?? ??? ?? ????? ?
We comply with Telegram's guidelines:
- No financial advice or scams
- Ethical and legal content only
- Respectful community
Join us for market updates, airdrops, and crypto education!
Last updated 1 year, 9 months ago
[ We are not the first, we try to be the best ]
Last updated 1 year, 11 months ago
FAST MTPROTO PROXIES FOR TELEGRAM
ads : @IR_proxi_sale
Last updated 1 year, 7 months ago
????????
?پادکست عاشق دیوانه?
?فاضل نظری
?مهرآفرین
زمستان سختی بود. چیزی شبیهلجبازی مادر... : یا رشته تجربی و یا با پای پیاده
برای رفتن به رشته دلخواه خودت «ادبیات».
انتخاب خیلی سخت بود. اما باید
هر روز شعر میخواندم و داستان و ادبیات. حال و حوصلهی ریاضی را نداشتم.
آنسال از بدشانسی من برف میبارید
و من هزینهی کرایه را از خانه تا دبیرستان نداشتم.
یک روز در حالی که برف شروع شده بود مادر بیدار شد و نمازش را خواند. و من نگاهی به حیاط انداختم. نمیدانستم باید خوشحال باشم یا غمگین. دل دل کردم، اما مادر لجبازتر از دلم بود.
صبحانه خوردم و راه افتادم با پای پیاده.
برف ریز ریز روی کاپشنم نشست. و قدمهایم کندتر. و برف تندتر میبارید. سر کلاس که رسیدم تازه استاد وارد کلاس شده بود. گفت: برو پیش بخاری.
غرورم اجازه نمیداد. رفتم کنار دوستم نشستم.
گفت برو دستات رو گرم کن. با خوشحالی گفتم سردم نیست.
مادر، کاش روزگار هم فقط به همین اندازه مرا تنبیه می کرد!!!
«خاطرهای از سال اول دبیرستان
برای انتخاب رشته تحصیلی»
#کتایون-شالکوهی
1403/10/14
این روزها
کلافه ام
باران بی وقفه
سرک می کشد
روی ذهن آشفته ام
تک برگی از پاییز
جا مانده روی دیوار
خیره به آسمان
به کدام فصل
طعنه می زند
پرنده ای
روی هیچ دیواری .
اسبی روی هیچ .
ومن با هیچ ؛؛؛
لحظه هایم را مرور می کنم
برای پایان؛ نقطه گذاشته ام.
برای هیچ .
که باد آن را
درون پنجره می لغزاند
نگاهم /نیمه شب
میان پستو /به رنگ شب
پلک می زند
شاید این بار
بالغ شده باشند
رنج هایم ...!
#کتایون_شالکوهی
1403/10/12
ای سرخ ترین سیب شوق برانگیز حوایت بهانه گیر شده" آدم باش"
به فریاد ماهی در تنگ ات برس" دل به دریا بزن"
آواز قناری نگاهم بشنو چشمکی بفرست
گلیم گلدار انتظار پژمرده شد
در زمستان طولانی سرد
فرش گلسرخ بافتم
برایت تار به تار
سرخوشم
بسیار بسیار
شال لاجوردی ام
مانده کنج صندوقچه
نگذاشتم هنوز بر سرم
شاید برسد صدای ردپای کفش هایت
تا ببینی که چقدر لعنتی می آید
با رنگ چشمانی که آسمان نقاشی خداست
خورشید بی غروب منی باورم کن از رفتنت برگرد
اشعار ملی میهنی
مگذار دوباره یکّه تازی بکند
بر بیشه تو دست درازی بکند
ای شیر! بهوش باش هرگز به شغال
جرات نده با دُمِ تو بازی بکند
بیا و
#مرا_نفس_بکش؛؛؛
میخواهم این زمستان
گرمترین زمستان عمرم باشد..
داستانی از حسین نوروزی پور ( قسمت اول ) ▪️چشم های سیاه نزدیک غروب بود. باد سخت می وزید. بوی تلخ وگزنده ی لاشه ها ازمیان بام های خمیده که بر دیوارهای شکسته کز کرده بودند ،هوا را سنگین می کرد. سربازان بی آن که خم به ابرو بیاورند ، با بیل…
داستانی از
حسین نوروزی پور ( قسمت اول )
▪️چشم های سیاه
نزدیک غروب بود. باد سخت می وزید. بوی تلخ وگزنده ی لاشه ها ازمیان بام های خمیده که بر
دیوارهای شکسته کز کرده بودند ،هوا را سنگین
می کرد. سربازان بی آن که خم به ابرو بیاورند ،
با بیل و کلنگ زمین را می کاویدند و دسته دسته
مرده ها را از زیر آوار می کشیدند ودرون چاله ای
می ریختند وبا خاک می پوشاندند. فرمانده به سربازی که کنارش بود ،اشاره کردوگفت"زودتر
پرچم را بلند کنید. "لحظه ای بعدپارچه سرخ رنگی
بر روی تپه ای که بلند ترازهمه بود بالا رفت. پرچم در برابر باد پیچ وتاب می خورد. فرمانده به سرباز ارشد اشاره ای بادست نمود ،آن گاه صدای سربازان شنیده شد"زنده باد وطن ،زنده باد پرچم " فرمانده با غرور
نشاط انگیزی رفت بالای تپه ،کنار پرچم ایستاد. به خرابه ها نگاهی انداخت ، اجساد روی هم افتاده بود ند وهنوزهم با خاک رویشان را نپوشانده بودند. فرمانده دستش را تکانی دادو آن گاه فریاد کشید "کجا هستند آن ترسوها ،مکثی کردوبا صدای بلندتر ادامه داد "شما خوب جنگ کردید ،همان طور که شایسته یک سرباز بود. می دانم این فداکاری وتلاش شما هرگز از یاد نخواهد رفت ودر تاریخ میهن ما خواهد ماند. "صدای هورا هورای سربازان تمام خرابه ها را پرکرده بود. ناگهان فرمانده ازمیان اجساد کسی رادید که خم وراست می شد. فرمانده از همان بالای تپه دادکشید "آن جا کیست ؟"سربازارشد همراه دوسربازبه سوی گودالی می رفتند که فرمانده اشاره کرده بود. سربازی باسر تراشیده وچهره زردواستخوانی که اونیفورم ژنده ای به تن داشت ،روی خاک می خزید وبا ناخن انگشتان خاک را زیر و رو می کرد. فرمانده همچنان صدایش رابلند کرد "نگذارید فرار کند،بگیریدش "سربازارشد باصدای بلند گفت. "قربان ،دشمن نیست ،یکی از سربازان خودمان است. "فرمانده گفت "بیاوریداین جا ببینم. "سربازرا کشیدند بیرون وبردند طرف تپه که فرمانده آن جا ایستاده بود. فرمانده با صدای خشک گفت "کثافت ، احمق. "سربازکه سرش پایین بود ،لحظه ای سرش را بالا آوردوبه صورت فرمانده نگاه کرد وفرمانده به دوسربازی که کنارش بودند اشاره کرد وگفت "بروید. "دوسرباز عقب کشیدند خودرا وسرباز نمی توانست بی تکیه گاه بایستد ،خم شدبه زمین که ناگهان دست سنگین ومحکم فرمانده به طرفش رفت واورا نگه داشت وگفت "چه مرگته! ؟،چرا آن جا بودی ؟مگرنمی دانستی شامگاهه ؟"
چله بر شما خجسته و همایون
?❤️
قهوه و چای در این کلبه عجب می چسبد
انگبین و می گلرنگ و رطب می چسبد
زیر کرسی شب چله تو اگر باشی و من
دو سه پیمانه غزل آخر شب می چسبد
به سفر می رود آذر دی و بهمن در راه
شب پایان خزان شهد دو لب می چسبد
زخمه بر تار بزن ، نی بنواز ای مطرب
شب چله شب عشق است و طرب می چسبد
رقص نیلوفری قامت رعنای تو در
محفل اهل دل و شعر و ادب می چسبد
?? ??? ?? ????? ?
We comply with Telegram's guidelines:
- No financial advice or scams
- Ethical and legal content only
- Respectful community
Join us for market updates, airdrops, and crypto education!
Last updated 1 year, 9 months ago
[ We are not the first, we try to be the best ]
Last updated 1 year, 11 months ago
FAST MTPROTO PROXIES FOR TELEGRAM
ads : @IR_proxi_sale
Last updated 1 year, 7 months ago