✨ تبلیغات پر بازده [ @tabligat_YaSiNoli ]
- منمو هدفونم فقط میخوام چِت کنم 🎧
╰) ایران موزیک♪ (╯
"ما بهتریـنها را براے شما بـہ اشتراڪ میـگذاریـم✘"
تبلیغات و ثبت موزیک :
@AdIranMusic94
فرشتــهی موسیقی💙"
- موسیقی تَپیت و نتها در رگ ها جریان یافتند و من زنده ماندم . .
#تبلیغات با بهترین #بازدهی : [ @AMEOOaW ]
•• 🎧🖤📀🔐••
۰
گاهی وقتا فقط باید بگذری،چون این تنها راه نجاتته
بعضی عشقا خودِ شکستن
_لیلا من دوست دارم،اینو بفهم و براساس این تصمیم بگیر
_منم دوست دارم حافظ ،خیلی هم دوست دارم ولی نمیشه من و تو هیچ وقت نمیتونیم ما بشیم یعنی نمیذارن که ما بشیم،اتفاقی که بین پدربزرگت و مادربزرگم افتاد ،عموم ،زنعموم،بابام،حتی میلاد ، بگذر ازم،این راه رو هر چقدر هم طی کنی آخرش بن بسته.
_میشه از نفس کشیدن دست کشید که من از تو دست بکشم؟من به خاطرت با همه میجنگم،حتی با خودت.من تورو به خودتم نمیدم.
_حافظ؟
_ نمیشه لیلا،نمیشه دلم، من اونقدر میرم این راه رو تا بالاخره به چیزی که میخوام برسم،من تا تهش هستم اگه هستی بسم الله.
لیلا در چشمان مصمم مردش خیره میشود- بسم الله
عشق نفرین شده
همهچیز از سال هزار و سیصد چهل و دو شروع شد، جرقه ی نفرینی شد که دامان دو نسل بعد را هم گرفت لیلا و حافظ سعی میکنن با این نفرین بجنگن ولی وقتی همه چیز بدتر میشه که این وسط پسرعموی لیلا به قتل رسیده است و تنها مضنون این جرم، برادر حافظ یعنی رضاست.
معمایی،هیجانی، پلیسی
Telegram
رمان عشق نفرین شده
https://telegram.me/BiChatBot?start=sc-1263935-8pvcVVD حرفی ،انتقادی، نظری بود خوشحال میشم بخونم برای تب تو بات پیام بدید
دلم برای میلادم میسوزه??
پسرم چقدر ناراحته
سعید پدرسوخته هم که قراره نقش پررنگی داشته باشه
مثل نقشش توی رمان بعد از رفتنت که به داد آیلارم رسیده بود ????❤
????
توی vip پارت بیست گذاشته شد
کلیییی پارت جذاب و هیجانی
رضای مهربونم چطور تونسته یه آدم رو بکشههه؟چی شده یعنی؟?????
پارت جدیدددد داریم❤❤❤???
قربون حافظم برم که همیشه حامی و پشتیبانه
رضا حق داره دلش برادرش رو بخواد
??????
?????
????
???
??
?
#پارت_ششم
#نویسنده_سارا_ف_
#فصل_یک: قاتل کیست؟
???????????????????????
سعید پوزخندی می زند که عصبانیتش را پنهان کند:ولی اینکه بهشون بفهمونید مضنون به قتل با قاتل فرق داره دست شما بود،مگه نه؟
آمدن رضا همراه با مامورها اجازه ی صحبت را به دختر نداد.
لیلا میدانست که هر لحظه امکان دارد میلاد به سمت مضنون حمله کند،با اینکه بارها با او صحبت کرده بود که اگر نمیتوانی جلوی خودت را بگیری با عمو و بابا میروم تو نیا ،میلاد بی حوصله ،انگار که برای از سر باز کردن لیلا گفته بود کاری با کسی ندارم اما باید میفهمید که در این شرايط کسی نمیتواند جلوی خود را بگیرد.
به سمت میلاد که به طرف مامورها میرفت حرکت کرد و دوباره مقابلش ایستاد: میلاد حرفامو فراموش نکن، جرم اون آدم ثابت نشده هنوز، یعنی اون آدم هنوز از نظر قانونی قاتل نیست، میلاد حرفامو میشنوی؟ هنوز هیچی معلوم نیست پس خواهش میکنم شر به پ نکن.
میلاد درحالی که نگاهش هنوز به رضا بود و اصلا از او چشم برنمیداشت فقط سری تکان داد.
سعید و رامین با دیدن رضا جلوتر آمدند و سعید از مامور خواست اجازه دهد چند دقیقه با رضا صحبت کند و مامور با تعلل پذیرفت.
رضا ولی نگاهش به حافظی بود که اصلا نگاهش هم نمیکرد، برای یک نگاه دلگرم کننده ی برادرش جان میداد و او دریغ میکرد، از کی برادرش انقدر سنگدل شده بود؟
دلش برادری را میخواست که وقتی پدرشان در تصادف فوت کرد و مادرشان ویلچر نشین شد با نگاه های مصمم به هر سه نفرشان خیره شد و گفت از امروز به بعد من فقط برادرتون نيستم علاوه بر برادر، پدری هستم که وظیفم به ثمر رسوندن شماست.
دلش همان نگاه گرم و امیدوار هفده سال پیش را میخواست، نگاهی که اجازه نداد طعم بی پدری را بچشند.
رضا منو ببین، رضا با توام..
یا خداا????
جنگ واقعی داره شروع میشه
??????
?????
????
???
??
?
#پارت_پنج
#نویسنده_سارا_ف_
#فصل_یک: قاتل کیست؟
???????????????????????
روی صندلی راهروی دادگاه نشسته بودند و منتظر بودند که رضا را بیاورند و دادگاه شروع شود،در قلب هر کدامشان طوفانی به پا بود دیدنی.
حافظ نگاهی به ساعت مچیش می اندازد و کلافه سر تکان میدهد، هنوز خبری از رضا نبود ولی با بلند کردن سر متوجه آمدن سه مرد و یک خانم میشود، دو تا از مرد ها مسن بودند و سومی تقریبا هم سن حافظ بود و دختر شاید به زور بیست و هشت سی ساله میشد، یکی از مردهای مسن انگار در این دنیا نبود از بس که بی حواس گام برمیداشت، مردها دو دست همان مرد بی حواس را گرفته بودند.
دختر لباس وکالت پوشیده بود و همانطور که کنار آنها گام برمیداشت آرام با مرد جوان تر صحبت میکرد.
کمی که جلوتر آمدند آنها هم متوجهشان شدند، از چشمان هر چهار نفرشان نفرت میبارید.
مرد جوانتر مرد مسن را به آن یکی سپرد و ب خشم و شتاب به سمتشان آمد: پس خانواده ی اون بی همه چیزی که برادر جوونم رو ازمون گرفتن شمایید؟
هر سه نفر با هم بلند شدند،رامین که دو صندلی با حافظ و سعید فاصله داشت نزدیکشان آمد.
سعید با اخمهای درهم قدمی جلوتر رفت و کیف دستیش را در دست جا به جا کرد: آقای محترم درست صحبت کنید، هنوز چیزی معلوم نیست که شما کم مونده حکمم صادر کنید.
حافظ به سعید اشاره کرد بی خیال شود، چه رضا چه هر کس دیگری ک قاتل بود این وسط یک حقیقیت وجود داشت و آن،این بود که برادر این شخص که برای اولین بار او را میبیند کشته شده است و عصبانیتشان قابل درک بود.
میلاد میخواهد سمت سعید خیز بردارد که مرد سوم همراه دختر جلو آمدند .
مرد بازوی میلاد را میگیرد و دختر مقابلش می ایستد و آرام چیزهایی می گوید که متوجه نمیشود.
میلاد سرتکان میدهد و دستش را از دست مرد بیرون میکشد.
سعید رو به دختر میکند: خانم وکیل به موکلتون یاد ندادید نباید صحبتی با ما داشته باشه؟
لیلا از میلاد خشمگین که چون گرگ به طعمه اش که سعید باشد خیره شده ،نگاه میگیرد و سر برمیگرداند سمت سعیدی که با لباس وکالت عجیب هیبت ترسناکی پیدا کرده است: ببخشید که کنترل احساس آدمی که تازه دوروزه برادرش رو از دست داده دست من نیست،البته بزارید حرفم رو تصحیح کنم، برادرش رو به مرگ طبیعی از دست نداده بلکه به طرز فجیعی کشته شده.
مکث میکند و با کمی تمسخر دقیقا عین سعید می گوید:آقای وکیل.
پارت جدیدددد?????
توی Vip پارت دوازدهم آپ شد???❤?
میتونین باقیمت خیلی پایین توی کانال خصوصی عضو بشید
توی vip هفتگی ۱۲تا ۱۵ پارت گذاشته میشه یعنی حدود دو بربر و گاهی حتی بیشتر از کانال عمومی
قیمت فقط۲۰ هزار تومان
برای عضویت به آیدی زیر پیام بدید
✨ تبلیغات پر بازده [ @tabligat_YaSiNoli ]
- منمو هدفونم فقط میخوام چِت کنم 🎧
╰) ایران موزیک♪ (╯
"ما بهتریـنها را براے شما بـہ اشتراڪ میـگذاریـم✘"
تبلیغات و ثبت موزیک :
@AdIranMusic94
فرشتــهی موسیقی💙"
- موسیقی تَپیت و نتها در رگ ها جریان یافتند و من زنده ماندم . .
#تبلیغات با بهترین #بازدهی : [ @AMEOOaW ]
•• 🎧🖤📀🔐••