?? ??? ?? ????? ?
We comply with Telegram's guidelines:
- No financial advice or scams
- Ethical and legal content only
- Respectful community
Join us for market updates, airdrops, and crypto education!
Last updated 1 year, 8 months ago
[ We are not the first, we try to be the best ]
Last updated 1 year, 11 months ago
FAST MTPROTO PROXIES FOR TELEGRAM
ads : @IR_proxi_sale
Last updated 1 year, 7 months ago
انگار یه خبراییه حسم بهم میگه.
ساکت شدم.
هی فکر میکنم و هی سکوت.
یاد چهرهی پدرم میفتم. یه زمانی اونم همین شکلی شده بود. فکر میکرد و از فکر کردن که خسته میشد. فوت میکرد.
اون موقعها هم، همه چیز تو هوا بود. آینده، زندگی، نان.
خروار خروار خبر.
راست و دروغ.
پدرم نگران بود. نگران ما.
اکنون من مثل اون شدم.
نگران بچهها، همهی بچهها.
هر بار ندایی در درونم میگه: امیدوار باش.
امید داشتن یک جور ایمان داشتنه،
به طلوع،
به سپیده،
به نور،
به روشنایی.
خدا قسمت کنه.
آمین
فاطمه وحیددستجردی
۲۶آذر۱۴۰۳
جشن کتاب و قهوه
این چند روز، علاوه بر کارهای معمول به قصد مطالعه به چند کتاب نوکی زدم.
اولی، کتاب اصفهان، نوشته صادق هدایت بود. هدایت سفرنامه خود را از تهران به اصفهان، در سال ۱۳۱۱ به رشته تحریر در آورده و اطلاعات جالب و قابل ملموسی به خواننده اصفهانی میدهد.
کتاب دیگر، کتاب سایه شاه، ظلالسلطان و اصفهان در عهد قاجاریه بود. نویسنده کتاب، هایدی ا. والشر و مترجم: مجدالدین کیوانی بود.
تخصص خانم والشر در زمینه خاورمیانه و اوضاع تاریخی و اجتماعی آن است.
این کتاب در واقع پایان نامه ایشان است.
که در سال ۲۰۰۰ از آن دفاع کردهاست.
موقع خواندن این کتاب سوالی در ذهنم تکرار میشود که چگونه، با چه انگیزه و سودی، یک خارجی علاقه به پیدا کردن تاریخ و زیر و زبر زندگی مردمی در یک نقطه از خاورمیانه یعنی اصفهان، پیدا میکند؟
و اینکه چرا ما از تاریخ خودمان غافل ماندهایم؟ و چرا نخواندیم تا درسی گرفته باشیم؟
سومی، کتاب لذت مطالعه در عصر حواس پرتی بود. این کتاب را از اپ فدیبو خریدم ولی بخاطر حواس پرتی نتوانستم چیز زیادی از آنرا بخوانم، قبلا فکر میکردم فقط خودم بیحواس هستم ولی به تازگی متوجه شدم ملت حواس پرت شدهاند. حالا چرا؟
چون دلیلی برای حواس جمع بودنمان در دور و اطراف، نمیبینیم.
قبلترها فکر میکردم قضیهی سن که رسید به پنجاه است... اما مدتیست متوجه شدم جوانترها نیز دست کمی از من ندارند.
گاهی که به شش دانگ ذهنم نگاه میکنم میبینم که سه فرزندم هر کدام دو دانگی برای خودشان جا گرفتهاند.
گاهی که خسته میشوم با هر تمهیدی سراغ دارم، از ذهنم بیرونشان میکنم تا نفسی کشیده باشم، اما هنوز از این دَر ذهن بیرون نرفته، سوار بر اسب روانم سرو کلهشان پیدا میشود
و
من چون مادرم چارهای جز لبخند زدن ندارم.
قصد دارم این بار کتابی با موضوع "وقتی برای خودم " پیدا کنم تا سر فرصتی که عزیزانم خوابیدهاند، خواندنش را با نوشیدن فنجانی قهوه، جشن بگیرم.
فاطمه وحیددستجردی
۲۴آذ ماه۱۴۰۳
وقتی از چهارباغ قصه میروید...6 در بازار ولولهای به پا بود. گروهی از مردان را دیدیم که توهین و گستاخی و تهدید میکردند و روی سخنشان با یک خانم فرنگی بود.
داستان از این قرار بود که، زنی نترس و بیباک انگلیسی به نام «میس برد» که از مبلغان مسیحی است، در وسط بازار درمانگاهی مجانی باز کرده است. او هر روز سوار بر اسب و بیحجاب از معابر طاقدار بازار میگذرد و از خانهاش به درمانگاه میآید . مردان با کار و حضور او بسیار مخالف هستند و هر بار در درمانگاه را میبندند و مانع ورود او میشوند.
امروز هم گویا مردان مانع از باز کردن درمانگاه شده بودند. او همانطور که سوار بر اسب بود در میان صدای فحاشی و توهین آنها به طرف خانهاش برمیگردد اما در راه زنان زیادی را میبیند و مشکلش را به آنها میگوید. زنها هم جانب خانم فرنگی را میگیرند دور و برش را احاطه میکنند و دسته جمعی به طرف درمانگاه به راه میافتند و در بین راه با مردان با چنگ و دندان درگیر میشوند.
آنها از خانم فرنگی میخواهند که کارش را در درمانگاه ادامه دهد. گویا این خانم اولین پزشک زن است که در اصفهان شروع به کار میکند. قبل از آن مردم مخصوصاً زنان از خدمات بهداشتی و پزشکی محروم بودند و اغلب عمر کوتاهی داشتند. مرگ بچهها بر اثر بیماریهای واگیردار و سَرِ زا رفتن مادران هنگام زایمان امری بسیار زیاد و عادی بود.
در حالی که چشمانمان از دیدن این همه فقر، فلاکت و بیفرهنگی مردمان، از حدقه بیرون زده بود، از محوطه بازار به طرف خانه شوکت رفتیم.
وارد خانه شدیم. بدری مشتاقانه به ما خوش آمد گفت. فوری چادر و چاقچور را از تنمان در آوردیم و نفس راحتی کشیدیم. درخت انار با سخاوتمندی تمام به بار نشسته و شاخههایش به طرف زمین نزدیک شده بود. بعضی انارها با دهان باز، زمردهای یاقوتی رنگ خود را برای دلبری به نمایش گذاشته بودند. در حالی که محو تماشای زیبایهای تک درخت حیاط بودم، صدای بدری مرا به خود آورد: "بفرمایید شربت سکنجبین". فاطمه وحیددستجردی 21آذرماه @fvahid46 1403
ایدهها برای نوشتن
صبح اول وقت طبق تعهدی که به خودم دادهام میخواهم چند خطی بنویسم. برای یافتن ایده، یک لحظه چشم و گوشهایم را تیزتر میکنم به چیزهای که در این دو سه ساعت بعد از بیداری از خواب شبانه دیده، حس کرده و شنیدهام.
از خنکی نسیم بامداد، برداشتن خوراکی و هله هوله، آب دادن گلهای گلدان و دقت بیشتر به کوزهی گل کاغذی صورتی، کوچهی خلوت و محلهی قدیمیمان، مغازههای بسته و خلوتی خیابان و اتوبان، از صدای آهنگ در فضای ماشین که نمیدانم چرا اینقدر برایم دلنشین است و هر بار روی دکمهی تکرار میزنم تا مجدد آن را گوش کنم "نفس نفس پا به پای تو میام قدم قدم".
از رانندگان عجول، بی گذشت، گیج و کند که دیگر نمیتوانم با زن و مرد بودنشان از هم تفکیکشان کنم، از تجمع نیروهای حراست دم در ورودی دانشگاه و جیپ درب و داغان گلمالی شده به مناسبت هفتهی دفاع مقدس و یادآوری خاطرات جنگ و سوال: چقدر هزینه؟ برای چه چیز؟
و
گلهای شمعدانی باغچهی گرد سر فلکه و تقاطعی که باید در آن تغییر مسیر بدهم و خلوتی خیابان فرعی پر درخت پشت ساختمان کتابخانه، که اسمش را کوچه باغ گذاشتهام
و
گاهی که دلم میخواهد نغمهای از حنجرهام رها کنم تا در کوچه باغ راه بیفتد، سرعت بگیرد و دور درختان نارون بتابد و به نوک شاخههای بلندش در آسمان برسد، تا پرندهها نیز با من همآوا شوند که، امیدوار آمدن روزهای خوشیم ... کو تا بیاید... کو تا بیاید...
و
وای از صبر خداوند، که دیگر کلافهام کردهاست.
3مهر1403
فاطمه وحیددستجردی @fvahid46
هر روز سر صف وضعیت بهداشت و تمیزی بچهها بررسی میشد . تمیزی دستها و بلند نبودن ناخنها و مرتب بودن موهای سر خیلی مهم بود.
معمولا زنگ اول و دوم به ما تغذیه می دادند سیب و پرتقال لبنانی و موز خارجی که معمولا آرم داشت.
و نان و پنیر، کره و مربا ، پسته و خرما، شیفت صبح حتما شیر میدادند. به همه اینها تغذیه رایگان می گفتند.آن موقع سال 1353 بود .
- مدرسهها دو نوبتی و چرخشی بودند، یعنی اینکه- بچههای مدرسه دو گروه می شدند یک نوبت صبح ها و یک نوبت ظهر ها به مدرسه میرفتند و هفتهی بعد ، بر عکس می شد.
زنگ خانه که می خورد بچه ها صف می بستند. نام صف ها اسم کوچه ها بود که، هر کدام مبصر داشت تا بچه ها را به محل شان برساند . خانهی مبصرها در همان مسیر بود. آنها از بچه های کلاس پنجمی بودند. اسم چند صف این بود صف کشاورزی ، کوچه آقا، کوچه قلعه، کوچه صحرا، کوچه ده و کوچه حاجی آباد.
- موقع برگشتن از مدرسه معمولا همه با هم شعر میخواندیم و وقتی بچه های نوبت ظهر را می دیدیم که به طرف مدرسه می رفتند برایشان میخواندیم خوش به حال صبحییا، قورباغه ناهار ظهرییا. حق شان بود. آنها هم، وقتی ما ظهری بودیم برای ما همینها را میخواندند.
تازه اگه ترانه جدید هم آمده بود با هم می خواندیم پارسال با هم دسته جمعی رفته بودیم زیارت.....
انگار از عروسی برمی گشتیم، خوش بودیم و همه با هم رفیق.
خوب که گرم خواندن می شدیم باید از صف جدا می شدیم چون به خانه مان رسیده بودیم .
2مهر1403 فاطمه وحیددستجردی
@fvahid46
بازار روز پنجشنبه، ساعت ۹ صبح
مرد جوان سبزیفروش زیر سایهبان پارچهای ایستاده بود. روی میزش بساط تره، ریحان، ترخان، پیازچه و تربچه، جعفری و گشنیز، خرفه و مرزه پهن بود.
متوجه حضورم نشد درحالی که داشت با دستان لرزانش سیگارش را روشن میکرد با چشمانسبز رنگش که گرد اعتیاد زیبایش را از بین برده بود به زن سبزی فروش چند متر آنطرفتر نگاه میکرد و عُر میزد.
میگفت: لامصب از صبح تا حالا زبان به دهن نمیگیرد. ببین چطور مشتریها را دور و برش جمع کرده است.
بیست سال است در بازار کار میکنم تا حالا ندیده بودم زنی با صدای بلند فریاد بزند سبزی تازه ببر، سبزی تازه ببر.
هیچ کس نیست صدایش را خفه کند.
به گونهای که متوجهام شود، پرسیدم: عمو سبزی خوردن کیلویی چند؟
نگاهم کرد گفت: کیلویی چهل هزار تومان.
گفتم: بیزحمت یک کیلو برایم بکش.
باز شکایت کرد. از من پرسید: تا حالا دیده بودی زنی با صدای بلند سبزی بفروشد؟
گفتم: چهاشکالی دارد؟
اول صبحی خودت را با این چیزها دمغ نکن.
خدای تو هم بزرگ است.
من با اینکه صدای او را شنیدم ولی سبزیهای تازهی شما را برای خریدن انتخاب کردم.
گفت: حرفم این است که چرا صدای زن باید در بازار بلند باشد؟
گفتم: خیلی وقت است صدای زنان بلند است، از فقر، بیعدالتی، فساد.
و شما هم خیلی وقت بود باید صدایتان را بلند میکردید و نکردید.
به جایش سیگار و اعتیاد را انتخاب کردید.
هیچ وقت زنی که تامین باشد این گونه حنجرهاش را برای فروختن چند کیلو سبزی پاره نمیکند. او دغدغهی نان شب دارد.
او زن نجیبی است، که برای مستقل بودنش فریاد میزند، برای حقوق از دست رفتهاش، برای از آب کشیدن گلیمش، برای پرداخت اجاره خانهاش، برای خرج تحصیل کودکان احتمالا بی پدرش و برای و برای.
پلاستیک سبزیخوردن را به دستم داد.
گفت: به اندازه پنجاه هزار تومان برایت کشیدم.
کارت بانکیم را بدستش دادم .
نگاهم کرد، گفتم: ۳۰۴۰
جلوتر آمدم به خودم گفتم: حالا او یک چیزی گفت: تو هم انگار دلت پر بود.
گفتم: حقمان نیست که هر روز داریم فقیرتر میشويم.
روا نیست مردم این قدر تحت فشار برای یک زندگی سطح پایین باشند.
اگر درست بفهمیم باید همه فریاد بزنیم، برای آزادی، آرامش، رفاه و عدالت.
۱ تیرماه۱۴۰۳
فاطمه وحیددستجردی
شربت شاتوت
چند روز پیش سبدی شاتوت از درخت چیدم. یکی دوبار روی توتها آب گرفتم تا گرد و خاکشان شسته شود. هم وزن توت ها رویشان شکر ریختم و به مدت بیست و چهار ساعت گذاشتم در یخچال بماند.
مرحله بعد آنها را در قابلمه ریختم و روی اجاق گذاشتم چهل و پنج دقیقهای پخت. البته حواسم بود که مرتب بههم بزنم تا ته نگیرد و از قابلمه سرنرود.
بعد از اینکه سرد شد شربت بدست آمده را صاف کردم و در بطری ریخته و در یخچال گذاشتم.
امروز صبح در بطری دیگری، مقداری شکر، آبلیمو، آب و شربت شاتوت اضافه کردم و برای نوشیدن با همکارانم به اداره بردم آنها نیز دوست داشتند.
رنگ و طعم عالی داشت. خوب است شما هم با این روش شربت فصلی شاتوت درست کرده و میل بفرمایید.
10تیرماه1403
فاطمه وحیددستجردی @fatemehvd
دههی چهل، نسل بدهکار
شنبه است به اداره آمدهام، همکارم خانم رهنما، از سفر شمال برگشته است.
او به شهر بابلسر از طرف اداره اسکان محل کارمان رفته بود. ظاهرا همه چیز خوب بوده و راضی است.
حالا بچه هایش کوچک هستند و مثل گاگول همراه پد رومادر میشوند. اما چند سال دیگر که دوران بلوغ را پشت سر گذاشتند مثل سرخر در مسافرت از همه چیز ایراد میگیرند و سفر را به کام خود و پدر و مادر زهر مار میکنند.
پدر و مادر نه دلشان میآید بدون بچهها به سفر بروند و نه بچهها رغبتی برای همسفر شدن با آنها نشان میدهند.
قدیمیها میگفتند: مثل مرده که دستش از قبر بیرون است، باید در آرامش هم یک جای کارمان بلنگد.
اگر همراهمان باشند از هوا و غذا، جا و مکان، درجهی کولر و صدای باند ماشین و سرعت ایراد میگیرند و اگر با ما نباشند از دوری خانواده مینالند.
تازه مشکلات وقتی بیشتر میشود که ازدواج کنند و سر بچههای مردم بعنوان عروس و داماد، با کلی ادا و اصول به زندگیمان باز شود. حالا خر بیار و باقالی بار کن.
و این روزگار نسل ما دهه چهلیهاست، تا چشم باز کردیم همه از ما طلبکار بودند.
10تیرماه 1403
فاطمه وحیددستجردی @fatemehvd
هم میشناسمت و هم نه.
خیلی وقت بود با دقت نگاهت نکرده بودم.
غیر از مردمک چشمانت، همه چیز در ظاهرت شکل عوض کردهاست.
میانسال شدهای، دیگر از آن دختر شاداب و سرحال که روی شست پایش بند نبود، خبری نیست.
همانی که پدرش میگفت: چون پارهی آتش است، گرم و روشن.
هم او که پدر دلواپسش نبود، چون باور داشت خصلت آتش گونهاش هرجایی را برایش باز میکند.
آری چیزی نمانده است به جز خاکستری همچنان گرم.
میپرسم:این همه اتفاق، کی برایت افتاد آن هم دور از چشم من؟
باورم نمیشود گذر زمان اینگونه بر تو تاخته باشد.
میگوید: دلسردم نکن.
همه تغییر کردهاند.
گاهی زود دیر میشود.
سعی کن از دیدن واقعیت طفره نروی.
خاصیت گذر عمر این است.
همین مادر شدن و مادری کردن شوخی نیست.
توان میبرد، انرژی میگیرد و فرتوت میکند.
بد نیست این شعر قدیمی را با خود زمزمه کنی، آینه چون نقش تو بنمود راست، خود شکن آیینه شکستن خطاست.
گفتم: همچنان دوستت دارم.
گفت: منم.
از روبروی آینه کنار میروم و از این همه صداقتش در نشان دادن واقعیت شگفتزده میشوم.
۶تیرماه۱۴۰۳
فاطمه وحیددستجردی
@fatemehvd
رمانهای غیرکاربردی عاشقانه با تکنیک های روایی ناآگاهانه الگویی با سطح انتظارات بسیار بالا در مورد زندگی زناشویی در ذهن خواننده ترسیم میکنند که در مقایسه با آنها زندگی عشقی ما فجیع و نامطلوبی به نظر میآید. از یکدیگر جدا میشویم یا احساس میکنیم زندگی ما نفرین شده است. در مقابل این رمانها که به اشتباه عاشقانه نامیده میشوند، رمان های خوبی هستند که به آنها رمانهای کلاسیک میگویند، که این رمانها حتی ارزش چندین بار خواندن را نیز دارند، چون تاثیر مثبت و واقعبینانه در زندگی خوانندگان میتوانند بگذارند.
(ادامه دارد...)
3تیرماه1403
فاطمه وحیددستجردی @fatemehvd
?? ??? ?? ????? ?
We comply with Telegram's guidelines:
- No financial advice or scams
- Ethical and legal content only
- Respectful community
Join us for market updates, airdrops, and crypto education!
Last updated 1 year, 8 months ago
[ We are not the first, we try to be the best ]
Last updated 1 year, 11 months ago
FAST MTPROTO PROXIES FOR TELEGRAM
ads : @IR_proxi_sale
Last updated 1 year, 7 months ago