?? ??? ?? ????? ?
We comply with Telegram's guidelines:
- No financial advice or scams
- Ethical and legal content only
- Respectful community
Join us for market updates, airdrops, and crypto education!
Last updated 1 year, 9 months ago
[ We are not the first, we try to be the best ]
Last updated 1 year, 11 months ago
FAST MTPROTO PROXIES FOR TELEGRAM
ads : @IR_proxi_sale
Last updated 1 year, 7 months ago
ممنون میشم پیج کاریمو فالو کنید??
امیدواریم هرروز برایت رویایی باشد در دست
نه دوردست
عشقی باشد در دل
نه در سر
و علتی باشد برای زندگی
نه روز مره گی
پسرم تولدت مبارک
" انتــقامــ اَز هوسـِ تـو"
#part_1174
#پارت_۱۱۷۴
خنده ای کردم و نیم نگاهی به بابا انداختم. نه تنها من، بلکه همه بهش خیره شده بودیم. شونه هاشو بالا انداخت:
_چی بگم دیگه. وقتی امیرحسین اینقدر آتیشش تنده، من چی میتونم بهش بگم.
رو به امیرحسین کرد و گفت:
_شماره ی باباشو بده که وقت خواستگاری رو تعیین کنیم.
با ذوق به امیرحسین نگاه کردم:
_الان باید کِل بکشم؟
سامیار خنده ای کرد و سری از روی تاسف تکون داد. بعد رو به امیرحسین کرد و گفت:
_مبارکه.
امیرحسین انگار که خجالت کشیده باشه، نفسی عمیق کشید و سرش رو پایین انداخت:
_ممنونم ممنونم.
محمدحسین با لودگی رو به بابا کرد و گفت:
_همزمان دوتا عروس داره میاد خونه ات. چه حسی داری بابا؟
بابا اخمی کرد و بعد پس گردنی بهش زد:
_تو خودتم اضافی. زنتو میخوای بیاری اینجا که چی بشه؟
محمدحسین با چشم های درشت شده به بابا خیره شد. بابا ادامه داد:
_رو پای خودت وایسا، برو خونه بگیر.
محمدحسین سری از روی تاسف تکون داد.
خنده ای روی لبم نقش بست. انگار تمومی نداشت این بحث های کوجیک توی خانواده ی ما.
از جام بلند شدم و رفتم توی اتاقی که مهیار رو خوابونده بودم. سامیار هم پشت سرم اومد و تکیه اش رو به در بسته داد و گفت:
_خوشحالی؟
سرم رو تکون دادم:
_آره خیلی؛ بالاخره آخر این قصه خوب تموم شد. هیچ وقت فکرش رو نمی کردم بعد این همه اتفاق کوچیک و بزرگی که توی زندگی همه مون افتاد، یه روز برسه که اینجوری از ته دل لبخند بزنیم. نمیدونی چه حس خوبیه وقتی میبینم همه مون به چیزی که میخواستیم رسیدیم.
لبخندی پررنگ روی لبش نشوند و به طرفم قدم برداشت و بوسه ای روی پیشونیم نشوند.
کنار گوشم زمزمه کرد:
_میدونی چقدر دوستت دارم؟
متقابلا من هم لبخند زدم، سرم رو به نشونه ی مثبت تکون دادم:
_میدونم. به اندازه ی عطش انتقام دو سال پیش من.
خنده ای کرد و باز هم بوسه ای روی موهام نشوند.
[ به پایان آمد این دفتر و حکایت همچنان باقیست]
" انتــقامــ اَز هوسـِ تـو"
#part_1173
#پارت_۱۱۷۳
چشمام از فرط تعجب درشت شد. با هیجان از دستش گرفتمش. وقتی مطمئن شدم، با خنده و خوشحالی سرم رو به طرفش چرخوندم و گفتم:
_وای هلیا مبارکه.
قطره اشکی از چشمش چکید که بلافاصله پاکش کردم:
_گریه نکن دیوونه. یه اتفاق به این خوبی گریه نداره که.
با صدایی لرزون گفت:
_میدونی چند وقت من منتظر بودم؟ دیگه داشتم ناامید میشدم.
لبخندی زدم و دستم رو دور شونه هاش انداختم:
_الان که حامله ای انتظارت به پایان رسیده. فقط این خبرو چطور میخوای به آقا بهنام بدی؟
شونه هاشو بالا انداخت و چند سیلی آروم به صورتش کوبید:
_امشب نمیگم. باشه برای یه روز دیگه
اخمی میون ابروهام نشوندم. دستش رو گرفتم و دنبال خودم کشیدم و در همون حال با صدای بلند گفتم:
_آقا بهنام مژدگونی بده.
هلیا مدام کنار گوشم میگفت که دست بردارم و سکوت کنم اما خودم اونقدر هیجان داشتم که اصلا نمی تونستم این کارو بکنه. بهنام با تعجب نگاهی به من و بعد به هلیا انداخت و تا حدودی نگران گفت:
_اتفاقی افتاده؟ مژدگونی برای چی؟
به هلیا اشاره کردم و با لبخندی دندون نما گفتم:
_هلیا کارتون داره، میخواد یه چیزی بگه بهتون.
هلیا که انگار توی دو راهی قرار گرفته بود، با بهت سرش رو به نشونه ی مثبت تکون داد و بعد رو به بهنام با لبخندی کج و کوله گفت:
_یه دیقه میای تو اتاق؟
بهنام سرش رو تکون داد و همراه هلیا رفتن توی اتاق؛ سام با اخم بهم نگاه کرد و گفت:
_چی شده؟
شونه هامو بالا انداختم و بی توجه کنار مامان سام نشستم که مشغول بازی کردن با آویسا بود.
عجب شبی شده بود!
"ونــــــوســــــــ"
همه مون با بهت به امیرحسین خیره شده بودیم.
میخواست با دختری ازدواج کنه که قبلا طلاق گرفته بود.
بابا دهن باز کرد تا حرفی بزنه، اما من پیشقدم شدم. لبخندی روی لبم نشوندم:
_مبارکه. دختر خیلی خوبیه.
لبخندی کج و کوله به روم زد. محمدحسین هم برای جلوگیری از هرگونه واکنش احتمالی بابا، سرش رو به نشونه ی مثبت تکون داد و با آب و تاب گفت:
_نمی دونید چه دختر خوب و سر سنگینیه. به نظر من که بهترین گزینه است برای امیرحسین. از دستشم راحت میشیم به خدا. کلا حکومت نظامی از توی این خونه برداشته میشه.
" انتــقامــ اَز هوسـِ تـو"
#part_1172
#پارت_۱۱۷۲
موقع ورود بهنام آویسا رو از دستم گرفت و بوسه ای روی گونه اش نشوند.
همرمان با نقره وارد شدیم. به طرف بابا قدم برداشتم و با لبخند بهش بغلش کردم.
چند ضربه پشت کمرم زد و به آرومی توی گوشم گفت:
_بالاخره عاقل شدی.
کاملا متوجه منظورش بودم. از آغوشش بیرون اومدم و لبخندی زدم. به طرف مامان هم قدم برداشتم و اون رو هم بغل کردم.
بهنام با آویسا وارد شد و گفت:
_این بچه روز به روز داره خوشگل تر میشه.
مامان من رو کنار زد و با قربون صدقه به طرف آویسا قدم برداشت و از بهنام گرفتش..
نقره هم بعد از احوال پرسی با بابا، به طرفم قدم برداشت و زیر لب گفت:
_هلیا کجاست؟
شونه هامو بالا انداختم و در همون حال نمی دونمی گفتم. دور تا دور خونه رو از نظر گذروندم ولی نبودش.
رو به بهنام گفتم:
_هلیا نیستش؟
انگار که خودش هم تازه متوجه شده بود؛ نگاهی به آشپزخونه انداخت و بعد متعجب گفت:
_نمیدونم الان اینجا بودا.
شکم به یقین تبدیل شد که حرف نقره رو شنیده. ناخواسته خنده ام گرفت.
"نــقـــرهــــــ"
با شنیدن صدای هلیا، سرم رو بالا آوردم.
_یه دیقه بیا نقره.
از بالای ی پله ها منتظر بهم خیره شد بود. زیر لب صلواتی فرستادم و از جام بلند شدم و از پله ها بالا رفتم.
ای درد بگیری سام که هر چیزی میکشم از دست توئه.
بهش که رسیدم، مچ دستمو گرفت.
یخ زده بود. با چشم های درشت شده بهش خیره شدم و گفتم:
_هلیا یخ زدی.
بیبی چک رو جلوم گرفت و با صدایی آروم لب زد:
_اینو... اینو ببین. من حاملم.
" انتــقامــ اَز هوسـِ تـو"
#part_1171
#پارت_۱۱۷۱
خنده ای کردم و سرم رو به نشونه ی منفی تکون دادم.
تا رسیدن به خونه ی بهنام حرفی بینمون رد و بدل نشد.
ماشین رو جلوی در پارک کردم و پیاده شدم. آویسا رو بغل کردم و آیفون رو زدم.
نقره سرش رو به طرفم چرخوند و گفت:
_خوبم؟ آرایش اینا.
سرم رو با لبخند به نشونه ی مثبت تکون دادم و بعد با خنده ادامه دادم:
_مگه عروسیه؟ چه خبره بابا.
ابروهاشو بالا انداخت؛ با پرستیژ خاصی گفت:
_بالاخره یه سری چشم و هم چشمی بین دوتا جاری هست دیگه.
دستم رو به نشانه ی سکوت بالا اوردم. در با صدای چیکی باز شد.
نقره لبش رو به دندون گزید و گفت:
_وای به نظرت هلیا از پشت ایفون شنیده؟
صرفا برای اذیت کردنش، اخمی میون ابروهام نشوندم و با جدیتی کاملا تصنعی گفتم:
_معلومه که شنیده. ندیدی درو بدون هیچ حرفی باز کرد؟
لبش رو به دندون گزید و زیر لب "خاک تو سرم"ی گفت.
نگاهم رو ازش گرفتم. بهنام در ورودی رو باز کرد و با لبخند بهمون خیره شد و رو به من گفت:
-میخواستم یه گاوی گوسفندی چیزی جلو پات بزنم زمین. میدونی چند وقته نیومدی اینجا؟
خنده ای کردم و بیخیال گفتم:
_میزدی دیگه. تعارف که ندارم باهات.
متقابلا اون هم خندید و بعد رو به نقره کرد که سرش رو پایین انداخته بود و ظاهرا مشغول خودخوری بود.
_سلام زن داداش.
"زن داداش" رو با لحن خاصی گفت. نقره سرش رو بالا آورد و لبخندی زد:
_سلام برادر شوهر.
بهنام خنده ای کرد و به داخل اشاره کرد:
_بقیه سلام و احوال پرسی هارو بزاریم برای داخل. بفرمایید تو.
" انتــقامــ اَز هوسـِ تـو"
#part_1170
#پارت۱۱۷۰
"ســــــــامــــــــــ"
بابا و مامان اومد بودن ایران. طبق معمول همیشه مستقیم رفته بودن خونه ی بهنام.
هر چند اونجا قبلا خونه ی خودشون بود!
هیچ وقت نبودن که بخوان وظیفه هاشون رو در قبال من و بهنام انجام بدن؛ اما خب همین حضور های گاه و بیگاهشون هم غنیمت بود.
آویسا رو بغل کردم و رو به نقره که همچنان جلوی آینه مشغول آرایش کردن بود گفتم:
_بسه دیگه نقره چقد از اون آت و آشغالا به خودت میمالی؟ خسته شدم دیگه.
نیم نگاهی بهم کرد و بعد با بیخیالی پاسخ داد:
_وایسا فقط رژ لبم مونده.
بعد از اینکه رژ صورتیش رو روی لب هاش زد، برگشت و شالش رو روی سرش انداخت و با لبخند، انگار که هیچ اتفاقی نیوفتاده بیخیال گفت:
_بریم؟
با کنایه، در حالی که اعصابم به شدت خرد شده بود گفتم:
_مطمئنی کارت تموم شده؟
انگار که تازه یادش افتاده باشه، چشم هاشو درشت کرد و دوباره به طرف میز توالت قدم برداشت.
ادکلن رو برداشت و چند بار به خودش زد و بعد گفت:
_بریم بریم تا چیز دیگه ای یادم نیوفتاده.
خداروشکر خودش هم می دونست! همراه هم از خونه بیرون زدیم و سوار ماشین شدیم.
ماشین رو که از پارکینگ بیرون آوردم، توی خیابون رو به نقره کردم و گفتم:
_نقره دیگه بهت سفارش نکنما. اسم حاملگی و بچه نمیاری. فهمیدی؟
سرش رو به نشونه ی مثبت تکون داد:
_باشه بابا چقد میگی. حواسم هست خیالت راحت.
خوبه ای زیر لب گفتم.
نیم نگاهی که آویسا انداختم که عقب مشغول ور رفتن با عروسکش بود. با شنیدن صدای نقره نگاهمو ازش گرفتم:
_جلوتو نگاه کن بابا. دوست داری بازم تصادف کنیم؟
" انتــقامــ اَز هوسـِ تـو"
#part_1169
#پارت_۱۱۶۹
خنده ای کرد و با صدایی متعجب پاسخ داد:
_تا صبح؟ چه خبره بابا. شارژت تموم میشه.
متقابلا من هم خندیدم. کنار پریز نشستم و گوشیم رو زدم توی شارژ و در همون حال گفتم:
_خطم که دائمیه؛ الانم گوشیمو زدم توی شارژ که وسطش خاموش نشه. خب، کجا بودیم؟
انگار که هول کرده باشه، با خنده گفت:
_بخدا من شارژر باهام نیست.
توجهی نکردم و بیخیال سرم رو به دیوار تکیه دادم و در همون حال گفتم:
_تا هر وقت گوشیت روشنه با من حرف میزنی. دلم نمیخواد فکر و خیال کنی.
خندید و سکوت کرد. من هم سکوت کردم. دنبال کلماتی توی ذهنم می گشتم که این همه وقت ازش پنهان کردم.
گلوم رو با تک سرفه ای صاف کردم و بعد با صدایی آروم گفتم:
_بعد از اینکه من از شرکت رفتم، بابات چیزی نگفت؟
نفسش رو پر شدت بیرون داد و انگار که تازه یادش افتاده باشه، با حرص و غیظ گفت:
_خیلی ناراحت شد از دستت. ولی به روی خودش نیاورد. به زور که نمیتونست نگهت داره. بالاخره اونم غرور داره.
سرم رو تکون دادم و در همون حال پاسخ دادم:
_آره ولی منم حق داشتم.
صداش غمگین شد؛ بعد از مکثی کوتاه گفت:
_شاید نه. من که حاضر بودم تو رو شب و روز اونجا ببینم.
خندیدم؛ صرفا جهت عوض کردن حال و احوالش:
_د آخه من مجرد بودم به کسیم نگاه نمی کردم. ولی تو ازدواج کرده بودی میفهمی؟
با عصبانیت بلند گفت:
_قرار بود بحثشو پیش نکشی امیرحسین. عه. یه اشتباهی کردم.
سرم رو تکون دادم:
_باشه دیگه چیزی نمیگم. خب دیگه چه خبر؟ خوبی؟ امروز خوشگل شده بودیا.
" انتــقامــ اَز هوسـِ تـو"
#part_1168
#پارت_۱۱۶۸
انگار که دستپاچه شده بود. تند تند گفت:
_نه بابا. خوب کاری کردی. اه چی شد امشب همه ی خانواده ات فهمیدن. من خجالت میکشم
عجب! از این حرفش تعجب کردم.
_برای چی خجالت میکشی خاطره؟ اینکه من و تو میخوایم با هم ازدواج کنیم خجالت کشیدن داره؟
لحنش ناراحت شد. نفسش رو پر شدت بیرون داد و گفت:
_نه... اینکه من قبلا یه بار ازدواج کردم و همه اینو میدونن خجالت داره.
دلم نمی خواست طلاقش رو برای خودش یه نقص و ایراد بدونه.
با جدیت پاسخ دادم:
_همه بدونن. چه فرقی میکنه به حال ما؟ اصلا نظر ونوس و محمدحسین توی زندگی من میخواد چه تاثیری بزاره؟ یا اینکه تو قبلا عقد بودی و الان طلاق گرفتی قراره چی رو از ما کم کنه؟
سکوت کرده بود.
انگار که لازم داشت با این حرفام آرومش کنم. و خب من هم توی این کار شدیدا استاد بودم!
ادامه دادم:
_من تو رو هر جوری که هستی قبول دارم. یه ذره اعتماد به نفس داشته باش عزیز من. تو اولین کسی نیستی که توی زندگیش طلاق گرفته و بعدم باز ازدواج کرده. بعدشم، دیگه نمیخوام راجع به این قضیه چیزی بشنوم. مطمئن باش اگر هم تو چیزی نگی، خانواده ی منم حق ندارن بگن.
مکثی کوتاه کرد و بعد با لحنی که انگار خوشحال بود پاسخ داد:
_مرسی امیرحسین. مرسی که اینجوری قبولم داری.
زدم به در شوخی و خنده:
_خواهش میکنم عزیزم وظیفمه.
خنده ای کرد. نفسی عمیق کشیدم و از جام بلند شدم و لامپ رو خاموش کردم و در همون حال گفتم:
_خوابت نمیاد؟
نه ی آرومی گفت. سرم رو تکون دادم و با خنده روی صندلی میز کامپیوتر نشستم و پاسخ دادم:
_پس مجبوری تا صبح با من حرف بزنی.
?? ??? ?? ????? ?
We comply with Telegram's guidelines:
- No financial advice or scams
- Ethical and legal content only
- Respectful community
Join us for market updates, airdrops, and crypto education!
Last updated 1 year, 9 months ago
[ We are not the first, we try to be the best ]
Last updated 1 year, 11 months ago
FAST MTPROTO PROXIES FOR TELEGRAM
ads : @IR_proxi_sale
Last updated 1 year, 7 months ago