تر می‌شود. او می‌خواهد یاد بگیرد که چگونه باید قصه گفت. قصه‌‌ای برایش تعریف می‌کنی، جوری که انگار سرگذشت خودت بوده.

بعد او تعریف می‌کند. از مرد سردرگمی می‌گوید که شبی در ساحل، پرنده‌ای زخمی را از چنگ کوسه‌ها ربوده. خودت را مجسم می‌کنی. حالت بهم می‌خورد از قصه‌ای که درباره‌ات سروده.

رفته‌رفته متوجه می‌شوی احساسی در قلب پسر شکل گرفته. می‌ترسی. تو از طردشدن می‌ترسی و ترجیح می‌دهی کسی باشی که رهاکرده و رفته تا کسی که مانده و دلش شکسته.

هیچ‌وقت اعتراف نمی‌کنی که دوست‌داری بمانی. با این‌حال بهانه می‌تراشی که ماندنت را توجیح کنی. و این بهانه‌تراشی تا صحنه‌ی دوم و سوم همراهت مانده.

-----------------------------
خلاصه‌ای از صحنه‌ی اول نمایش‌نامه‌ی «منظره‌ی دریا با کوسه‌ها و رقصنده»، اثر دان نیگرو، ترجمه‌ی رضا عابدین‌زاده، نشر قطره

✍️مهدیه شوریابی

@mahdiyeshouryabi

#خلاصه‌_نویسی

1 year, 7 months ago

گاهی نیاز داریم کسی یادمان دهد شرایط را زیاد جدی نگیریم

بعد از عمل بینی‌ام عمه‌ که برای عیادت آمده بود، تا وارد اتاق شد و صورت ترکیده‌ام را دید زد زیر گریه.

نمی‌دانم از این بابت می‌گریست که به نظر می‌رسید خیلی درد دارم یا از این ناراحت بود که حالا باید قیافه‌ای زشت‌تر از قیافه‌ی قبلی‌ام، تحمل کند.

امروز عمویم با ورم لپم مواجه شد و پرسید: «دندونت؟» گفتم: «دندون عقلم رو کشیدم.» منتظر بودم که شروع کند به دلداری دادن و بپرسد اذیت شدم یا نه.

اما خیلی مختصر و مفید گفت: «اع پس عقلت کم شده؟» و این حرفش علاوه‌بر اینکه مرا خنداند، از جواب دادن به یک‌سری سوال تکراری راحتم کرد.

حتمن شما هم در شرایط مختلف، با از این دست برخوردها مواجه شده‌اید. کدام را می‌پسندید؟ کسی که غلیان احساساتش باعث شود شما درد خود را کنار بگذارید و به دلداری دادن او بپردازید؟ یا کسی که خون‌سرد رفتار می‌کند؟

هرچند که رفتار دوم ممکن است بی‌توجهی یا بی‌اهمیتی تلقی شود اما من فکر می‌کنم دومی سخت‌تر است. اینکه کنترل احساساتت را دست بگیری و جلوی عزیزی که اتفاقی برایش پیش‌آمده بی‌قراری نکنی.

آدم‌هایی که رفتار دوم را دارند، ما را از جدی گرفتن مشکلات می‌رهانند. فرد دچار مشکل، معمولن کم‌صبر و زودرنج می‌شود اما وجود یکی از این آدم‌ها، می‌تواند توجه بیش از حدش به موضوع را کم کند و در نتیجه بار فکری مسئله را از دوشش بردارد.

✍️مهدیه شوریابی

@mahdiyeshouryabi

#یادداشت_روز

1 year, 8 months ago

می‌خواستم بگویم: «نرو فاطی می‌دونی عاشق چشماتم.»امروز روز گندی بود. همه‌ی روزهای نزدیک به تحویل پروژه گند هستند. آن خشم سرکشی که مدت زیادی‌ست سعی در رام کردنش دارم امروز فوران کرد.

مامان عازم سفر بود. من به فکر پروژه‌ی گند. مامان سرخوش و خندان از آن‌طرف خانه خرامان خرامان می‌آمد این‌طرف خانه و لباس در چمدان می‌چید. من سعی می‌کردم تمرکزم را جمع کنم تا ببینم برای سه روز آینده، باید چه خاکی به سرم بریزم. ناقصی‌های کار را می‌شمردم. آن‌قدر زیاد بود که تعدادش از دستم در می‌رفت و برنامه‌ریزی‌ام انجام نمی‌شد.

مامان این وسط‌مسط‌ها، بله درست حین اینکه درحال فروپاشی روانی و جسمی بودم آمد و پرسید:

«لااااک مشکیت رو میدیییی؟»

من هم داد زدم: «آخههههه لاکم کجاااا بود؟» او‌ که نمی‌دانست در سرم چه بلوایی‌ست، تعجب‌زده از پرخاشگری من با چشمان شبیه به گربه‌ی شرک گفت: «چرا می‌پری به آدم؟» و رفت به ادامه‌ی کارهایش برسد.

شروع شد. قوه‌ی وجدان‌شناسم گفت: «مگه بقیه مسئول کارهای ناتمام تو هستند که داد زدی؟ داره می‌ره بدبخت. یه هفته نیست. مثه سگ که دلت تنگ شد می‌فهمی.»

این فکر در حد نشخوار همراهم ماند ولی وادار به نشان دادن احساسی واقعی‌ام نکرد. دلم می‌خواست بروم بگویم فکرم درگیر کارها بود و به خاطر این‌ که حواسم پرت شد، داد زدم. این‌ که دلتنگی‌ام از یک هفته پیش که صحبت مسافرتش بود، شروع شده. اما متاسفانه این کارهای لعنتی این‌روزها، فرصت ابراز هرگونه احساساتی ازم گرفته‌اند. گند بزنند رشته‌ی معماری، دانشگاه معماری و پروژه‌هایش را.

✍️مهدیه شوریابی

@mahdiyeshouryabi

#یادداشت_روز

1 year, 10 months ago

وصله‌هایی از چند روز

۱.در آینه به چشمان گودافتاده‌ات زل می‌زنی. برایت سوال است: حالا که قید شب‌بیداری را زده‌ای، چرا روز به روز خسته و کم‌انرژی‌تر به نظر می‌رسی؟ به یاد کسی می‌افتی که ساعت‌های طولانی بی‌خوابی
می‌کشد و‌ هرروز هم سرپاست و از توی بی‌عرضه بهتر کار می‌کند. از خودت می‌پرسی واقعن مشکلت چیست؟

۲.دومین شب از ۲۱ سالگی‌ات هم سپری شد. روزی که دوستان مدرسه نویسندگی برایت تولد گرفتند، آن‌قدر اتفاقات عجیب‌وغریب افتاد که پنداشتی عجب پاقدم شومی داری. ولی به جان خودت، از روز تولد اصلی‌ات به این‌ور، هوا از آن حالت تابستان‌گونه‌ی جهنمی‌اش بالاخره درآمده و شاید نشانه‌ای باشد دال بر اینکه آن‌قدرها هم نحس نیستی.

۳.انگاشته بودی که یک بازدید ساده‌ است و کیف بزرگ مارال حاوی وسایلی برای نگاشتن. سخت در اشتباه ماندی تا زمانی که برف شادی چشمت را کور کرد و جیغ‌ بچه‌ها گوش‌هایت را کر. جلوی دیوارهای کاخ شمس‌العماره که از بچگی محو کاشی‌کاری‌هایش بوده‌ای، شمع را فوت کردی و خنده‌های‌تان در فضا طنین‌انداز شد. بعد دو غریبه برای‌تان دست زدند و تو احساس کردی هیچ‌ کجای دیگر از این کره‌ی خاکی، این مردم خون‌گرم را نمی‌یابی.

۴.همیشه داخل مترو یا فضاهای عمومی از نشستن کنار اکیپ‌های دوستانه بیزاری. بلندبلند می‌خندند. بلند حرف می‌زند. بلند هوار می‌کشند و صدای درونی‌ات مدام می‌گوید: «چرا اینا خفه نمی‌شن؟!»
عزیزم، متاسفم ولی باید بگویم امروز یکی از همان‌‌ها بودی و مردم با نگاه‌های‌شان جمله‌ی خودت را-چه بسا رکیک‌تر-درمورد خودت می‌گفتند. بقیه که هیچ اما دلت برای آن سرباز بی‌چاره‌ای سوخت که کف مترو ولو شده بود. هشت ایستگاه خنده‌های سرسام‌آور تو و هم‌کلاسی‌هایت را تحمل کرد. وقتی دید سوار متروی کرج شدید و صاف رفتید همان واگنی که او هم رفته با کف دست شَپَلَقْ کوبید روی پیشانی‌اش.

۱: تمام نوشیدنی‌هایی که سفارش داده بودیم چپه شد روی لباس خانوم خواجه محمود? ناخن باده شکست، دستش با درِ لیوان دمنوش سوخت☺️*

*۲: وقتی می‌خوای خودتو قانع کنی.

✍️مهدیه شوریابی

@mahdiyeshouryabi

#یادداشت_روز

We recommend to visit

?? ??? ?? ????? ?

We comply with Telegram's guidelines:

- No financial advice or scams
- Ethical and legal content only
- Respectful community

Join us for market updates, airdrops, and crypto education!

Last updated 1 year, 9 months ago

[ We are not the first, we try to be the best ]

Last updated 1 year, 11 months ago

FAST MTPROTO PROXIES FOR TELEGRAM

ads : @IR_proxi_sale

Last updated 1 year, 7 months ago