اَنار [ عشق و آتش ]

Description
درحال نواختن پیانو بود،وقتی بیدارشدم.باگردن بندی ازسبزه های بهاری باغچه،داشت باران راتماشامی کرد....


ربات شناس @zhian_ghermezh_bot

لینک پیام ناشناس
https://t.me/Harfmanrobot?start=557201186

https://telegram.me/dar2delbot?start=send_qA2VP1g
We recommend to visit

?? ??? ?? ????? ?

We comply with Telegram's guidelines:

- No financial advice or scams
- Ethical and legal content only
- Respectful community

Join us for market updates, airdrops, and crypto education!

Last updated 1 year, 9 months ago

[ We are not the first, we try to be the best ]

Last updated 1 year, 11 months ago

FAST MTPROTO PROXIES FOR TELEGRAM

ads : @IR_proxi_sale

Last updated 1 year, 7 months ago

3 years, 1 month ago

وزن روی بدن مرد دوم، کنار رفت. مرد دوم، نفس عمیقی کشید‌. لرزش بیشتر شد. قسمتی از روی دیوار_ در جایی که قبلا ورودی قرار داشت_ فروریخت‌. غباری کم‌رنگ، در هوا جریان یافت و بعد...

صدای انفجار، وحشتناک بود. زمین به شدت لرزید و به نظر رسید که کل نیایش‌گاه، فروریخته است. دیوار_ در جایی که قبلا ورودی قرار داشت_ روی زمین ریخت. نور شدیدی به داخل تابید. صدای گام‌هایی به گوش رسید و بعد صدای فریادهایی. نوری رقصان و پیچ‌خوران، به داخل معبد نفوذ کرد. کوبش چرخ‌ها. چرخ‌ها بر زمین. وسیله‌ای به داخل نیایش‌گاه آمد و بعد‌... سکوت. سکوت بود‌. سکوت.

سلیمان گفت:《 آه خدایا! یعنی ما الان با شما توی صلحیم و بعد شما، همچین کاری می‌کنید؟》
از زره‌پوش پایین پرید. ایستاد. کمر خود را صاف کرد و به سمت مقبره رفت. لحظه‌ای کنار جسد مرد اول، خم شد. صورت خود را چین داد و با تنفر روی زمین تف کرد. ایستاد. لبخندی بر لب آورد. رو به راهون کرد:《 سلام‌راهون بزرگ!》
راهون، شگفت‌زده به او خیره شد:《 سلیمان؟》
هانیبال که زنجیری از آتش به دست داشت، از میان افراد خود گذشت.
سلیمان گفت:《 راهون! خوش‌حالم می‌بینمت!》 چشمکی زد.
هانیبال، زنجیر آتش خود را در کنار بدن می‌چرخاند‌. صدای پر زدن هزاران پرنده، فضا را پر کرده بود. بقیه افراد، در فاصله‌های منظم از یکدیگر، ایستادند.
سلیمان کنار مقبره ایستاد. یک پای خود را بر لبه آن گذاشت و وزن خود را روی آن انداخت:《 خدایا! اگر صد شهر از این حادثه با خبر بشه. ازین خیانت بزرگ!》
راهون گفت:《 قرار نیست کسی با‌خبر بشه.》به جن‌هایی که در اطراف نیایش‌گاه ایستاده بودند، اشاره کرد. جن‌ها به سمت هانیبال و افرادش، حمله کردند.

جن‌ها، با فریادهایی وحشتناک، دور خود چرخیدند. به غبارهای پیچان تبدیل شدند و بعد به سمت افراد سلیمان، حمله کردند.

اولین جن، به دیواری نامرئی کوبیده شد. فریادی زد‌. بعد به دیوار نامرئی چسبید. فریاد زد. خودش را به شدت تکان داد. شعله‌ای سرخ در دیوار نامرئی نمایان شد و بعد به سرعت او را در خود گرفت. آتش، تمام وجود جن را سوزاند. فریادهای پر از درد جن، همه جا را پر کرد.

هانیبال، زنجیر آتشین خود را چرخاند. شمشیر، طرحی سرخ و سوزان در فضا ایجاد کرد. صدای هزاران پرنده به گوش رسید. زنجیر ناگهان از کنار بدن هانیبال، فاصله گرفت. موج برداشت و مانند تیری در هوا، رها شد. خنجر سرخ روی آن، پیشانی یکی از جن‌ها را سوراخ کرد. از آن‌سوی سر او خارج شد. نیم‌دایره‌ای درفضا ایجاد کرد. چرخید و دوباره وارد بدن جن شد.

جنی با پاهایی شبیه پای بز، به سمت کاترین دوید. در نزدیکی کاترین، به هوا پرید. تبدیل به غباری شد و به سمت کاترین حمله کرد. دست کاترین، به آرامی بالا آمد. وارد غبار شد. در لحظه‌ای، به سرعت مشت شد. غبار، در چشم برهم‌زدنی، محو شد. گردن جن، در دست کاترین قرار گرفت. کاترین دهان خود را باز کرد و به سمت جن، فوت کرد. جن، در دستان کاترین، دست‌وپا زد و....

دوباره سکوت.
جن‌ها،‌به سرعت عقب کشیدند‌. راهون، با خشم‌، فریاد زد. هیکل عظیمش را تکان داد. دست بزرگش را با خشم چرخاند و به سمت سلیمان حمله کرد.

هانیبال، به سرعت از میان‌جمع، خارج شد. زنجیر آتشین خود را چرخاند. هزاران پرنده، در اطرافش به پرواز درآمدند.‌زنجیر مانند چرخی که آتش گرفته باشد، می‌درخشید و آن فضا را روشن می‌کرد. این چرخ آتشین، ناگهان متلاشی شد. زنجیر، مانند تیری به سمت راهون روانه شد.

زنجیر آتش، شانه راهون را سوراخ کرد. از آن‌سوی بدن راهون خارج شد. نیم دایره‌ای در فضا رسم کرد و دوباره به سمت بدن راهون برگشت. این بار، شانه دیگر او را سوراخ کرد و خارج شد‌. یک راست به سمت هانیبال رفت و هانیبال، آن را با دست گرفت. جهشی به پاهای خود داد و به بالا پرید. در همان حال، زنجیر را تکان داد. رنجیر از هر دو سو، موج برداشت.‌ این موج در تمام زنجیر جاری شد و به بدن راهون کوبیده شد.‌راهون فریاد زد. هانیبال،‌روی زمین فرود آمد. زنجیر را به سمت زمین کشید. راهون روی زانوهای خود، بر زمین‌افتاد.

سلیمان، بدون این‌که پای خود را از لبه مقبره بردارد، دستی تکان داد و گردوخاک‌های اطراف خود را دور کرد:《 وای! وای! وای! دیدی چی شد؟ راهون بزرگ، با یک حرکت ناک‌اوت شد. راهونی که براش قربانی می‌کنید.》 پوزخندی زد:《 باعث شرمندگیه.》
هانیبال، دو انتهای زنجیر را کشید. راهون روی زمین افتاد.
سلیمان گفت:《 راهون! دوست من! اگه بدونی ما از طرف کی اومدیم، دیگه از روی زمین حرکت نمی‌کنی.》
راهون با خشم غرید:《 از طرف کی؟》
سلیمان، پا از لبه مقبره برداشت و به سمت او رفت. کنارش زانو بر زمین‌ زد:《 کوتلاس.》
راهون با وحشت به او خیره شد:《 چی می‌خواین؟》
:《 دست خدا.》

سرفراز،‌ به آرامی از جای خود برخاست. او در اتاقی، پراز اسباب‌بازی ایستاده بود. مردی، پشت به او، داشت از داخل کمد صورتی رنگی، چیزی برمی‌داشت.

3 years, 1 month ago

@anar_abo

#عشق_و_آتش
بخش سوم: کوتلاس، هانیبال،‌ سلیمان، رز
پارت ۵۲ [ راهون بزرگ ]

??????

سکوتی تلخ و عمیق، سیاه مانند شبی که نیایش‌گاه را پر کرده بود، در هوا جاری شد. سرمایی ناخوشایند_ سوزاننده و تیز_ از سوراخ سه مناره بزرگ بر سقف، به پایین ریخت.
مرد دوم، لحظه‌ای سر جای خود میخکوب شد. لرزشی ناخوشایند و تلخ، مقبره را فرا گرفت. مقبره، در سکوت و سرمای آن مکان تاریک، لرزید و بعد، قسمت بالای آن، به آرامی کنار رفت. جسد بدون سر مرد اول، مانند میوه‌ای فاسد شده، روی زمین افتاد. از اعماق تاریکی، صدای نفیر باد، به گوش رسید.

صدای باد، از سوراخ‌های سه مناره به گوش می‌رسید و بعد، مهی خاکستری، از سه سوراخ، به داخل نیایش‌گاه جاری شد.
شمشیر از دست مرد دوم، بر زمین افتاد. او با وحشت، چند قدم عقب رفت و به سرعت چرخید تا خود را به در ورودی برساند اما... از در ورودی، خبری نبود. سیاهی غلیظ‌تر از تاریکی شب، آن مکان را پر کرده بود.

مرد دوم، با وحشت، به دیوار بدون شکاف روبه‌روی خود نگاه کرد. حتما اشتباه کرده بود. آن ورودی، همان اطراف بود و او باید...
گذر سردی را پشت سر خود، حس کرد. نسیمی خنک، شانه‌ها و لاله‌های گوش‌هایش را، لمس کرد. با ترس،‌به عقب چرخید. جلوی صورتش، شبحی خاکستری رنگ، در حال چرخیدن بود. مرد دوم، درمانده، عقب رفت. کمرش به دیوار خورد. جلوی رویش، آن شبح خاکستری رنگ، تغییر رنگ‌داد. سیاه شد. جسمانی‌تر شد و شکل گرفت.
آن جن،‌ پنج متر قد داشت. سری به شکل گاو و بدنی شبیه بدن یک انسان داشت. دست‌هایش به جای انگشت، سم‌هایی بزرگ داشتند و...
جن گفت:《 سلام قربانی.》
مرد دوم، روی زمین زانو زد. دست‌ها را روی صورت گذاشت و جیغ کشید.

زنجیر. زنجیر. زنجیر. صدای کشیده شدن زنجیر. سردی دانه‌های آن بر تن یخ‌زده مرد دوم و فریادهای ناامیدانه‌اش. کشیده شدن بر زمین. چنگ‌زدن‌. خنده‌های مستانه. قهقهه‌هایی طولانی و...تاریکی. تاریکی بی‌پایان. سقوط...
:《 قربانی رو به جایگاه بیارید.》
مرد دوم، چشم باز کرد‌. وحشتش بیشتر شد. حالا در روشنایی آتشی که روی مقبره روشن شده بود، هزاران سایه، بر دیوارهای بدون شکاف آن مکان ریخته بودند‌. سایه‌هایی که در زمینه نور سرخ و نارنجی آتش، می‌رقصیدند و می‌رقصیدند. ده‌ها جن، در روشنایی آتش، دورتادور نیایش‌گاه، ایستاده بودند.
تکانی عصبی، زانوی مرد را خم کرد. گرمایی ناخوشایند، بین پاهایش جاری شد. مرد دوم، باتعجب به خیسی جلوی شلوار خود خیره شد‌.

:《 تقدیم به پیشگاه راهون بزرگ. تقدیم به عظمت بی‌پایانش. باشد که در پرتو عنایات ایشان، راه راستی به ما نشان داده شود.》
مرد دوم، زانوزده بر زمین، سر بلند کرد. مقبره، که اکنون آتش، سرخی خون را بر زمینه سیاه آن نمایان می‌کرد، دوباره لرزید. در تاریکی، دستی عظیم، از مقبره بیرون آمد و لبه‌های مقبره را گرفت. دستی با هشت انگشت بزرگ و ناخن‌هایی به اندازه خنجر. این دست به لبه‌ مقبره فشار آورد و بعد، موجودی عظیم_ که جن‌های دیگر در برابرش بسیار کوچک به نظر می‌رسیدند_ از آن خارج شد.

راهون، هشت متر قد داشت. دو شاخ بسیار بزرگ و سرخ‌رنگ، روی سر مربع شکلش قرار گرفته بود. در وسط این مربع، چشم بسیار بزرگی قرار داشت. با همان چشم، به صورت مرد دوم، خیره شد. دست راست نداشت و پای راستش هم پر از زخم‌های بزرگ و چرکین بود.
:《 قربانی را نثار کنید.》 صدایش مهیب بود. مانند ریزش سنگ‌های کوه. مانند صدای سیلی که از راه دور، دارد نزدیک می‌شود.

دست سردی روی گردن مرد دوم قرار گرفت و او را به جلو کشید. مرد، چنگالهایش را در زمین فرو برد اما چیزی که او را می‌کشید، بسیار قوی‌تر بود.
مرد در حین کشیده شدن روی زمین، جن‌ها را دید که با احترام و سربه‌زیر، کنار دیوارها ایستاده بودند. جن‌هایی با شکل‌ها و اندازه‌های مختلف. نگاه همه‌شان به زمین بود.
ماهون، کنار مقبره، ایستاده بود. شاخ‌های سرخش، در تاریکی، می‌درخشیدند.

دستی قدرتمند، مرد را به کنار مقبره کشاند. همان دست، او را بلند کرد تا بنشیند و همان دست، سر او را درست بر روی لبه مقبره گذاشت. مرد، جیغ کشید. دستانش را بر لبه مقبره گذاشت اما نیروی مافوق‌بشری، او را به پایین هل داد.

:《 افتخاری نصیب تو شد ای قربانی که جان بی‌ارزشت را در پای راهون بزرگ، نثار کنی.》
مرد داد زد:《 بس کنید لطفا!》
:《 این افتخاری است که نصیب هر انسانی نمی‌شود‌.》
جنی دیگر، از میان تاریکی خارج شد. شمشیری در دستش می‌درخشید. به آرامی به سمت مرد دوم رفت و کنار مقبره ایستاد. رو به راهون کرد. روی زمین زانو زد و دست خود را روی پیشانی گذاشت‌. راهون به سمت او، سری تکان داد. جن، برخاست. دستی به شمشیر خود کشید و آن را بالا برد.

صدایی به گوش رسید. صدایی شبیه کوبیدن دیوار. صدای پتک و انفجار. دیوار نیایش‌گاه لررید. لرزش به زمین و بعد به مقبره منتقل شد. مقبره به شدت تکان خورد‌.

3 years, 1 month ago

که می‌تونیم ‌بکنیم!》
مرد اول سری تکان داد:《 راهی هم نداریم.》
آن پایین، در میان خرابه‌های روستا، تاریکی شب، پر از طرحواره‌های سیاه و خاکستری‌ شده بود. هیولاهایی خبیث، با دندان‌هایی بلند، بین دیوارها، جولان می‌دادند.
:《 ببا دنبالم!》 مرد دوم، به آرامی، پا به درون آن بنا گذاشت.

تاریکی.‌ مهی خاکستری، در تاریکی، جریان داشت. مهی سبک.
سکوت. در جایی_ خیلی_ دور، قطره آبی، بر زمین چکید و هزاران ‌تکه شد. صدای شکستنش، کل آن ساختمان را پر کرد.
سکوت. صدای ضربان قلب.
هوا،‌طعم خاک می‌داد. طعم خاکی که هزاران سال، بی‌حرکت، مانده باشد. این طعم، زیر زبان می‌رفت و زبری ناخوشایندی بر آن ایجاد می‌کرد.

یکی از آن دو مرد، گفت:《 چه ترسناکه!》صدایش به دیواره‌ها خورد و تکرار شد:《 چه ترسناک!》
داخل یک محوطه بزرگ بودند. دیوارهای بنا، در تاریکی ظریف شب، طرحواره‌هایی کم‌جان و کم‌رنگ بودند. اشباحی بدون شکل. گریزان و ترسناک. اشباحی که در آرامش، به سکوت شب، گوش فراداده بودند.
در وسط محوطه، یک برآمدگی مستطیل شکل دیده می‌شد._ شاید_ قبری. شاید؟ برآمدگی یک مقبره بود. بر روی برآمدگی، سه لکه نورانی سربی رنگ دیده می‌شد. این لکه‌های نورانی، از داخل سه مناره‌ای که شکافشان بر سقف دیده می‌شد، روی مقبره می‌ریخت‌.
مرد دوم‌گفت:《 کوتلاس ، برای نگهبانی از گنج‌هاش، از ترس استفاده می‌کنه.》
مرد اول پرسید:《 گنج داخل این قبره؟》به آرامی به سمت مقبره رفت. در تاریکی متوجه شد که دیواره‌های مقبره، بیش‌ازحد صاف و یک‌دست بودند. انگار یک نفر، با دست آن‌ها را صاف کرده بود.
:《 طبق گفته‌ها، اونجاست.》
:《 گفته‌ها؟》دهانش خشک شده بود.
:《 نقشه.》
مرد اول، کنار مقبره ایستاد. به دایره‌های نورانی که از مناره‌ها بر روی مقبره افتاده بود، نگاه کرد.
مرد دوم ‌گفت:《 شایعه‌ها میگن که کوتلاس، هزاران آینه، توی این مناره‌ها گذاشته تا نور ماه رو، روی این قبر بندازه.》
مرد اول، کنار مقبره ایستاد:《 جنسش از فلزه.》 به سمت مرد دوم که چند قدم دورتر، کیسه به دوش، ایستاده بود، نگاه کرد.
مرد دوم‌ گفت:《 اون هم‌ تابوته و هم‌ قبر.》
:《 جالبه.》به سقف نگاه کرد. به سه شکاف دایره‌ای شکل بزرگ، که نور از آن‌ها به داخل می‌ریخت:《 فک نکنم ماجرای آینه‌ها درست باشه.》لرزشی سبک، در زانوهای خود، حس کرد.
مرد دوم،‌ جوابی نداد. کیسه را روی زمین گذاشت. کنار آن نشست. نخ دورش را باز کرد.
مرد اول گفت:《 حالا چه کار کنیم؟》
:《 باید بری روی اون.》
مرد اول، با وحشت، به عقب نگاه کرد. لرزش زانوهایش، بیشتر شد:《 چرا؟》
:《 یکی باید رو اون تابوت سنگینی ایجاد کنه تا در باز بشه.》
مرد اول، پیشانی خود را پاک کرد. با ترس به اطراف نگاه کرد. چشمانش پر از وحشت بودند‌.
مرد دوم با تحکم گفت:《 برو دیگه!》
مرد اول، به آهستگی پای خود را بالا برد و روی مقبره گذاشت:《 دارم خودمو خیس می‌کنم.》 خود را بالا کشید و روی مقبره ایستاد. صدای کوبش قلب خود را، می‌شنید‌:《 حالا چی؟》
مرد دوم، کیسه به دست، جلو آمد:《 حالا وقت طلسم باز کردنشه.》
:《 طلسم‌چی؟》
:《 طلسم خون.》
سکوت‌. در جایی خیلی دور، یک نفر فریاد زد. فریادی پر از درد و وحشت. ناله‌های که خون را در رگ‌ها،‌ منجمد می‌کرد.
:《 خون چی؟》
:《 خون انسان.》
:《 حالا از کجا، انسان....》 سکوت. دانه درشت عرق، پیشانی مرد اول را خط انداخت. از کنار بینی‌اش، گذشت و روی گونه‌اش محو شد. سر مرد اول، به آرامی به عقب چرخید:《 لعنتی!》
فلزی در تاریکی درخشید.
دهان‌مرد اول، برای فریادی بی‌فایده، باز شد، اما... باز هم سکوت.
در سکوت، صدای پاره شدن به گوش رسید.

چشمان وحشت‌زده مرد اول، روی درخشش شمشیر بود. شمشیری هلالی شکل، که ستون فقرات او را خرد کرده بود، ریه‌اش را سوراخ کرده بود و با تکه‌های گوشت و خون بر بدنه سرد خود، از قفسه سینه‌اش، بیرون زده بود.
مرد اول، قطره خونی را دید که از روی نوک تیز شمشیر، سر خورد. بر لبه تیز آن جاری شد و بعد، در منتهی‌الیه لبه شمشیر، کش آمد و بر زمین افتاد.
مرد اول، نتوانست فریاد بزند.‌ نتوانست درد را حس کند.‌فقط سنگینی شمشیر را در وجود خود حس می‌کرد و .. تمام.

مرد دوم به آرامی دسته شمشیر را گرفت. لبخندی زد و بعد به سرعت، آن را کشید. صدای بریده شدن به گوش رسید. مرد اول، با صدای خشکی، روی زمین افتاد. در تاریکی، خون سیاه‌رنگش، بر روی مقبره، جاری شد.

مرد دوم، به جسد بی‌جان مرد اول خیره شد. نفس عمیقی کشید. خون مرد، بر روی سطح مقبره، پخش شده بود.
مرد دوم، کنار مقبره ایستاد:《 متاسفم رفیق!》 شمشیر را بالا برد. شمشیر در تاریکی درخشید. به سرعت پایین آمد. روی گردن مرد اول فرود آمد و...

خون به بیرون فواره زد. صدای "فیر فیر" خارج شدن خون، بر سکوت خط انداخت.
سر مرد اول، به آرامی روی مقبره قل خورد. رگهای گردن، همراه با قل خوردن سر، روی سطح مقبره کشیده می‌شدند و خطوطی تیره، بر آن می‌انداختند. خطوطی بدون شکل.

3 years, 1 month ago

@anar_abo

#عشق_و_آتش
بخش سوم: کوتلاس، هانیبال،‌ سلیمان، رز
پارت ۵۱ [ طلسم خون ]

??????
مرد اول گفت:《 اگه پشیمونی، از همین اول راه برگرد. بعدا نگی که چرا نگفتم‌.》
مرد دوم،‌ معذب، پایش را دراز کرد و از روی بوته خاری رد شد:《 نه. فقط پرسیدم‌. اخه خسته شدم.》
شب،‌ سپاه بی‌رحمش را، در دل دشتی که هنوز از گرمای روز، زخم بر سینه داشت،‌ گسترده بود. هجومی از تاریکی، سکوت و رازهایی دلهره‌آور.
مرد دوم، کیسه‌ای را که بر دوش داشت، جابه‌جا کرد:《 خسته؟ تو که اهل کوه و دشتی، چرا خسته؟ من باید این حرفو بزنم که مثل تو، مرد گشت‌وگذار نیستم. تو که مرد کوهی نباید از این چیزا بگی!》
راه، پیچ‌وتاب می‌خورد و از دل کوه، با شیبی ملایم، بالا می‌رفت. گاه، صخره بزرگی را دور می‌زد و گاه، به سرعت وارد فرورفتگی زمین می‌شد. بوته‌های خار دو سوی راه، بازیچه دستان نسیم شبانه شده بودند.
مرد اول، از تعریف مرد دوم، لبخندی بر لب آورد. ماه،‌ در مرکز آسمان، آرام گرفته بود. نور سردش، بر تن داغ دشت، ریخته بود.
مرد اول گفت:《 خب. خیلی وقته که...》 از روی گودالی پرید. لحظه‌ای به بالا نگاه کرد. در کنار صخره صافی، که مانند دیواری طبیعی بر دامنه کوه، قرار گرفته بود، طرح سیاه بنایی بزرگ، با سه مناره عظیم، دیده می‌شد. رنگ سربی و مات ماه، بر دیواره‌های بلند این بنا ریخته بود. این رنگ، مانند مایعی، به مناره‌ها می‌ریخت و از آن‌ها، بالا می‌رفت‌.
مرد اول نالید:《 هرچه بالاتر می‌ریم، ترسناک‌تر میشه.》بوته خاری، به شلوارش گیر کرد.
مرد دوم‌گفت:《 می‌ترسی؟》
:《 آره. خب ترس داره.》
:《 نگران‌چیزی نباش! 》 دست به کمر خود زد. پیراهن‌خود را بالا زد. برق خنجری، زیر پیراهنش، نمایان‌شد.
:《 با این‌خنجر، قراره چه کار کنی؟》
مرد دوم ایستاد‌. با لگد به بوته خاری کوبید:《 ببین برادر من! اگه می‌خوای به گنج برسی، همراه من بیا. اگر نمی‌خوای، غرغر نکن! برگرد به اون خرابه.》 به پشت سر اشاره کرد. بر زمینه تاریک روشن دشت، زیر نور ماه، خرابه‌های یک روستای قدیمی، دیده می‌شد.
مرد دوم ادامه داد:《 ولی وقتی رفتی، فکر گنج رو...》
:《 چرا ناراحت میشی رفیق؟ من که چیزی نگفتم.》
مرد دوم، مستاصل، سری تکان داد. دست به کمر زد:《 پس خیلی سوال نکن!》دوباره کیسه‌ای را که بر دوش داشت، جابه‌جا کرد. گام‌هایش را بلند برداشت و از کنار مرد اول، گذشت:《 فقط درمورد گنج فکر کن و این‌که وقتی به دستش آوردیم، چه کارا که باهاش می‌کنیم.》لبخند زد.
نور ماه، روی بوته‌ها می‌ریخت و سایه‌ها را،‌فراری می‌داد.

:《 رسیدیم.》 مرد اول، بعد از گفتن این جمله، روی صخره کوچکی، نشست:《 پاهام‌ از گرما، داره می‌سوزه.》 کفش‌های خود را درآورد.
آن سازه قدیمی، روبه‌رویش بود. ساختمانی به شکل مکعب مستطیل. بدون هیچ پنجره‌ای بر دیوارهای بلند و صاف آن. از سقف آن بنا، سه مناره بزرگ،‌ بیرون‌ زده بود.
مرد دوم،‌ کیسه را روی زمین انداخت. قطرات عرق، روی پیشانی بلندش، می‌درخشیدند. دست به کمر زد. خنده‌ای کوتاه و عصبی، از سینه‌اش خارج شد.
سکوت.
:《 چه ساکته!》
مرد دوم، نفس عمیقی کشید:《 خب. کجا بود؟》
:《 ورودیش؟》
مرد دوم، بدون توجه به او،‌ به سمت بنا رفت. نزدیک بنا که رسید، از سر تعجب، سوتی زد.
مرد اول ‌پرسید:《 کی اینو ساخته؟》
:《 میگن کوتلاس، اینو واسه محافظت از گنج‌هاش ساخته.》
مرد اول خندید. جلوتر رفت. کنار دیوار بلند بنا، ایستاد:《 احمق! این ساختمون، هزارسال، سن داره. چطور ممکنه کوتلاس، ساخته باشدش؟》
مرد دوم ، به دیوار یکدست و بدون خط بنا، دست کشید:《 خب فک می‌کنی، کوتلاس کمتر از هزار سال داره؟》
:《 آره.》
مرد دوم، به آرامی در امتداد دیوار، شروع به قدم زدن کرد.
مرد اول گفت:《 نقشه چی میگه؟》
مرد دوم، دست توی جیب کرد و کاغذ بزرگی را از آن، بیرون آورد:《 روی همین دیواری که مقابل صخره‌ای که تو روش نشستی، یک ضربدر دیده می‌شه. درست همینجا. خب. این‌جا شکافی هست. یک مستطیل بزرگ.》 کف دست خود را روی دیوار گذاشت و فشار داد.‌ دیوار، با صدای سنگینی، تکان خورد. از بالای مناره‌ها، صدای خنده‌هایی مشمئزکننده، به گوش رسید.

مرد اول، چشم‌ها را باز کرد. نفس عمیقی کشید.‌ سنگینی یک کشتی، روی سینه‌هایش بود:《 چی شد؟》
مرد دوم بالای سر او، نشسته بود:《 بیهوش شدی.》
سکوت. عطر تند پونه‌های وحشی.‌
:《 چه مدت؟》
مرد دوم، دست زیر شانه‌های او گذاشت:《 ده دقیقه.》
:《 تو نترسیدی؟》
مرد دوم، دست او را کشید.
:《 صدای چی بود؟》
مرد دوم گفت:《 صدای همین در بود.》
مرد اول، به دیوار نگاه کرد که حالا، شکافی به شکل مستطیل، روی آن، دیده می‌شد. دستی به موهای خود کشید و آرام برخاست. سینه‌اش می‌سوخت:《 صدای در نبود.》
مرد دوم، جوابی نداد. به سمت کیسه‌اش رفت و آن را از روی زمین، برداشت‌:《 مطمئنی؟》
مرد اول جواب داد:《 تو نیستی؟》 برخاست. لباس خود را تکان داد.
مرد دوم گفت:《 فکر کن که بعد از ثروتمند شدن، چه کارهایی

3 years, 1 month ago

وقتتون خوش دوستان عزیز
پارتهای جدید تقدیم نگاهتون??????

3 years, 1 month ago

هم ازش استفاده کرد.》
مهرانه لبخند زد. به کناره‌های سکو رفت و به اطراف خیره شد:《 گفتی اون هیولا، اول یک پریزاد بوده؟》
:《 افسانه‌ها، چیزهای متفاوتی میگن. اما من، با پرس‌وجوهایی که انجام دادم، یک نمای کلی از سرنوشت اون موجود دارم.》

:《 زندگی،‌ سرنوشتی از رنج و تلخیه. عشق، معجونیه که این تلخی رو،‌ برای موجودات، قابل تحمل می‌کنه. اون پریزاد هم، عاشق شد و فکر می‌کرد که زندگیش، زیبا شده.》
:《 عاشق یک انسان؟》
:《 اون دختر، به آناهیتا معروف بود. معروف که چه عرض کنم. اسمش آناهیتا بود. زیبا بود. زیبایی وسوسه‌انگیزی داشت. تلفیقی از انسان و فرشته. فرشته‌ای که خداوند، نظری خاص، بهش داشته. میگن به عنوان مانکن‌، در اکثر مجلات و سایت‌های مد، فعالیت می‌کرده. حتی برای ثبت تصویرش، مجلات بزرگ خیلی از شهرها، قراردادهای سنگینی باهاش می‌بستند. در کل، این دختر، توی زندگیش، چیزی کم‌وکسر نداشت.》
:《 و این دختر، چطور با این هیولا، روبه‌رو میشه.》
:《 بر اثر یک اتفاق. اتفاقی کوچک که کل زندگیش رو، عوض کرد.》

کوتلاس گفت:《 در یکی از روزهای اویل بهار، این دختر، همراه همراهان مخصوصش، به قصد بستن یک قرارداد با یکی از مجله‌ها، از شهر بیرون میان. هوا، عالی بوده و گروه این دختر زیبا، که اکثرشون هم‌ رفقای قدیمیش بودند، تصمیم می‌گیرند که به‌جای استفاده از هواپیما، با وسیله زمینی، این مسیر رو طی کنند. این‌جاست که میگم دست سرنوشت، با بازی‌های خیلی کوچکش، تاثیرات خیلی بزرگی روی زندگی آدم‌ها داره.》
:《 و این اتفاق کوچک، چه اثراتی داشت؟》
:《 اون زمان، یک گروه راهزن خطرناک، جاده‌ها رو ناامن کرده بودند.‌گروهی که من خودم، نسل‌های بعدش رو از بین بردم. تصور کن که این گروه وحشتناک، با یک گروه دختر بدون دفاع، رودررو شوند.》
:《 ترسناکه!》
:《 کسی از بلاهایی که این گروه، به سر این دخترها آوردند،‌چیزی نمی‌دونه‌. تصورش هم دردناکه، از انواع تجاوز بگیر تا آزار و شکنجه روحی و مسائل دیگه. اما خب. آناهیتا، موفق شد از دست این گروه فرار کنه و خودش رو به جنگل برسه. جنگلی که کلونی پریزادها، اونجا قرار داشت.》
:《 و این پریزاد اونو نجات داد؟ اسمش چی بود؟》
:《 در هیاهوی باد، در میان برف‌های زمستان که دانه دانه بر زمین سرد و یخ‌زده می‌نشینند، در میان هرم داغ آفتاب تابستان، تنها نگاه زیبای توست که مرا زندگی می‌دهد.》
:《 هان؟》
:《 اسم پریزادیش این بود. یکم کوتاهه اسمش. بعد از تبدیل شدن به هیولا، بهش مترسک و بی‌چهره گفتند.》
:《 و ایشون، آناهیتا رو نجات داد؟》
:《 دختره، بدون خواست و آگاهی،‌ وارد کلونی اونا شد. چندتا از راهزن‌ها هم‌ تعقیبش می‌کردند. اون زمان، دیواره محافظ دور کلونی وجود نداشت. این دیواره رو برای مقابله با من، سالها بعد ساختند. اون روز، مترسک، ‌به‌طور کاملا اتفاقی، در مسیر آناهیتا قرار می‌گیره و متوجه شرایطی میشه که به وجود اومده. اون،‌ با راهزنها درگیر میشه و دختر رو که بیهوش شده بوده، نجات میده. همون‌جا، در همون دیوار اول، اون پریزاد زشت، عاشق این دختر میشه.》
:《 منم عکسشون رو دیدم‌. خیلی زشتند.》
:《 زشت از نظر ما. از نظر یک گونه دیگه. از نظر خوک‌ها،‌ جوجه‌های کوچولو، ‌زشت هستند. سلیقه هرکس، بر طبق معیارهای وجودی گونه خودش شکل می‌گیره. نکته عجیب همینه. چرا یک پریزاد، باید عاشق یک گونه دیگه بشه. چرا باید دلش، اون رو به راهی خلاف سلیقه‌های ذهنی گونه‌اش سوق بده. شگفت‌انگیزه.‌ اما، یک پریزادِ۹_ از نظر ما زشت_ و دارای خرد بالا، دارای دانش بی‌نهایت گذشتگان، در آنی، دل به زیباترین دختر صدشهر، می‌بازه.》

کوتلاس به دریا نگاه کرد. به بی‌پایان‌گسترده در روبه‌روی خود:《 عشق، ‌پدیده عجیبیه. می‌تونه قوی‌ترین آدم‌ها رو زمین‌ بزنه و اون هیولا، همون‌جا زمین‌ خورد. همون‌جا، سرنوشت تلخ خودش رو،‌ شروع کرد.‌ اون دختر رو نجات داد. به لانه خودش برد. ازش مراقبت کرد.‌ طبق افسانه‌ها، ‌اعضای کلونی، با حضور آناهیتا در کلونی مخالفت می‌کنند ولی مترسک، همه اون‌ها رو قانع می‌کنه.‌ آناهیتا،‌ زیر نظر مترسک، خوب می‌شه. بهبود پیدا می‌کنه. از زندگی در اون کلونی، همراه با پریزادها، خوشش میاد و تصمیم می‌گیره مدتی همون‌جا بمونه. کاری که ریشه‌های عشق مترسک رو عمیق‌تر کرد.اون دختر، اونجا موند‌. مترسک رو عاشق خودش کرد در حالی‌که، خودش هیچ حسی به این موجود نداشت. چطور ممکنه یک انسان، عاشق یک‌ پریزاد زشت بشه.‌ اصلا ممکن نیست. شاید اوج احساس آناهیتا، احساس سپاسگزاری به مترسک بود. احساس یک دین بر گردن. امانتی در دست‌. همین. اون از مترسک، سپاسگزار بود اما عاشقش نبود.》

:《 مترسک، از عشق خودش چیزی نگفت. شاید می‌دونست که عشق بین گونه‌ها، غیرممکنه. شاید به همین همجواری با آناهیتا، راضی شده بود. به این‌که، اون دختر رو کنار خودش داشته باشه و آناهیتا، بی‌خبر بود از آتشی که در وجود مترسک ایجاد کرده بود.》

کوتلاس گفت:《 وقت رفتنه.》

3 years, 1 month ago

@anar_abo

#عشق_و_آتش
بخش سوم: کوتلاس، هانیبال،‌ سلیمان، رز
پارت ۵۰ [ نفرین ابدی یک هیولا ]

??????

بازوقار، چیزی نگفت. واکنشی نشان نداد. سلیمان، بدنه زره‌پوش را گرفت و با یک حرکت، خود را به روی سقف رساند. حالا، دید بهتری به روستا داشت. افرادش، دیده نمی‌شدند اما گاهی، از جایی، صدای کسی، به گوش می‌رسید.
روستا، با آن طرح هلالی، در دامنه کوه، آرام گرفته بود. سکوتی ابدی، در رگ‌های روستا، جاری بود. روستا، در امتداد دامنه کوه، گسترده شده بود و در انتها_ جایی میان پستی و بلندی‌های زمین، آخرین خانه‌ها، از دامنه کوه،‌خود را بالا کشیده بودند.
سلیمان گفت:《 خونه ما اونجاست.》به دوردست روستا_ جایی که خانه‌ها ریشه خود را در دامنه کوه فرو برده بودند_ اشاره کرد.‌ از اخرین خانه‌ها_ خط خوردگی‌هایی که خط اصلی روستا را شکسته بودند و در دامنه کوه، قرار گرفته بودند_ چیزی جز خرابه‌های باقی نمانده بود.‌از کنار این خرابه‌ها، راهی باریک_ که بر اثر سال‌ها استفاده نشدن، اطرافش پر از خطر و بوته‌های وحشی شده بود_ پیج‌وتاب خوران، دامنه کوه را بالا می‌رفت. از لابلای سنگ‌ها می‌گذشت‌. خسته و خاک‌آلود، خاموش و بی‌ادعا، خود را به بالا می‌کشید و...
:《 اونجا رو می‌شناسی بازوقار؟ اه. تو که با مرده‌ها فرق نداری.》
در دل کوه_ در کنار صخره بسیار بزرگ و صاف و بلندی که جزیی از کوه بود و اما جزیی از آن نبود_ طرحی از یک بنای قدیمی عظیم دیده می‌شد. ساختمانی مکعب شکل با سه مناره که از مرکز آن، تا نیمه ارتفاع صخره پشت بنا، بالا رفته بودند‌. این مناره‌ها، خیلی نزدیک به هم، قرار گرفته بودند.
:《 نیایش‌گاه قدیمی‌تون.》 لبخند زد.
سکوتی وحشتناک،‌ دشت را فرا گرفته بود. سکوتی که انگار از آن نیایش‌گاه قدیمی، از آن مناره‌های بزرگ و وحشتناکش، به اطراف جاری می‌شد و بعد به کل دشت_ به خانه‌های ویران شده روستا، به پستی و بلندی‌ها، به بوته‌های وحشی دشت_ منتقل می‌شد و تا ابدیت، گسترش می‌یافت.
از میان خرابه‌ها، سروکله کاترین پیدا شد. کمی دورتر، هانیبال، از دیوار خرابه‌‌ای بالا رفت.
سلیمان‌گفت:《 امشب ماه کامله بازوقار و قراره اتفاق‌های دردناکی بیفته.》

طبقات پایین کشتی، خالی بودند. انبارها، اتاق‌ها، سالن‌ها، همه کاملا خالی بودند.
:《 چرا اینطوره؟》
کوتلاس جواب داد:《 چرا خالیه؟》
:《 آره.》
:《 چون کاربری این کشتی، فرق داره. این کشتی، فقط ظاهر یک کشتی تفریحی رو داره.》
به سمت موتورخانه رفتند. هیاهوی موتورها، صدای غرش هیولاوارشان، کشتی را می‌لرزاند. بوی تند سوخت‌های مختلف، فضا را پر کرده بود.
:《 فعلا چند نفر متخصص از خود شرکت، دارند این کشتی رو هدایت می‌کنند.》
از موتورخانه گذشتند. بعد از رد شدن از راهرویی طولانی، به یک آشپزخانه مجهز و مدرن، رسیدند. کسی در آشپزخانه نبود.

سلیمان گفت:《 خب دوستان عزیز. امیدوارم همه‌جا رو با دقت بررسی کرده باشین.》
هانیبال گفت:《 هیچ چیز مشکوکی توی روستا نبود.》
سلیمان، سری به نشانه تایید تکان داد:《 امشب قراره با تعدادی از دوستامون، دیدار کنیم. واسه این دیدار سنگین، مقدماتی لازمه‌.》 به هانیبال اشاره کرد. هانیبال از جمع جدا شد و وارد زره‌پوش شد.
سلیمان گفت:《 واستون یک معجون درست کردم. معجونی به شدت تلخ و بدمزه و البته کمی خواب آور.》
هانیبال با تعدادی ظرف کوچک که در هر کدام مایعی سیاه‌رنگ وجود داشت، از زره‌پوش خارج شد. به هرکدام از افراد، ظرفی را داد.
سلیمان گفت:《 پیشنهاد من اینه که بدون مزه کردن و یهو، این مایع رو سر بکشید. سعی کنید رو زبونتون نریزه. بریزید ته گلوتون تا راحت‌تر باشید.》
هانیبال، ظرف خود را برداشت و آن‌را یک ضرب، در دهان ریخت. چهره‌اش در هم رفت و چشمانش، به هم فشرده شدند. سلیمان، لبخند زد:《 بخورید دوستان.》
بقیه گروه، به سرعت محتویات ظرف‌هایشان را خوردند.

کوتلاس به شوخی گفت:《 اما اون‌دو تا سایه‌بون.》
حالا، دوباره روی عرشه بودند.‌از کنار استخر گذشته بودند و به سازه‌ای که مانند سکویی دو طبقه جدا از کشتی، بر روی چهارستون بزرگ، قرار گرفته بودند، نگاه می‌کردند. ستون‌ها، قطری یک متری داشتند.‌ در چهار نقطه روی عرشه، محکم شده بودند. طبقه اول، روی این چهار ستون قرار داشت. طبقه دوم هم، با چهارستون مشابه، با پنج متر فاصله، روی طبقه اول، قرار گرفته بود.نردبان فلزی محافظ دار بزرگی، عرشه را به طبقه دوم متصل می‌کرد.
:《 حدس می‌زنم تغییر کاربری این کشتی، با این دو بالکن، ارتباط داشته باشه‌.》
کوتلاس، دست روی نردبان گذاشت و خودش را بالا کشید:《 حدست درسته.》
مهرانه هم از نردبان بالا رفت. خودشان را به سکوی بالا رساندند.
مهرانه، نخست به اطراف نگاه کرد. دریا. امواج. بندر. زیبایی اطرافش، جادویی بود.
:《 اینجا رو ببین!》
روی سکو، یک فرورفتگی دایره‌ شکل قرار داشت. چیزی شبیه یک استخر به شکل دایره، به عمق نیم متر.
:《 استخره؟》
کوتلاس خندید:《 میشه به جای استخر

3 years, 1 month ago
3 years, 1 month ago

سلام خدای خوبم
صبحت بخیرعزیزم
فرصت دوباره ی بندگی وانسان بودن رو که به من بخشیدی سپاس
مهربونم برای همه ما خیر و برکت  بخواه و سرانجام مارو نیک قرار بده
ای بخشنده و رحم کننده وای معشوق بزرگ
دوستت دارم وعاشقتم

سلام عزیزان صبحتون عاشقانه??

We recommend to visit

?? ??? ?? ????? ?

We comply with Telegram's guidelines:

- No financial advice or scams
- Ethical and legal content only
- Respectful community

Join us for market updates, airdrops, and crypto education!

Last updated 1 year, 9 months ago

[ We are not the first, we try to be the best ]

Last updated 1 year, 11 months ago

FAST MTPROTO PROXIES FOR TELEGRAM

ads : @IR_proxi_sale

Last updated 1 year, 7 months ago