📚 ✒ رمان سرا ✒📚

Description
رمان های صحنه دار#ممنوعه #عاشقانه #طنز#مافیایی#اعترافی#ترسناک#pdf #سفارشی
و..............
به زبان شیرین افغانی و همینطور ایرانی
We recommend to visit

?? ??? ?? ????? ?

We comply with Telegram's guidelines:

- No financial advice or scams
- Ethical and legal content only
- Respectful community

Join us for market updates, airdrops, and crypto education!

Last updated 1 year, 9 months ago

[ We are not the first, we try to be the best ]

Last updated 1 year, 11 months ago

FAST MTPROTO PROXIES FOR TELEGRAM

ads : @IR_proxi_sale

Last updated 1 year, 7 months ago

2 years, 1 month ago

?﴿ إِنَّ أَكۡرَمَكُمۡ عِندَ ٱللَّهِ أَتۡقَىٰكُمۡ ﴾

"همانا گرامی‌ترین شما نزد الله پرهیزگارترین شماست."?

♥️

2 years, 1 month ago



بزرگ‌ترین خیانتی‌ که انسان می‌تواند‌ به خودش بکند‌ ترس ‌از این‌است‌ که:
حالا دیگران چه فکری درباره من‌ می‌کنند؟

hewad

2 years, 1 month ago

عادت کن به وجود کسی عادت نکنی
بعضی ها با تمام وجود بی وجودن...

2 years, 2 months ago

زندگی تا جای کع بخواهیم نامرده دنیا جای عجیبیع اعتماد کردن ب اذای از دست دادن عزیزان ما تمام میشع خداوند همچنین مردهای سر راه هیچ کس قرار نده

نظریات خو در مورد داستان ما شریک کنین ??

2 years, 2 months ago

#شیطان_در_چهره_عشق
#داستان_واقغی_و_پندآموز
#قسمت_نهم_آخرر

بعد از تمام شدن کار ها مریم، چیغ بلندی کشید و گفت؛ مادر
مادرررررر..........
نرگسسسس، نرگس را چیزی شده است.
از شدت صدای مریم حتی همسایه ها خبر شده بودند، همه ریختند به
اتاق نرگس.
همه آمدند و پیکر بی جان نرگس را دیدند، و مادرش بیهوش شد و
پدرش در نهایت غم و اندوه دامن حسرت در بدن گرفت، و پیکر بی
جان نرگس را میبوسید، زنان به روی مادر نرگس آب زدند و آنرا به هوش آوردند.
برادران نرگس هر دو چون ابر بهاری بودند. زنان و حتی برخی مردان علت مرگ را جویا شدند، برخی از مریم سوال میکردند، که
چی شده است؟
مریم گفت؛
_ من نزد مادرش بودم ، همی که به اتاق آمدم دیدم بیهوش افتیده بود
و چیغ کشیدم، چند روز پیش میگفت قلبش درد میکند و گاهی احساس
میکند از شدت درد میمیرد. شاید قلبش استاد شده باشد.
مریم یکنواخت گریه میکرد و سرش را در بغل مادر نرگس گذاشته بود.
برخی ها میخواستند سخنان مریم را باور نکنند، و مرگ نرگس راخودکشی، و یا زیر دستان مریم میدانند.
مادر نرگس با وجودی که مانند مرغ سر بریده گریه میکرد، از مریم
دفاع کرد. او را در بغل گرفت و گریان نمود.
در نهایت قضیه تمام شد و نرگس با مرگ طبیعی از این جهان مرموز
و وحشت زده خلص و رخت سفر بسته کرد.
__?
___?
اعلان فوتی گرفتند، و کریم با حیرت تمام خبر مرگ نرگس را گرفت، و هیچی نگفت و سکوت کرد.
بدن پاک و بی جان نرگس را شستند، عروسش کردند. با هزار گل و عطر زیبایی به خانه ابدی و در دل خاکش بردند.
قلب مریم جهانی از راز شده بود، و تصمیم گرفت درس بخواند، با
کوشش تمام از درجه دهم به سوم ارتقا کرد، کورس انگلیسی رفت و
شاگرد لایقی  شد، او در راه کورس به روی هر چی جوان لوده، ُف میکرد و لعنت میفرستاد. و آنها را ولگرد و دختر آزاری مانند سگ بی پدر میدانست که دنبال طعمه شکار اند.
مریم خود را کاملا مانند نرگس با شخصیت ساخت و تصمیم صد در
صدی گرفت که داکتر میشود و آرزوی نرگس را نیز پوره میکند.
دوست کریم برایش گفت ویدیو نرگس را چی کرده ؟
کریم کفت ؛ هنوز نزدم است.
دوستش گفت باید ویدیو را به نشر برسانیم. چون برخی سایت های
استند که فلم های غیر مشروع و خراب را به نشر میرسانند و پول
خوبی هم میدهند.
کریم قبول نکرد، و گفت ؛ ابله خودم در او فلم استم اگر ای کار ره
کنم آبروی خودم و پدر و مادرم میره.
دوست کریم گفت حداقل ویدیو را برایش بدهد، اما کریم قبول نکرد.
کریم مبایل را از جیبش کشید ویدیو را حذف کرد ، و رفت که رفت.
ای کاش نرگس داستان ما میدانست!
کریم نمیتواند ویدیو را نشر کند و فقط بخاطر ترساندن او اخطار
میدهد.

،، پایان ،،??
این بود داستان واقعی نرگس که با آرزو هایش از دنیا رفته خدا کنه به شما خواهران و برادران عزیز عبرت شده باشد

2 years, 2 months ago

آماده است. فقط مریم برود بیرون و ده دقیقه همرای مادرش گپ بزند
و دوباره به اتاق برگردد، و کاری را که برایش گفته انجام بدهد.
اشک مریم جاری شده بود و به زمین و زمان لعنت میفرستاد. بغض
مانند سنگی شده بود که گلویش را فشار میداد، نمیتوانست حرف
بزند. غمی به اندازه هزاران کوه بالای سینه مریم فرود آمده بود، نرگس برای مریم گفت لطفا قوی باش وگرنه به هدف مان نمیرسیم.
مریم نرگس را به آغوش گرفت او را بوسید و سر و صورتش را دستمال کرد، و به هر چی زشتی، خرابی ، بی ناموسی، نامردی ، و بی رحمی دنیا لعنت کرد . مریم از اتاق بیرون شد و رفت به اتاق مادر نرگس.
نرگس چوکی را که در زیر تلویزیون بود در وسط اتاق قرار داد،
کوشش میکرد در سقف شکافی پیدا کند که دستمال را از آن عبور
بدهد، نرگس وقت کم داشت و با عجله و شتاب دنبال شکافی بین چوب های سقف میگشت، نرگس سوراخی را پیدا کرد و چوکی را در زیرآن قرار داد، به مشکل دستمال را از آن سوراخ گذراند، و سر دستمال
را طوری گره زد که بتواند با یک کش کردن رهایش کند،
نرگس در بالای چوکی بالا شد و گردن زیبایی خود را وارد دستمال کرد، و با آرامش تمام قامت زیبایش را استوار گرفت و سرش را با تمام بدنش آب ترازو کرد، نرگس با تمام ناامیدی و با یک عالم آرزو های به خاک گشته، کلمه شهادت را به زبان آورد، و یک قدم خود را از بالای چوکی حرکت داد. وحشت زده شده، و این وحشت جز وجودش بود، و آنرا چیز عجیبی نمیدانست.
پنجه های پای نرگس در بالای چوکی بود، نرگس با جرءت تمام آنها را از چوکی رها کرد، و بدنش کاملاً در هوا آویزان شد، مانند الفی بود که سرش را کج کرده است.
نفسش میگرفت و نمیتوانست هوا را به شش های خود وارد کند، هر
ثانیه یی که میگذشت پیش چشمانش سیاهی میرفت.
یک زمان بود که تمام زندگی اش مانند فلم به سرعت از پیش
چشمانش عبور کرد. به سرعت تمام طفلی اش را دید که چقدر پدر و
مادرش برایش محبت میورزند. دوستانش را دید خاطراتش را با آنها
به یاد آورد. خاطره داکتر شدن نیز از پیش چشمش عبور کرد. آهنگ
میرمفتون در ذهن نرگس آمد که میگفت؛

گمانم آرزو هایم به گورستان میماند
زندگی اش به سرعت از پیش چشمانش گذر کرد مانند باد بهاری،
ناگهان آشنایی وی با کریم به یادش آمد و با یک دنیا سوز و حسرت
در دل گفت؛
ای کاش تمام جواهرات هستی مال من بود، آنها را میبخشیدم و این
قسمت زندگی را حذف میکرد ??،،
_?
_?
سر انجام در این گیر و دار بود که مرغ روح نرگس از قفس تنش
پرواز کرد، و به ابدیت رفت.
نرگس یک زمان احساس کرد سبک شده، هیچ دردی ندارد، نه کمر
دردی، نه سرگیچی و نه استرسی ندارد.
نرگس در کمال تعجب کسی را دید که در وسط اتاق آویزان اس، چند
دقیقه یی آن تن ضعیف را مشاهده کرد ، و احساس کرد آزاد است و
میتواند پرواز کند. نرگس چند دقیقه یی تن بی جان خود را نظاره
کرد، و خدا را از اینکه او را سبک کرده است خیلی سپاس کرد.
او میخواست چند دقیقه یی بر جسم بی جان و پیکر خودش خنده کند
ولی قرارش با مریم نمیگذاشت، چون نرگس نمیخواست در کنار
انسان ها باشد از هر چی انسان جز مریم و مادرش خوشش نمی آمد.
نمیخواست صدای گریه انسان ها را بشنود.
ساعت نزدیک بود ده دقیقه شود که نرگس پرواز کرد و هر جایی که
دلش خواست رفت، و رفت و احساس کرد شاد و گلگون است.
مریم وارد اتاق شد، نرگس را در وسط اتاق آویزان دید، چوکی را از
زیر تن نرگس دور کرد، و منظم در جای خودش گذاشت، عجله
داشت توشکی را در زیر پیکر نرگس گذاشت، و بر اساس قراری که
گذاشته بودند، سر دستمال را گرفت و کش کرد، گره دستمال را باز
کرد و پیکر نرگس بر روی توشک افتاد.
مریم با مشکل تمام پیکر نرگس را تا نزد کتاب هایش کشکرد، و
توشک را در جای اصلی اش گذاشت.
یک کتاب را در دست بی جان نرگس داد، و پیکر بی جان او را طوری قرار داد که گویا سجده میکند. تمام این ها را در ظرف دو یا سه دقیقه انجام داد، و قبال آماده گی را گرفته و حتی چند باری تمرین کرده بود.

ادامه دارد......

خواهران عزیزم فریب هیچ مرد گرگ صفت را نخورید اگر برای تان بمیرد باور نکنید بالایش عشق عاشقی حقیقی نیست جز فریب و تباه کردن زندگی تان اگر دوست داشت مثل مرد شما را از خود میکنه
و برادران عزیز هر وقت که پلان تباهی یک دختر را داشتی به چشمان ناز خواهرتان نگاه کنید البته دور از برادرهای خوب ما

2 years, 2 months ago

در صفحه اولش عکس مریم را با یک نوشته با دست خطش دید. مریم
نوشته بود، نرگس را دوست دارد و نرگس بهترین دختر روی زمین
است. در صفحه بعدی نوشته دوست دیگرش را با دست خطش مشاهده کرد، نرگس همه را خواند. نام دوستانش را، عکس های آنها را و محل امضای شان را میبوسید. و توسط مهر قلبش آنها را نوازش
میکرد، نرگس در صفحه دیگر کتابچه اش نوشته یی را دید که
میخواهد داکتر شود، و در آینده مصدر خدمت برای جامعه باشد.
این نوشته چشمان بادامی نرگس را مانند دریایی خروشان پر از آب کرد.
سرانجام نزدیک های ۹ بجه شده بود، و ساعت های آمدن مریم نزدیک میشد، نرگس قلم را گرفت و به ادامه خاطرات خود میخواست چیزی نوشته کند، اما هیچ چیزی در ذهنش نمی آمد، هر قدر فکر کرد چی نوشته کند ولی ذهنش همکاری نمیکرد. قلم را کنار گذاشت و مبایل اش را باز کرد. یک بار خواست از چت فیسبوک
دیدن کند که این کار را نکرد، و در کل آپلکیشن فیسبوک را از مبایل
خود حذف نمود، گالری مبایل اش را باز کرد و تمام عکس هایش را
پاک کرده، موبایلش را کنار گذاشت.
__?
___?
مادر نرگس در حالتی که به سر و صورت نرگس دست میکشید، بدن
زیبا اما ضعیف او را تعریف میکرد، و قربان کبودی زیر چشمانش میشد.
نرگس به مادرش گفت؛
_ مادر مریم بهترین دوست من است، من در این جهان مریم را بیشتر
از موجودات روی زمین دوست دارم، مادر لطفا شما هم مریم را دوست داشته باشید. مادر جان مریم دختر با وقار و زیبا است ، لطفا
ما هر دو را دوست بدارید. مادر نرگس گفت؛
_ دخترم من تورا دوست دارم و دوستانت را نیز دوست دارم.
نرگس گفت ؛
_ مادر مریم را طور دیگر دوست داشته باش و لطفا هر زمانیکه من
نبود مریم به مشکلی دچار شد اگر توانش را داشتی او را کمک کن .
قول میدهی مادر؟
مادر نرگس گفت؛
_ دخترم چرا اینطور میگویی ؟ حتما چرا نی، اگر توانش را داشته
باشم هر بنده خدا را کمک میکنم.
نرگس خوشحال شد نرگس نزد برادران خود رفت، با آنها سخن گفت
با وجودی که توان خندیدن نداشت، با آنها شوخی کرد و حتی برادر
بزرگش را چند لحظه یی غرق در خنده کرد. برادرش با صدای بلند
گفت؛
_ مادر نرگس مریض ته چی شده؟ که امروز ای قدر شاد است؟
تو که میگفتی وای دخترکم مریض است.
مادرش گفت؛
_ خداوند تمام درد و رنج را از وجود دختر نازم دور کند. با شادی او مه شاد میشم.
فامیل در میان می آمد مغز و روان نرگس سوزش میکرد. به حد مردن غم میخورد و هیچ چاره یی نداشت.
در نهایت نرگس تصمیم خود راگرفت.
نرگس پیش بهترین دوست خود مریم رفت، مریم دوست نزدیک و بسیار شیرین نرگس بود. نرگس مریم را تنها کرد و تمام مشکلات خود را از اول تا آخر برایش گفت. مریم نزدیک بود سکته کند و بمیرد. اما نرگس از وی میخواست لطفا قوی باشد و کمکش کند.
مریم نمیتوانست بشنود، حتی گاهی چشمانش را سیاهی فرا میگرفت.
نرگس از مریم خواست قوی باشد و کمکش کند، در غیر آن آبروی فامیل و خویشش میرود.
مریم خودش را جمع و جور کرد و از نرگس خواست چی کار کند؟
نرگس پلانش را برای مریم گفت، نزدیک بود مریم از شدت خشم و
قهر چیغ بکشد. نرگس مانع اش شد و گفت هیچ کاری غیر از این راه ندارد. اگر دوست او است، اگر رفیق دوران تنهایی اوست، اگر اندیوال زمان سختی است، باید به نرگس کمک کند. و آبروی همه خویش و قوم نرگس را بخرد. مریم باور نمیکرد، نرگس از وی چنین چیزی را بخواهد.
اما نرگس ساعت ها برایش توضیح داد و برایش فهماند که جز این
کار دیگر چاره یی ندارد .
مریم به هزار ترس و دو دلی قبول کرد، که به نرگس کمک کند. و
نرگس پلان را برایش شرح داده و گفت؛ فردا ساعت ۹ بجه خانه آنها
بیاید.
روز سه شنبه بود نرگس صبح زود از خواب بلند شد، پیش مادرش
رفت با او سخنان زیادی گفت، به مادرش اظهار محبت کرد.
مادرش نیز نرگس را در بغل گرفت و خوشحال شد، که نرگس به
حرف آمده و حالت زار و نظارش گم شده است.

#شیطان_در_چهره_عشق
#داستان_واقعی_و_پندآوز
#قسمت_هشتم

دوباره قلم را گرفت و میخواست در کتابچه خاطراتش چیزی نوشته
کند، باز هم نتوانست و هیچ چیزی در ذهنش نه آمد، با تالش زیاد این
شهر حافظ یادش آمد و آنرا در کتابچه خاطراتش ثبت نمود.
ما آزموده یم در این شهر بخت خویش
بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش

همین که نوشتن شعر را تمام کرد، دروازه تکتک شد. دوید به سوی
دروازه دید که مریم است، با مریم وارد خانه شدند. و مادرش مریم را خیلی خوش آمد گفت. و سرو صورت او را بوسید،
نرگس با مریم وارد اتاقش شدند، و نرگس برای مریم گفت همه چیز

2 years, 2 months ago

همه چیزش را از دست داده بود. نمیدانست چی کند، مشکلش را به
نزد چه کسی بگوید؟
او ساکت بود و در نان چاشت نیز بر سر دسترخوان نآمد.
به مادرش گفت امروز به مکتب نمیرود، چون سرش درد میکند.
ساعت ۲ بعد از چاشت از اتاقش بیرون شد، در سطل آب گرفت و
وارد حمام شد، و غسل کرد.
لباس خود را تبدیل کرده و لباس نو پوشید.
سرش مدام گیچ میرفت، کمر درد شدید داشت، مادرش متوجه شده بود دخترش دچار مشکل شدید شده است، اما به او ایمان داشت و میگفت
دختر قوی و با شخصیت است، از پس هر مشکلی میتواند برآید.
و حتی گاهی مشکلات بزرگ شخصی را حل میکرد.
مادرش راحت بود، نرگس دوباره وارد اتاق شد، و خواست خواب شود. هر قدر تلاش کرد ولی خوابش نبرد.
شب تا به نزدیک های صبح بیدار بود. و هر قدر سرش را بر زیر بالشتش فشار میداد خوابش نمیبرد.
نرگس کورس نرفت اما در وقت مکتب از اتاقش بیرون شد، صورتش
را شست و با خوردن غذای اندک روانه مکتب شد.
همیشه میترسید، و ترس یارش شده بود. نرگس چند روز مکتب میرفت اما کورس نمیرفت. همصنفی های دختر کورسش به خانه شان آمدند، و از او پرسیدند چرا کورس نمی آیی؟
نرگس گفت چند روز مریض بودم، و فردا حتما می آیم.
___?
____?

نرگس فردا به کورس رفت. استاد را سلام داد استاد نیز حالش را
پرسید، و او را خوش آمد گفت.
کریم در صنف نبود . نرگس اصلأ به کریم فکر نمیکرد، فکر کردن به کریم برایش وحشت آور بود.
مدتی نرگس به کورس رفتنش ادامه داده بود، که یک روز در نهایت
تعجب کریم را دید، هر چند خواست خودش را از او دور سریع دور
کند و خودش را از نزد او بکشد.
کریم دنبالش کرد و برایش گفت؛ فیسبوکش را باز کند که چیزی
برایش گذاشته است.
نرگس گویا حرف کریم را اصلا نشنید اما، حس میکرد چیز مهمی باشد. نرگس از زمان حادثه تا امروز فیسبوکش را باز نکرده بود.
از کورس که رفت فیسبوک را باز کرد، کریم در پیام چت برایش گفته
بود که فلمش را گرفته است، و حتی چند ثانیه آن فلم را نیز برایش
گذاشته بود.
دنیا بر سر نرگس چرخید، زمین و زمان امانش نمیکرد.او تنها زندگی خودش را خراب فکر میکرد، از حال به بعد زندگی و آبروی بسته فامیلش را در معرض خطر میدید.
اگر هر کسی به جای نرگس میبود حتما دیوانه شده بود.
کریم به نرگس اخطار داده بود که اگر هر روز صفحه فیسبوکش را چک نکند فلمش را به همگان نشر میکند.
هیچ چیزی از نرگس نمانده بود، او به مکتب میرفت اما هیچ چیزی
یاد نمیگرفت، او کورس میرفت فقط جسم ضعیفش در کورس بود.
سوالات و نصیحت های استاد که باید درس بخواند، مغز سرش را به سوزش می آورد. نرگس هر روز چت فیسبوک خود را چک میکرد، و در هر بار باز کردن میمرد و زنده میشد.
یک روز کریم گفته بود که باید به آن خانه بیاید، وگر نه فلمش را نشر میکند.
مرد نمیتوانست، حتی خود کشی کند آبروی فامیلش در خطر بود. نرگس بیچاره مانند آهویی بود که اسیر چنگال گرگ خونخوار گشته
است، مانند بره یی بود که گرگ دار و ندارش را دریده و مغز واستخوانش را خورده است. هیچ راه و چاره یی نداشت او سخت نرسیده بود، نمیدانست چی کند و چگونه از چنگال گرگ خونین نجات یابد.
در نهایت بخاطر آبروی فامیلش دوباره به آن خانه رفت، خانه را به
قصد کورس ترک کرد، ولی به آن خانه کثیف و جهنمی رفت.
ساعت ۹ صبح بود، کریم در سر همان کوچه شٌوم منتظر نرگس بود.
نرگس رفت و کریم را دید اما هیچی نگفت، اصلا هیچ حرفی نداشت
که بگوید نمیدانست، که چی بگوید.
کریم که نرگس را دید رفت و مستقیم وارد آن خانه شد. نرگس نیز تن
ضعیف و بیچاره خود را وارد آن خانه کرد.
کریم دروازه را قفل کرد و از نرگس خواست، وارد اتاق شود.
نرگس وحشت زده شده بود. اصال وحشت روی ذات و هسته وجودی
نرگس بود.
نرگس وارد اتاق شد و دید که دو تا جوان دیگر نیز در آنجا وجود
دارند. از همان جوانان پست و نامردی که دختران مردم را در راه مورد اذیت قرار میدادند، و کریم آنها را منع میکرد و با نصیحت ها خود مانع آنها میشد .
داستان کوتاه؛
نرگس در زیر دست و پای آن سه گرگ خونین مانند مرغ سر بریده
شده بود . توان بلند شدن و راه رفتن نداشت، حتی نای حرف زدن?

واقعاً چقدر سخت است عزتت خاک شود خداوند جزای ایرقم مردها را بته که از دختران معصوم سوء استفاده میکنه ?#شیطان_در_چهره_عشق
#داستان_واقعی_و_پندآموز
#قسمت_هفتم

نرگس صبحانه را با فامیل یکجا صرف کرد. بعد از تمام شدن
صبحانه ظرف ها را شست. که، هر روز مادرش این کار را میکرد.
بعد از تمام شدن ظرف ها وارد حمام شد. غسل کرد و لباس های جدید خود را پوشید. بعد از آن سراغ کتاب های خود رفت، کتاب های خود را یک به یک پاک کاری کرد و به نظم تمام چید. کتابچه های چتل نویس خود را جدا کرد، و کتابچه های پاک نویس خود را در قفسچه کتابهایش گذاشت. چشمش به کتابچه خاطراتش خورد، آنرا باز کرد

2 years, 2 months ago

#شیطان_در_چهره_عشق
#داستان_واقعی_و_پندآموز
#قسمت_پنجم

برای نرگس جالب بود، چون خانه در کمال سکوت به سر میبرد.
نه محفلی بود و نه صدایی!
کریم که استاد دختر شناسی بود گفت!
_ شاید ما وقت آمده باشیم و تا هنوز مهمانان نآمده اند، و مادرم
منتظر دیدن توست.
کریم دروازه را باز کرد و از نرگس خواست وارد خانه شود.
نرگس بدون وقفه وارد شد، و کریم نیز به زودترین فرصت از پشت
او وارد خانه شد و دروازه را قفل کرد. سکوت خانه نرگس را میترساند، اما کریم میگفت مادرش در خانه
است.
خانه یک برنده داشت دو اتاق و همچنان در میان دو اتاق یک دهلیز
وجود داشت.
نرگس ترسید!
کریم از نرگس خواست وارد خانه شود، که مادرش در آنجا است.
نرگس یقین پیدا کرد که هیچ کسی در خانه نیست.
بخاطر اینکه چرا باید یک زن در خانه تنها باشد، و چرا صدای طفل
در این خانه نیست؟ چرا مرد در این خانه وجود ندارد؟
و حتی چرا یک دختر در این خانه نیست؟
او وحشت کرد و از وارد شدن به اتاق خودداری کرد.
کریم گفت وارد شود که مادرش منتظر دیدن نرگس است.
نرگس خودداری کرد و خود را سخت به عقب کشید، و کریم جلوی
نرگس را گرفت و ازش خواهش کرد که صدا نکشد و آرام داخل اتاق
شود که همسایه ها سروصدا را خوش ندارند. نرگس به اجبار وارد
اتاق شد. خانه در کمال زشتی و کثیفی بود، یک فرش کثیف در وسط
خانه انداخته شده بود، یک توشک زشت و یک بالشتی که وسطش
سیاه بود گویا
___?
__?
چربی داشت. سیاهی شاید مخلوط روغن با چرک باشد.
نرگس وحشت کرد، اما کریم از او خواست نترسد و آرامش داشته
باشد.نرگس خودش را گم کرده بود و هیچ چیزی نمیتوانست بگوید.
اتاق کثیف به اطراف سرش میچرخید، و گاهی پیش چشمانش را
سیاهی میگرفت.
کریم از نرگس خواست تا روی توشک بنشیند، اما توشک بسیار کثیف بود، و لباس های نرگس در اوج زیبایی، پاکی و لطافت بودند، و نرگس نمیخواست حتی کوچکترین گردی به آن بخورد. کریم بار دیگر از نرگس تقاضا کرد تا روی توشک بنشیند، و این بار صدایش را اندکی بلند کرد. نرگس ترسید و با وحشت دامن دراز خود را جمع کرد ، و روی توشک نشست.
کریم نزدیک او آمده و خودش را به او بسیار نزدیک کرد، به حدی
که گرمی نفس کریم به چهره نرگس میخورد.
تا هنوز هیچ مردی به نرگس اینقدر نزدیک نشده بود.
کریم در کمال بیشرمی سرش را پیش برد، و بوسه ای از چهره
نرگس کرد. نرگس به قوت تمام کریم را پس زد.
اما کریم به هیجان آمده بود و کنترلش را از دست داده بود، او
میلرزید و نمیدانست چی کار میکند.
و بعد از چند دقیقه ای مانند دیوانه ها افتاد به بدن ضعیف نرگس.
نرگس نمیتوانست صدا بکشد ، کریم را عذر میکرد خدا و قرآن را
پیش کریم می آورد، اما کریم هیچ چیزی را نمیشنید.
و یکنواخت متوجه دست زدن به بدن نرگس بود. وحشت نرگس صد برابر زیاد شد، اما چاره ای نداشت، کریم از
نرگس خواست بروی توشک خواب شود. نرگس خود داری کرد ولی
کریم این کار را به زور کرد.
نرگس بسیار عذر میکرد، و هر کاری که میکرد نمیتوانست کریم را قناعت بدهد. و بلاخره در کمال ناباوری یک زمانی خود را در بغل کریم دید، درد
شدیدی احساس کرد و برق چشمانش دود شد و رفت به هوا.
تمام آرزو هایش پیش چشمانش آمد و همه را برباد رفته دید،
کریم کار خود را کرد و از نرگس جدا شد. و از او خواست لباس خود را بپوشد و عاجل از خانه بیرون شود.
نرگس هیچ حرفی برای گفتن نداشت، او هیچ چیزی نمیتوانست بگوید
پریشان و ساکت بود.
خشم ، نفرت، پریشانی ، ناامیدی ، ترس، آرزو های برباد رفته همه
به صورت عمومی به سر و صورت نرگس فرو آمده بودند.
و جسم ضعیف و ناتوان وی را مورد تهاجم قرار داده اند.
نرگس مانند برق خود را جمع و جور کرد، کثیفی خاک توشک را از
لباس هایش پاک کرد، و به زود ترین فرصت از پشت کریم از خانه
بیرون شد.
از بیرون شدنش از خانه تا تمام شدن این کار کثیف ۴۰ دقیقه را در
بر گرفت.
کریم و نرگس به سرک عمومی رسیدند، کریم مسیر را بدون اینکه به
نرگس چیزی بگوید عوض کرد و رفت ، و نرگس در نهایت غم و
خسته گی راه خانه را در پیش گرفت .
دروازه را باز کرد و وارد خانه شد، مادرش را سلام داد، مادرش
جواب سوالش را داده و ازش پرسید؛
_ چرا امروز از کورس وقت آمدی ؟
نرگس که اصال توان جواب دادن به هیچ سوالی را نداشت، گفت؛
_ کورس امروز وقت رخصت کرد.

#شیطان_در_چهره_عشق
#داستان_واقعی_و_پندآموز
#قسنت_ششم

و عاجل وارد اتاقش شد، و بدن ضعیفش را بر روی توشک خودش
انداخت سرش را زیر بالشت پنهان کرد، نمیتوانست گریان کند.
او خسته بود و هیچ کس را در کل جهان نداشت، تا همکاریش کند.

2 years, 2 months ago

دخترا اگه‌ نامزاد شما
وسط چت کردن یک دفه ای غیب شد ناراحت نشن بیچاره برفته سکه جم کنه از #همستر تا پیشکش شمار بده پس میایه..?

We recommend to visit

?? ??? ?? ????? ?

We comply with Telegram's guidelines:

- No financial advice or scams
- Ethical and legal content only
- Respectful community

Join us for market updates, airdrops, and crypto education!

Last updated 1 year, 9 months ago

[ We are not the first, we try to be the best ]

Last updated 1 year, 11 months ago

FAST MTPROTO PROXIES FOR TELEGRAM

ads : @IR_proxi_sale

Last updated 1 year, 7 months ago