🏳️‍🌈LGBTQ_FRV🏳️‍🌈

Description
🏳️‍🌈بزرگترین و بروزترین چنل اطلاعاتLGBT🏳️‍🌈
◉تجربیات و تصاویرنتایج عمل
◉روند اخذمجوز تطبیق جنس
◉تغییر مدارک شناسایی
◉تست تعیین گرایش
◉اطلاعات عمومی
◉فرهنگ‌سازی
◉مصاحبه
◉چالش
و...

ارتباط باما☟

https://t.me/BiChatBot?start=sc-135135-MPQJckf
Subscribers

We recommend to visit

English Movies #news and #reviews
invite your friends
https://t.me/+Yc_MqoZ2kXJjNzlk

Paid promotion: @GlobalAds

Last updated 4 weeks, 1 day ago

This is MXPlayer official channel, will update new shows, movies, news. Welcome to join our channel, thank you very much

Last updated 1 month ago

Speak TRUTH. Every lie will be revealed. Be fearless.

Last updated 1 month, 2 weeks ago

3 months, 3 weeks ago

🌼🍃🌸🍃🌺🍃🌸🍃🌺
🍃🌺🍃🌸🍃🌺
🌺🍃🌸
🌸

لیست مصاحبه های چنل:

🎩ادمین‌ها:

بهزاد (Bᴇʜᴢᴀᴅ𝆺𝅥𝅮) Part1
https://t.me/lgbt_frv2/10822
بهزاد (Bᴇʜᴢᴀᴅ𝆺𝅥𝅮) Part2
https://t.me/lgbt_frv2/11132

الی (-ᴇʟɪ‌ᴡᴅʟᴠ💸💋)
https://t.me/lgbt_frv2/11413

سم (-|Sm🌵) و دن (-|Dn🌿)
https://t.me/lgbt_frv2/11701

نیکی (Niki 🔥)
https://t.me/lgbt_frv2/12270

مهشید (Mahshid🌙🐺)
https://t.me/lgbt_frv2/12716

کوروش (סיירוס)
https://t.me/lgbt_frv2/13047

کیان (P‌A‌R‌A‌D‌O‌X‌)⚡️
https://t.me/lgbt_frv2/14110

شکیبا و هانیه💞 (رمان اتکا)
https://t.me/lgbt_frv2/20059

🧢ممبرها:

زوج گی امیرحسین و محمد🏳‍🌈
https://t.me/lgbt_frv2/18364

ـ🌸
ـ🌺🍃🌸
ـ🍃🌺🍃🌸🍃🌺
ـ🌼🍃🌸🍃🌺🍃🌸🍃

3 months, 3 weeks ago

نقد خودم:
این سریال از یه رمان به همین نام اقتباس شده و تهیه کننده ها کل رمان توی دو فصل پوشش دادن و بیخودی کش ندادن داستان.
اگه سریال Euphoria و Love Victor بریزید تو یه کاسه و هم بزنید نتیجش میشه این.
از معدود سریال های با شخصیت اصلی همجنسگراس که از قبل پیش خانواده کام اوت کرده و با گرایشش مشکلی نداره و هر جا بخواد راحت میگه لزبین.
از سریالای تینیجری مدرسه‌ای نباید انتظار خاصی داشت و چیزایی که توی بقیه این مدل سریالا هست اینجا هم هست.
مثل شایعه پراکنی های اقدس خانم که از قضا با دختر پولدار مدرسه دوسته یا پسر ورزشکار (مو بلوند و چشم آبی) که همه براش جون میدن و از مار کبرا سمی تر و......
مهم ترین تفاوت داستان بخش دزدی هاش و همین سریال یکمی قابل تحمل تر میکنه.
خود سریال خیلی آبکی تر از داستانش مخصوصا بازیگراش بعضی جاها انقد مصنوعی بازی میکردن حالت تهوع بهم دست میداد. از plot twist هم براتون بگم که باب اسفنجی شیش هیچ از این جلوتره.
(نمیدونم چجوری توی آی ام بی دی 7 گرفته)
در کل اگه حوصلتون سررفته و از سریالای مدرسه‌ای لذت میبرید و میخواید یه سریال با شخصیت اصلی لزبین ببینید پیشنهاد خوبیه براتون.

#Benimaru
@lgbt_frv2

3 months, 3 weeks ago

‏انسان ها از دو سالگی شروع به کشف اندام جنسی و تفاوت‌های خودشون می‌کنند و تا سه سالگی به خودشون برچسب دختر یا پسر می‌زنند.
و در حدود چهارسالگی شروع به مقایسه احساس درونی خودشون با برچسبی که دارند می‌کنند و گاهی ممکنه تضادی پیدا کنند و در واقع ترنس باشند.
‏در واقع از چهارسالگی یک کودک میتونه هویت جنسیتی (gender identity) خودش رو تشخیص بده و اینکه تصور کنیم این بچه است و نادان، اشتباهه.
اگر کودکی در اطرافتون هست که خودش رو متفاوت میدونه بهش توجه کنید و اون رو حمایت کنید.
• A butterfly Mind •
#توییت📨
#Paradox
@lgbt_frv2

5 months, 3 weeks ago

🎞انیمیشن کوتاه Cariño

منبع: rainboow_movie 🏳‍🌈
#Paradox
@lgbt_frv2🌈

5 months, 3 weeks ago

خب خب، رسیدیم به آخر فصل اول🙋‍♂
مرسی از همه‌ی کسایی که رمانو میخونن و نظر میدن♥️
فصل دوم پرقدرت‌تر، از بهمن شروع میشه
ما رمانو دو فصل کردیم تا مشغله‌های درسی صدمه‌ای به کیفیت رمان نزنه
و اینجوری نباشه که سرسری یه چیزی بنویسیم تا فقط بتونیم پارت تحویل بدیم
از صبر و شکیباییتون مچکریم🌈🌟
و منتظر فصل جدید، خفن‌تر و پرقدرت‌تر باشید😎🤝

تا اینجای رمان هر حرف و نقد و نظری هست در خدمتیم
برای فصل دوم هم میتونید پیشبینی‌ها یا حتی پیشنهاداتونو بهمون بگید❤️

پس شروع فصل جدید، حدود دو هفته دیگه🙋‍♂❤️‍🔥
https://t.me/BiChatBot?start=sc-584193-18UpRCh

5 months, 3 weeks ago

#اتکا
#پارت100

نهان:

نمیدونم چرا انقدر دلشوره داشتم
انگار اولین باری بود که میخواستم پناهو ببینم! انقدر این مدت فشار اومده بود بهمون که اینهمه استرس چیز غیرقابل پیش‌بینی‌ای هم نبود...

با صدای زنگ در سریع دکمه اف‌اف رو زدم و در واحدو باز کردم
چند دقیقه بعد پناه اومد داخل

-سلام

درو پشتش بستم و کشیدمش توی بغلم. برعکس همیشه آروم دستاشو گذاشته بود پشتم و هیچی نمیگفت
اومدم عقب، دستمو قاب صورتش کردم و تو چشاش نگاه کردم

+خوبی؟ چرا حوصله نداری کوچولو؟

-خستم

لبامو آروم روی لباش گذاشتم
هیچی نمیتونست انقدر بهم حس خوب بده.. چشمام بسته بود و تو سکوت لباشو مزه مزه میکردم
تنها چیزی که شنیده میشد صدای نفسای آروم پناه بود...

اومدم عقب و به چشماش خیره شدم

+خودم خستگیتو در میکنم

-نمیریم تو؟

از رفتارش شوکه شدم. همیشه هرچقدرم که ناراحت بود، وقتی پیشم بود، وقتی بغلش میگرفتم، آروم میشد!

+بشین واست شربت بیارم

با سینی شربت برگشتم.
موهاشو دم اسبی بسته بود و یه آستین کوتاهِ سفید پوشیده بود. نشستم پیشش، سمتش خم شدم و بازوشو بوسیدم

+چقد دلبر شدی شما

لبخند بی جونی تحویلم داد

+خب چخبر؟

-هیچی. امتحانام تموم شد، فردا برمیگردم شیراز

شربت توی گلوم پرید و شیرینش باعث شد دماغم بسوزه
با ضربه‌های پناه به پشتم، نفسم برگشت

-خوبی؟!

+الان به من میگی؟ یعنی چی فردا برم پناه؟!

-مگه نمیدونستی امتحانام چندم تموم میشه؟ چیکار میکردم؟ چی میگفتم؟

راست میگفت. انقدر غرق مشکلات بودم که پاک فراموش کرده بودم

-نهان من میترسم... من از این زندگی مزخرف بدم میاد. از این استرسای هرروزه. هربار خبری ازت نیست وحشت دارم، میگم نکنه چیزی شده نکنه یارو لومون داده و اومدن بردنت. گیرم مدرکیم نداشته باشن! تو کلافه نیستی تو خسته نشدی؟

دستای کوچولوش از عصبانیت میلرزید
سرشو توی بغلم گرفتم و اجازه دادم گریه کنه تا خالی شه
کاش میتونستم کسی که باعث این حال و روزمون شده پیدا کنم و از صفحه روزگار محوش کنم که دیگه باعث اشکای پناه نباشه

-بعضی وقتا دوست داشتن کافی نیست. من نمیخوام خودخواهی کنم و دستی دستی باعث از دست دادن کار و اعتبارت بشم. نمیتونم تحمل کنم دوباره بیان سراغت و اذیتت کنن. باید برم...

+بری؟!

-بیا باور کنیم دنیا به کام ما نیست. بیا باور کنیم حتی اگه این بارم به خیر بگذره دوباره باز یکی پیدا میشه منو سوژه کنه تو زندگیت و یجوری بکشتت پایین

+پناه دهنتو ببند دیگه حق نداری از این‌ چرتو پرتا بگی

-یه روزی قراره جدا شیم. نه تو میتونی ول کنی بیای بریم جایی گم و گور شیم نه زندگی اون چیزیه که تو فیلما رویاییش کردن. باور کنی یا نه باید یه روزی جدا شیم. عقلانیه الان این کارو بکنیم
قبل اینکه این تهدیدا کار دستت بده، قبل اینکه این قلب لعنتیم روز به روز بیشتر وابستت شه

+فقط به قلب خودت فکر میکنی؟ من چی پناه؟

-برای تو هم همین بهتره

+تو خوب و بد زندگی منو مشخص نمیکنی! حق نداری یه نفری برای دونفرمون تصمیم بگیری

-ولی حق دارم دیگه نخوام باهات باشم

انگار هولم دادن تو یه استخر پر آب یخ
انقد شوکه و بی‌توان بودم که حتی نمیتونستم پاشم جلوشو بگیرم که حاضر نشه

-امیدوارم منو ببخشی. هیچ راهی جز این نداشتم...

با گریه بغلم کرد و سرمو به خودش چسبوند
هیچ توانی واسه حرکت کردن نداشتم!
کاش داشتم... کاش پامیشدم میذاشتم زیر گوشش و میگفتم بودنت تو زندگیم اجباره.. ولی مگه میشد وقتی خودش نمیخواد؟

-کاش واسم رویا نبودی.

اینو گفت و کیفشو برداشت و رفت :)
صدای بسته شدن در، صدایی بود که میدونستم هیچوقت قرار نیست فراموشش کنم

باید پیدا میکردم... باید اون عوضی رو پیدا میکردم و زندش نمیذاشتم!
اون باعث شد پناهم بذاره بره! اون باعث شد بی پناه شم...

5 months, 3 weeks ago

#اتکا
#پارت99

پناه:

بی تمرکز نشسته بودم پای آخرین امتحان
چشام به شدت درد میکرد و حتی نمیتونستم بازشون کنم برگه رو ببینم!

حتی وقتی ارسلان بال بال میزد که بهم برسونه نا نداشتم نگاهش کنم که درحد پاسی بنویسم... هفت نمره کلاسی رو گرفته بودم، در حد چهار پنج نمره بزور نوشتم و برگمو دادم رفتم بیرون

دو هفته بود که زندگی من و نهان عین عذاب بود
دو هفته بود دیگه به منم با اکانتای مختلف پیام میومد. جالبیش اینجا بود که تو همش فقط نهان تهدید میشد!
نهانو از کار بیکار میکنم! نهانو به خاک سیاه میشونم! نهانو بدبخت میکنم!

ولی نهان ریلکس بود و فقط میگفت وقتی مدرکی ندارن هیچ اتفاقی نمیفته و چیزی اثبات نمیشه...
دیشب وقتی اون یارو به نهان پیام داده بود و گفته بود که اگه بخوای عکسم برات میفرستم، حالم خیلی بد شد
نهان مدام باهام صحبت می‌کرد و میگفت که ما هیچ عکس خاصی نداریم
حتی اگه طرف به همه عکسای گالریمونم دسترسی پیدا کرده باشه توشون هیچی نبوده که مشکل ساز شه، ولی مگه میتونستم آروم باشم؟

دیگه داشتم دیوانه میشدم... می‌فهمیدم... می‌فهمیدم نهان فقط واسه آروم بودن من صغری کبری میچینه ولی خودشم دیگه کلافه شده
بدبختی اینجا بود که کاری نمیتونستیم بکنیم
نه طرفو می‌شناختیم نه هدفشو میدونستیم... نه میتونستم با اطمینان خاطر بریم شکایت کنیم!

تو حیاط نشسته بودم و با چشمای پف کرده به روبرو زل زده بودم
نشستن یکتا کنارم باعث شد از فکر بیام بیرون

+بیا قربونت برم. تو که هیچی نمیگی، لاقل اینو بخور ضعف نکنی. نه صبحونه خوردی نه شام خوردی

-نمیخورم

+یکم لطفا... نگرانتم بخدا پناه چرا اینجوری میکنی آخه؟

حوصله جر‌ و بحث نداشتم
بیسکویتی که سمتم گرفته بود و ازش گرفتم

-مرسی

+دارم هلاک میشم پاشو بریم خوابگاه. باید وسیله جمع کنیم فردا برگردیم شیراز

این همون چیزی بود که قلبمو به درد میاورد
با خودم میگفتم ترم تابستونی میگیرم میمونم تهران، حداقل از نهان اینجوری دور نمیشم... ولی میدونستم الان اگه برم، برگشتم حداقل سه ماه دیگه‌س :)

وقتی رفتیم خوابگاه یکتا رفت اتاق خودش و منم رفتم اتاق خودم
خوشحال از اینکه هم اتاقیام دارن میرن امتحان بدن، دو دقیقه دراز کشیدم رو تخت تا چشامو روی هم بذارم ولی پنج دقیقه نشده یکتا پرید تو اتاق

+پناااه خوابیدی؟

-کوری؟

+وا وحشی! میخواستم بگم برای فردا بلیط هست بگیرم؟

-من پس فردا میرم

+آهان این یعنی من خودم برم؟

-نمیخوام بخاطر من علاف شی

+نمیشم. منم میمونم پس فردا میام باهات

-مرسی... گفتم یک روزو برم دوستمو ببینم، مهسارو ببینم، یکم خرید کنم...

+باشه. پس واسه پس فردا صبح میگیرم

-اوکی مرسی

وقتی رفت، دوباره بغضم ترکید
نهان میدونست امروز امتحان آخرمه ولی نه زنگی زده بود و نه حرفی راجب آینده...
هربار که زنگ میزد فقط کلافه از حرفای اون یارو میزد و یکم غرغر میکرد و بعد قطع میکرد
من توی این بین، تنها بودم. خیلی تنها!

5 months, 3 weeks ago

فیلم کوتاه "I love your smell, bro"

منبع: rainboow_movie 🏳‍🌈
#Paradox
@lgbt_frv2🌈

5 months, 3 weeks ago

#اتکا
#پارت98

نشست سمت راستم، جوری که روبروی مهسا باشه و من بینشون...

نهان: خب چخبر؟

-من یا این؟

+این عمته

-من یا ایشان؟

نهان لبخند نهفته‌ای داشت. مشخص بود لباشو جمع میکنه که نخنده
گارسون اومد سفارشارو گرفت و رفت
جو یکم سنگین بود.. فکر کنم نهان تنها کسی بود که مهسا جلوش میتونست متشخص باشه!

داشتیم صحبت میکردیم که گوشی نهان زنگ خورد
قبل جواب دادنش انگشتشو به نشونه صحبت نکردن آورد جلوی بینیش

نهان: الو سلام. خوبم ممنون تو خوبی؟

مهسا نمیتونست زبون به دهن بگیره.. هی دم گوشم میپرسید که کیه؟ مشتریاشن؟
حواسم نبود، جوابشو بلند دادم

-مشتری؟ مگه لباس فروشیه؟

دوتایی خندیدیم ولی وقتی قیافه برزخی نهانو دیدم خودمو صاف و صوف کردم نشستم سر جام

نهان: آره خوب بود. نوبت بعدی دادگاه سه هفته دیگست تا ببینیم چی میشه. مرسی زنگ زدی، فردا همون ساعت هشت بیا. خدافظ

از جمله آخرش متوجه شدم ندا بود
از لحظه‌ای که قطع کرد با اخم نشست تا آخر که بلند شیم بریم...
رفتارش بهم برخورده بود. درواقع نمیتونستم تحمل کنم سر بقیه نهان باهام نامهربون شه
اونم کی؟ ندا!

موقع برگشت مهسارو رسوندیم خونشون
و حرکت کردیم به سمت دانشگاه

+دختر خوبی بود.

-آره. راستی ندا چیکار داشت؟

+هیچی پرسید دادگاه چیشد و این حرفا

-نمیتونست فردا بپرسه؟

+نه معمولا دادگاهایی که نهایی نیستن فرداشو با موکلام جلسه دارم. یادت نیست؟

-اوهوم.

دستشو روی دستم گذاشت

+قربون انگشتات برم

-اوه... سافت شدی

+گاهی فوران میکنه. اشتباه شد.

-آهان اشتباه شد

دستمو آورد بالا و بوسید

+آره

دلم میخواست خودمو تکیه بدم بهش و با خیال راحت تا مقصد عطرشو نفس بکشم...
کلافه بودم از این وضعیت. دیگه خیلی داشت استمرار پیدا میکرد...

سر خیابون دانشگاه نگه داشت

-مرسی بابت امروز

دستشو گذاشت روی رون پامو با انگشتاش داخل رونمو نوازش میکرد

+دلم برات تنگ شده

-برای من دیگه؟

با لبخند سرشو انداخت پایین

-برو دیگه داری پررو میشی

لپمو بوسید

+مراقب خودت باش. دوباره میگم، تمرکزتو بذار روی درسات و به هیچی فکر نکن. باشه؟

-باشه

+دوسِت دارم...

-منم.

+برو دیرت نشه جوجه

سمتش خم شدم و بغلش کردم

-مراقب خودت باش. فعلا

پیاده شدم و دوباره اون مسیر کذایی رو پیاده تا خوابگاه رفتم
بعد کنجکاوی‌های بیش از حد یکتا و یکم استراحت، نشستم پای درسام...

https://t.me/BiChatBot?start=sc-584193-18UpRCh
بنظرتون تهش چی میشه؟؟؟
کم پیدا شدینا! نظر، نقد، حرفی چیزی♥️

6 months, 1 week ago

#اتکا
#پارت74

پناه:

با کلی توضیح و تذکر اجازه داده بودن کنار نهان باشم
کسی که قصد ربودنشو داشت بهش بیهوش‌کننده خوراکی داده بود و این باعث شده بود که نهان بیهوش باشه
اما مشکل جدی‌ای نداشت و توی بخش بود

پلیسا تونستن ماشینشونو ردیابی کنن و نذارن بلایی سر نهان بیاد. نمیدونم اگه پیداشون نمی‌کردن چی میشد...
دستشو توی دستم گرفته بودم
دور مچش رد انداخته بود... یعنی توی اون مدت چی کشیده بود؟ :)

لباش خشک بود. دستمو روی لباش کشیدم و قبل اینکه کسی بیاد خم شدم سمتشو آروم بوسیدمش
متوجه سرد بودن بدنش شدم. پاشدم رفتم بیرون
یه افسر داشت با پزشک نهان صبحت میکرد

-ببخشید دوست من خیلی بدنش سرده.

دکترش همراه باهام اومد توی اتاق و معاینش کرد

+وضعش طبیعیه. به هوش بیاد دیگه دلیلی برای اینجا موندن نداره

-کی به هوش میاد؟

+زیاد طول نمیکشه

وقتی دکتر رفت سربازی اومد توی اتاق و ازم خواست که خارج شم
رفتم بیرون و رو صندلیا نشستم
نیم ساعتی گذشته بود که یه خانم و آقا به سمت اتاق نهان اومدن

وقتی اون خانم به اتاق نهان رسید سرباز جلوشو گرفت

+من مادرشم بذارید برم داخل

-یکم صبر کنید سرگرد مصطفوی بیان باید با ایشون هماهنگ کنید

پس مادر نهان بود...
وقتی دیدم داره به سربازه اصرار میکنه رفتم سمتش
بعد معرفیِ خودم ازش خواستم بشینه

-حالش خوبه من پیشش بودم. این یه سربازه نمیتونه از خودش اجازه صادر کنه. صبر کنید نگران نباشید

حال خوبی نداشت. اشک میریخت و زیر لب باعث و بانی این وضع رو لعن میکرد
و من کاری جز اینکه بگم نهان خوبه نمیتونستم انجام بدم
وقتی پلیس اومد شروع کرد با خانواده نهان صحبت کردن

+سرگرد کی این بلا رو سر دخترم آورده؟ تونستید گیرشون بندازید؟

-هنوز نه. ولی اون آقا به همه چی اعتراف کرده. بچه‌های ما دارن سعی میکنن کسی که بهش پول داده تا دخترتونو بدزده پیدا کنن

+ذلیل شه الهی کی بوده آخه چی میخواسته از جون بچم؟

مادر‌ نهان با گریه چشم دوخته بود به صورت مصطفوی و من هم به اونا

-دختر شما وکیل ریحانه پاک‌طینت بوده. میشناسید؟

+والا معروف‌ترین پروندشه. اگه اون ریحانه بوده باشه آره

-پدرش قاچاقچی مواد مخدر بود که با کمک دختر شما دستگیر شد. دخترتون توی دادگاه هم حضور داشت و از حق ریحانه دفاع کرد. پدره هم یه مدت بعد اعدام میشه
ولی یه پسر داشته که از قبل به خاطر پنج گرم هروئین زندان بوده. وقتی آزاد شده افتاده دنبال اینکه باعث و بانی اعدام پدرشو پیداش کنه و زنده نذارتش

حالم داشت بد میشد... قضیه خیلی ترسناک‌تر از چیزی بود که فکرشو میکردم!
مادر نهان رفت توی اتاق پیش نهان.
کل کلاسای صبحمو غیبت کرده بودم ولی نمی‌تونستم برم...
قطعا حالا که مامانش اومده بود نمی‌تونستم وقتی مرخص شد پیشش بمونم. برای همین موندم تا به هوش بیاد و خیالم راحتتر شه و بعد برم...

https://t.me/BiChatBot?start=sc-584193-18UpRCh
نظر❤️

We recommend to visit

English Movies #news and #reviews
invite your friends
https://t.me/+Yc_MqoZ2kXJjNzlk

Paid promotion: @GlobalAds

Last updated 4 weeks, 1 day ago

This is MXPlayer official channel, will update new shows, movies, news. Welcome to join our channel, thank you very much

Last updated 1 month ago

Speak TRUTH. Every lie will be revealed. Be fearless.

Last updated 1 month, 2 weeks ago