یادداشت‌های یک جرم‌نویس جوان

Description
این‌جا از آموخته‌ها و تجربیاتم در مسیر زندگی و ادبیات می‌گویم.

اینستاگرام:
https://www.instagram.com/sayehnegaracademy?igsh=bDlwcDg0M3dhZ3h6

راه ارتباطی:
(ترجیحاً با فیلترشکن خاموش کلیک کنید)
https://B2n.ir/u87943
We recommend to visit

✨ تبلیغات پر بازده [ @tabligat_YaSiNoli ]

- منمو هدفونم فقط میخوام چِت کنم 🎧

╰) ایران موزیک♪ (╯

"ما بهتریـن‌ها را براے شما بـہ اشتراڪ میـگذاریـم✘"


تبلیغات و ثبت موزیک :
@AdIranMusic94

فرشتــه‌ی موسیقی💙"
- موسیقی تَپیت و نت‌ها در رگ ها جریان یافتند و من زنده ماندم . .

#تبلیغات با بهترین #بازدهی : [ @AMEOOaW ]
‌‌‌•• 🎧🖤📀🔐••

1 year, 8 months ago

از پیرنگ به قوس روایت

چندی پیش از تفاوت ساختار و پیرنگ گفتم و این سوالی کاشت در ذهن دوستی که آخر همه‌جا گفته‌اند پیرنگ و ساختار یکی است؟ پس این دیگر چیست؟

گفتم شاید برای کسی دیگر هم سوالی باشد. پس تلاش می‌کنم کوتاه و نسبتاً شفاف توضیح دهم.

پیرنگ و ساختار یا همان پلات و استراکچر، از هم جدا نیستند. درواقع ساختار اسکلت‌بندی پیرنگ است. آن‌چه پیرنگ داستان خوانده می‌شود، به گفتهٔ پرین، درواقع چینش خاصی است برای ارائه*. اما از چه ساخته شده؟ از ساختار.

حالا همین ساختار را چه می‌سازد؟ عناصر روایی مانند کاراکتر، تعلیق، کشمکش، غافل‌گیری و مواردی از این دست.

این وسط یک قوس روایت هم داریم که ماجرایش چندان پیچیده نیست؛ قوس روایت مسیری است که روایت طی می‌کند. همان آغاز و میانه و پایان. پس قوس روایت که از کنار هم قرار گرفتن عناصر روایی ساخته شده، یک ساختار روایی را می‌سازد که این ساختار ممکن است ۳، ۵، ۹ یا ۱۲ پرده‌ای باشد. که این‌ها هم پایشان از دنیای نمایش به داستان باز شده و بیش‌تر همان ساختار ۳ بخشی در دنیای داستان مورد استفاده قرار می‌گیرد.

حالا اگر شما نیت کرده باشید به روش روایت خطی و کلاسیک جلو بروید، آغاز روایت داستان را از پیش از حادثهٔ محرک و تماماً براساس سیر ساختار روایت پیش ببرید، پیرنگ و ساختارتان یکی از آب در میاید. هر چند که در پیرنگ جزئیات بیش‌تری داریم و در قوس روایت و ساختار بیش‌تر وقایع کلیدی ذکر می‌شوند.

اما اگر قصد دارید چینش روایی‌تان غیرخطی باشد و مدام با خط زمانی و روایی بازی کنید، آن‌وقت است که طرح داستان به چینشی متفاوت نیازمند می‌شود.

#پیرنگ
#روایت
#داستان_نویسی

  • کتاب prine's literature
    ** یک نکته را گوشهٔ ذهن‌تان داشته باشید؛ بحث ساختار از تئاتر وارد ادبیات داستانی شده. پس طبیعی است که ویژگی‌های متفاوت هر رسانه باعث پیدایش معنایی تازه از آن اصطلاح شود. این را از این باب می‌گویم که در نمایش‌نامه معمولاً پیرنگ و ساختار شبیهند مگر در همان ذکر جزئیات!

https://t.me/zahrabeytsayyah

1 year, 8 months ago
1 year, 8 months ago

این روزها نه آن‌چنان میل خواندن دارم نه حال نوشتن. به مدد آلرژی و سینوزیت، بیش‌تر کاری که می‌کنم چپیدن زیر پتو است و گوش دادن به پادکست. چه پادکست‌هایی!

کار از اپیزود دارودستهٔ نخبه‌های عضلانی چنل‌بی شروع شد، به جنایت نانکینگ بی‌پلاس رسید و با اپیزودهایی در مورد کمپ ۷۳۱ از دو پادکست دیگر دامه پیدا کرد.
این‌ها کشاندم به اپیزودهایی چند هر کدام از پادکستی و همه از جنگ جهانی دوم یا چیزهایی مرتبط با آن، مثل سه‌گانهٔ سلاح‌های شیمیایی و بعد بلا چاو از چیز کست و به موازاتش چیزهای درهم دیگری که درست در خاطرم نمانده.

فیلم‌هایی هم دیدم. مثل آن، ربکا و بیگانه که در عین نامربوطی برایم ربط‌ها داشتند؛ تمامشان یک رگ‌وریشهٔ ترس و رازآلودگی دارند.

شاید بگویید وقتی چیزی در مخت بند نشود، بود و نبودش توفیری ندارد. اما این چیزها از بیخ غلط است. درست است که حتی درست یادم نمی‌آید چه‌ها شنیده‌ام و نمی‌توانم درس پس بدهم اما اتفاق مهم‌تری که باید می‌افتاد دارد می‌افتد.

فضای ذهنی کم چیزی نیست. لازم داریم چیزی آن پشت و پسله‌ها روی هم تلنبار شود، سروشکلی بگیرد و بعد از خلال تصاویری بعید هویدا شود. لازمه‌اش همین است، لااقل برای من.

نیاز است یک دوره‌ای خودم را بمباران کنم و بعد کناره بگیرم از فکر کردن و ورود دادهٔ تازه. آن وقت است که می‌توانم امیدوار باشم مغزم یک چیزی پس بدهد.

#ذهن_گفتار
https://t.me/zahrabeytsayyah

1 year, 11 months ago

از دانشگاه

۱) امروز در دانشگاه کلاس نامه‌نگاری داشتم و آشنایی با نثر و فرانسه. از آن روزهایی بود که مانیک‌وار اجتماعی بودم و زیاد حرف زدم. راستش امروز احساس کردم تازه عاشق رشته‌ام شده‌ام.

۲) از این ترم درس‌ها سنگین شده‌اند و اساتید نوید می‌دهند که از سال بعد اوضاع خراب‌تر هم خواهد شد. دیگر باید دست به قلم شویم و بنویسیم و بنویسیم.

۳) استاد نگارش پیشرفته، دیروز در مورد فلج قلم گفت که ایده ندارم یعنی حال نوشتن ندارم. بعد هم به نقل از یکی از اساتیدش گفت که شروع نوشتن مثل ضربه زدن با چکش است. باید خیال کنی این قلم مثل یک مته است و لازم است با چکش یک ضربه به سرش بزنی تا کار شروع شود.

۴) امروز سر کلاس نثر در مورد اقناع‌سازی مخاطب توسط راوی چیزهایی شنیدم که تا به حال بهشان دقت نکرده بودم. این‌که چطور با یکی به میخ زدن و یکی به نعل، می‌توان خود را در دل مخاطب جا کرد. به قول استادمان وقتی یک سوزن به خودت بزنی می‌توانی بعدش دنبال ملت راه بیفتی!

۵) درست است که زیاد نق می‌زنم، اما حقیقتا خوش‌حالم که با این رشته به دانشگاه برگشته‌ام.

#ذهن_گفتار
#درهم_نویسی

https://t.me/zahrabeytsayyah

1 year, 11 months ago

روز اول دانشگاه
احساس لهیدگی تک‌تک سلول‌هایم را پر کرده. نگران اینم که تا ساعت پنج به خانه می‌رسم یا نه. ساق پاهایم زق می‌زند و گرفتگی کمرم کما کان پا برجاست. از خودم می‌پرسم آیا امروز از باشگاه جان سالم به در می‌برم؟

بعد از دانشگاه یک ساعت و خورده‌ای را پیاده گز کردم. از این مغازه به آن مغازه. آخر سر هم کتاب نکبت فرانسه را پیدا نکردم. آخر استاد فرموده ویرایش قدیمش را بخرید. هر جا رفتم گفتند فقط ویرایش جدیدش را دارند.

غر زدن را که کنار بنهم امروز خوب بود. سر کلاس نگارش پیشرفته هیجان‌زده شدم و از تاپیک معمولی «در ساحل چه می‌کنیم؟» یک داستان کوتاه پرخون بیرون کشیدم.

در کلاس درآمدی بر ادبیات ۱ هم کلی ذوق‌مرگ شدم چون قرار است با عناصر داستانی آشنا شویم و استاد کلی در باب اهمیت ادبیات حرف زد.

کلاس آخر هم اصول و روش ترجمه بود که باعث شد جوگیر شده و دلم بخواهد درس زودتر پیش برود.

فعلا به عنوان روز اول ترم سوم خوب بود. درس‌های تخصصی دیگر شروع شده‌اند و باید چسبید به درس و نوشتن. گاهی مخم زر مفت می‌زند اما در کل خوش‌حالم که آمدم سراغ ادبیات انگلیسی.

#ذهن_گفتار
#درهم_نویسی
https://t.me/zahrabeytsayyah

1 year, 12 months ago

در باب مصیبتی به نام مقاله‌نویسی

شما را نمی‌دانم اما نوشتن، خاصه نوشتن از یک موضوع خاص، اغلب برایم حکم شکنجه را دارد. نه که خیلی سخت باشد، فقط قدری سخت است.

پیدا کردن موضوع و عنوان آسان‌ترین بخش است. حتی جست‌وجو و نوشتن اوت‌لاین. این‌ها کار چند دقیقهٔ کوچک است. مسئلهٔ اصلی بیرون کشیدن مطالب از لایه‌های چسبناک حافظه است.

این‌که چطور جمله‌بندی کنی و لحنت درست و یک‌دست هست یا نه. واضح و شفاف هست؟ نکند این‌جا توضیح واضحات داده‌ام؟ آن‌جا را می‌فهمند دارم به چی اشاره می‌کنم؟ و...

البته تا حد زیادی قلقش دستم آمده که تا لحظه‌های آخر و موعد ویرایش این صداها را تعدیل کنم، اما هم‌چنان یک مشکل پا بر جاست: بیرون کشیدن کلمات و جملات از مغزم.

صدقه سر این قضیه گاهی عنوانی به ذهنم می‌رسد اما تا بیاید منتشر شود، یعنی در واقع نوشته شود، ممکن است بین ۱ الی ۱۲ ماه طول بکشد. منظورم نوشتن مقالهٔ آکادمیک نیست که دو برابر خودش ذکر منابع بخواهد. منظورم همین ‌مقاله‌های یادداشت‌طوری است که روی سایتم می‌اندازم.

هر چه می‌خواهم بگویم این‌جاست، توی کلهٔ درهم و برهمم. می‌خوانم، نت برمی‌دارم، ذره ذره جان می‌کنم و باز تا بیاید سامان بگیرد کلی طول می‌کشد.

می‌دانم یک پای این مشکل کمال‌گرایی است. دلم می‌خواهد کامل و جامع باشد و راستش چندان از نثرم خوشم نمی‌آید، این است که هی نوشتن کش پیدا می‌کند؛ آن‌قدری که از دهن می‌افتد.

در کامپیوترم یک فایل دارم پر از پیش‌نویس‌های ناقصی که خیلی‌هاشان فقط در حد عنوانند. ولی خب، همان‌طوری که بالاخره بعد از ۶ ماه یکی از آن عناوین قدیمی دارد نوشته می‌شود، می‌توانم دل خوش کنم که دیر و زود دارد اما سوخت و سوز ندارد!

#ذهن_گفتار
https://t.me/zahrabeytsayyah
http://zahrabeytsayah.ir

2 years, 2 months ago
2 years, 2 months ago

شادروانی = PMS + اضطراب تولد
بیش‌ترِ دوشنبه را مثل شبحی گریان، به مویه کردن گذراندم. میان مویه کردن‌هایم بود که یادم افتاد حدود یک هفتهٔ دیگر قرار است با ۲۴ سالگی خداحافظی کنم. بلی، اوضاع بدتر شد.

احساس بی‌حاصلی خفتم کرد و به فکر انصراف از زندگی افتادم. امروز صبح شروع کردم به قلم گرفتن تمام خواسته‌هایم و یکی‌یکی حذف کردم. بعد گریه‌ام گرفت از این‌که چرا زندگی این‌طور است؟ چرا حذف کردن‌هایم مدام بیش‌تر می‌شود؟

می‌دانم در این یک سال کارهایی کردم و مرزهایی را که خیال می‌کردم از توانم خارجند درهم شکستم، اما نمی‌توانم به این‌که نتیجهٔ خاصی در دست ندارم فکر نکنم.

هنوز از لحاظ مالی وابسته به خانواده‌ام و از خودم پرسیدم اگر سال دیگر و بعدش و بعدش همین وضع باشد چه؟ اگر فتیلهٔ این کار هم مثل باقی کارها پایین کشیده شود چه؟

به خودم می‌گویم اگر همین‌طور در تلاش بمانم قطعاً سال دیگر چند پله بالاتر خواهم بود و باز صدای زرزروی درونم سربرمی‌آورد که از کجا مطمئنی؟

همین جا بود که تصمیم گرفتم فکر نکنم. نشستم به نوشتن و چیزکی نوشتم بداهه و معلوم شد از زبان قاتلی است که کارش کشتن است و از موردی می‌گوید که تردید را در دلش کاشته. بعد یادم افتاد بازنویسی نمایش‌نامه و داستان تازه‌ام را هی دارم پشت‌گوش می‌اندازم و از نو غم و اضطراب هوار شد به دلم.

خلاصه که بلی، قدری ترسیده‌ام و دلم نمی‌خواهد بزرگ‌تر شوم و قدری عصبانی‌ام. اما خب، بالاخره یافتن مسیر سرگردانی‌های خاص خودش را دارد و آدمی هیچ وقت نمی‌تواند بفهمد انتخابش چقدر درست بوده یا تا کی بر این مدار خواهد ماند.

برای حسن ختام هم درود می‌فرستم بر PMS که هر ماه کاری می‌کند به سلامت عقل و روانم شک کنم و این‌ماه برایم یک آشی پخته با یک وجب اضطراب رویش.

#ذهن_گفتار
https://t.me/zahrabeytsayyah
http://zahrabeytsayah.ir

2 years, 2 months ago

پندار دوگانه

دو روز پیش بود که کتاب ۱۹۸۴ نوشتهٔ جورج اورول را تمام کردم. در کتاب واژه‌ای به‌کار رفته بود تحت عنوان «پندار دوگانه».

اصل قضیه این بود که در آنِ واحد به چیزی و ضدش باور داشته باشی. برای مثال می‌دانی ۲+۲ برابر ۴ است اما اگر از تو خواسته باشند که ۵ ببینی، ذهنت با وجود آگاهی از این ماجرا، دست به تخریب باور خودش می‌زند و چیزی دیگر را، این‌جا ۵ به جای ۴، جایگزین آن می‌کند.

چه شد که این قضیه برام جالب شد؟ امروز در یک خلسهٔ ظهرانه، ناگهان از نو متوجه یک تناقض فکری و رفتاری در خودم شدم.

به یاد آوردم که آشپزی همیشه بخشی جدایی‌ناپذیر از زندگی‌ام بوده. که همیشه خودم را در هیئت یک آشپز یا کاری مشابه متصور شده‌ام، که با وجود دانشجوی روان‌شناسی بودن، یک گوشهٔ فکروذکرم این بوده که در این حوزه مهارتم را ارتقا بدهم و برایش فکروخیال ببافم.

در همین لحظه بود که مچ خودم را گرفتم؛ پس چرا با وجود آگاهی‌ام به این قضیه، بخش دیگر ذهنم، بخش قدرتمندتری، تمام مدت زور می‌زد برای خودش آینده‌ای را در روان‌شناسی متصور شود؟

و یک مسئلهٔ دیگر پیش آمد، اگر حقیقتاً تا این اندازه شیفتهٔ آشپزی بودم و تهِ اغلب فانتزی‌هایم به صنایع غذایی ختم می‌شد، پس چرا سودای نوشتن رهایم نکرد و حالا عاقبت دارد می‌شود شغلم؟ (به این فکر کردم که اگر نوشتن چنین ریشهٔ عمیقی در من داشته چرا زودتر جدی‌اش نگرفتم؟)

راستش، دنبال جواب نیستم. فقط خواستم قدری فلسفه‌بافی کرده باشم.

خلاصه که این قضیه باعث شد یاد پندار دوگانه بیفتم و احساس کردم اشارهٔ به آن، در این کنج نسبتاً خلوت خالی از لطف نباشد.

این‌که همهٔ ما یک جورهایی درگیر یک پندار دوگانه‌ایم. به چیزی باور داریم اما بنا به ورودی‌ها، دستورات، سنن، قوانین، انتظارات یا هر کوفت و افسانهٔ دیگری، به خودمان می‌قبولانیم که اصل چیز دیگری است. یا اصلا قضیه از بیخ‌وبن چیز دیگری است.

تا به حال متوجه پندار دوگانه شده‌اید؟

#ذهن_گفتار

https://t.me/zahrabeytsayyah
http://zahrabeytsayah.ir

2 years, 5 months ago

لایو امشب یادتون نره.?

We recommend to visit

✨ تبلیغات پر بازده [ @tabligat_YaSiNoli ]

- منمو هدفونم فقط میخوام چِت کنم 🎧

╰) ایران موزیک♪ (╯

"ما بهتریـن‌ها را براے شما بـہ اشتراڪ میـگذاریـم✘"


تبلیغات و ثبت موزیک :
@AdIranMusic94

فرشتــه‌ی موسیقی💙"
- موسیقی تَپیت و نت‌ها در رگ ها جریان یافتند و من زنده ماندم . .

#تبلیغات با بهترین #بازدهی : [ @AMEOOaW ]
‌‌‌•• 🎧🖤📀🔐••